𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 834
Подписчики
+324 часа
-67 дней
-4630 день
Архив постов
2 834
چشمام رو که برای فکر کردن بهت میبندم، پشت پلکم یه دریای مواج تپنده از تریاق تبسم به ساحل میرسه.
2 834
#part28
سینک که پر از اب شد شیر رو بستم و به انعکاس نور موج دار روی دیوار خیره شدم.
اب دهنم رو قورت دادم که نگاهم به کبوتری که روی کولر توی تراس نشسته بود خورد.
همیشه از پرنده ها متنفر بودم، هیچوقت باهاشون ارتباط نمیگرفتم.
بنظرم موجودات شیطانیای بودن..
نمیدونم چرا از شدت حرص و ناراحتی احساس گرما میکردم.
شالم رو گذاشتم روی اپن و به اب توی سینک خیره شدم.
خیلی سریع سرم رو بردم توش که سرما به پوست سر و گردنم هجوم اورد و باعث شد برای یه لحظه اتیشی که انگار توی وجودم شعله ور بود خاموش بشه..
سرمو خیلی سریع بیرون اوردم و نفس عمیقی کشیدم.
اب موهام روی گردنم لیز خورد و بعد رفت توی لباسم.
موهامو از جلوی صورتم زدم کنار که با شنیدن صدای آنسه از جا پریدم.
آنسه_خدا لعنتت کنه دختر همه جارو خیس کردی.
باز دوباره دیوانه شدی؟
نگاهی به دوغ بزرگ توی دستش انداختم و درحالی که شالم رو از روی اپن برمیداشتم توی دلم گفتم اگه دوروز دیگه تو و شوهرتو تحمل کنم دیوانه میشم..
بعد از ناهار ابوهادی پدربزرگ پرحرف بچه رو راهی کرد توی اتاق کنار اشپزخونه تا بخوابه و بهش تاکید کرد که زمان جنگیری هرصدایی شنید ازش خارج نشه..
البته منم بودم همینکارو میکردم، انقدر پر حرف و سرتق بود که راجع به همه چیز سوال میکرد و میخواست از تموم سوراخ سنبه هامون سر دربیاره.
وسط جنگیری یهو انگشت میکرد تو کونمون میگفت چرا پشماتونو واسه مراسم نزدید.
ابوهادی در اتاق رو قفل کرد و به آنسه اشاره کرد که بره توی اتاقش.
میتونستم بفهمم که دلش نمیخواد بره سر جنگیری و آنسه رو با یه مرد غریبه توی خونه تنها بزاره.
به هرحال همه کسی که باهاش زندگی میکردن رو خیلی خوب میشناختن..
البته اگر پادرمیونی ابوهادی نبود، کل اهواز شناخته بودنش..
بعد از جمع کردن سفره ناهار و شستن ظرفایی که خودم حتی توشون یک دونه برنج هم نخورده بودم به دستور پدربزرگ عزیز و عوضی ناتنیم امیرعلی رو که روی مبل خوابیده بود بلند کردم.
ابوهادی تاکید کرده بود از خواب بیدارش نکنم مگه نه دوتا درکونی بهش میزدم و پرتش میکردم سمت اتاق.
به چه درجه ای رسیده بودم که باید کوزتی یه بچه به این بیریختی رو میکردم.
تازه با این اوصاف ابوهادی فکر میکرد من یه کارایی باهاش میکنم.
پشت در اتاق ایستادم و به زور بچه رو توی دستم جابه جا کردم و در زدم.
حواسم بود که تا جایی که میتونم از خودم دور نگهش دارم.
اگه دست خودم بود از پاهاش میگرفتمش تا سرش نزدیکم نباشه.
چند ثانیه صبر کردم اما هیچ صدایی شنیده نشد.
اگر خودم ندیده بودم وارد اتاق بشه فکر میکردم اون تو نیست.
بعد از چند ثانیه در باز شد.
اتاق بوی خیلی گندی میداد، مثل بوی یه گیاه سوخته شده که البته بی شباهت به بوی پلاستک و یا جگر گوسفند نبود.
فضای داخلش پر از پنجره بود و تنها قسمت خونه که پنجره های گرون و دوجداره داشت همین اتاق بود.
مگه نه یکی از توی کوچه پشت پنجره اتاق من میگوزید صداش طوری میومد داخل که انگار خودم گوزیدم.
روی دیوار های سمت راست دوتا پنجره بزرگ میله دار قرار داشت که معمولا با پرده های تیره رنگی که از سقف اویزون بود پوشیده میشدن.
روبه روی من و زیر دیواری که پر از دعا و قاب عکس قدیمی بود یه شومینه قرار داشت که الان، توی اوج تابستون روشن بود..
سمت چپ اتاق یه تخت فلزی با یه تخته چوب بدون تشک وجود داشت که معمولا روش پتو پهن میشد اما الان خبری از هیچ چیز نرمی نبود.
اتاق پر بود از کشو های چوبی که روی هم تلنبار شده بودن و توشون پر بود از چیزهای عجیب غریب که حتی عقل جن هم بهشون نمیرسید.
یه یخچال کرمی قدیمی کوچیک کنار در وجود داشت که حتی دلم نمیخواست بدونم چی توش نگهداری میشه!
احتمالا لاشه حیوانات مرده و ابوهادیم قطعا توشو پر کرده بود از تن ماهی و کنسرو لوبیا!
نمیدونستم چطور دلش میگرفت ازشون بخوره..
وسایل دیگه توی اتاق یه پیکنیک زرشکی، یه بخاری المنتی و یه موکت کهنه سبز رنگ بودن.
اینه قدی ای که بالای تخت سمت دیوار مجاور تعویه شده بود با یه پارچه مشکی که احتمالا یکی از چادرهای قدیمی آنسه بود پوشیده شده بود.
از اخرین باری که اومده بودم اینجا هیچ چیز تغییر نکرده بود و هنوز همون حس ترس رو بهش داشتم.
اصلا دلم نمیخواست توی مراسم امروز باشم، چون گشنه بودم و اخرین چیزی که میخواستم نگاه کردن به یک همچین چیزی بود.
ابوهادی به تخت اشاره کرد و گفت که بچه رو بزارم روش.
از خدا خواسته کاری که گفت رو انجام دادم و انقدر عجله ای اینکارو کردم که سرش کمی محکم به چوب پوسیده تخت که اثار کپک روش خودنمایی میکرد برخورد کرد.
انتظار داشتم بیدار شه و بهم حمله کنه اما کوچکترین حرکتیم نکرد.
برگشتم سمت ابوهادی و با شک گفتم؛
_خواب اور خورده؟
سرش رو تکون داد و رفت سمت تخت.
باید حدس میزدم، واسه همینم آنسه رو فرستاد بره دوغ بخره.
اب دهنم رو قورت دادم و دوباره به فضای اطرافم خیره شدم.
2 834
چنل vip, پارت 75.
هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 834
در بعضی از مواقع، بدنت بزرگترین چیزیه که میتونی به کسی تقدیم کنی و بعضی وقتا بی ارزش ترین.
2 834
#part27
دیگه کم کم داشتم از گشنگی تلف میشدم به همین خاطر از اتاق خارج شدم تا یچیزی بخورم.
بنظر میومد که غذا هم تا حالا کم کم اماده شده باشه..
خبری از بچه و پدربزرگش و ابوهادی نبود و آنسه داشت سفره مینداخت.
به محض اینکه منو دید ناله کنان رفت و روی مبل نشست و گفت؛
_وای همه جام درد میکنه، چقدر کار کردم.
تو هم که هیچ کاری نمیکنی فقط یه جا نشستی.
زود باش دختر، زود باش سفره رو بچین الان ابوهادی میاد گشنشه.
اخمام رفت توی هم و چهرم رو جمع کردم.
نیم نگاهی به قیافه نزاری که به خودش گرفته بود انداختم و با حرص گفتم؛
_تو از صبح تاحالا تنها کاری که کردی سبزی پاک کردن بوده.
بعد من یه بچه گند گوه و شپشو رو به علاوه حیاط مسخره تون شستم.
الانم میگی پام درد میکنه سفره نمیندازم؟
خب به درک همتون از گشنگی بمیرید..
برگشتم عقب که برم توی اشپزخونه که نگاهم به چهره اخمالوی ابوهادی خورد.
یه لحظه حس کردم که سوار ترن هواییم و دارم فرود میام، یا شایدم داشتم سقوط میکردم.
واقعا توی این نوزده سالی که زندگی کردم به خوبی متوجه شدم که خیلی خدازده و بدبخت و بدشانسم.
دوست ابوهادی که بنظر میرسید حرفامو راجب نوهش شنیده باشه با شرمندگی گفت؛
_خیلی ممنون زحمتتون شد.
چیزی نگفتم و پوست لبمو با دندون کندم.
ابوهادی انگار نمیخواست جلوی مردم ابروریزی کنه چون خیلی خونسرد نشست سر سفره و درحالی که یه تیکه نون از توی پلاستیک برمیداشت گفت؛
_غزل برو بشقابا و غذا رو بیار.
دندونامو روی هم فشردم و با حرص نگاهشون کردم.
آنسه خنده مسخرش رو کنترل کرد و گفت؛
_خدا خیرت بده از صبح خسته شدم.
ابوهادی خیلی بی تفاوت نگاهش کرد و گفت؛
_تو هم برو دوغ بخر بیار.
بیکار نشین.
دندونامو روی لبم فشار دادم تا صدای خندم بلند نشه.
خوبی ابوهادی این بود که به هیچکس رو نمیداد و همیشه بی طرف بود.
درواقع فقط افکار و حرفای خودش براش مهم بودن.
هرچند که این موضوع واقعا اذیت کننده و رو مخ بود، اما حداقل باعث میشد آنسه زیاد رو دار نشه.
رفتم توی اشپزخونه و غذارو توی دیس کشیدم و بردم سر سفره.
آنسه چادرش رو پوشیده بود و داشت میرفت سمت در خونه..
لبخندی بهش زدم و اروم گفتم؛
_ورزش برای پاهات خوبه، استخوناتو قوی میکنه باعث میشه بهتر کار کنی..
نوچی کرد و بعد از خدافظی از خونه خارج شد.
ابوهادی هم بعضی وقتا رفتارای عجیبی نشون میداد.
روی بیرون رفتن ما سر ظهر خیلی حساس بود و الان زنشو فرستاده بود ساعت چهار ظهر بره دوغ بخره..
غذاهارو که چیدم سر سفره ابوهادی یکی از بشقابا رو به همراه قاشق و چنگال گرفت سمتم و گفت؛
_اینا اضافین.
با شک نگاهی به ظرف های توی سفره انداختم.
با بشقاب توی دستش میشدن پنج تا..
به چشمای سبزش که حالا هاله ای از رگ های قرمز توشون پدیدار شده بود خیره شدم..
اخماش توی هم بود، ولی همچنان خونسرد و شمرده شده حرف میزد.
_ولی اینا که درستن..
ابوهادی_تو فعلا غذا نمیخوری، برای مراسم باید ناشتا باشی.
حرفش حالت دستوری داشت و همین موضوع ناراحتی و عصبانیتم رو صد برابر میکرد.
درواقع به این موضوع غذا نخوردن روزای جنگیری عادت داشتم.
اما امروز واقعا خسته و گرسنه بودم و حدس میزدم منو درک بکنه.
علاوه بر اون معمولا خیلی کم پیش میومد که این اتفاق بیوفته و قبلا ملاحظه بیشتری در این مورد داشت.
اما الان انگار اون رعایتش نسبت به من کمتر شده بود.
نمیدونستم چرا جدیدا داشت انقدر اذیتم میکرد..
نیم نگاهی به دوستش و پسر بچه ای که داشت با چنگال سالادارو خراب میکرد انداختم و بشقاب رو از دستش گرفتم.
بدون حرف رفتم توی اشپزخونه و در رو بستم و بهش تکیه دادم.
دندونامو به هم فشار دادم تا اشکم از چشمام نریزه.
همیشه از گریه کردن خیلی بدم میومد چون هیچ مشکلی ازم حل نمیکرد..
ولی خب هرچی که بود حداقل باعث میشد یه شکلی خودم رو خالی کنم.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و به نوری که از تراس به لباسشویی میتابید خیره شدم.
از فضای اشپزخونه سر ظهر خوشم میومد، برام ارامش بخش بود.
بیشتر به خاطر این موضوع که جلوی سینک یه پنجره با پرده های کوچیک و چهارخونه ابی تعویه شده بود که صبحا کنار زده میشدن..
شیر اب، نشتی داشت و همیشه با فاصله چهار ثانیه ای قطره های اب توی سینک میریختن و نور رو به حالت موج دار و رقصان منعکس میکردن روی دیوارا..
البته این اتفاق معمولا بعد از ناهار میوفتاد، وقتی که آنسه پادردش رو بهونه میکرد و ظرف شستن میوفتاد گردن من.
توی چنین موقعیتایی سینک رو پر از اب میکردم و ظرفارو میزاشتم توش تا خیس بخورن و همین موضوع باعث میشد اب نور رو بازتاب کنه.
اب دهنم رو قورت دادم و رفتم سمت پنجره پشت سینک و پرده هاش رو کنار زدم.
در پوش سینک رو گذاشتم و اب سرد رو باز کردم.
اولش داغ بود ولی کم کم ولرم و بعد یخ شد.
دستای خیسم رو بردم بالا و موهامو با کش دور مچم بستم و اشکمو پاک کردم.
2 834
اینجا گرمه، اما خب با وجود همه اینا حس میکنم به جای پخته تر شدن فقط یخ میبندم.
تجربه ها، اونا زیر تموم اشتباهاتم دفنن و من از نبش قبر واژهها خوشم نمیاد.
حس میکنم که شهر بهم پوزخند میزنه.
درختهای نخل از بغض من بلندترن و انگار غم من حالا حالاها قصد باخت نداره و روز به روز بیشتر رشد میکنه.
نیهای خیزران، اونها واژههای مرگ رو توی گوشام نجوا میکنن.
کاش کسی به تمام اون شکر های تلخ بگه انقدر با نیهاشون مغز من رو هورت نکشن.
کاش بتونم یه پل طولانی روی باطلاق باقی مونده از کارون خشک شده اشتیاقم بکشم.
این شهر هنوز هم بوی جنگ میده..
کاش توی این زمین دفن نشم، کاش با گرمی خاکش سردی دی ماه تنم رو نگیره..
2 834
اینجا گرمه، اما خب با وجود همه اینا حس میکنم به جای پخته تر شدن فقط یخ میبندم.
تجربه ها، اونا زیر تموم اشتباهاتم دفنن و من از نبش قبر واژهها خوشم نمیاد.
حس میکنم که شهر بهم پوزخند میزنه.
درختهای نخل از بغض من بلندترن و انگار غم من حالا حالاها قصد باخت نداره و روز به روز بیشتر رشد میکنه.
نیهای خیزران، اونها واژههای مرگ رو توی گوشام نجوا میکنن.
کاش کسی به تمام اون شکر های تلخ بگه انقدر با نیهاشون مغز من رو هورت نکشن.
کاش بتونم یه پل طولانی روی باطلاق باقی مونده از کارون خشک شده اشتیاقم بکشم.
این شهر هنوز هم بوی جنگ میده..
کاش توی این زمین دفن نشم، کاش با گرمی خاکش سردی دی ماه تنم رو نگیره..
2 834
اینجا گرمه، اما خب با وجود همه اینا حس میکنم به جای پخته تر شدن فقط یخ میبندم.
تجربه ها، اونا زیر تموم اشتباهاتم دفنن و من از نبش قبر واژهها خوشم نمیاد.
حس میکنم که شهر بهم پوزخند میزنه.
درختهای نخل از بغض من بلندترن و انگار غم من حالا حالاها قصد باخت نداره و روز به روز بیشتر رشد میکنه.
نیهای خیزران، اونها واژههای مرگ رو توی گوشام نجوا میکنن.
کاش کسی به تمام اون شکر های تلخ بگه انقدر با نیهاشون مغز من رو هورت نکشن.
کاش بتونم یه پل طولانی روی باطلاق باقی مونده از کارون خشک شده اشتیاقم بکشم.
این شهر هنوز هم بوی جنگ میده..
کاش توی این زمین دفن نشم، کاش با گرمی خاکش سردی دی ماه تنم رو نگیره..
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
