𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 834
Подписчики
+224 часа
+77 дней
-3330 день
Архив постов
2 834
من به سوختن در این آتش عادت داشتم
اما این بار دردم را فریاد زدم تا به گوشت برسد و سراغم بیایی.
2 834
#part122
مسیحا کارتشو در اورد که زن گفت؛
_صبر کن دستگاه پوز رو بیارم.
این رو گفت و از اتاق خارج شد.
مسیحا_رستا..
با صدایی که به زور در میومد گفتم؛
_هوم.
مسیحا_میخوام ببینمش.
دستمالی برداشتم و خونارو از لای پام پاک کردم.
رون هام پر از جای خون بود.
_توی سطل زبالست.
پد رو گذاشتم و شلوارمو پوشیدم.
مسیحا دادی زد و اومد عقب که پاش لیز خورد.
به زور خودش رو نگه داشت.
مسیحا_این که زندست.
_گفتم که..
مسیحا_یا ابلفضل چقدر ترسناکه.
اشکامو پاک کردم و گفتم؛
_بیا بریم.
از اتاق خارج شدیم و رفتیم طبقه پایین.
بعد از پرداخت پول از خونه خارج شدیم.
به زور راه میرفتم و کمی میلنگیدم.
نشستم توی ماشین و به داشبورد خیره شدم.
هنوز اون بدن نحیف و چهره ترسناک توی ذهنم بود.
حس میکردم که از لحاظ روحی سر شدم.
بدترین اتفاقات دنیارو تجربه کرده بودم و دیگه هیچ چیز متعجبم نمیکرد.
مسیحا نشست توی ماشین و دستمو گرفت.
با چشمایی که حالا به زور باز نگهشون داشته بودم بهش خیره شدم.
مسیحا_ببخشید که حرفت رو باور نکردم.
_اشکالی نداره.
مسیحا_میدونم که خیلی درد کشیدی.
به دستش خیره شدم که ادامه داد؛
_مطمئن باش همه اینا یه روزی تموم میشه.
با صدای گرفته گفتم؛
_امیدوارم.
دستم رو بوسید و صورتم رو نوازش کرد.
تنها کسی که میتونست ارومم کنه مسیحا بود، اما حالا اونم چیزی از ترس و حس بدم کم نمیکرد.
صدای خر خر اون بچه هنوز هم توی گوشام بود..
جلوی یه داروخونه ایستاد تا داروهامو بخره.
نگاهم رو به روبه روم دوختم و یه لحظه تصویر اون موجود عجیب و ترسناک توی ذهنم تداعی شد..
توی عمرم همچین چیزی ندیده بودم.
از سمتی هم نگران این بودم که نکنه کامل نمیره و بزرگ بشه..
اونوقت یه روز به انتقام اینکه مادر خوبی براش نبودم میومد سراغم..
واقعا باورم نمیشد، اون بچه از وجود من بود!
من مادرش حساب میشدم و اینطور بی رحمانه کشتمش.
اما اون جن بود!
اون ترسناک و زشت بود.
چطور میتونستم نگهش دارم؟
داشتم دیوونه میشدم..
مسیحا نشست توی ماشین و گفت؛
_امشبو پیش من بمون.
میری خونه مامانت حال بدت رو میبینه نگران میشه.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
توی اینه اسانسور به خودم خیره شدم.
چشما و دماغم سرخ شده بودن و موهام به صورت نامرتبی ریخته بود تو صورتم.
بلافاصله بعد از اینکه وارد خونه شدیم رفتم حموم.
نمیتونستم خودم رو تحمل کنم.
احساس نجس بودن داشتم.
به اب کف زمین که به رنگ قرمز در اومده بود خیره شدم و زدم زیر گریه.
هیچوقت توی عمرم انقدر احساس بیچارگی و سردرگمی نداشتم.
تکلیف اون بچه بیچاره چی میشد.
هرچقدر که زشت و ترسناک بود، هرچقدر که ازش بدم میومد و حالم ازش بهم میخورد، بلاخره عضوی از وجود من بود.
حس خاصی بهش نداشتم اما خب کمی هم دلم براش میسوخت.
هرچی باشه زنده بود.
من نمیدونم بچه جن ها چطورن اما شاید اون درک داشت و میفهمید..
ایا اون جن میومد سراغم و انتقام بچش رو ازم میگرفت؟
من که دیگه از هیچی توی زندگیم نمیترسم.
اینهمه بدبختی کشیدم اینم روش.
اصلا شاید من و میکشت و راحت میشدم.
ولی اونوقت تکلیف مسیحای من چی میشد؟
ممکن بود بعد از مردنم حالش خیلی بد بشه.
حتی ممکن بود کارشو بزاره کنار یا درست انجامش نده و اونوقت چه اتفاقی براش میوفتاد؟
اگه دوباره کوکائین میکشید چی؟
اگه کل پولاشو حروم کوک میکرد چی؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو بلند کردم.
حالا قطرات اب محکم با صورتم برخورد میکردن و یه حس عجیب بهم تزریق میشد.
انگار که کسی با انگشت به صورتم ضربه میزد.
اینکار باعث میشد احساس گیجی کنم.
انگار که تمام جونی که داشتم با قطرات اب از روی پوستم لیز میخورد و میوفتاد روی زمین.
اگه مسیحا نبود خیلی وقت پیش خودکشی کرده بودم.
دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.
به این باور رسیده بودم که هیچوقت رنگ خوشی و ارامش رو نمیبینم.
نکنه بخاطر من بلایی سر مسیحا بیاد.
اونوقت مجبورم ازش جدا بشم.
اونموقع قطعا زندگیم رو تموم میکنم.
از حموم خارج شدم و خواستم برم توی اتاق که مسیحا گفت؛
_رستا.
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
روی مبل نشسته بود و داشت نگاهم میکرد.
مسیحا_بیا پیشم.
رفتم سمتش و کنارش نشستم روی مبل.
مسیحا_دلت درد میکنه؟
با صدای گرفته ای گفتم؛
_اره.
مسیحا_صبر کن..
اینو گفت و از روی مبل بلند شد و رفت سمت اشپزخونه.
چسبیدم به دسته مبل و به زمین خیره شدم.
توی این لحظه ناامید ترین ادم روی زمین بودم..
مسیحا با یه شیشه توی دستش از اشپزخونه خارج شد.
روبه روم ایستاد و گفت؛
_دراز بکش.
کنجکاوانه نگاهش کردم.
_اون چیه؟
مسیحا_روغن زیتون.
میخوام شکمتو بمالم.
دراز کشیدم روی مبل و بهش خیره شدم.
کنارم روی زمین نشست و خواست حولم رو بزنه اونور که جلوشو گرفتم.
مسیحا_چرا؟
_خیلی زشتم.
مسیحا_تو همیشه خوشگلی.
من همه جوره دوستت دارم.
اب دهنم رو قورت دادم و اجازه دادم حوله رو بزنه کنار.
به شکمم خیره شد و کمی روغن روش ریخت و مشغول ماساژ دادن شد.
2 834
بعضی حسها هستند که با اینکه بیشتر وقت ها در کوله پشتی افکار من پنهان شدهاند توصیفی برایشان پیدا نمیکنم، نه درد و سوزش اند و نه حس خنده و قلقلک.
نه حس درد پریود و زایماناند و نه ترک فرزند.
مثل کما میمانند، یا شاید اسهال.
یا ان تک کاکتوس کویر خشکی که سالی یکبار هم افتاب نگاهش نمیکند.
2 834
وقتی یه ناشناس میگیرم که میگه خب معلومه اخر رمان اینطوری میشه کل تلاشمو میکنم تا اخرش اونطوری نشه.
2 834
#part121
زن_گفتم زور بزن!
کاری که میگفت رو کردم که دردم بیشتر شد.
حس کردم که چیزی داره ازم بیرون میاد.
نتونستم تحمل کنم و صدای دادم بلند شد.
زن_بیشتر زور بزن.
چشمام رو بستم و دندونامو به هم فشار دادم.
داشتم مرگ رو به چشمام میدیدم.
انگشتاشو کرد تو و انگار چیزی رو گرفت.
جیغی زدم و بغضم شکست.
کل بدنم میلرزید و همه جام غرق کرده بود.
پارچه سفیدی که زیرم پهن بود کاملا خونی شده بود.
دستشو به زور کرد تو که با التماس گفتم؛
_نکن.
بی توجه به حرفم بهم فشار وارد کرد.
دردم غیر قابل توصیف بود.
قابل قیاس با هیچ دردی نبود، به معنای واقعی کلمه داشتم جون میدادم.
با صدای بلند گفت؛
_زور بزن.
حس میکردم که استخونام دارن خورد میشن.
حالا حالت تهوع گرفته بودم و سرگیجم باعث میشد نتونم خوب ببینم.
نگاهم رو از لای پام گرفتم و به روبه روم دوختم.
با دیدن جنی که مطمئنا پدر بچه بود جیغی زدم.
داشت با اخمای در هم نگاهم میکرد و اروم زیر لب چیزی میگفت.
دردم بیشتر شد و بیشتر به خودم فشار اوردم که حس کردم چیز گردی از توم خارج شد.
به لای پام نگاه کردم و با دیدن موجود زشتی که با چشمای باز نگاهم میکرد جیغی زدم و خودمو کشیدم بالا.
با اینکار میخواستم ازش دور بشم اما نمیشد!
نصفش توی وجود من بود!
حس میکردم که دلم میخواد همین الان بمیرم.
صدای جیغم گوش خودمم کر کرد.
زن هم انگار داشت حالش به هم میخورد چون با چهره در هم و کراهت جن رو بیرون میکشید.
برای اینکه زودتر از شرش راحت بشم با تموم وجود زور زدم.
صدای پچ پچ و دادو فریاد توی گوشام حس میکردم.
سرم رو بلند کردم که دیدم چند تا جن شبیه همون موجود دو سر توی اتاق ایستادن و داد میزنن.
گریم بیشتر شد و برای اخرین لحظه حس کردم دردم کم شد و بچه کاملا ازم خارج شد.
سرم گیج رفت و افتادم روی تخت.
صدای پچ پچ و جیغ ها اروم گرفت.
فقط صدای گریه من بود که طنین انداز این سکوت میشد.
زن بند ناف رو قیچی کرد.
نگاهی به بچه جنی که داشت وول میخورد انداختم و با ترس گفتم؛
_زندست.
زن_داره جون میکنه.
دیدنش خیلی صحنه منزجر کننده ای ایجاد میکرد.
رنگش روشن بود و محتویاط بدنش اعم از رگ ها و مغزش و گردی چشماش پیدا بود.
بندی بهش وصل بود که بنظر میومد دمش باشه و دوتا برامدگی کوچیک از مغزش زده بود بیرون که به شکل شاخ بودن.
دوتا سر به هم چسبیده داشت با چشمایی بیرون زده که هر از گاهی پلک میزدن.
دهنش اروم باز و بسته میشد.
دماغش سوراخی نداشت و بدنش کاملا خونی بود.
یکی از دستاش انگشت نداشت و یکی از پاهاش از اون یکی کوچیکتر بود.
میتونستم دندون های تیزش رو ببینم.
چندتا تار مو روی سرش بود و میتونستم ببینم که قلبش چقدر سریع میزنه.
عوقی زدم و سرمو خم کردم که روی زمین اوردم بالا.
زن رفت سمت سطل زباله و بچه رو پرت کرد توش.
درحالی که نفس نفس میزدم به سقف خیره شدم.
کل وجودم داشت میلرزید.
همه جام پر از خون شده بود و دلم کمی اروم گرفته بود.
لای پام سوز میداد و گز گز میکرد و میتونستم خیسی چیزی رو حس کنم.
حس میکردم که مرگ رو جلوی چشمام دیدم.
چسبیده بودم به تخت و ویبره میرفتم.
صدای تکون خوردن های بچه جن از توی سطل زباله میومد.
با صدایی تحلیل رفته گفتم؛
_جن که جسم نداره.
زن_مادرش که انسان باشه جسم دار میشه.
اون فقط بچه جن نبود، بچه توهم بود.
با تصور اینکه اون موجود نفرت انگیز توی بدن من زندگی میکرد دوباره عوقی زدم.
حالم داشت به هم میخورد و از ترس میمردم.
زن دستکشاشو در اورد و انداخت سطل اشغال.
میتونستم صدای عجیبی رو که مثل خر خر گربه بود از توی سطل بشنوم.
دستامو گذاشتم روی گوشم و با بغض گفتم؛
_توروخدا بکشش.
زن_خودش میمیره.
سرمم رو از توی پوستم در اورد و روش چسب زد.
رفت سمت در و بازش کرد.
با دیدن مسیحا حس کردم که خیالم کمی راحت شد.
زن که رفت بیرون مسیحا سریع اومد توی اتاق.
اشکامو پاک کردم و پاهامو بستم.
زیر دلم هنوز هم درد میکرد.
مسیحا اومد سمتم که بلند شدم.
بغلم کرد و به خودش فشارم داد.
زدم زیر گریه که گفت؛
_گریه نکن عزیزم، تموم شد.
ببین، راحت شدی.
با گریه گفتم؛
_خیلی زشت و ترسناک بود.
هنوز زندست، صداشو میشنوم.
تورو خدا خفش کن.
مسیحا_ولی صدایی که نمیاد.
_من صداشو میشنوم، داره تکون میخوره.
داره جون میکنه.
هق زدم و گفتم؛
_خیلی ترسناکه.
منو از اینجا ببر.
موهامو نوازش کرد و گفت؛
_باشه عزیزم الان میریم.
پیشونیمو بوسید و اشکام رو پاک کرد.
مسیحا_ببین چشمای خوشگلت قرمز شد انقدر گریه کردی..
زن سرفه ای کرد که مسیحا ازم فاصله گرفت.
هردومون بهش نگاه کردیم که پدی گرفت سمتم و گفت؛
_تا یک هفته ممکنه خونریزی داشته باشی.
پد رو ازش گرفتم و به زور از روی تخت بلند شدم که چند قطره خون ریخت روی زمین.
حس بدی بهم دست داد و یکم خجالت کشیدم.
زن_چند تا دارو هم براش مینویسم باید بخرید.
بقیه مبلغ هم پرداخت کنید.
2 834
#part120
با بغض به در بسته خیره شدم.
استرس بدی داشتم و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
حالا میتونستم لرزش خفیف بدنم رو حس کنم.
انگار هوای اتاق برای تنفس کافی نبود.
زن پارچه سفیدی روی تخت پهن کرد و گفت؛
_شلوارتو دربیار و دراز بکش.
بدون حرف بهش خیره شدم.
کاش میشد سزارین کرد.
اگه پارسال بهم میگفتن سال دیگه قراره بچه سقط کنی به هیچ عنوان باورم نمیشد.
اونم بچه یه جن!
وقتی وجودش توی شکمم انقدر دردناک بود بیرون اومدنش چی بود..
نفس عمیقی کشیدم و دستای لرزونم رو بردم سمت شلوارم و بعد از باز کردن دکمه و زیپش درش اوردم.
فقط کافی بود یکم دردم بیاد تا بزنم زیر گریه.
خداروشکر تیشرتم کمی بلند بود.
شلوارم رو همونجا روی زمین ول کردم و رفتم سمت تخت.
کمی بلند بود و به همین دلیل به سختی تونستم روش بشینم.
زن دوتا دستکش سفید رنگ دستش کرد و رفت سمت میزی که کنار تخت قرار داشت.
چندتا بسته قرص برداشت و قرص هارو ازشون خارج کرد.
نفس عمیقی کشیدم.
هوای اتاق به طرز عجیبی سرد بود و لرز کرده بودم.
کل بدنم روی ویبره بود و داشتم از ترس قبض روح میشدم.
پودری ریخت توی اب و لیوان اب و قرصارو گرفت سمتم.
با صدایی که به زور درمیومد و از شدت لرزش نامفهوم بود گفتم؛
_بیهوش میشم؟
زن_نه.
تا اخرش بیدار میمونی.
اینا برای کمک به سقطه.
قرصارو ازش گرفتم و با ابی که از زهرمار تلخ تر بود خوردم.
زن_شانس اوردیم صبح سرم خریدم مگه نه الان مجبور میشدید برید داروخونه.
انقدر ترسیده بودم که حتی قدرت جواب دادن هم نداشتم.
سرم رو وصل کرد به میله اهنی و اومد سمتم.
دستم رو با یه کش قرمز رنگ محکم بست.
زن_مشت کن دستتو.
دستم رو مشت کردم و تمام زورم رو جمع کردم توی انگشتام.
ناخنام توی پوستم فرو میرفت و دستم درد میگرفت.
چند بار محکم ضربه زد رو دستم و اینور اونورش کرد اما خبری از رگم نبود.
درحالی که با دقت دستم رو نگاه میکرد گفت؛
_با اینکه انقدر سفیدی رگت پیدا نمیشه..
پس مجبورم پشت دستت بزنم.
کف دستم رو گرفت و سوزن نازک سرم رو فرو کرد توی پوستم.
استرسم هر لحظه بیشتر میشد.
زن_چرا انقدر میلرزی؟
_سردمه..
زن_از استرسه.
ازم فاصله گرفت و رفت سمت میز.
زیر دلم به طرز غیر قابل تحملی تیر کشید که نفس عمیقی کشیدم و دستم رو گذاشتم روش.
حرکت چیزی رو توی رحمم حس میکردم.
تابه حال همچین درد طاقت فرسایی رو تجربه نکرده بودم.
به زور گفتم؛
_دلم خیلی درد میکنه.
امپولی برداشت و گفت؛
_به خاطر قرصاست.
دارن اثر میکنن.
امپول رو از مایعی پر کرد و کمی سرنگ رو فشار داد که اب ازش پاشید بیرون.
ناخوداگاه استرس گرفتم.
نفس صدا داری کشیدم.
اومد سمتم و گفت؛
_باید برم جایی کار دارم، پس کاری که توی یک ساعت طول میکشه رو مجبوریم نیم ساعته تموم کنیم.
پس پیتوسین بیشتری بهت تزریق میکنم.
ممکنه دردت بیشتر بشه.
دستم رو گرفت و خواست امپول رو بزنه که دستمو کشیدم عقب و گفتم؛
_پشیمون شدم.
نمیخوام سقط کنم.
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_قرص سقط خوردی.
چه بخوای چه نخوای سقط میشه.
اگه همکاری نکنی و همیمجوری بری ممکنه اسیب ببینی و دیگه هیچوقت بچه دار نشی.
_اشکال نداره.
بغض حالا به گلوم جنگ انداخته بود و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم تا نشکنه.
نوچی کرد و گفت؛
_چرا لج میکنی دختر، میگم قرص سقط خوردی.
میخوای بیوفتی بمیری؟
بخواب سر جات.
نمیدونم اشکم چطور راه خودش رو پیدا کرد و از گونم سر خورد پایین.
من هیچوقت دلم نمیخواست حامله بشم و خودمو به کلی از نعمت بچه داشتن محروم میدونستم.
مگه اینکه کسی که میخواستم باهاش ازدواج کنم بچه دار میشد.
اما حالا توی وضعیتی قرار گرفته بودم که تمام عمرم ازش فراری بودم.
شکمم تیر کشید و جاری شدن چیزی رو لای پام حس کردم.
ناله ای کردم و دندونامو روی هم فشردم.
هدایتم کرد سمت تخت و دستمو گرفت.
دراز کشیدم سر جام و چشمامو بستم.
درد شدیدی رو توی گوشتم حس کردم و اشکم از چشمم سر خورد پایین.
درد شکمم داشت غیر قابل تحمل میشد.
حس کردم که لای پام کامل خیس شد.
توی ناحیه لگنم احساس فشار و درد میکردم.
زن سریع امپولی به سرمم تزریق کرد و اومد سمتم.
اشکام پشت سر هم از چشمام میومدن بیرون و گونم رو خیس میکردن.
حس میکردم که دارم پاره میشم.
سرم گیج میرفت و دیدم سیاه شده بود.
زن_زور بزن.
با گریه گفتم؛
_نمیتونم.
رفت لای پام و تیشرتم رو زد بالا.
انقدر درد داشتم که اصلا خجالت حالیم نمیشد.
حس میکردم یه دریل کردن توی شکمم و دارن محتویاط رحمم رو چرخ میکنن.
با گریه گفتم؛
_نمیتونم..
نمیتونم تحمل کنم.
زن_گفتم زور بزن مگه نه بیشتر دردت میاد.
ناچارا زور زدم که دردم بیشتر شد.
حالا لای پام هم درد میکرد و داشتم پاره میشدم.
زن_جلوی خودتو نگیر، جیغ بزن.
اهمیتی به حرفش ندادم.
من قوی تر از این حرفا بودم که بخوام جیغ بزنم.
مسیحا هم اینطوری الکی نگران میشد.
زیر دلم تیر کشید و فشار چیزی رو توی سوراخم حس کردم.
مطمئن بودم که الان رنگم کبود کبود شده.
2 834
شاید وجود داشتن در اصل اینشکلی نباشه و من در جهانی از هیچ و پوچ دست و پا بزنم.
جایی که از شدت خلاء درونش، توهم انسان ها، موجودات دیگه و نوری رو میزنم که ممکنه هیچوقت بهم نتابیده باشه.
شاید این یک رویای واقعی گونه و واهی باشه که توی سرم ساختم، پرورش دادم و باور کردم!
2 834
#part119
بغلم کرد و گوشم رو بوسید..
لبخندی زدم و برگشتم سمتش و لباشو بوسیدم.
بعد از اینکه اماده شدم از خونه خارج شدیم.
_کجا میریم؟
دنده رو عوض کرد و گفت؛
_با مامانم حرف زدم.
گفت که معمولا اگه جن ها عاشق ادما بشن بهشون تجاوز میکنن.
_اما جنی عاشق من نشده، ارسو فرستادش.
مسیحا_میدونم.
نمیتونستم اینو بهش بگم، مجبور شدم همونطوری پیش برم.
_خب، چی گفت؟
مسیحا_ادرس یکیو بهم داد که بچه سقط میکنه.
دکتر نیست توی خونه اینکارو میکنه و غیر قانونی.
گفت که اگه بهش بگیم کمکمون میکنه.
نفس عمیقی کشیدم.
باید مینداختمش؟
چطوری؟
تصور اینکه یه همچین موجود نحسی ازم خارج بشه هم عذابم میداد.
دیگه تا رسیدن به مسیر حرفی نزدیم.
جلوی یه خونه ویلایی ایستاد.
هردومون از ماشین پیاده شدیم.
زنگو زدم.
بعد از اینکه در باز شد هردومون رفتیم داخل.
توی حیاط پر بود از جوجه و مرغ که با دیدن ما همشون دویدن سمت باغچه.
لبخندی زدم و دویدم دنبال یکیشون که مسیحا گفت؛
_بدو رستا، نیومدیم مرغ بازی کنیم.
چیزی نگفتم و پشت سرش وارد خونه شدم.
به زن جوونی که موهای مشکی داشت و کنار اپن اشپزخونه ایستاده بود خیره شدم.
مدل خونه طوری بود که اشپزخونه جلوی در قرار داشت.
بهش سلام کردیم که با لبخند جوابمون رو داد.
یکم با شک نگاهمون میکرد، انگار باورش نمیشد یکی از ما حامله باشیم.
مسیحا_شنیده بودیم که شما بچه سقط میکنید.
زن_البته اگه بچه هنوز چهارماهش نشده.
چون بعد از اون جنسیتش مشخص میشه و روح دار میشه.
مسیحا_اینا درست، ولی یه مشکلی هست.
زن_پدرش راضی نیست؟
مسیحا_راستش بچه از ادم نیست.
ابروهاش پرید بالا و سرش رو تکون داد.
زن_بفرمایید بشینید راجبش حرف میزنیم.
با مسیحا رفتیم و روی مبل نشستیم.
فضای خونه خیلی تمیز و شیک بود و اصلا بهش نمیخورد خونه یه همچین کسی باشه.
البته چرا که نه..
حتما خدا تومن پول میگرفت.
زن_خب، بچه از حیوانه؟
ابروهام پرید بالا.
_نه نه.
از جنه.
زن_مطمئنید؟
_اره، من با هیچکس رابطه نداشتم و حتی به یه پشه نر هم نزدیک نشدم.
بعدم خوب یادمه اون اتفاقی رو که با اون جن افتاد.
یکم مردد بودم بابت حرفام، میترسیدم باور نکنه.
اما هیچ ری اکشنی نداشت و خیلی عادی نگاهم میکرد.
انگار که واسش عجیب نبود.
زن_خیل خب، سونوگرافی دادید؟
چند وقتشه؟
_فکر کنم سه هفته.
سونوگرافی هم دیشب دادم.
اتفاقا به خاطر همون فهمیدم بچه از ادم نیست.
دختر_جنا روی بچه هاشون خیلی حساسن.
اگر شخصی رو انتخاب کنن که بچشون رو نگه داره هر اتفاقی برای بچشون بیوفته اون شخص رو مقصر میدونن و ازش انتقام میگیرن.
معمولا هم وقتی عاشق یه ادم بشن و یا ازش کینه به دل داشته باشن اینکارو میکنن.
به این صورته که اون بچه برای خودشون روزی میاره و برای مادرش نحسی و فلاکت.
اب دهنم رو قورت دادم.
حرفاش واقعا من رو میترسوند.
زن_بعد از اینکه بچه رو بندازی باید حتما بری پیش دعانویسی چیزی و یه دعا بگیری مگر نه ممکنه جنا دست به قتلت بزنن.
ابروهام پرید بالا و با ترس مسیحارو نگاه کردم.
زن_علاوه بر اون باید به جن ها قسم بخوری که منی که توی سقط اون بچه دست داشتم کاملا بی گناهم.
_خیل خب.
مسیحا_اولین بارتونه یه همچین کسی بهتون مراجعه میکنه؟
زن_نه.
من معمولا بچه های حرومزاده، ناقص، چند والده، حیوان، جن و اینطور بچه های مشکل دار رو سقط میکنم.
نصف هزینه رو الان پرداخت میکنید نصفش رو بعدا.
مسیحا_دستگاه پوز دارین؟
زن_روی میزه.
مسیحا بلند شد که دستشو گرفتم.
_من میدم.
مسیحا_لطفا بشین سرجات و حرف اضافه نزن.
میدونستم که بحث کردن باهاش فایده نداره پس گذاشتم بعدا باهاش حساب کنم.
زن_بفرمایید بریم طبقه بالا.
از خونه که خارج شدیم دست مسیحارو گرفتم و با استرس گفتم؛
_میترسم.
بهم نگاه کرد و دستمو توی دستای گرمش فشرد.
مسیحا_نترس.
هیچی نمیشه، قراره راحت بشی.
فقط شاید یکم درد بگیره.
تو قوی تر از این حرفایی.
سرمو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.
وجودش واقعا تصلی بخش بود.
باعث میشد خیالم کمی راحت بشه.
وارد خونه که چه عرض کنم اتاقی شدیم که واقعا شبیه سردخونه بود.
زمین از سرامیک بود و یه تخت بیمارستانی وسط اتاق قرار داشت.
دو طرفش دوتا میز و کمد قرار داشت و کنار تخت یه سبد وجود داشت که پر از پارچه های خونی بود.
چند قطره خون هم روی زمین کنار تخت ریخته شده بود.
دست مسیحارو فشار دادم و چسبیدم بهش.
زن به مسیحا نگاه کرد و گفت؛
_شما بیرون باشید.
مسیحا_نمیشه بمونم؟
زن_اونوقت تو هم توی جرم شریک میشی و احتمالا نحسی تورو هم درگیر کنه.
مسیحا_اشکالی نداره.
زن با اخم گفت؛
_گفتم که شما بیرون منتظر باشید.
مسیحا بغلم کرد و کمرم رو مالید.
مسیحا_هیچ نترس.
من بیرون منتظرتم.
با صدایی که میلرزید گفتم؛
_نریا..
حرفم مسخره بود، چرا باید تنهام میزاشت؟
حالا نیاز داشتم که مطمئن بشم که توی این شرایط ولم نمیکنه.
گردنم رو بوسید و رفت سمت در.
با لبخند دلگرم کننده ای نگاهم کرد و بعد از خارج شدن درو بست.
2 834
بگذار باری هم با تو صادق باشم،
راستش را بخواهی گسسته ام. انگار پودو تار پارچه ای باشم زیر چشمان نافذ افتاب.
پوسیده ام و جز نقش جامهای که حتی کسی را نمیپوشاند دیگر هیچ نیستم.
تو هم به کلی مرا نادیده گرفتهای، نه به تن میزنی و نه دور میندازی.
کاش بدانم بحث خجالت از به همراه داشتن من است یا ترس از نبودم.
2 834
گفته بودم مرا نمیدانی و مرا نمیدانستی که این را نفهمیدی و خودم گفتم.
پس دیگر اصرار به خبر داشتن از درون من نکن.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
