𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 834
Подписчики
+224 часа
+77 дней
-3330 день
Архив постов
2 832
#part110
درحالی که نفس نفس میزدم چشمام رو به هم فشار دادم.
بدنم کمی درد میکرد و شکمم تیر میکشید.
دایان همونطور بی حرکت روی تخت نشسته بود و به من نگاه میکرد.
کمی عرق کرده بود و موهاش ریخته بود توی صورتش..
چند ثانیه ای توی همون حالت موندم تا دردم یکم تسکین پیدا کنه.
نشستم روی تخت و دستمو گذاشتم روی شکمم و نفس عمیقی کشیدم.
دایان_درد داری؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛
_یکم.
دایان_میخوای یه مسکن بیارم بخوری؟
_تو یخچالن..
سرشو تکون داد و از روی تخت بلند شد.
به کمر و پایین تنش نگاه کردم و حس کردم که دلم قنج رفت.
کمی بعد با یه لیوان اب و یه ورق قرص اومد توی اتاق.
تشکر کردم و قرصم رو خوردم.
از روی تخت بلند شدم و حولم رو برداشتم.
وارد حموم که شدم درد بدی زیر دلم پییچد که حوله از دستم افتاد.
چهرم رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم.
شاید با دوش اب گرم بهتر میشدم.
زیر اب یکم شکمم رو مالیدم که حالم بهتر شد، البته اثر گذاشتن قرص هم بی تاثیر نبود.
دلم نمیومد بدنم رو بشورم.
بوی دایان رو میدادم و حس میکردم که جای لمس هاش روی تنم مونده.
حوله رو پیچیدم دور کمرم و رفتم بیرون.
خونه خیلی سرد بود و باعث شد لرز کنم.
رفتم توی پذیرایی و کولر رو خاموش کردم.
در اتاق رو باز کردم و رفتم تو که دایان رو دیدم.
فقط شورت تنش بود و درحالی که یه سیگار لای انگشتاش بود نقاشیام رو نگاه میکرد.
حوله کوچیکم رو از توی کشو در اوردم و موهامو خشک کردم که یه لحظه یادم افتاد نقاشی دایان توی اون دفتره.
از جام پریدم و سریع رفتم سمتش و دفترو از دستش کشیدم.
دقیقا سر همون نقاشی بود.
با لبخند نگاهم کرد و گفت؛
_اون من بودم؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار و چیزی نگفتم.
لبخندش عمیق تر شد و گفت؛
_منو کشیدی؟
_اره.
چیز خاصی نیست من همه رو میکشم.
چشماش رو ریز کرد و گفت؛
_چرا پس من کسیو ندیدم؟
همش عکس منظره و کرکتر بود.
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش که حالا روی من قفل شده بودن نگاه کردم.
_اونا توی دفترای دیگمن، فقط همینو اوردم فعلا.
دفترو گذاشتم توی کمد و درش رو بستم.
یه دست لباس برداشتم و برگشتم که دیدم دایان داره نگاهم میکنه.
پکی به سیگارش زد و دودشو فرستاد توی دماغش.
دایان_چرا مردمو میکشی؟
موهام رو زدم بالا و گفتم؛
_وقتی نویسنده باشی هر ادمی رو میبینی میتونی ازش بنویسی و واست یه منبع الهام میشه.
وقتی عکاس باشی از همه عکس میگیری.
اگرم نقاش باشی هرکی که بنظرت قشنگ باشه رو میکشی.
دایان_من به نظرت قشنگم؟
پشتمو کردم بهش و گفتم؛
_اره.
صدای نفس عمیقش رو شنیدم.
حولمو باز کردم و خیلی سریع شورت و شلوارکم رو پوشیدم.
با نشستن دستی روی کمرم و پیچیدن بوی سیگار زیر دماغم سر جام خشک شدم.
دستای گرمش رو کشید روی کمرم که کمی قلقلکم گرفت.
نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطر خنکش رو به همراه توتون سوخته شده حس کنم.
از پشت چسبید بهم و کنار گوشم نفس عمیقی کشید که بازدم گرمش با پوستم برخورد کرد و موهای تنم سیخ شد.
دستاشو از دوطرف پهلوهام کشید پایین و برد سمت شکمم و اروم مالیدش.
به خیال خودش با اینکار میخواست دردم رو تسکین بده؟
نه تنها خوب نمیشدم بلکه بی تاب تر میشدم.
انگار که ببرنم لب چشمه و وادارم کنن بی حرکت به اب گذرا و جاری نگاه کنم.
دستای داغش پوست یخ زدم رو گرم میکرد.
دستش رو زیر نافم ثابت کرد و اروم گفت؛
_من اینجا بودم.
چشمام خمار شد و ته دلم قنج رفت.
بوسه ای پشت گردنم زد و دستمو کشید.
دایان_بیا، باید یکم حرف بزنیم.
تیشرتم رو رها کردم و باهاش رفتم سمت تخت.
جوری نشست که من هم جا داشته باشم.
جای دستا و لبای گرمش روی پوستم گز گز میکرد.
بهش خیره شدم، به گردن نسبتا سرخ و کبودش؛
سینه های برجسته و شکم شیش تیکه ای که اروم با ریتم نفساش بالا پایین میشد.
نفس هایی که چند دقیقه پیش به خاطر من تند، سریع و عمیق شده بودن.
نگاهم رو بردم بالا و به چشماش دوختم.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_چرا استعفا دادی؟
سرم رو کج کردم و موهای خیسم رو از جلوی چشمم زدم کنار.
_اگر من از یه چیزی پشیمون باشم، دلم نمیخواد مدام باهاش کلنجار برم و به خودم یاداوریش کنم.
نمیخواستم اشتباهی باشم که مدام به خاطر میاریش و عذاب میکشی..
دایان_همش به خاطر من بود؟
با اینکه بخش اعظمی ازش به دلیل احساست ضد و نقیض و عمیق خودم بود گفتم؛
_اره.
دایان_خودت پشیمون نبودی؟
پاکت سیگار روی میز رو برداشتم و گفتم؛
_با اجازه.
درحالی که با اخم ریزی نگاهم میکرد سرش رو تکون داد.
نمیدونستم باید چی بگم، ایا میبایست خودمو لو میدادم و یکم موضوع رو براش روشن میکردم؟
شاید هم نیاز بود با کمی پنهان کاری و نگفتن حقیقت ابروی خودم رو میخریدم.
نخی از توی پاکت نیمه پر خارج کردم و اتیشش زدم.
در همون حین که دود رو میدادم بیرون سیگار رو از لبام فاصله دادم.
_من خودم ادم ساختارشکنی نیستم و وقتی اینکارو میکنم بعدش یکم سردرگم میشم.
2 832
نمیخواستم به خاطر چهلم امشب پارت بزارم، بی احترامی در نظرش نگیرین.
گفتم یکم از حال و هوای غم در بیاید.🤍
نظر هم یادتون نره؛ @elahenashenas
2 832
#part109
متوقف نشدم، دلم میخواست همه جای تنش رو با زبون لمس کنم.
موفق شدم دکمه و زیپ شلوارش رو باز کنم و بکشمش پایین.
یه لحظه از کاری که میکردم پشیمون شدم.
چیکار میکنی سامیار؟
میخوای اون اشتباه رو یبار دیگه تکرار کنی؟
میخوای فردا روی یه تخت بیدار بشین و بدخلقیاش رو تحمل کنی؟
اصلا از کجا معلوم که یه بازی جدید در نیاره و دوباره همه چیز رو به هم نریزه؟
از کجا معلوم که بازم پست بزنه؟
با دیدن الت راست شدش تموم منطق و افکارم از یادم رفت.
چطور میتونستم ازش بگذرم وقتی اینطوری معتادش بودم و بهم نیاز داشت!؟
خیره بهش گفتم؛
_برو رو تخت.
کاری که میگفتم رو کرد.
از توی کشو وازلین رو برداشتم و رفتم روی تخت و دکمه های پیرهنشو باز کردم.
تونستم سینه های برجسته و شکمش رو ببینم.
نوک سینش رو مک زدم و دستم رفت سمت دکمه های پیرهنش و دونه دونه بازشون کردم.
به سینه های برجسته و شکم لاغرش که اروم بالا پایین میشد خیره شدم.
لبمو با زبونم تر کردم و رفتم پایین.
دستاش رو گذاشت روی تاج تخت و بهم خیره شد.
به التش خیره شدم.
گرفتمش توی دستم و اروم دستمو روش بالا پایین کردم.
دایان_سام..
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
دایان_طولش نده..
صداش خمار بود و انگار که از ته چاه بلند میشد.
بیخیال ساک زدن شدم.
حالا که انقدر عجله داشت جایز ندیدم که اذیتش کنم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به حس خجالتم غلبه کنم.
به حالت داگی ایستادم روی تخت و پشتم رو کردم بهش.
دلم میخواست اب بشم و برم توی زمین.
عرق سرد روی کمرم نشسته بودم و استرس زیادی داشتم.
دایان_مطمئنی؟
_زود باش تا پشیمون نشدم.
دایان_کاندوم نداری؟
_نه..
ولی فکر کنم یاسر داشته باشه.
از روی تخت بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
کمی بعد وارد شد و برگشت روی تخت.
صدای باز شدن چیزی اومد.
از استرس نفس نفس میزدم و یجورایی مشتاق بودم.
دستش نشست روی سوراخم که چشمام رو بستم.
وازلین رو مالید بهم.
از پشت چسبید بهم و التشو به سوراخم مالید.
حسابی گرمم شده بود و حس میکردم که دارم اتیش میگیرم.
با مالیده شدن التش به سوراخم دوباره حالم داشت خراب میشد.
اروم فشارش داد بهم که چشمام از درد بسته شد.
کمرم رو گرفت و به خودش فشارم داد که ناله ای کردم.
صدای نفسای عمیقش رو میتونستم بشنوم.
با فرو رفتنش توی سوراخم دندونامو به هم فشردم و خودم رو کنترل کردم تا فریاد نزنم.
کامل که رفت توم حس کردم دارم پاره میشم.
کمی توی همون حالت ایستاد تا جا باز کنه و بعد اروم جلو عقب شد.
نفس عمیقی کشیدم و ملحفه رو توی مشتم فشردم.
بلاخره دردم کمتر شد و تونستم لذت رو حس کنم.
حرکاتش رو تند تر کرد که صدای ناله جفتمون بلند شد.
_اه.
درحالی که نفس نفس میزد گفت؛
_چقدر تنگی.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و افتادم روی تخت.
_یکم اروم..
بی توجه به حرفم حرکاتش رو تند تر کرد که با درد و صدای بلند گفتم؛
_دایان!
خندید و گفت؛
_اگه تو هم جای من بودی خودتو خیلی محکم میکردی.
حرفش باعث شد دلم قیلی ویلی بره.
دلم نیومد جلوشو بگیرم پس دردو به جون خریدم.
با دستاش اروم کمرم رو نوازش کرد.
صدای اه و ناله هام دوباره بلند شد.
با هر ضربه خودشو کامل توی سوراخم جا میداد.
خودمو کشیدم جلو که از توم در اومد.
برگشتم سمتش و چسبوندمش به تخت.
با چشمای خمار زل زد بهم.
پاهامو گذاشتم دوطرفش و چسبیدم بهش.
حالا گرمای شکمش رو با التم حس میکردم.
عضوش رو گرفتم و مالیدم به سوراخم و بهش خیره شدم.
نگاه منتظرش زیبا ترین چیزی بود که توی عمرم دیده بودم.
نشستم روش که ابروهام رفت توی هم.
دستام رو گذاشتم روی شونش.
دستش رو روی صورتم کشید و گونم رو نوازش کرد.
سرمو کج کردم و چشمام رو بستم.
خودمو روش بالا پایین کردم که حس خوبی توی تنم پیچید.
دستاشو گذاشت دو طرفم و روی خودش بالا پایینم کرد.
صدای ناله های جفتمون بلند شد.
لباش رو گذاشت روی لبام و حرکاتش رو محکم تر کرد که دردم شدید تر شد.
صدای ناله هام زیر لباش خفه میشد.
سرمو کردم توی گردنش و صدای ناله هام بلند شد.
خدا خدا میکردم زودتر ارضا شه تا از این درد راحت بشم.
سری پیش دردش کمتر بود، احتمالا به این خاطر که هنوز ارضا نشده بودم.
صدای اه های خمارش زیر گوشم باعث میشد حواسم پرت بشه.
میتونستم تن گرمش رو زیرم حس کنم.
حالا توی اغوشم بود و اینطور بی تابانه ناله میکرد و خودشو توم جا داده بود.
حرکاتش رو محکم تر کرد، به زور خودم رو کنترل کرده بودم که اشکم نریزه.
انقدر دندونامو روی هم فشار داده بودم هر لحظه امکان داشت فکم بشکنه.
اما مهم نبود، فقط میخواستم دایان لذت ببره.
چشمام رو روی هم فشار دادم و ناله ای کردم.
دایان_اه..
با صدای بلند اه کشید و حرکاتش اروم تر شد تا کم کم از حرکت ایستاد.
نفس عمیقی کشیدم و خیلی سریع از روش بلند شدم و افتادم روی تخت.
2 832
#part108
هولم داد سمت تخت که به دلیل پایین بودن شلوارم تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روش.
اومد سمتم و تیشرتم رو از تنم کند.
لبم رو بوسید و زبونشو کشید روی گردنم و رفت سمت سینم.
نشستن گرمای زبونش رو نوک سینم حس کردم.
شروع کرد به مک زدن و گاز گرفتنش که نفس عمیقی کشیدم.
چشمام رو بستم و دستمو کردم توی موهاش..
شکمم رو مالید و نشست روی زمین و به التم خیره شد.
اب دهنم رو قورت دادم و با چشمای خمار بهش نگاه کردم.
لبخندی روی لبش نشست و با صدای خش دار گفت؛
_پسر خوب شق کرده..
حرفش حس عجیبی بهم داد.
دایان_واسه من!
سرمو کج کردم و لبخندی روی لبم نشست.
مطمئن نبودم میخواد چیکار کنه اما لحظه شماری میکردم گرما و خیسی دهن و زبونش رو حس کنم.
دستش رو کشید بهم و اروم مالیدش.
دستش گرم بود و با هربار بالا پایین کردنش حس خوبی توی تنم میپیچید.
موهاشو از جلوی صورتش زد کنار و خم شد.
با نشستن زبون گرم و خیسش روی التم حس کردم که جریان برقی از تنم گذشت.
لبم رو کشیدم توی دهنم و گازش گرفتم.
زبونشو از اول تا اخرش کشید و نوکشو مک زد که نفس صدا داری کشیدم.
زبونش رو دورش چرخوند و فشار لباشو بیشتر کرد.
دستمو کردم توی موهاش و نوازشش کردم.
برعکس انتظارم انگار توی این کار خیلی ماهر بود.
اروم کردش توی دهنش و سرشو اورد جلو.
گرمای لب ها و زبونش و خیسی دهنش باعث میشد حالم خراب تر بشه.
سرشو به خودم فشار دادم..
اروم جلو عقب شد که چشمام رو بستم.
ناله ای کردم که بهم خیره شد.
حالا دیدنش از این زاویه درحالی که التم کامل توی دهنش بود تصویر خیلی قشنگی میساخت..
چشمای خمارش که دوخته شده بود بهم و باعث میشد بیشتر تحریک بشم.
انقدر التم رو مک زد و طولش رو با لباش طی کرد که حس کردم دارم ارضا میشم.
خیلی زودتر از همیشه!
اخمام رفت توی هم و درحالی که نفس های صدا دار میکشیدم لبمو با زبونم تر کردم.
سرش رو به خودم فشار دادم که چشماش رو بست..
از روی تخت بلند شدم و ایستادم..
حالا تموم تنم پر از لذت شده بود و هرلحظه بیشتر میشد.
حرکاتش رو تند تر کرد که اهی کشیدم و خودمو بهش فشار دادم.
کشید عقب و سرفه ای کرد.
التم رو گرفت توی دستش و تند تند دستش رو بالا پایین کرد.
_فاک.
حس خوبی توی تنم پیچید.
ابم پاشید روی زبونش..
با چشمای خمار بهم خیره شد و زبونشو برد داخل و قورتش داد.
حس خیلی قشنگی بهم دست داد.
از روی زمین بلند شد و کنارم ایستاد.
سرشو برد کنار گوشم و گفت؛
_خیلی خوشمزه ای.
چشمام رو بستم و اب دهنم رو قورت دادم.
نگاهم خورد به برجستگی شلوارش و دستم رفت سمت زیپش که گفت؛
_لازم نیست.
به چشماش خیره شدم و اروم گفتم؛
_چرا؟
دایان_با ساک خالی زیاد حال نمیکنم.
_ولی..
دایان_دلت میخواد دوباره درد بکشی؟
ساکت شدم.
هرچند که لذت هم داشت اما دردش واقعا طاقت فرسا بود.
چیزی نگفتم و شلوارمو از روی زمین برداشتم.
داشت نگاهم میکرد.
نگاهم خورد به شلوارش، میتونستم به خوبی التش رو از زیرش ببینم.
اب دهنم رو قورت دادم و دندونامو به هم فشردم.
دلم نمیومد اینجوری ولش کنم.
از سمتی هم با تصور رفتن التش توی سوراخم تنم گر میگرفت.
دلم میخواست دوباره اون حس ناب رو تجربه کنم.
اینکه چیزی از وجود دایان رو توی خودم داشته باشم، واقعا لذت بخش بود.
شلوارمو انداختم روی زمین و رفتم سمتش.
لبامو گذاشتم روی لباش و دستم رو گذاشتم پشت کمرش.
برجستگی لای پاش به التم میخورد و بیشتر تحریکم میکرد.
سرمو کردم توی گردنش و نفس عمیقی کشیدم.
بوی تنش دیوونم میکرد.
گردنش رو بوسیدم و زبونمو کشیدم روش که طعم تلخی رو حس کردم.
احتمالا از ادکلنش بود.
2 832
از در که خارج میشدی میتوانستی رنگ سرخ اسمان را با چشمانت ببینی، صدای فریاد مردم را با گوش های از دروغ پر شده ات بشنوی و درد چشمانی که خون میبارید را با بند بند وجودت حس کنی.
خورشید انگار به زمین نمیتابید و دشت دیگر سرسبز نبود.
با وجود همه این حس های غمزده، بوی ازادی بود که از زیر مزار مهسا میامد.
بوی زندگی و روییدن شکوفه های استقلال،
بویی که این انتخاب های دستوری را در بر میگرفت و از بین میبرد.
2 832
#part107
_راستش..
ترجیح میدم دلیلش رو نگم.
سرشو تکون داد و کنار در ایستاد.
رفتم سمت در و بازش کردم که بستش.
با تعجب بهش خیره شدم، اومد سمتم و روبه روم ایستاد.
حالا چسبیده بودم به در و با فاصله کمی ازش قرار داشتم.
به چشمای خمارش زل زدم و سعی کردم کنترلی روی حداقل یکی از ارگان های بدنم داشته باشم اما نمیتونستم.
دلم قیلی ویلی میرفت از دیدنش توی این فاصله نزدیک.
قلبم تند میزد و نفسام عمیق و سریع شده بود.
دایان_یه بار دیگه ازت میپرسم.
از اون اتفاقی که اونشب افتاد پشیمونی؟
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
زل زده بود به چشمام و حالا فکش کمی منقبض شده بود.
میتونستم بوی عطرش رو از همین فاصله حس کنم.
حرارتی که ازش ساطع میشد منم درگیر میکرد.
_مطمئنم که همینطوره.
دایان_مثل بار اول؟
با صدای خش دار گفتم؛
_مثل بار اول.
سرش رو تکون داد که موهاش ریخت توی صورتش.
نمیتونستم این نزدیکی رو تحمل کنم.
نگاه مستقیمش تنم رو میسوزوند.
دایان_اگه بار اول پشیمون شدی و ادامه ندادی چرا واسه بار دوم تکرارش کردی و شروع کنندش خودت بودی؟
هیچ جوابی نداشتم که بدم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کلمات رو کنار هم بچینم، هرچند پوچ، هرچند بی معنی.
_مست بودم.
دایان_ادما وقتایی که مستن خود واقعیشون میشن.
_اما من وقتایی که مستم صد درجه با چیزی که واقعا هستم فرق میکنم.
دایان_اونی که نشونش میدی خود واقعیت نیست..
یک قدم بهم نزدیک تر شد و سرشو خم کرد.
هوا گرم بود و بوی عطرش مشامم رو پر میکرد.
حالت عجیبی داشتم، یه خلسه، یه سفر ذهنی به گرم ترین نقطه زمین..
دستش رو بلند کرد و اورد نزدیک صورتم.
میتونستم صدای نفس هامونو به خوبی بشنوم.
دسته موی تاب داری که جلوی چشمم رو گرفته بود از جلوی صورتم زد کنار.
چشماش از روی موهام سر خورد و رفت سمت گونم.
دایان_من میدونم خود واقعیت چی میخواد.
_چی؟
لبخند ظریفی گوشه لبش نشست و پوستمو نوازش کرد.
دایان_منو.
_نه.
سرش رو تکون داد و اروم گفت؛
_تو هم نسخی.
اب دهنم رو قورت دادم.
دستش رو نوازش وار برد سمت گردنم.
انگشتاش داغ بودن و گرماشون رو به پوستم انتقال میدادن.
داشتم پس میوفتادم.
حالم از اینهمه نزدیکی دگرگون شده بود و حالا چشمام نیمه باز بودن.
دایان_تو هم توی اون شب گیر کردی.
نفس عمیقی کشید که بازدمش با صورتم برخورد کرد.
دایان_دلت برای نوازشام روی پوستت تنگ نشده؟
انگشتش رو کشید زیر گلوم و فشارش داد.
دایان_اون درد لذت بخش..
نفس عمیقی کشیدم.
با تمام وجود دلم میخواست به اون شب برگردم.
تمام اتم های تنم دلشون اون گرما و نوازش های نرم رو میخواست..
به چشمام نگاه کرد و گفت؛
_خیلی ارومی..
به لباش که اروم باز و بسته میشدن خیره شدم.
دایان_باعث میشی واسه دیدن نا ارومیات مشتاق تر بشم..
انگشتش رو کشید روی لبم.
_نکن!
صدام خش دار شده بود و تموم انرژیم داشت تحلیل میرفت.
دایان_جلومو بگیر.
نگاهم رو از چشماش گرفتم.
نمیتونستم نگاهش کنم، هر لحظه ممکن بود وا بدم.
تنها کاری بود که میتونستم بکنم، توانایی متوقف کردنش رو نداشتم.
دلم نمیخواست این نزدیکی به فاصله تبدیل بشه.
نمیخواستم..
اومد جلو و توی چند سانتی متری صورتم متوقف شد.
انگشت شصتش رو کشید روی لبم که به پایین متمایل شد.
نگاهش کردم، با چشمای خمارش زل زده بود بهم.
مثل یه رویای خیلی واضح بود، انقدر واقعی که با تمام وجود لمسش کنم.
این حرکات اروم و کندش حریص ترم میکرد.
اومد جلو و زبونش رو کشید روی لبم.
حس کردم که بهم برق وصل کردن.
داغ بود و خیس..
قلبم دنبال یه شکاف بود تا از سینم به بیرون پرت بشه.
بوی عطرش زیر دماغم بود.
دستم روی شکمش نشست تا به عقب هولش بدم اما نتونستم.
دستش رو برد پایین و روی پهلوم گذاشت.
با اونیکی دستش صورتم رو گرفت و اومد جلو که چشمام رو بستم.
لبای گرمش روی لبام نشست.
چسبوندم به خودش و لب پایینم رو گاز گرفت.
بی حرکت ایستاده بودم و اجازه میدادم که لبام رو بمکه.
زبونش رو کرد توی دهنم که مکش زدم.
این اولین همکاری ای بود که باهاش کردم.
دستم هنوز هم روی شکمش بود و میتونستم بالا پایین شدنش رو به خوبی حس کنم.
لبش رو مک زدم و بوسیدمش.
دستم رو کردم توی موهاش و به خودم فشارش دادم.
حالا با هر نفسی که از ته دل میکشیدم بوی عطرش رو به مشامم میفرستادم.
دستش رفت پایین و بین پام نشست.
اروم مالیدش که کشیدم عقب.
سرشو کرد توی گردنم و پوستم رو لیس زد و بعد لبای خیس و گرمش رو روش نشوند.
چشمامو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
التم رو میمالید و بهش فشار وارد میکرد.
گردنم رو مک زد و زیپ شلوارم رو کشید پایین.
تنم تشنه نوازشا و لمس کردن هاش بود.
شلوار و شورتمو اروم کشید پایین که از پام افتادن.
دستش رو کشید روم کمرم و برد سمت باسنم.
زبونشو روی گلوم کشید و باسنم رو فشار داد و چسبوندم به خودش.
حالا التم با برجستگی شلوارش برخورد میکرد و میتونستم به خوبی حسش کنم.
2 832
#part106
دایان_یکم.
سرم رو تکون دادم و رفتم توی اشپزخونه تا چای درست کنم که گفت؛
_نه چیزی نمیخورم.
سرم رو تکون دادم و پیرهنمو در اوردم و رفتم توی اتاق تا اویزونش کنم به چوب لباسی.
نگاهم خورد به دفتر نقاشیم که باز بود و تصویر دایان مشخص بود.
دفترو بستم و گذاشتم روی میز که دستم خورد به لیوانی که کنار مداد رنگی هام قرار داشت.
افتاد روی زمین و با صدای بدی شکست.
نوچی کردم و نشستم روی زمین تا شیشه خرده هارو جمع کنم که در باز شد.
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
دایان_خوبی؟
سرم رو تکون دادم.
_چیزی نیست، لیوان افتاد.
میشه جارو و خاک اندازو از توی اشپزخونه بیاری لطفا؟
سرش رو تکون داد و از اتاق رفت بیرون.
تکه های بزرگ رو جمع کردم و انداختم توی سطل زباله.
دایان کنارم ایستاد و جارو رو داد بهم.
مشغول جمع کردن شیشه خرده ها شدم.
_خب، چیزی میخواستی بگی؟
دایان_اره.
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_خب.
دایان_بیا بشین تا بهت بگم.
جارو رو گذاشتم یه گوشه و کنارش روی تخت نشستم.
بهش خیره شدم، موهای ماسه ای رنگ و فرش ریخته بود توی صورتش و با چشمای خمار نگاهم میکرد.
استرس و هیجان از همون لحظه اولی که دیده بودمش تا الان همراهم بود.
دلم میخواست تا صبح بایستم و نگاهش کنم.
دایان، مثل یه الهه پرستیدنی بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم و تنها کاری که میتونستم در مقابلش انجام بدم سجده کردن بهش بود.
دایان_خواستم بگم که حرفای اونروزم رو فراموش کن.
_کدوم حرفا؟
دایان_اینکه گفتم از اونشب پشیمونم و نمیخوام بهش فکر کنم و اون داستانا.
انگار یه جریان برق چند ولتی بهم وصل کرده باشن.
حس کردم که قلبم لرزید.
_چرا؟
دایان_ببین، وارد رابطه شدن با کسی که همجنسته یکم سخته.
و من احساسات عجیبی داشتم، دلم نمیخواست این موضوع برام عادی بشه یا حس خوبی به اون کارمون داشته باشم.
سرمو کج کردم و اخمام کمی رفت توی هم.
زل زد به چشمام و ادامه داد؛
_نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه، اما میخوام بگم که ترسیده بودم.
چون کاری که کرده بودیم زیاد بین مردم جا افتاده نیست و احتمالا اگه کسی میفهمید واسه جفتمون خیلی بد میشد.
نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد؛
_و اون حس ترس من باعث شد که نتونم درست تصمیم بگیرم و بزنم زیر همه چیز.
چون گیج شده بودم، چون نمیدونستم این کارم درسته یا نه.
_الان چی تغییر کرده؟
دایان_از هیچکدومشون پشیمون نیستم.
ابروهام پرید بالا.
دایان_فقط داشتم خودم رو قانع میکردم که نه تو خوشت نیومده.
تو از رابطه داشتن با یه پسر بدت میاد، تو دخترا رو ترجیح میدی..
اما اینطور نیست.
اب دهنم رو قورت دادم.
یه حسی وادارم میکرد که لبخند بزنم و همین الان بکشمش توی بغلم.
اما مغزم جلوی اون حس رو گرفت.
_خیل خب.
دایان_حله؟
گردنم رو خاروندم و به این فکر کردم که ایا واقعا اینکار درسته!؟
اینکه من خیلی راحت همه چیز رو فراموش کنم و طوری رفتار کنم انگار که تموم این مدت دلتنگش بودم و منتظر شنیدن این حرفا از جانب اون بودم؟
ایا این درست بود که غرور شکسته شدم رو زیر پا میزاشتم؟
هرگز!
_نه.
درواقع منم توی اون موارد باهات موافق بودم.
حالا داشتم تموم پل های پشت سرم رو خراب میکردم.
من ادم کینه ای نبودم اما غرورم از هرچیزی برام مهم تر بود.
حتی عشق.
ادم مغروری نبودم اما دلم نمیخواست کسی بازیم بده..
_من از اونشب پشیمونم و نمیخوام دوباره یه اتفاق اونطوری بیوفته.
اینکه کشیدم عقب به خاطر حرفای تو نبود، واسه پشیمونی خودم بود.
سرش رو تکون داد و به زمین نگاه کرد که موهای فرش ریخت توی صورتش.
افسوس، غم، پشیمونی و حس بدی که به خودم و حرفام داشتم رو قورت دادم.
من دلم نمیخواست این عشق ادامه پیدا کنه.
ریشه هاش باعث میشد خون رو بکشه توی خودش و رشد کنه.
هرلحظه قوی تر، تنومندتر و استوار تر بشه و سخت تر از بین بره.
بعد هم بدون نور و اب بخشکه.
باید از ریشه نابودش میکردم، قبل از اینکه شکوفه های سرخ رنگش خونم رو بریزن.
اما حالا که بهش نگاه میکردم، حالا که جلوی اینهمه زیباییش ایستاده بودم و حرف از جدایی میزدم، حالا داشتم حکم مرگ خودم رو امضا میکردم.
مگه چقدر طول میکشید تا فراموشش کنم؟
یکسال؟ دوسال؟ بیشتر؟
این عشق ارزش چندسال فکر کردن رو نداشت؟
شاید هم چندماهه تموم میشد.
دایان_باشه.
نگاهم به لبخندی که روی لبش بود خورد و دلم شکست.
از روی تخت بلند شد و گفت؛
_پس من دیگه برم.
صدایی از ته وجودم فریاد زد نرو.
اما گوشی برای شنیدنش وجود نداشت.
من عاشق یه ادم کر بودم.
دایان_اما خوشحال میشم هرازگاهی ببینمت.
_بسیار خب.
دایان_و راستی..
برنمیگردی سر کار؟
_نه.
دایان_میتونم دلیلش رو بدونم؟
به چشمای مشکیش زل زدم.
چطور میخواستم ازشون دل بکنم؟
خیلی غمگین بودم، انگار که دیگه هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نداشته باشم.
چرا اصرار نکرد؟
قسم میخورم به راحتی گول میخوردم و تمام حرفام رو یادم میرفت.
2 832
بچه ها دلیل کم پارت گذاشتنم اینکه من سال اخرم و درسام به اندازه کافی سنگین هستن و کنکور هم دارم، برای همین نمیرسم هرروز پارت تایپ کنم.
امیدوارم درک کنید.[🤍]
