𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 829
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-3730 день
Архив постов
2 828
بچه ها دلیل کم پارت گذاشتنم اینکه من سال اخرم و درسام به اندازه کافی سنگین هستن و کنکور هم دارم، برای همین نمیرسم هرروز پارت تایپ کنم.
امیدوارم درک کنید.[🤍]
2 828
#part186
خارج شدنم از اتاق و دیدن اشک دایان همزمان بود با شکسته شدن بغضم.
حس عجیبی داشتم، هیچوقت توی عمرم انقدر خوشحال نبودم.
حالا چیزایی که چند لحظه قبل توی اون اتاق شنیده بودم باورم نمیشد.
دایان به من گفته بود دوستم داره و عاشقمه؟
این فقط یه معنا میداد، اینکه مال من بود!
یا اگر هم نبود، بلاخره روزی مال من میشد.
حالا انگار تمام غصه هام به انتها رسیده بود و به راحتی میشد شرشون رو برای همیشه کم کرد.
دیگه از جانب دایان احساس بلاتکلیفی نمیکردم.
پسری که اینطور عاشقانه میپرستیدمش چند دقیقه پیش بهم گفته بود که دوستم داره.
غیر از این چی از زندگی میخواستم؟
حالا من به تموم چیز های خوبی که ینفر از زندگیش میخواست رسیده بودم و مهم نبود اگر همین حالا بیان و برای اعدام ببرنم.
تا لحظه اخر جون دادن لبخند روی لبم میموند و فکر دایان حتی لحظه مرگ هم توی ذهنم میچرخید.
اینطور میتونستم به جرعت بگم حتی موقع مرگ هم بهش فکر میکردم.
اشکمو از روی گونم پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
درحالی که کل بدنم داشت میلرزید زیر لب زمزمه کردم؛
تویی کامل منم ناقص
تویی خالص منم مخلص
تویی صور و منم راقص
من اصفل تو معلایی
...
رستا؛
هوا امروز بارونی بود.
ساعت که از دوازده نیمه شب گذشت وارد 11 مهر شدیم.
پارسال این موقع توی تکاپوی ثبت نام دانشگاه بودم.
اون زمان تنها دغدغم این بود که پول نداشتم پیانو بخرم و بابت این ناراحت بودم که دو تا لباس زمستونی بیشتر ندارم.
دنبال این بودم که رابطم رو با تینا محکم کنم و هرازگاهی توی مسائل سامیار و ماریا دخالت میکردم.
پنجشنبه اخر هرماه بدون مامان میرفتم سر قبر اموج و با کسی که پدرم رو کشته بود و اون زمان فکر میکردم بابامه دردو دل میکردم.
هراز گاهیم بخاطر اینکه بابابزرگ یکم توی مسائل شخصی و تیپ و قیافم دخالت میکنه با مامان بحثم میشد.
با یاداوری خواستگاری مسخره ای که سپهر ازم کرده بود خندم گرفت.
نمیدونم چطور از من خوشش اومده بود، اونم وقتی که هیچکدوم از ملاک هایی که یه پسر برای همسر ایندش میخواست رو نداشتم.
اون وسط گهگداری هم به الیکا راجع به دوست پسرای کثیر و انبوهش مشاوره میدادم.
چقدر پارسال همه چیز با امسال فرق میکرد!
چقدر بچه، بی تجربه و بدون دغدغه بودم.
چه زندگی اروم و ساکتی داشتم، روزهام چقدر ساده و بدون شلوغی میگذشت و فکرم چقدر خالی بود!
فقط دنبال این بودم که از هرچیزی اهنگ بسازم، موزیک های جدیدی که میاد رو تمرین کنم و برای اینده ای که هیچوقت قرار نبود بهش برسم برنامه بچینم!
اونموقع نه مسیحا توی زندگیم بود، نه ارسو و پسرش و نه هیچ جنی!
بزرگترین مشکل سامیار خیانت دوست دخترش بود و اینطور پشت میله های زندان منتظر حکم اعدامش نمیموند!
اونموقع ای که هنوز از یه جن حامله نشده بودم و نه تنها به جسمم بلکه به روحم هم تجاوز نشده بود.
کسی با خیانت و بی توجهیاش دلم رو نشکسته بود و پدربزرگم زنده بود.
چطور طی یک سال زندگیم انقدر تغییر کرد؟
چی عوض شده بود؟
من بزرگتر شده بودم یا زندگی بی رحم تر؟
سنگ جلوی پام رو شوت کردم که صدای مسیحارو شنیدم؛
_بنیم کدیم؟
از فکر در اومدم و گیج نگاهش کردم.
_چی؟
مسیحا_میگم چترو باز کن خیس شدیم.
تازه متوجه شدم که بارون گرفته.
نگاهی به دستام کردم تا مطمئن بشم چترو جا نزاشتم.
مشغول باز کردنش شدم که مسیحا گفت؛
_بدش من این اینطوری باز نمیشه.
چتر مشکی رنگ رو دادم دستش و نفس عمیقی کشیدم که هوای خنک و تمیز پاییزی وارد ریه هام شد.
اسمون سراسر ابر و زمین خیس بود.
صدای همهمه مردم و بوق ماشینا به گوش میرسید و بوی فلافل همه جارو پر کرده بود.
مسیحا چتر رو باز کرد و گرفت بالای سرمون.
بهش خیره شدم.
موهاش حالا کمی بلند تر شده بود و یه کلاه مشکی رنگ به سر داشت.
هودی پاییزه مشکیش کمی براش گشاد بود و پوست گندمی رنگش رو روشن تر جلوه میداد.
شروع کردیم به راه رفتن که مسیحا گفت؛
_هوس فلافل کردم، تو گشنت نیست؟
_یکم.
به نیمکت توی بلوار اشاره کرد و گفت؛
_برو بشین تا من بخرم بیام.
چترو گرفت سمتم که گفتم؛
_برا خودت، سرما میخوری.
دستام رو کردم توی جیبم و رفتم سمت بلوار.
حیف که سامیار نمیتونست از این هوا لذت ببره.
اونم فقط به خاطر من..
روی صندلی نشستم و به مسیحا که داشت فلافل میخرید خیره شدم.
کاش میتونستم کاری برای سامیار بکنم.
باورم نمیشد که قراره اعدام بشه!
همشم تقصیر دایان بود.
اگر اونروز برای دادگاه میومد و فلش رو میداد به من این اتفاق نمیوفتاد!
هرچند که فرصت درست کردنش رو داشتیم اما ایا میتونستیم موفق بشیم؟
مسیحارو دیدم که داره میاد سمتم.
حالا بعد از چهار روز داشتم میدیدمش و حضورش یکم دلگرمم میکرد.
یک ماهی میشد که دیدارمون با هم به هفته ای یک یا دوبار کاهش یافته بود و همش به خاطر ساختمون لعنتی ای بود که داشت توی تهران میساخت.
هرچند که تحمل دوریش سخت بود، اما امیدوار بودم که کارش به خوبی تموم بشه.
2 828
#part185
اشکمو پاک کردم و دستشو فشردم.
بدون حرف زل زد بهم که مامور اومد سمتمون و گفت؛
_وقت ملاقات تمومه.
دایان_یکم دیگه..
مرد سبز پوش نگاهی به دستامون انداخت و رفت سر جاش ایستاد.
دایان_سامیار.
بی اختیار گفتم؛
_جانم.
دایان_باید یچیزی بهت بگم.
دستشو کشید عقب و گذاشتش روی میز.
بغضم رو قورت دادم و گفتم؛
_چی؟
با صدای گرفته و خش دار گفت؛
_شاید هیچوقت دیگه فرصت نشه.
به چشماش که حالا برق میزدن خیره شدم و منتظر نگاهش کردم.
دایان_گفتنش خیلی سخته..
راستش..
خیلی وقته که میخواستم اینو بهت بگم اما جرعتش رو پیدا نمیکردم.
و البته همین الانم نمیدونم چطور باید بیانش کنم..
سرمو کج کردم و موهامو از توی صورتم زدم کنار.
حس میکردم که قراره چیز مهمی بهم بگه.
نکنه دوباره اون بحثای همیشگی رو پیش میکشید؟
من حالم به اندازه کافی داغون بود و تحمل اونو دیگه نداشتم.
_نگو..
اخم ریزی بین ابروهاش نشست.
دایان_چرا؟
سرمو انداختم پایین و با صدایی گرفته گفتم؛
_فکر نکنم بخوای حرفای خوبی بزنی.
دایان_ولی باید بگمش.
چیزی نگفتم و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛
_با وجود اینکه هردومون میدونیم کارمون اشتباه بود..
پوفی کشیدم و گفتم؛
_کدوم کار!؟
دایان_باهم بودنمون..
اخمام رفت توی هم و با لحن بدی گفتم؛
_دوباره اومدی راجب این چرت و پرتا حرف بزنی؟
با اخم گفت؛
_نپر تو حرفم سام!
_دایان من جدی دیگه حوصله مزخرفاتت رو ندارم.
بی توجه به حرفم گفت؛
_و کاش اون اتفاقات هیچوقت نمیوفتاد.
چون تاثیرات خیلی بدی روی من گذاشت.
با حرص نگاهش کردم و از روی صندلی بلند شدم.
دایان_بشین سامیار.
_حوصلتو ندارم.
با حرص گفت؛
_گفتم بتمرگ سر جات.
با صدای بلند گفتم؛
_خسته نشدی انقدر شعار دادی؟
اگه با من مشکل داری چرا اصلا میای دیدنم؟
چرا میخوای نجاتم بدی؟
بزار اعدامم کنن هردومون از این شرایط راحت بشیم.
با صدای بلند درحالی که اخماش توی هم بود گفت؛
_گفتم بشین سر جات.
هنوز حرفام تموم نشده.
_با صدای بلند گفتم؛
_علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم.
پشتمو کردم بهش و خواستم برم سمت مرد سبز پوشی که گوشه اتاق کنار در ایستاده بود که دایان گفت؛
_من دوستت دارم.
حس کردم که سر جام خشک شدم.
انگار قلبم برای چند صدم ثانیه از حرکت ایستاد.
اب دهنم رو قورت دادم و برگشتم سمتش.
دستاشو روی میز گذاشته بود و درحالی که ایستاده بود منو نگاه میکرد.
احساس میکردم که دارم خواب میبینم.
چیزی که شنیده بودم رو باور نمیکردم.
درست شنیده بودم؟
دایان واقعا این حرفو زده بود؟
_چ..چی گفتی؟
با اخم گفت؛
_من عاشقت شدم!
بغضم شکست و اشکم روی گونم لیز خورد.
باورم نمیشد همچین حرفی رو از زبون دایان شنیده باشم.
انگار که داشتم خواب میدیدم.
نکنه مرده بودم؟
حالا کل وجودم داشت میلرزید و قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید.
دایان_میدونم اشتباهه، میدونم مسخرست اما دست خودم نیست.
خیلی سعی کردم کنترلش کنم اما نتونستم!
انگار اونم مثل من گیج شده بود چون یجوری نگاهم میکرد انگار ازم درخواست کمک داره.
دایان_تو با من چیکار کردی پسر؟
دندونامو به هم فشار دادم و خواستم چیزی بگم که دست مامور دور دستم حلقه شد و کشیدم اما اصلا از جام تکون نخوردم.
هنوز با نگاهی گیج و منگ و خیس از اشک داشتم نگاهش میکردم.
مامور_چرا وایسادی؟
بیا دیگه!
بیشتر کشیدم که چند قدم رفتم عقب.
قبل از اینکه بخواد از اتاق خارج بشه با صدای بلند و لرزون گفتم؛
_منم همینطور!
2 828
«مرا بفهم.
من شبیه یک دنیای معمولی نیستم.
من دیووانگیام را دارم، در بعد دیگری زندگی میکنم و برای چیزهایی که روح ندارند، وقت ندارم.»
چارلز بوکوفسکی.
2 828
تو میتوانی بگویی همهچیز برای من است، اصلا بگویی دوستم داری یا مژده عاشق بودنت را به من دهی.
چه فایده دارد وقتی دروغ و امید واهی بیش نیست؟ چه فایده وقتی پوچ است و تو خالی، مثل یک گردوی گندیده تلخ.
حتی کلمه 'دروغ نمیگویم' هم اگر از زبان تو خارج شود دروغ میشود.
2 828
نگاهت بوی تیرگی میداد، بوی غم و اندوه و پوسیدگی ای مرطوب شده از اشک.
گویی فانوس یا چراغ نفتی ای باشی، با فیتیله در اشک فرو رفته.
اتشت که میسوزد، اندوه میتاباند به تن سرد و تاریک اتاق.
2 828
شب به خیالم تورا دیدم، گمانم سرد بودی و خاموش.
شاید هم اخرین چیزی که برای اخرین بار دیدم، اما تا به ابد فراموش نخواهم کرد.
2 828
کاش لااقل مِی بی خانه ای بودم که لبخند به سرخی لبانت مینشاند.
سودای بی فرجامی که گلویت را میسوزاند، اما بازهم دوستش داری.
2 828
مثل نبض کوچکترین پروانه باغ، ضعیف اما زنده توی فکرم پر میزنی و هیچ حصاری سد راهت نمیشه.
تو ازادی تا هرجا رو خواستی رنگ بزنی و اگر نه، پیلهتو بزاری و برای همیشه رهام کنی.
2 828
مثل نبض کوچکترین پروانه باغ، ضعیف اما زنده توی فکرم پر میزنی و هیچ حصاری سد راهت نمیشه.
تو ازادی تا هرجا رو خواستی رنگ بزنی و اگر نه، پیلهتو بزاری و برای همیشه رهاش کنی.
2 828
#part184
با اخم نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
دلم نمیومد اینطوری باهاش رفتار کنم اما واقعا عصبی بودم.
جدای از اینکه قرار بود اعدام بشم و این موضوع واقعا منو به هم ریخته بود، حالا احساس میکردم هیچ ارزشی پیش دایان ندارم.
اگر یکم بهم اهمیت میداد واسه روز دادگاه خودشو میرسوند.
هرکاری هم که میداشت میتونست بزاره بعدا انجامش بده.
اصلا به خاطر اون بود که من الان توی این وضعیت به سر میبردم.
دندونامو به هم فشردم که گفت؛
_سامیار.
اتفاقی افتاده؟
_چه اتفاقی میخواست بیوفته؟
همه چیز تموم شد.
دایان_چرا؟
کسی توی زندان اذیتت میکنه؟
راحت نیستی؟
نگاه بدم رو که دید انگار تازه دوهزاریش افتاد.
اب دهنش رو قورت داد و اروم گفت؛
_موضوع دادگاهه؟
چیزی نگفتم که غرید؛
_حرف بزن سامیار!
داری نگرانم میکنی.
با لحن بدی گفتم؛
_تو نگرانی هم حالیته؟
ابروهاش به هم گره خورد و خیلی جدی گفت؛
_این چرت و پرتا چیه میگی؟
_من چرت و پرت میگم!؟
چه انتظاری ازم داری دایان؟
بعد از اون اتفاق باید چطور باهات رفتار کنم؟
بغلت کنم و بگم مرسی که باعث شدی زندگیم نابود شه؟
چه کاری داشتی که از زندگی من مهمتر بود؟
دایان_رفته بودم دنبال یاسر.
جاشو پیدا کرده بودم، توی یکی از روستاهای اطراف رشت بود.
تا بخوام برسم اونجا صبح شده بود، فکر میکردم میتونم بیارمش اما خب انگار فهمیده بود چون نبودش.
وسط راه هم ماشین لعنتیم خراب شد و به زور و با تاکسی خودمو رسوندم اما دیگه دیر شده بود.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_واقعا دستت درد نکنه.
دایان_بده؟
میخواستم به خاطر جرمی که مرتکب نشدی نری زندان!
با صدای بلند گفتم؛
_اونطوری شاید چندسال بیشتر زندان میموندم یا اصلا میتونستم بخرمش.
اما حالا هیچ غلطی نمیتونم بکنم!
دایان_چه حکمی برات بریدن؟
_اعدام!
یه لحظه انگار سر جاش خشک شد.
دندونامو به هم فشردم و بغضم رو قورت دادم.
با صدای گرفته ای گفت؛
_شوخی میکنی!؟
با غیض گفتم؛
_چرا باید شوخی کنم؟
چه انتظاری داشتی؟
غیر عمد بودن قتل ثابت نشد.
چرا؟
چون تو اون فلش لعنتی رو ندادی رستا که بده به دادگاه و لج کردی.
خودتم نیومدی بدیش و الان من تا کمتر از دوماه دیگه اعدام میشم.
همینو میخواستی؟
اصلا فکر کنم خوشحال میشی از این موضوع!
بدون حرف زل زده بود بهم و چیزی نمیگفت.
این نگاه خیرهش به کلی حالم رو دگرگون میکرد.
توی این چندروز انقدر استرس کشیده بودم که این احساسات دیگه برام عادی شده بود اما حالا انگار حالم از همیشه بدتر بود.
همه چیز برام پوچ بود و به کلی داشتم از زندگیم نا امید میشدم.
باورم نمیشد بدون اینکه با دایان به هیچ جایی رسیده باشم قرار بود بمیرم.
درواقع من هیچ نقشی توی زندگیش نداشتم، از همون اول هم مشخص بود که یه روزی طوری قراره برم که انگار هیچوقت وجود نداشتم.
با دیدن رد اشک توی چشماش حس کردم که قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
دیدن نگاه بغض الود و بق کردش خیلی سخت بود.
حالا بدون حرف زل زده بود به من و فک منقبض شدش نشون میداد که داره دندوناش رو به هم فشار میده.
قطره اشکش از چشمش لیز خورد پایین و روی گونش جاری شد.
حس کردم که قلبم به درد اومد و خودمم گریم گرفت.
دایان من داشت گریه میکرد؟
سرشو انداخت پایین و اشکشو از روی گونش پاک کرد.
خواستم چیزی بگم اما نتونستم کلمات رو کنار هم بچینم و یه جمله بسازم.
ذهنم خالی خالی بود و حالا فقط یه چیز توی سرم تکرار میشد.
دایان داشت گریه میکرد!
چطور تونسته بودم باعث خیس شدن چشمای قشنگش بشم؟
با صدایی گرفته که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛
_باورم نمیشه.
موهاشو زد کنار و سرشو برد بالا.
چشماش از اشک برق میزد.
حالا حس خشمم فروکش کرده بود و تنها چیزی که حس میکردم یه غم ژرف و عمیق بود که داشت کل وجودم رو الوده میکرد.
دندونام رو به هم فشار دادم تا اشکم نریزه.
خواستم التماسش کنم که گریه نکنه و بیشتر از این باعث خراب شدن حالم نشه اما نتونستم.
دایان_سامیار..
به چشمای خیسش نگاه کردم و به زور گفتم؛
_دایان..
دایان_من..
نگاهش رو ازم گرفت و سرشو گرفت توی دستاش.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_اجازه نمیدم.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_هیچ کاری نمیتونی بکنی.
دایان_اون مرتیکه حرومزاده رو میکشم.
چیزی نگفتم و نگاهم رو به میز سفید رنگ دوختم.
دایان_سامیار.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
دستش رو اورد جلو و گذاشت روی دستم که کل وجودم گرم شد.
انگار وسط بهمن و برف و بورانی بدون پایان میتونستم گرمای خورشیدم رو حس کنم.
حالا بعد از این مدت طولانی میتونستم لمسش کنم!
دایان_اجازه نمیدم این اتفاق بیوفته.
به دستش خیره شدم و گفتم؛
_کاری نمیتونیم بکنیم.
دایان_نمیزارم دستشون بهت بخوره.
با اینکه میدونستم این حرفا فقط برای دلخوشیمه و دایان ابدا هیچکاری نمیتونه بکنه لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
دایان_همین امروز فلشو میبرم و نشونشون میدم.
اینطوری میفهمن که قتل غیر عمد بوده و هیچکس نمیتونه هیچ بلایی سرت بیاره.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
