𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 829
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-3730 день
Архив постов
2 828
از آدم ها بُت نسازید؛ این خیانت است..هم به خودتان هم به خودشان!
خدایی میشوند که خدایی کردن نمیدانند و شما در آخر، میشوید سر تا پا کافر خدای خود ساخته!
فریدریش نیچه.
2 828
#part183
میتونستم حدس بزنم که چه حسی قرار بود داشته باشم چون از همین الان اون حس سراغم اومده بود.
هرروزی که به اعدام نزدیک تر میشدم بیشتر ارزوی مرگ میکردم.
قرار بود از روز مرگم خبر داشته باشم و اینطور روزهایی که میتونستم زندگی کنم هم رنگ و بوی مردن میدادن و طعم زهرمار میگرفتن.
دروغ چرا، همیشه از مرگ میترسیدم.
البته بیشتر زنده موندن بعد از مرگ میترسوندم.
من ادمی نبودم که زود خودمو با شرایط وفق بدم و اگر نمیتونستم خودمو به زندگی جدید عادت بدم چی؟
قرار بود توی دنیایی که دایان درش وجود نداشت چیکار کنم؟
دنیایی که درخت سبز و مسیر سنگ پوش و هوای ابری ای نداشته باشه که همراه دایان توش قدم بزنم.
حتی ممکنه گوشی وجود نداشته باشه که بتونم صداش رو بشنوم.
و بدتر از همه، اغوشی نبود که توش اروم بگیرم.
قطره اشکم رو پاک کردم و به کفشام خیره شدم.
من زیاد از حقوق سر در نمیوردم، اما ناطقی گفته بود که تا روز اعدام از دادگاه نفر میفرستن خونه اهین تا رضایتش رو بگیرن.
گذشته از اون، ممکن بود دایان پیداش بشه و با ارائه فیلم به دادگاه بتونیم غیر عمد بودن قتل رو ثابت کنیم.
وارد بند که شدم همه برگشتن و نگاهم کردن.
توماج که نشسته بود و داشت چای میخورد زودتر از همه به حرف اومد؛
_از قیافت معلومه ابد خورده بهت.
چیزی نگفتم و رفتم سمت تختم و دراز کشیدم روش.
دستمو گذاشتم روی چشمام و بستمشون.
تا موقع ناهار بی حرکت دراز کشیده بودم و به حرفای بقیه گوش میدادم.
غذا به معنای واقعی کلمه کوفتم شد.
همش این سوال توی ذهنم بود که منی که قراره به زودی بمیرم چرا غذا میخورم تا از مرگم جلوگیری بشه؟
اصلا انسان ها وقتی که میدونن یه روز قراره بمیرن زندگیشون رو چطور میگذرونن.
البته جواب این سوال روشن بود، هیچکس از تاریخ مرگش خبر نداره و مردم واسه یک لحظه بیشتر زنده بودن هرکاری میکنن.
من هم جزء مردمم.
من هم از مرگ فراریم و ازش میترسم.
من هم برای یه لحظه بیشتر زیستن همه چیزم رو میدم.
تنها کسی که جای من باشه به این چیزا فکر میکنه، برای همین همه به راحتی زندگیشون رو میکنن و به این افکار پوچ ذره ای بها نمیدن.
فقط ذهن منه که به این فکر های بیفایده دامن میزنه.
زیاد هم بد نیست، حداقل خودم رو برای اون روز اماده میکنم و کمیم سرگرم میشم تا راحتتر زندگیم رو بگذرونم.
بعد از ناهار بدون اینکه با کسی حرف بزنم مستقیم رفتم روی تختم و چشمام رو بستم.
...
بلاخره تصویر چشماش تموم شد و تونستم برم سراغ ابروهاش.
ابروهای به هم ریخته ای که به چشماش فرم خاصی میداد.
ناراحت بودم از اینکه تنها داراییم یه مداد مشکیه و نمیتونم به موها و نگاهش رنگ بدم.
باید با سرخی لباش چیکار میکردم؟
در زندان باز شد و مامور گفت؛
_سامیار امیدبخش.
انقدر سریع سرمو بلند کردم که حس کردم گردنم رگ به رگ شد.
مامور_ملاقاتی داری.
مثل فنر از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در.
مامان و بابا که دیروز اومده بودن ملاقاتم، احتمالا یا ناطقی بود و یا دایان.
البته ملاقاتام با ناطقی همیشه توی یه اتاق مخصوص انجام میشد.
با اینکه گوشه قلبم داشتم از ذوق و شوق بال در میوردم، ته دلم از دایان خیلی عصبانی بودم.
اینهمه مدت منو بی خبر اینجا ول کرده بود و حتی واسه دادگاه پریروز هم نیومده بود.
باید چه رفتاری باهاش میداشتم؟
یعنی میدونست قراره اعدام بشم؟
همراه مامور از سالنی که به بند ها وصل میشد گذشتیم که متوجه شدم جای همیشگی نمیریم.
سالن ملاقات از اونطرف بود و ما توی یه مسیر دیگه پیش میرفتیم.
_ببخشید..
ولی انگار داریم اشتباه میریم.
مامور_نه، درسته.
از یه راهرو طویل و خلوت که یه در میله ای داشت گذشتیم و مامور در اتاقی رو باز کرد که تونستم دایان رو ببینم که روی صندلی نشسته بود.
حس کردم که قلبم فرو ریخت و به یه خلسه ارامش بخش فرو رفتم.
ارام جانم اینجا بود.
اومده بود تا منو از این برزخ خاکستری نجات بده.
با صدای باز شدن در برگشت طرفم و تونستم چهرهش رو ببینم.
از همیشه زیباتر بود.
تیشرت زردش بهش خیلی میومد و لبخند گوشه لبش هزار برابر جذاب ترش میکرد.
به خودم جرعت دادم و وارد اتاق شدم.
این اتاق چندتا میز و صندلی دو نفره بیشتر نداشت و جز ما فقط دو نفر دیگه توش بودن.
اب دهنمو قورت دادم و با قدمایی سست رفتم سمتش.
نشستم روی صندلی و بهش خیره شدم.
زل زده بود بهم و حالا این نگاه گرمش ضربان قلبم رو بالا میبرد.
توی اسمونا بودم اما نمیتونستم خودمو راضی کنم که چیزی بگم.
دایان_سلام.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
دایان_خوبی؟
_اره.
انگار متوجه گاردم نسبت به خودش شد چون گفت؛
_اتفاقی افتاده؟
_نه، همه چیز خوبه.
کمی اخم کرد.
دایان_چرا اینطوری ای؟
2 828
#part182
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_چیزی نیست، یکم سرم گیج رفت.
فکر کنم فشارم افتاده.
عمو یه شکلات گرفت سمتم و گفت؛
_بیا اینو بخور حالت جا بیاد.
شکلات رو ازش گرفتم و تشکر کردم.
درحالی که توی دستم فشارش میدادم روبه رستا که ساکت ایستاده بود و نگاهمون میکرد گفتم؛
_یه زنگ بزن به دایان ببین چرا نیومده.
رستا_زنگ زدم قبل جلسه، خاموش بود.
با اینکه امیدم ناامید شد گفتم؛
_دوباره بزن.
سرشو تکون داد و ازمون دور شد.
مامان اومد نزدیک و اروم گفت؛
_دایان رئیسته؟
شکلات رو از پوستش خارج کردم و انداختم توی دهنم که بلافاصله حس کردم حالم بهتر شد.
درحالی که سعی میکردم بدون اینکه به دندونم گیر کنه بجومش گفتم؛
_اره.
مامان_رستا چرا بهش زنگ بزنه؟
چرا باهم حرف میزنن؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_تروخدا مامان، الان وقت این حرفاست؟
مامان_نه اینطوری نمیشه.
وایسا برم بپرسم.
بابا دست مامان رو گرفت و گفت؛
_وایسا سر جات زن.
عمو صادق که کاملا نسبت به این موضوع بیخیال بود خندید و گفت؛
_مینو خانم، اگر روزی ازدواج کردن اول از همه به شما میگیم.
مامان_کاش ازدواج کنن چیز دیگه ای نشه.
نوچی کردم.
همینمون کم بود رستا با دایان ازدواج کنه، اینطوری خودم میرفتم رستارو میکشتم.
هرچند که دلم نمیومد اما میرفتم از ارسو خواهش میکردم که زنده بشه و کارشو بسازه.
در رابطه با دایان به هیچکس رحم نمیکردم.
نفس عمیقی کشیدم و به تابلوی بزرگ روی دیوار که عکس یه ترازوی دو لبه روش بود خیره شدم.
حالا حس میکردم یکم نسبت به قبل از کشتن ارسو یاغی تر شدم.
یعنی یه تغییراتی توی خودم حس میکردم.
انگار که بی اعصاب تر و خشن تر شده بودم و میتونستم به خوبی این رو حس کنم.
بلاخره هواخوری تموم شد و همه برگشتیم توی سالن.
استرسم حالا از قبل هم بیشتر شده بود.
قرار بود حکم رو صادر کنن.
چشمام رو بستم و به سقف بلند اتاق خیره شدم.
لحظه شماری میکردم که این روز طولانی تموم بشه و خاطرش رو از ذهنم برای همیشه پاک کنم.
مطمئنا هیچوقت خستگی امروز از تنم در نمیرفت.
چشمام رو بستم و کمی اب خوردم که قاضی گفت؛
_طبق صحبت های شاکی، متشاکی و شاهدین، و رای هیئت ژولی..
به من نگاه کرد و ادامه داد؛
_و درخواست اشد مجازات و قصاص، رای دادگاه صادر شد.
نفس عمیقی کشیدم و اب دهنمو قورت دادم.
قاضی_سامیار امید بخش که به جرم قتل عمد ارسو مراب بازداشت شده، به اعدام محکوم شد.
سر جام خشک شدم.
چیزی که میشنیدم رو باور نمیکردم.
یه لحظه توی یه خلسه عمیق فرو رفتم و زمان ایستاد.
انگار یه جریان برق به بدنم وصل کرده بودن که حواس پنج گانم رو از کار مینداخت.
قاضی هنوز داشت حرف میزد اما نمیتونستم صداش رو بشنوم.
حس کردم که نفس کم اوردم.
دستام رو گذاشتم روی میز و به زمین خیره شدم.
کمی طول کشید تا به حالت عادی برگردم.
اولین چیزی که شنیدم صدای گریه مامان بود و بعد صدای منحوس قاضی که ختم جلسه رو اعلام کرد.
برگشتم و به مامان که روی صندلی نشسته بود و با صدای بلند گریه میکرد خیره شدم.
باورم نمیشد.
رستا، عمو صادق و بابا بدون حرف ایستاده بودن و منو نگاه میکردن.
تنها کسی که لبخند به لب داشت و خوشحال بود اهین بود.
مامان_پسر دسته گلم پر پر شد.
خدا ازتون نگذره.
خدا به زمین سردو گرم بزنتتون.
خدایا..
حالا رستا هم گریش گرفته بود و داشت با چشمای خیسش نگاهم میکرد.
و من تنها به یه چیز فکر میکردم.
دایان.
یعنی وقتی این خبرو میشنید چه ری اکشنی نشون میداد؟
مامان اومد سمتم و خواست بغلم کنه که مامور ها بهش اخطار دادن.
مامان_الهی بمیرم واست پسرم.
حالم بد بود و دیدن گریه های مامان بدترم میکرد.
بغضم رو قورت دادم و گفتم؛
_گریه نکن مامان.
مامان با داد رو به اهین گفت؛
_خدا لعنتت کنه.
اهین_پسر تو ننه منو کشته!
هرچیش بشه حقشه.
مامان با داد گفت؛
_خدا اون مادر جادوگرتو لعنت کنه که زندگی مارو به هم ریخت.
خدا ازتون نگذره.
امیدوارم به جهنم واصل بشید.
مامان انقدر گریه کرد و همه رو فوحش داد که بیهوش شد.
بابا همش سعی داشت قانعش کنه که ممکنه توی حکمم تجدید نظر بشه و شاید اهین با پول رضایت بده اما اون از همین الان داشت توی ذهنش منو خاک میکرد و برام حلوا میپخت.
طاقت دیدن گریه هاشو رو نداشتم، نگاه غمگین بابا و اشکی که توی چشماش حلقه زده بود هم حالم رو بدتر میکرد.
خداروشکر دیگه اجازه موندن بهم ندادن و با ماشین مخصوص راهی زندان شدم.
حس خیلی بدی داشتم، انگار روی یه پرتگاه ایستاده بودم و برای اینکه سیاهی پشت سرم بهم نرسه مجبور بودم بپرم.
همه چیز پوچ بود و دیگه هیچ حسی به هیچ چیز نداشتم.
اسمون ابی حالا خاکستری جلوه میکرد، درخت ها دیگه توی باد نمیرقصیدن و فقط در اثر باد تکون میخوردن.
هیچ چیز دیگه شاعرانه نبود.
دروغ چرا، از ته دلم ناراحت و حتی ترسیده بودم.
اگرچه حکم به همین زودیا اجرا نمیشد، اما مگه من تا روز اعدام میتونستم زندگی کنم؟
2 828
منتظر بود قرصها تمام شوند.
کم کم خودش را از دست میداد و همه اینها تقصیر ان اب نبات های کوچک بود.
دیگر خیال غم انروزها ازارش نمیداد.
ایا ممکن بود روزی دوباره از خیالاتش بگریزد؟
هرچه بود، اکنون دلتنگ تمام ان نقشهایی بود که به دروغ در افکارش کشیده میشد.
او باید دوباره خودش میشد، حتی اگر خودش تصویری شکننده در اینه بیش نبود.
او دلتنگ بود، دلتنگ ذهنی که روزی انقدر شلوغ بود که افکارش در ان جا نمیشد.
2 828
کاش میتونستیم دفتر خاطراتمون رو با خودمون توی قبر ببریم. اونوقت میشد وسط اونهمه درد و سوزش به خاطر متلاشی و تجزیه شدن بدنت خاطراتت رو مرور کنی.
شاید هم چندتاییشو واسه مورچه ها و کرم ها میخوندی و اونا به جای خوردن 'تو' غصه میخوردن.
اونوقت میتونستی کمی بیشتر زنده بمونی، حداقل به اندازه یاداوری کردن 'اون'
اما چه حیف که ادم موقع مردن هیچی با خودش نمیبره و ممکنه هیچوقت نتونه خاطراتش رو دوباره مرور کنه.
شاید مرگ یعنی همین، که خاطره هات یادت نیان و تو چیزی نداشته باشی که اونارو بهت یاداور بشه.
شاید اینکه ماه هاست دفتر خاطراتم رو گم کردم دلیل خوبی واسه فهمیدن اینکه خیلی وقته دیگه زنده نیستم باشه.
2 828
اگه قرار نیست ناراحتیام رو برای خودم نگه دارم و رازشون رو به گور ببرم، پس وجودم به چه درد میخوره؟ پس برای چی غمگین میشم؟
ادما همیشه به بقیه احتیاج ندارن.
2 828
#part181
قاضی_از اقای امیرعلی پورمند میخوام که به جایگاه شهود بیان.
به مرد قدبلند و لاغر اندامی که به سمت جایگاه میومد خیره شدم.
مرد توی جایگاه قرار گرفت و کت و شلوارشو توی تنش مرتب کرد.
قاضی_گویا سامیار امیدبخش روز 23 شهریور ساعت 9:47 دقیقه شب به فروشگاه شما اومد و یه بیل ازتون خرید.
پورمند_بله قربان.
قاضی_ایشون تنها بود؟
پورمند نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_من کسی رو همراهشون ندیدم قربان.
قاضی بهم نگاه کرد و گفت؛
_فیش های خریدتون در اختیار ما قرار گرفت و مشاهده شد که خرید با حساب دایان مهرگان انجام شده.
از سمتی هم اثر انگشت ایشون روی بیل شناسایی شده.
حس کردم که قلبم فرو ریخت و چشمام سیاهی رفت.
کل بدنم از استرس میلرزید و کم مونده بود که از ترس بشاشم به خودم.
اینجارو باهم هماهنگ نکرده بودیم.
ناطقی_اجازه صحبت میخوام.
قاضی_خیر.
دستمال کاغذی مرطوب توی دستم رو فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
رو به من ادامه داد؛
_مطمئنید اقای مهرگان توی قتل نقشی نداشتن؟
_بله.
ایشون بازجویی هم شدن و شاهد دارن که اونشب با یکی از دوستاشون بیرون بودن.
من ماشینشونو قرض گرفتم و از اونجایی که کارتم همراهم نبود از حساب ایشون پول برداشتم.
اثر انگشتشونم روی بیله چون بیل رو بعد از دفن ارسو مراب و پس دادن ماشین ازش خارج نکردم و ایشون احتمالا جابه جاش کرده و به جای دیگه انتقال داده که اثر انگشتش روش مونده.
ناقطی_اجازه صحبت میخوام قربان.
قاضی_بفرمایید.
ناطقی_اثر انگشت موکلم روی فرمون ماشین هست و این نشون میده که ایشون خودشون راننده بودن.
اگر اقای دایان مهرگان همراهشون بود مطمئنا خودشون رانندگی میکردن چون طبق گزارشات موکلم شب قتل حالت خوبی نداشته و نمیتونسته رانندگی کنه اما ناچارا این کار رو انجام داده.
قاضی رو به پورمند گفت؛
_شما اونشب ایشون رو دیدید که به فروشگاه شما اومد و ازتون خرید کرد؟
پورمند_بله.
قاضی_به یاد دارین چی پوشیده بود؟
پورمند با تته پته گفت؛
_قربان من روزانه ده ها مشتری دارم، لباس هایی که پوشیدن رو یادم نمیمونه.
حتی خود این اقاهم به زور به یاد میارم.
قاضی_فروشگاه شما دوربین مداربسته داره؟
پورمند_خیر قربان.
به کسی که حرف های من، قاضی، وکلا و شاهدین رو یادداشت میکرد خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.
حالم اصلا خوب نبود و برای تموم شدن جلسه دادگاه لحظه شماری میکردم.
این مطمئنا تلخ ترین تجربه ای بود که میتونستم داشته باشم.
مامان اومد حرف زد و از دشمنی دیرینه ما با خانواده زمانی گفت.
گفت که ارسو بارها تهدید به قتلمون کرده و ادم خطرناکی بوده و تایید کرد که قطعا میخواسته رستارو بکشه چون از مادرش کینه به دل داشته.
بعد از اون دختر ارسو اومد و صحبت کرد و برعکس انتظارم به نفع من حرف زد!
گفت که مادرش از سلامت روانی برخوردار نبوده و از بچگی از رستا و مادرش کینه به دل داشته و بارها توی خونه حرف کشتن رستا و مادرش رو زده بود.
همچنین اضافه کرد که هیچ شکایتی از من نداره.
اهین یه طور بدی خواهرش رو نگاه میکرد، انگار که میخواست بکشتش.
حالا کمی اعتماد بنفسم رفته بود بالا و خیالم راحت تر شده بود.
اهین توی جایگاه شهود قرار گرفت و بعد از کسب اجازه رو به قاضی گفت؛
_قربان من از خون ننم نمیگذرم!
این پسر باید اعدام بشه چون مادر منو کشته!
وکیل اهین گفت؛
_ما درخواست اشد مجازات رو برای ایشون داریم.
با اخم نگاهشون کردم و اخرین قطره های اب باقی مونده توی بطری رو خوردم.
یکی از اعضای هیئت ژولی گفت؛
_امکان داره با دریافت دیه مقتول از شکایتتون بگذرید؟
اهین_تموم پول های دنیارو هم که بهم بدن اینکارو نمیکنم!
چشمام رو بستم و دستای لرزونم رو روی میز چوبی گذاشتم.
سرم داشت گیج میرفت و حالا احساس غربت میکردم.
حس بچه کبوتری رو داشتم که بالاش رو چیده بودن و هیچ مادری نداشت که بهش پریدن رو یاد بده.
حالا روی زمین افتاده بود و حتی امیدی به راه رفتن نداشت.
سرم داشت گیج میرفت و توی حال خودم نبودم که قاضی گفت؛
_یه استراحت کوتاه داشته باشیم.
صدای همهمه بلند شد و همه از جاشون بلند شدن.
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و نزدیک بود بیوفتم که بابا دستم رو گرفت.
مامان با نگرانی گفت؛
_سامیار!
اومد جلوم و با بغض گفت؛
_خوبی قربونت برم؟
اب دهنم رو قورت دادم و با چشمای خمار بهش خیره شدم.
_سرم گیج میره.
بابا_چیزی نیست فشارش افتاده.
به کمک مامان و بابا از اتاق خارج شدیم و رفتیم توی سالن.
نشستم روی صندلی که مامان بطری ابی از توی کیفش در اورد و صورتم رو خیس کرد.
بطری رو ازش گرفتم و تموم ابش رو سر کشیدم.
یخ بود و کمی از شعله های اتیشی که توی وجودم روشن بود کم میکرد.
هنوزم منتظر دایان بودم.
نمیتونستم نبودش رو تحمل کنم، جدا از اینکه توی دادگاه بهش نیاز داشتم دلم واسه دیدن و لمس ارامش وجودش پر میکشید.
عمو صادق کنار بابا قرار گرفت و گفت؛
_حالت خوبه سامیار؟
2 828
#part180
ناطقی بعد از کسب اجازه از قاضی گفت؛
_میتونم بدونم جسد رو چطور پیدا کردن؟
ایا با قاتل در ارتباط بودن یا توی قتل شراکت داشتن؟
گیج نگاهش کردم.
وکیل گفت؛
_موکلم تلفن مقتول رو ردیابی کرده بود و از این طریق تونست محل دفنش رو پیدا کنه.
ناطقی_اما اقای امیدبخش گوشی مقتول رو قبل از دفنش دور انداختن.
قاضی گفت؛
_اقای زمانی، چه توضیحی در اینباره دارین؟
وکیل_میتونم توضیح بدم؟
قاضی_نه.
همه به اهین خیره شدیم.
با دستمال عرق هاشو پاک کرد و سرشو برد جلو و گفت؛
_مارسو دوتا گوشی موبایل داشت، یکیش لمسی بود و یکی دیگش نوکیا.
و نوکیارو همیشه قایم میکرد.
قاضی_میتونید اینو ثابت کنید؟
وکیل_تلفن همراهی که توی قبر پیدا شده بود ضمیمه پرونده شده.
قاضی سرشو تکون داد و به من خیره شد که دلم ریخت.
ترجیح میدادم تا اخر جلسه به بحث قاضی با وکلا گوش بدم اما خودم حرف نزنم.
حالا حس میکردم که هوای سالن خفست و نمیتونم به خوبی نفس بکشم.
قاضی_اقای امیدبخش، لطفا همه چیز رو تمام و کمال و بدون کم و کسری یا حظفیات از صبح روز 23 شهریور تعریف کنید.
کمی اب خوردم و بطری رو توی دستم فشردم.
با صدای لرزون شروع کردم به تعریف کردن اون روز نکبتوار و کذایی.
از اینکه اون روز بیدار شدم و رفتم سرکار و روز سختی داشتم گفتم و رسیدم به مهمونی ای که مامان گرفته بود.
اتفاقات رو وصل کردم به صدای زجه شنیدن از حموم و بعد خودم رو بالای سر جسد پیدا کردم.
همه صحنه ها به وضوح از جلوی چشمام گذشتن.
میتونستم درد دستام موقع به خاک سپردن ارسو رو حس کنم.
حتی صدای اون جیرجیرکی که زیر یکی از بوته ها مخفی شده بود رو به یاد میوردم.
نیم نگاهی به در بسته انداختم و بیشتر از اومدن دایان ناامید شدم.
بطری اب رو که حالا بین دستام کمی مچاله شده بود بلند کردم و کمی از ابش خوردم.
انقدر حرف زده بودم که دهنم کف کرده بود.
قاضی_خیل خب، اظهارات متشاکی رو شنیدیم، از شاهد ماجرا خانم رستا معتمد اریا میخوام که به جایگاه شهود بیان.
اهین رفت سمت صندلی ها و رستا جاش قرار گرفت.
قاضی_خانم معتمد اریا شما شاهد قتل بودین؟
رستا_خیر.
بیدار که شدم کار از کار گذشته بود.
قاضی_شما جزء کسانی هستید که تاکید داشتن قتل غیر عمد بوده.
سندی دارین که حرفاتون رو تایید کنه؟
رستا_بله قربان.
یه ویدیو که لحظه قتل به خوبی توش مشخصه.
قاضی_فیلمبردار این ویدیو کی بوده؟
رستا_ماه پیش یه نفر از اشناهامون اومد خونمون دزدی و ما برای پیدا کردنش دوربین مداربسته وصل کردیم.
ویدیو توسط اون دوربین گرفته شده.
قاضی_اما همچین فیلمی به دادگاه ارائه نشده.
رستا_بله، فلش دست من بود اما گمش کردم.
خوب میدونستم چرا میگفت دست منه.
چون اگر میگفت دست دایانه و اونم نیومده ممکن بود بفهمن که اونم توی ماجرا دست داشته و گیر بیوفته.
دایان قرار بود قبل از شروع جلسه فلش رو به رستا تحویل بده اما نیومده بود.
قاضی یه چندتا سوال دیگه هم از رستا پرسید و بعد شاهد بعدی که مردی کچل به نام مصطفوی بود رو احضار کرد.
مرد قد کوتاه و چاق توی جایگاه قرار گرفت که قاضی گفت؛
_گویا شما هنگام بردن جسد از پله ها اقای امیدبخش رو مشاهده کرده بودین، درسته؟
مصطفوی_بله جناب.
قاضی_لطفا دیدهها و شنیده هاتون رو شرح بدین.
مصطفوی_من از اونجایی که تنها زندگی میکنم اکثر وقتا به کارای ساختمون میرسم و گاهی از چشمی در بیرون رو نگاه میکنم.
اونشب من تازه از خونه مادرم برگشته بودم.
زیاد نگذشته بود که صدای باز و بسته شدن در خونه همسایه رو شنیدم.
وقتی جلوی در ایستادم دیدم که دونفر دارن باهم یه کیسه زباله بزرگ رو جابه جا میکنن.
حس کردم که قلبم درد گرفت.
امیدوار بودم که دایان لو نره.
اگه چیزیش میشد باید چیکار میکردم.
توی دلم دعا میکردم و با پام روی زمین ضرب گرفته بودم.
قاضی_دونفر بودن؟
مصطفوی_صداش رو شنیدم که به اقای امیدبخش میگفت عجله کنه.
قاضی_چهرش رو ندیدین؟
مصطفوی_عرض کردم خدمتتون، فقط صداش رو شنیدم.
قاضی_اقای امیدبخش، کسی به شما کمک کرد؟
_خیر.
قاضی_پس حرف های اقای مصطفوی رو چطور توجیح میکنید؟
نفس عمیقی کشیدم و حرف های دایان و رستارو به یاد اوردم.
_من توی انجام اینکار تنها بودم.
خانم معتمد اریا رو فرستادم مهمونی مادرم و خودم تنهایی به همه کارا رسیدگی کردم.
درمورد شنیدن اون صداهم میتونم اینطور بگم که اقای مصطفوی از قدیم الیام با خانواده عموم دشمنی دیرینه دارن و همیشه توی کاراشون فضولی میکنن، مطمئن باشید که حرفاشون دروغ و ساختگیه تا توی روند دادگاه اختلال ایجاد کنن.
مصطفوی با صدای ملایمش گفت؛
_دروغگو پدرته!
قاضی با لحنی جدی و تند گفت؛
_نظم دادگاه رو رعایت کنید و بی اجازه حرف نزنید.
به من نگاه کرد و ادامه داد؛
_اقای امیدبخش، گویا شما بعد از شب قتل خط خودتون رو مسدود کردین و سیمکارت رو سوزوندین.
_بله قربان.
قاضی_چرا؟
_چون مدام با خانم معتمداریا در تماس بودم و نمیخواستم تماس هام ضبط بشن.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
