𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 832
Подписчики
+324 часа
-67 дней
-4630 день
Архив постов
2 831
انگار زورش چندین برابر از حالت عادی بیشتر شده بود چون ابوهادی به زور داشت کنترلش میکرد.
اکثر وقتا همین اتفاق میوفتاد، ادمای جن زده به سمت من حمله میکردن و سعی میکردن بکشنم.
آنسه میگفت چون نحسم این اتفاق میوفته.
پسربچه سمتم حمله ور شد و پرید روم که دادی زدم.
ناخنای نسبتا بلندش رو کشید روی صورتم و با غرش گفت؛
_میکشمت.
صداش انقدر کلفت و گوش خراش بود که حس کردم گوشام سوت کشیدن.
سر جام قفل شده بودم و فقط سعی میکردم با دست پسش بزنم.
ابوهادی و پدر بچه به زور گرفتنش و ازم جداش کردن.
درحالی که از ترس نفس نفس میزدم و دست و پام میلرزید از روی مبل بلند شدم که صدای داد پسربچه بلند شد؛
_این هرزه رو از اینجا بیرون کنید.
2 831
لابهلای خیالات مرده ذهنم فقط تو زندهای و نفس میکشی. تویی که زیر خروارها تصور مدفون میتپی؛ مانند یک پروانه نشسته روی سنگ گرانیت، درون قبرستونی ساکت و تاریک.
شاید میتوانستی کنار من پرواز کنی، شاید رویای معلق شدن در اسمان را اینگونه با خود به گور نمیبردم.
شاید میتوانستی اشکهایت را نگه داری و هیچوقت به خیال پرهای تکه تکه شدهام نریزی.
شاید میتوانستیم باهم برویم.
به جایی که پروانه بودن رویایی محال نیست.
#part1
کف دستا و زانوهام هنوز به خاطر افتادنم روی زمین زخمی بود.
موهای بلندم از لای کش نارنجی رنگ بیرون ریخته بود و به طرز نامرتبی دور صورت خیس از اشکم رو گرفته بودن.
پوستم کنده شده و خون قرمز رنگ کمی زیرش خودنمایی میکرد.
رنگ خون رو که میدیدم ناخوداگاه سوزش زخمام بیشتر میشد..
زن مشکی پوش بازوم رو گرفته بود و درحالی که چیزی زیر لب زمزمه میکرد دنبال خودش میکشیدم.
دهنم بخاطر وجود بغض سنگینی که توی گلوم قرار داشت شور شده بود.
بلاخره در باز شد و وارد فضای تاریک خونه شدیم.
بوی سوختگی همه جارو گرفته بود و میتونستم زمزمه و جیغ کسی رو از این فاصله بشنوم.
همیشه از صدای جیغ و گریه میترسیدم و بهم استرس میدادن.
هرچی به اتاق ته خونه نزدیک تر میشدیم صدای جیغ شدت بیشتری میگرفت و استرس و ترس من تجدید میشد.
دستم رو از دستای نسبتا چاق زن بیرون کشیدم و با بغض گفتم؛
_میخوام بازی کنم. من نمیخوام خون بدم.
زن با صدای بلند گفت؛
_لوس بازی در نیار، دلت دوباره کتک میخواد؟
دستم رو محکم تر کشید و در اتاق رو باز کرد که صدای جیغ و گریه توی گوشم زنگ زد.
_زود باش بمیر.
تو باید بمیری.
تو باید بمیری..
...
صدای جیغ هنوزم توی گوشام زنگ میزد.
نفس عمیقی کشیدم و توی رخت خواب جابه جا شدم.
شکمم پیچ میرفت و بوی سوختگی زیر دماغم پیچیده بود.
چشمام رو باز کردم که با پرده های حریر نارنجی رنگ روبه رو شدم.
نور خورشید با عبور از پرده ها رنگشون رو میگرفت و پرتوهای نارنجی به وسایل اتاق تابیده میشدن.
صدای آنِسه بلند شد و اسمم رو فریاد زد.
پوفی کشیدم و توی یه حرکت از روی تخت بلند شدم که سرم گیج رفت.
درحالی که چشمام سیاهی میرفت خودم رو به در اتاق رسوندم و بازش کردم که صدای جیغ بیشتر شد.
از راهروی طویل خونه گذشتم که به پذیرایی رسیدم.
ابوهادی دست یه پسر بچه رو گرفته بود و کنار گوشش یه چیزایی میگفت و بچه درحال جیغ و داد کردن بود.
نگاهش که به من خورد اخمی بهم کرد و اشاره کرد که شال سفید رنگ روی مبل رو بردارم.
شال رو برداشتم و به حالت نامرتبی انداختم روی سرم.
زن و مردی که بنظر میرسید پدر و مادر بچه باشن با کنجکاوی نگاهم میکردن.
نگاه مرد به دست سمت چپم خشک شده بود.
استین دورسم رو که کمی تا خورده بود کشیدم پایین و روی مبل نشستم.
ابوهادی روبه پدرو مادر بچه گفت؛
_از کی اینطوری شده؟
توجهی به جوابش نکردم و دستم رو دراز کردم تا سیبی از ظرف میوه بردارم که آنسه زد رو دستم.
سیب افتاد روی زمین که خم شد و برش داشت.
چپ چپ نگاهش کردم و اروم گفتم؛
_حق ندارم توی این خونه چیزی بخورم؟
ابروهاشو بالا انداخت و انگشتشو به علامت سکوت گذاشت جلوی دهنش.
پوفی کشیدم و به لامپ خونه که یه مگس بزرگ خودشو بهش میکوبید خیره شدم و چشمام رو بستم.
هنوز توی فکر خوابی که دیدم بودم.
صدای جیغ پسر بچه قط شد و من فرصت کردم دوباره کمی چرت بزنم.
اصلا برام مهم نبود با قیافه داغون و پفی که خواب زیاد ازم ساخته بود جلوی سه تا ادم غریبه نشستم.
هنوز صدای پچ پچ ابوهادی رو میشنیدم.
نمیدونم به پسربچه چی گفت که غرشی کرد و شروع کرد با صدای عجیبی فریاد زدن.
سیخ سر جام نشستم و بهشون خیره شدم.
پسربچه بین دستاش دست و پا میزد و با فریاد و صدایی کلفت که اصلا به صدای قبلیش نمیخورد چیزی میگفت.
هنوز بعد از اینهمه مدت طولانی این اتفاقات و جیغ و فریاد ها بهم استرس میدادن.
پدر و مادر بچه هول کرده بودن و جلوی مبل سرپا ایستاده و بچشون رو تماشا میکردن.
قیافه پسربچه مثل ماست سفید و لباش کبود بود.
چشماش قرمز و متورم شده بود و منو نگاه میکرد.
ابوهادی با فریاد گفت؛
_به دستور خدا از تو میخوام از بدن این بچه خارج بشی.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
اصلا دلم نمیخواست شاهد یک همچین اتفاقاتی باشم اما کاری نمیتونستم بکنم.
پسربچه مدام فریاد میزد و میخواست به طرف من حمله ور شه.
ابوهادی_این بچه رو رها کن مگه نه اتیشت میزنم.
پسر بچه حمله کرد سمتم و غرشی کرد.
چسبیدم به مبل و متعجب نگاهش کردم.
حالا فکش متورم شده و از حالت عادیش کمی جلوتر اومده بود.
چشماش سرخ سرخ بودن و میتونستم رگ های کبودش رو از زیر پوستش ببینم.
2 831
اسمان هم روزی مانند تمام امیدواری های اویخته به شک درون وجودم خاموش خواهد شد.
و در ان شب تاریک، میتوانم به عنوان گربه ای مشکی با چشم های درخشان بسته، به عنوان موجودی بدون وجود و مرده، لای شاخه های خشک درختها استتار کنم.
2 831
میتونم به خوبی ببینم، اون اعتمادی رو که از ادمای اطرافم دریافت نمیکنم. اون ذهنیت اشتباهشون راجب توانایی ها و کارهایی که میتونم بکنم.
و در اخر هیچکس باورش نمیشه که من هم یک ادمم.
2 831
اگر به جای چشمه های عسل، سیگار کشیدن با تو توی بهشت رو وعده میدادن، قطعا ادم خیلی بهتری میبودم.
2 831
تو میتونستی کنارم وجود داشته باشی و تمام توهماتم رو به وقوع برسونی، و یا میتونی همینطوری به بزرگترین رویا و خیال دست نیافتنی من بودن ادامه بدی.
2 831
رمانی که تایپش میکنم و درحال حاضر فقط توی چنل ویپ میزارمش.
که الان پارت 29 هست.
هزینه ورود؛ 30 t
(فقط از طریق کارت به کارت)
@vipadmind
2 831
این چندوقت بخاطر امتحانامه که زیاد فعالیتی ندارم توی چنل، بعد از اون بیشتر فعالیت میکنم و رمان میزارم.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
