𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Открыть в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Больше2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
2 280
فراعنه نمیتوانند برده رﺍ به وجود آورند…
زیرا بردهها هم تعدادشاﻥ زیاد است هم قدرتشان ﺩر نتیجه این خود بردهها هستند که فرعونها رﺍ میسازند...
— مارتین لوترکینگ
2 280
رابطه…
با صداقت شروع میشود، این خشت اول است.
چرا که عاشق بودن یعنی شریک شدن با همهچیز:
رویاها، لغزشها، و عمیقترین هراسها.
بدون این حقایق، رابطه شکست خواهد خورد.
خوششانستر از همه بودیم / جورجیا هانتر
2 280
آدمهایی که روح بزرگی دارند…
عقدههای کمتر، شعور بیشتر و قلب مهربانتری دارند، برای همین نباید از آنها ترسید.
اما آدمهای کوچک و حقیر…
با عقدههای بزرگ ترسناکند، چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند.
— چارلی چاپلین
2 280
درحالی که داشت لای کتاب را باز میکرد، زیرلب گفت:
خواهش میکنم، خواهش میکنم من را از اینجا ببر...
فقط برای یکی دو ساعت، ولی خواهش میکنم من را به جاهای خیلی خیلی دور ببر...
2 280
مگسكُش، سوسک را كشت… 🤓
اما هیچكس او را به خاطر سوءاستفاده از اختیاراتش محاكمه نكرد.
Book... 🐘
2 280
مگسكُش، سوسک را كشت… 🤓
اما هیچكس او را به خاطر سوءاستفاده از اختیاراتش محاكمه نكرد.
Book... 🐘
2 280
تنها محبت است که کهنه نمیشود.
همهچیز طراوت خودش را از دست میدهد. تازگیِ همهچیز، به کهنگی و پوسیدگی میگراید. زیباترین چهرهها، زیر چروکهای پیری دفن میشود. گَرد تیرۀ پیری، درخشندهترین چشمها را از لَوَندی و فطانت میاندازد.
ولی محبت … نه!
— احمد محمود / بیهودگی
2 280
وانمود کردن هر خصوصیت و بالیدن به آن، اعتراف به این است که آدمی واجد آن خصوصیت نیست.
چه جرأت باشد، چه فضل و دانش، چه توانایی ذهنی یا شوخ طبعی، یا اقبال نزد زنان، یا ثروت، یا اصل و نسب اشرافی، یا هر چیز دیگر که بتواند خود را با آن بزرگ جلوه دهد.
در این صورت میتوان نتیجه گرفت که درست در همان زمینه ضعف دارد، زیرا اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن خصوصیت را به معرض نمایش بگذارد، بلکه از وجود آن به قدر کافی خرسند است.
این معنا با این ضربالمثل اسپانیایی نیز گفته میشود که: "نعلی که لق میخورد، یک میخ کم دارد".
— آرتور شوپنهاور / در باب حکمت زندگی
Book... 🐘
2 280
ای مرگ…!
تو پرتو درخشانی اما تاریکت میپندارند.
تو سروش و فرخند شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند.
تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده هستی.
مرگ صادق هدایت
Book... 🐘
2 280
خلاصه بگویم، عشق...
چیزی که استاد مستقیماً به آن اشاره کرده بود.
بحثی که مدام در کلاس راجع به آن حرف میزد، چیزی که به عقیده استاد داشت فراموش میشد.
میگفت عشق جایش را به تنوعطلبی داده است.
میگفت آدمها کنار هم زندگی کردن را یادشان رفته. یادشان میرود به حسی که در دل از هم دارند مُتعهد باشند، میگفت جای اینکه هرچه میگذرد مَحرمتر شوند، سرد میشوند، دور میشوند! از چشم هم میاُفتند، میگفت آدمهای امروز فقط خراب کردن را بلدند، تنها چیزی که یاد گرفتهاند فرار است، از حرفهایشان شانه خالی میکنند، فرار میکنند از همه چیز، از خودشان.
چیزهایی هست که نمیدانی
— علی سلطانی
2 280
برای خانوادهات وقت میزاری؟!
بله حتماً
خوبه، چون مردی که وقت صرف خانوادهاش نکنه هیچوقت نمیتونه یه مرد واقعی باشه.
— پدرخوانده
2 280
گفت بیا...
گفت: بیا به عقاید هم احترام بگذاریم.
گفتم: نه دلیلی دارد و نه ضرورتی.
همین که کاری به کار هم نداشته باشیم کافیست.
— آلبر کامو
2 280
دیروز زنی را دیدم که مرده بود...
مثل ما نفس میکشید.
راستی یک زن چطور میمیرد، مرگش چگونه است؟
• یا لبخند به لب ندارد.
• یا آرایش نمیکند.
• یا دست کسی را نمیفشارد.
• یا منتظر آغوشی نیست.
• یا حرف عشق که میشود پوزخند میزند.
زنها اینگونه میمیرند...
عشق سالهاى وبا
گابريل گارسيا ماركز2 280
پایان بحث…
تام مردی جوان و خوش قیافه و خوشگذران بود، هرچند وقتی با سام که دو ماه بود همخانهای شده بود شروع به جدل کرد، مست بود.
نمیشود، نمیشود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت، ابله!
سام درجا او را با شلیک گلولهای ساکت کرد.
لبخندزنان گفت: میبینی که میشود.
(از کتاب: داستانهای پنجاه و پنج کلمهای)
2 280
طرز خودکشی در هر کس منحصر به خودشه.
• یکی محبت نمیکنه.
• یکی دیگه آرزویی نمیکنه.
• یکی دیگه شیک نمیپوشه.
• یکی دیگه محبت نمیپذیره.
• یکی دیگه به خودش نمیرسه.
• یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده.
• یکی مدام ترانههای غمگین گوش میده.
• یکی دیگه از خودش عکس یادگاری نمیگیره.
اینگونه است که اکثر آدمها در ۳۰ سالگی میمیرند و در ۸۰ سالگی دفن میشوند.2 280
صعود…
آسانسورها تا دوشنبه خراب بودند. سه مرد ساکن طبقه ۹۰ شروع به بالا رفتن از پلهها کردند. سامی باید حتماً به خانهاش میرسید و پایان نامهاش را برای آخر هفته آماده میکرد.
همانطور که بالا میرفتند، برای سرگرمی و گذر زمان تصمیم گرفتند برای هم داستانهای غم انگیز و دردناک تعریف کنند.
به طبقه ۹۰ که رسیدند، سامی دردناکترین داستان را گفت؛ "کلید یادم رفته" و همانطور که هنهن میکرد، روی زمین افتاد و مُرد.
Book... 🐘
2 280
بالاخره روزى فردى قدم به زندگيتان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد كرد كه چرا هرگز با هيچكس ديگرى دوام نياورديد.
— پُل استر
👍
