ru
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Открыть в Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Больше
2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
زیبایی‌ها را اعلام کنیم به شکلی بی منظور و بی‌خطر… امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: "چه پولیور قشنگی، خیلی بهت می‌آد". بعد هم کله‌اش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبه‌ی سایز میلگرد‌های ستون‌های بتنی پل شد. همین دو جمله‌ی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسون‌مان یک دختر خیلی جوان بود که وقتی می‌خندید یک چاله‌ی گود می‌افتاد روی لپ راستش. غذا را که آورد رفیقم بهش گفت؛ چال گونه‌ات خیلی جذابه. بعد هم با سر رفت توی کاسه سوپ قارچ و مشغول خوردن شد. گارسون هم دو برابر لبخند زد برای‌مان و چال گونه‌یِ راستش به اندازه یک بند انگشت گود شد. معلوم بود که همین یک جمله‌یِ ساده کار خودش را کرده و روز گارسون را قشنگ کرده است. خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالت‌مان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافه‌دارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ می‌آمدند. همین را بهش گفتم. آن‌قدر خوشحال شد که آمد این ‌طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چای‌اش مزه‌ی پشکل خشک می‌داد. دارم یاد می‌گیرم که زیبایی‌ها را اعلام کنم، به شکل بی‌منظور و بی‌خطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من می‌ترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانی‌ها استفاده کنم، (ترس از سوء ‌تعبیر) پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که می‌زد، امید به زندگی آدم سه برابر می‌شد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالاً بابت این تصور که از این سلاح بی‌نهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به راننده‌ی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوء تعبیر کند و بگوید که در خانه‌اش شتر سخن‌گو نگه می‌دارد، بیا تا برویم. همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلی‌ها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بی‌منظور و بی‌خطر، خیلی لذت‌بخش است. اصلاً مثل سیب و انگور و نارگیل، میوه‌ای از میوه‎های بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلاً به ماموری که پای پاسپورت‌ها را مهر می‌زند بگویم چه سبیل‌های حقی داری. یا به مهمان‌دار هواپیما بگویم رنگ چشم‌هایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بی‌آنکه هیچ چیزی بخواهم. بی‌منظور و بی‌خطر، چند لحظه آدم‌ها را از کثافت دنیا فارغ می‌کنیم. چی بهتر از این؟ #فهیم_عطار … 🐘

قدرت سکوت رو باور کن ! و همه جا از خودت دفاع نکن، چون گاهی بهتره هیچی نگی تا زمان همه چیز رو ثابت کنه… دفاع از خود در بسیاری از مواقع (نه همه مواقع) کار اشتباهیه نگفتم همه مواقع، چون خیلی جاها دقیقاً برعکس باید وایستی و حرفتو بزنی وگرنه ممکنه دیگران این سکوت تو رو جور دیگه‌ای فرض کنن و اتفاقاً برداشت غلط دیگه‌ای هم پیدا کنن. پس این متن در مورد همه آدما و همه موقعیت‌ها نیست. اما صحبتم در مورد معاشرت‌ها و روابط و فضاهاییه که شما با کسی طرف هستید که میخواد عمداً شما ر‌و تخریب کنه و نقد مغرضانه کنه و یا طرف مقابلتون ذهن بسته‌ای داره و‌ مدام می‌خواد فکر و نظر خودش رو‌ تکرار کنه و حتی حاضر نیست که صحبت‌های شما رو بشنوه، چه برسه به اینکه بخواد بهشون فکر کنه و از زاویه نگاه شما موضوع رو ببینه. در نتیجه در این شرایط به نقطه‌ای میرسین که ضرب‌المثل معروف "یاسین به گوش خر خوندن" خودش رو به وضوح نشون میده. پس وقتی قراره که ضرب‌المثل "نرود میخ آهنین در سنگ" از باب دوم گلستان سعدی اتفاق بیفته، خود بیتش رو هم مینویسم شاید جالب باشه براتون. "با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ" پس بهتره که ما هم از استاد سخن یاد بگیریم و هرجایی برای اثبات خودمون به هرکسی تلاش نکنیم. و از وقت و‌ انرژی خودمون در جهت بهتری استفاده کنیم. #سپهر_خدابنده … 🐘

– باشید یا نباشید؛ جوری باشید که رابطه داشتن و معاشرت با شما سخت نباشد. جوری نباشید که به مکافات، تحملتان کنند. جوری نباشید که آدم‌ها به تکه‌های شکسته‌شان که نگاه کنند، با بغض و حسرت، یاد شما بیفتند. خوب بودن چقدر خرج دارد که از خودتان و دیگران دریغ می‌کنید؟ که آزار می‌دهید و دل می‌شکنید و اندوه می‌تراشید برای آدم‌ها؟ فاصله می‌گیرند و اعتراض هم می‌کنید؟ دنبال مقصر هم می‌گردید؟! – گاهی با خودتان زمزمه کنید؛ هیچ‌کس مجبور نیست مرا تحمل کند، که اگر رابطه می‌خواهم بپذیرم که یک رابطه حداقل دو سر دارد و با سوختن یک سرِ آن، کل رابطه می‌سوزد! اگر هم رابطه نمی‌خواهم، سرم را توی لاک خودم کنم و رنج و اندوه بی‌حاصل پرتاب نکنم سمت آدم‌ها... انگار که زخمیِ هزار حادثه‌ایم و برای تسکین، به هرکس که رسیدیم، زخم می‌زنیم. – کمی باهم خوب‌تر باشیم؛ ما آدم‌ها کم از دنیا و روزگار نکشیده‌ایم، به جای نمک، مرهم باشیم روی زخم‌های هم... #نرگس_صرافیان_طوفان … 🐘

جمله ی "ولش کن… پر رو میشه" نذاشت خیلی از حرفای قشنگو بزنیم. … 🐘

از زن‌هایی که در اطرافتان به تنهایی و با استقلال تصمیم گرفته اند بدون حضورِ مردی زندگی کنند، حمایت کنید. #پونه_مقیمی … 🐘

تنها دقایقی از خبر مرگ آزاده نامداری می‌گذشت که باردار بودن اون به یکی از حواشی خبر تبدیل شد… حاشیه‌ای که برای من که در حوزه تقدس‌زدایی از نقش مادری فعالیت می‌کنم به بخش مهمی از خبر تبدیل می‌شود، فارغ از اینکه صحت داشته باشد یا نه. آدم‌ها با تعجب می‌گویند "حتماً اختلاف خانوادگی داشتند، وگرنه چه کسی زن باردار را تنها می‌گذارد!" این اتفاق چند ماه پیش زمانی که اشکان نراقی در اثر سقوط بهمن فوت کرد و معلوم شد همسرش باردار است نیز مطرح شد، "آدم مگه وقتی زنش بارداره میره کوه؟" گویی برخی فکر می‌کنند همسران زنان باردار ۹ ماه می‌نشینند ور دلشان! یا زن باردار "مریض" است و نیاز به مراقبت ۲۴ ساعته همسر دارد. آن یکی که خبرنگار هم هست دارد سخنرانی می‌کند و "تحلیل". می‌گوید "مطلع شدیم آزاده نامداری باردار بوده و این خبر احتمال خودکشی را ضعیف‌تر میکند." آن دیگری می‌گوید "یک مادر غیرممکن است خودکشی کند. به خاطر بچه‌اش هم که شده خودکشی نمی‌کند." ورود می‌کنم به بحث‌شان و می‌پرسم آیا چیزی از افسردگی پس از زایمان می‌دانند؟ از افسردگی بارداری چه؟ آیا متوجه فشارهای جسمی و روانی‌ای که یک مادر ممکن است متحمل شود هستند؟ آیا واقعاً فکر می‌کنند "مادری" روحی‌ست که به محض بسته شدن نطفه جنین در مادر حلول می‌کند و او را به ابر انسان تبدیل می‌کند؟ احتمال اختلالات اعصاب و روان، اُفت خُلقی و افسردگی در زنان باردار و مادران نه تنها کمتر از دیگران نیست بلکه برخی از اختلالات ویژه این افراد است و شیوع قابل توجهی بینشان دارد. مادران مقدس نیستند، بری از خطا و اشتباه نیستند، فرشتگان زمینی و زمینی‌های بهشتی نیستند. مقدس‌انگاری مادران و اسطوره‌سازی از آنها بار سنگین‌تری را بر دوششان می‌گذارد. بار مسئولیت بیشتر در بیشتر مواقع باعث تنبیه و سرزنش سخت‌تر هم می‌‌شود. لابد اگر معلوم شود زنی باردار بوده و خودکشی کرده می‌شود آن مادر بد قصی‌القلب! مادران به مدال حلبی تقدس نیاز ندارند، آن‌ها درک شدن، حمایت و پذیرش فشارهای روانی و خطاهایشان را می‌خواهند. #مادری_بدون_فیلتر _ سمانه سوادی … 🐘

اصلاً به این فکر نکن که دیگران برای تو چه فکری می‌کنند… حتی برایت مهم نباشد چطور و چگونه قضاوت می‌شوی، کاری که دوست داری و می‌دانی درست است را بکن و مسیرِ خودت را برو، بگذار دیگران هم یاد بگیرند به جای اینکه زمانشان را به پای حسادت و قضاوت و تقلید، تلف کنند، دنبالِ اهداف و آرزوهایشان باشند... گاهی تو به آسیب پذیریِ قرص جوشان می‌شوی و آدم‌ها با حرف‌ها و قضاوت‌هایشان مانندِ آب... نزدیکشان که می‌شوی، نابودت می‌کنند! لازم است کمی دورتر بایستی و در سکوت، کارِ خودت را بکنی. که گاهی آرامشِ انسان، در همین ندیدن‌ها و نشنیدن‌هاست... ⁃ نرگس صرافیان طوفان … 🐘

یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته… اگر می‌خوایید گاز بگیرید برید ته صف! صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفته‌اند. چند نفر نوشته‌اند؛ همین فردا میرم "شوور"! می‌کنم، دو ، سه نفر نوشته‌اند اصلاً من به عشق همین پاها می‌خوام بچه‌دار شم و ..! زنی در اینستاگرام عکسی از قورمه‌سبزی که پخته منتشر کرده و نوشته؛ هرکی هرچی دلش می‌خواد بگه. من عاشق اینم برای همسرم قورمه‌سبزی بپزم، اونم بیاد بشینه موهامو ببافه. ده‌ها نفر نوشته‌اند؛ آره خوشبختی یعنی همین! خوشبختید شما... حسودیم شد… خوش به حال جفت‌تون... دلم برای خودم سوخت و … مردی عکسی از سوئیچ ماشینی که خریده را منتشر کرده و نوشته "بالاخره خریدمش". جماعتی لایک کرده‌اند که خوش به حالت و مبارکه و ... این‌ها همه بُرش‌هایی از زندگی هستند نه تمام آن. زندگی اسلایسی! آن بخش از زندگی که دست چین می‌کنیم و به واسطه شبکه‌های مجازی به دیگران اجازه می‌دهیم آن را ببینید و بسیاری بر اساس همین "اسلایس" ما را قضاوت می‌کنند. بسیاری از آنها که برای آن پاهای تپل دوست‌داشتنی غش و ضعف می‌روند اگر همان کودک را به آنها بدهید که ساعت سه نصفه شب بیدار می‌شود، زار می‌زند، نمی‌خوابد، پوشک‌اش نیاز به تعویض دارد، شیر می‌خواهد، خواب را از آدم می‌گیرد و ... بعید است هنوز فقط به خاطر گازگرفتن پاهایش به او وفادار بمانند و کماکان بچه بخواهند. این تصور که زندگی مشترک فقط آن لحظه است که بوی خوش قورمه‌سبزی در فضای خانه می‌پیچد یا مرد می‌نشیند به بافتن گیسوی زن، یک فانتزی زیباست اما وقتی عملی نمی‌شود بسیاری از همسران احساس ناکامی می‌کنند که پس چرا زن من قورمه‌سبزی نمی‌پزد؟ یا چون همسرم موهام رو نمی‌بافه پس دوستم نداره! البته که اگر این کار را بکند عجب مرد نیکویی است اما اگر هم حال و حوصله‌اش را نداشته‌باشد دلیل بر فقدان عشق و دوست نداشتن همسر نیست. آن یک عکس که دیده‌اید هم نشان خوشبختی تمام وقت آن زوج نیست. فقط یک بُرش دست چین‌شده از یک زندگی است. یک اسلایس! خلایق حق دارند هر اسلایسی از زندگی شان که دوست‌دارند را به نمایش بگذارند اما ما حق نداریم آن یک اسلایس را «تمام» زندگی‌شان فرض کنیم. دست به مقایسه‌اش با زندگی خودمان بزنیم و احساس ناکامی کنیم. زندگی اسلایسی می‌تواند آفت آرامش‌مان باشد اگر باور نکنیم که بسیاری از عکس‌هایی که می‌بینیم و حرف‌هایی که می‌شنویم تنها بُرش‌هایی گزینش شده‌اند، نه تمام آن! نوشته احسان محمدی … 🐘

چقدر شنیده‌ایم که انسان نمی‌تواند خودش را گول بزند. زندگی را مر‌ور کن، پر است از فریب خود... آن هم با همان اشتباهات تکراری... سردی‌ها و بی‌تفاوتی‌ها را تعبیر به درون گرایی کردیم، کمر خم کردیم برای پله شدن، غافل از آنکه بالا رفتند و حتی پشت سرشان هم نگاه نکردند. هزینه کردیم از بند بند احساساتمان و تاوانش را پس دادیم با بغض‌های فروخورده‌ای که هر لحظه بیم رسوا شدنمان را همراه داشت. چقدر ندیدیم کاستی‌ها را... دروغ‌ها را... چقدر بخشیدیم دورنگی‌ها و بی‌وفایی‌ها را... و چه اندازه در طلب اندک بخشودگی، عزت نفسمان را نادیده گرفتیم. لِه شدن غروری که سرمایه زندگیمان بود را به تماشا نشستیم و همچنان امیدوار به آمدن روزهای خوب... روزهایی که خودمان هم آمدنش را باور نداشتیم. خودمان را گول زده‌ایم، آن هم به بیرحمانه‌ترین شکل ممکن، دقیقاً همان زمانی که روبروی همه آدم‌های دلسوز زندگیمان قد راست کردیم. که او ارزشش را دارد... با همه فرق می‌کند... و غم‌انگیز زمانیست که عزیزانمان یک به یک از کنارمان فاصله گرفتند و ما ماندیم و خودآزاریِ جمله‌ای که داغش لحظه‌ای رهایمان نمی‌کند. "او هم مثل دیگران بود…" زینب کاظمینی … 🐘

می‌خوام یه اعتراف کنم...! من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم. عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره... از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم می‌گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم! پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ "دریاچه قو" چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی‌استعداد بود تا نتونه آهنگ‌رو بزنه، به هر حال تمرین‌رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم‌کم یاد می‌گرفت... اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ "دریاچه قو" را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست. واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت‌های آهنگ‌رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش! اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود. روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن "دریاچه قو"… شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیر زنه فقط جیغ می‌کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید! تنها کسی که لذت میبرد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت‌ها دست کاری شده... همه چی داشت خوب پیش می‌رفت، هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز! تا اینکه پیرزنه مُرد، فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم… ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته... یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ‌ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر! دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو... این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می‌لرزید. "دریاچه قو" رو به مضحکی هر چه تمام با نت‌های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا! کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می‌کردن از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ‌رو گفت، اما اسم آهنگ "دریاچه قو" نبود! اسمش شده بود "وقتی که یک پسر بچه عاشق می‌شود" فکر می‌کنم هنوزم یه پسر بچه‌ام. … 🐘

بچسب به زندگیت ! و لطفاً زندگیت من باشم ؛-) … 🐘

پدرم همیشه می‌گفت… زود خوابیدن و زود بیدار شدن آدم را سالم، پولدار و عاقل می‌کند. در خانه ساعت هشت، چراغ‌ها خاموش بود سپیده‌ دم با بوی قوه و بیکن و نیمرو از خواب بلند می‌شدیم. پدرم یک عمر این دستور را دنبال کرد، جوان مرد و مفلس و فکر می‌کنم چندان هم عاقل نبود. من حرف او را گوش نکردم، دیر خوابیدم، دیر بیدار شدم. حالا نمی‌گویم دنیا را فتح کرده‌ام، اما ترافیک صبح‌ها را دیگر ندارم، از خیلی از دردسرهای معمولی دورم و با آدم‌های جدید و بی‌نظیر آشنا شده‌ام. یکی از آن‌ها خودم، کسی که پدرم هرگز او را نشناخت. — چارلز بوکفسکی — آویزان از نخ … 🐘

وقتی خودم را به‌ قدر کافی دوست داشتم… شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند. یعنی آدم‌ها، مشاغل و عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه می‌داشت کنار گذاشتم. قبلاً فکر می‌کردم این‌ کار به معنی وفادار نبودن است، ولی در واقع این به معنای وفاداری به خویشتن است. ⁃ كيم مک ميلن … 🐘

یک انسان باید به کدامین درجه از ابتذال رسیده ‌باشد که کاملاً هوشیارانه و هدفمند، برای تزریق اندوه و بغض به زندگیِ آدمِ دیگری برنامه ریزی کند؟ آدمی باید به کدامین حد از تباهی رسیده‌ باشد که لبخندهاش در اشک دیگران باشد و شادی‌هاش در آزار دادن آدم‌ها؟ نه این‌ که کم از جور روزگار می‌کشیم! نه این‌که کم خسته‌ایم از تکاپوهای ناگزیر برای خلاصی از سخت‌گیری‌های زمانه! همینمان کم بود که به روان همدیگر هم زخم بزنیم و ته مانده‌یِ آرامشِ هم را خط خطی کنیم... - نرگس صرافیان طوفان … 🐘

– هزار و چهارصدِ عزیز! خواهش می‌کنم برای ما کمی حالِ خوب بیاور، کمی دلخوشی و کمی لبخندهای از تهِ دل. دلمان تنگ شده برای حتی یک جرعه خوشحالیِ معمولی، برای آرامش داشتن‌های عمیق، برای دور هم جمع شدن‌های بدون هراس. هزار و چهارصدِ عزیز! تو پایان تمام سیزده‌های غمگینی، تو شروعی دوباره‌ای، تو حتی اسمت با سال‌های پیش از این، فرق دارد. فرق داشته باش لطفاً! متفاوت باش، و خوب باش، با مردمی که در قرن قحطیِ عدالت و لبخند زیسته‌اند... چشمان ما کمی بیشتر از سال‌های قبل، به دستان سبز توست🌱 به آغوش در انتظار بهار ما خوش آمدی... نرگس صفاریان طوفان … 🐘

چقدر خوبه جوری زندگی کنيم، که اگر کسی ازمون بدگويی کرد، هيچکس حرفش رو باور نکنه… … 🐘

دوستم زنگ زده بود تا خبر ازدواج آن یکی دوست مشترکمان را بدهد… دوستم زنگ زده بود تا خبر ازدواج آن یکی دوست مشترک‌مان را بدهد. داشت می‌گفت شوهرش تاجر فرش است و انگشتر نامزدی‌اش سیزده میلیون می‌ارزیده است. همین‌طور داشت از داماد پولدار می‌گفت که پرسیدم: به‌نظرت داماد بلد است بادبادک درست کند؟! پُقی زد زیر خنده و گفت؛ مرده‌شور تو و ملاک‌های مسخره‌ات را ببرد. هنوز معتقدی مردها باید بلد باشند بادبادک درست کنند؟ خواستم بگویم مرده‌شور هر چه داماد پولداری را ببرم که بادبادک‌ درست‌کردن بلد نیست. (نگفتم اما) تقصیر داماد چه بود وقتی دوست ما پول می‌خواست نه بادبادک! خلاصه کنم. اگر هنوز ازدواج نکرده‌اید و حتی با مردی رابطه‌ای جدی و عاطفی ندارید، قبل از هر کدام از این‌ها بپرسید درست کردن بادبادک یا فرفرهٔ کاغذی را بلد است یا نه. نمی‌خوام قضیهٔ را سانتی‌مانتال کنم اما مردی که درست کردن این دوتا را بلد باشد، یعنی کودکی قشنگی را پشت سر گذاشته و مردی که کودکی قشنگی را پشت سر گذاشته… یک ‌روزی خودتان متوجه تفاوت مردی که بلد است با دست‌هایش چیزی درست کند و کاغذی را لمس کند، با مردی که این‌ کارها را بلد نیست می‌شوید. از ما گفتن بود... – فاطمه بهروزفخر … 🐘

ممنون از شما که راه را به ما نشان می‌دهید و به ما می‌گویید در عید چه کتابی بخوانیم و چه فیلمی ببینیم و چه گ‌ه‌ی بخوریم، اگر شما نبودید ما مثل سنگ در خانه می‌نشستیم و به افق خیره می‌شدیم. … 🐘

هیچوقت یادم نمیره… ده، یازده سالم که بود تو بازی با بچه‌های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبه‌یِ آجر و زخم شد، بدجور زخم شد، خیلی درد کشیدم... خیلی طول کشید تا کم‌کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد. اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم، دوستی که مثل خانوادم بود و بهش اعتماد داشتم. تو مدرسه فقط اون می‌دونست ساق پای راستم زخم شده، اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود. چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد، یادم نمیاد سر چی! یادم نمیاد کی مقصر بود، فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم. وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می‌زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد، کاری به توپ نداشت، اومد که زخمم رو بزنه. زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم، ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه، زخمم کجاست... از این اتفاق سال‌ها می‌گذره ولی هر وقت کسی‌رو می‌بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم؛ هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست، نذار بفهمه چی نابودت می‌کنه... شاید یه روز زخم شد رو زخمت! زخمت‌رو، دردت‌رو واسه خودت نگه‌دار ... میگم مراقب اونایی که جای زخمت‌رو بلدن باش. اونا میتونن با یه حرف، با یه کنایه، با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه. دوباره تو میمونی و درد و درد و درد... – حسین حائریان … 🐘

میشه بدونم چرا عاشقم شدی؟ این که میگی عاشقم شدی میشه بدونم از من چی می‌دونی + برای عاشق شدن که نباید از جیک و پیک آدم خبر داشته باشی. گاهی آدم با چیزهای خیلی معمولی عاشق میشه و سال‌ها با همین چیزهای معمولی زندگی می‌کنه. - مثلاً چی؟ مثلاً اینکه صبح‌ها وقتی بیدار میشی و میای بیرون آدامس اُکالیپتوس می‌جویی و بوی دهنت مست کننده میشه. همیشه یه نوع اُدکلن میزنی و همه‌یِ لباس‌هات یه بوی خاصی میدن آرایش نمی‌کنی و بدون اینکه حتی یه خط لب ساده بکشی جذاب و زیبایی وقتی دارم یه ملودی تازه بهت یاد میدم چشای سیاه و درشتت به انگشت‌هام خیره میشن یه جوری که انگار به یه منظره‌یِ جنگلی نگاه می‌کنی. وقتی می‌خندی یه چروک کوچیک می‌اُفته گوشه‌یِ لبات که دیوونه‌ام می‌کنه. گاهی که ازت سوال می‌پرسم راجع به یه موضوعی آروم و با دقت جواب میدی و عادت داری انگشتاتو به نوک ناخن‌هات می‌کشی. اینکه همیشه آرومی، آروم حرف میزی، آروم می‌شینی به حرفام گوش میدی قند توی دلم آب میشه. وقتی ذوق می‌کنی چشمات برق میزنه. همیشه یه شادی عمیقی توی صورتت هست که نمیذاره حواسم پرت بشه و مجبورم می‌کنه مدام بهت خیره بشم. یا همین الان که داری نگام می‌کنی از خوشی دارم می‌میرم، انگار بهم مورفین زدن اینقدر که بودنت بهم آرامش میده چه برسه به داشتنت. بازم می‌خوای بدونی ازت چی می‌دونم؟ آدم با همین چیزهای معمولی می‌تونه با کسی سال‌ها زندگی کنه، حتی اگه اون رو نداشته باشه. رزگار ایزدپناه … 🐘