𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Открыть в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Больше2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
2 280
موفقیترو نباید زیاد با جایگاهی که فرد تو زندگی بهش رسیده سنجید، بلکه باید با موانعی که تو مسیر از جلو راهش برداشته سنجید.
— واشنگتن بوکر
TheCastBook 🐘
2 280
اگر همهی ما اين سختی را به خود بدهيم كه گاهی به غريبهها لبخند بزنيم، جهان میتواند روزهای خود را بر پايهی زد و خوردهای كمتری آغاز كند.
— ریچارد تمپلر
TheCastBook 🐘
2 280
و این حَقترین متنی بود که امروز از یکی شنیدم...!
هیچکس دوست واقعیِ ما نیست، مگه اینکه در نبودِ ما، ازمون دفاع کنه…
2 280
مهم نیست چقدر میشناسیش!
یک روز، یک ماه، یک سال. مهم کیفیت بودن آدمهاست.
بعضیها فقط تو یه روز به اندازهی تموم روزای دنیا به تو حس خوب میدن، و بعضیا هم یک عمر کنارت هستن، ولی چیزی به جز درد و خستگی روحی برات ندارن.
بعضی وقتا ممکنه با یه نفر توی چند ماه حسهاییرو تجربه کنی، که قبل از اون اصلاً نمیدونستی این حسها وجود دارن.
میدونی چی میگم؟
مهم کیفیت حضور آدمهاست…
TheCastBook 🐘
2 280
اگر مادر نباشد، جسم انسان ساخته نمیشود...
و اگر کتاب نباشد، روح بشر پرورش نمییابد!
— پلو تارک
TheCastBook 🐘
2 280
مگر چگونه زندگی میکنیم
که تا کسی میمیرد میگوییم راحت شد!
خانههای بزرگ اما خانوادههای کوچک داریم
مدرک تحصیلی بالا اما درک پایینی داریم
بیهیچ ملاحظهای ایام میگذرانیم اما دلمان عمر نوح میخواهد!
کم میخندیم و زود عصبانی میشویم
کم مطالعه میکنیم اما همهچیز را میدانیم
زیاد دروغ میگوییم اما همه از دروغ متنفریم
زندگی ساختن را یاد گرفتهایم اما زندگی کردن را نه
ساختمانهای بلند داریم اما طبعمان کوتاه است
بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم
بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم
فضای بیرون را فتح کردهایم اما فضای درون را نه
بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر عمل میکنیم
عجله کردن را آموختهایم و نه صبر کردن را...
TheCastBook 🐘
2 280
چون دوستت دارم، راهی پیدا خواهم کرد تا نور زندگی تو باشم، حتی اگر در تاریکترین و دلگیرترین حال خود باشم…
— جسیکا کاتوف
TheCastBook 🐘
2 280
ما، دایناسورها…
اینگونه به دنیا آمدهایم…
در این وضعیت، در حالی که صورتهای بیروح لبخند میزنند، بانوی مرگ میخندد، آسانسورها فرو میافتند، چشماندازهای سیاسی محو میشوند، پسرکِ کیسهپُرکن سوپرمارکت مدرک دانشگاهی میگیرد، ماهیهای روغنی صیدهای چربشان را تُف میکنند، در آنحال که خورشید پوشیده میشود.
ما اینگونه بدنیا آمدهایم…
درون چنین وضعیتی. درون جنگهایی دیوانهوار و حسابشده. درون چشماندازِ پنجرههای شکسته کارخانۀ پوچی. درون مشروبفروشیهایی که مردم دیگر با یکدیگر سخن نمیگویند. درون مشتزنیهایی که به تیراندازی و چاقوکشی ختم میشوند.
درون این وضعیت بدنیا آمدهایم…
درون بیمارستانهایی گرانتر از مرگ. در میان وکلایی گرانتر از اعتراف به گناهکاری. درون کشوری که زندانهایش پُرند و دیوانهخانههایش بسته. در میان مردمی که احمقها را تبدیل به قهرمانانی ثروتمند میکنند.
ما در این وضعیت بدنیا آمدهایم…
در چنین حالی زندگی میکنیم و راه میرویم و به خاطر چنین وضعی میمیریم. در چنین وضعی خفقان میگیریم، اَخته میشویم، به فساد کشیده میشویم، بیمیراث میشویم. به خاطر این وضعیت، تحمیقشده توسط این وضعیت، سواستفاده شده در این وضعیت، شاشمالشده در این وضعیت، دیوانه و بیمار شده در این وضعیت، وحشی و از انسانیت تهیشده در این وضعیت. قلبها تیره شدهاند، دستها به سمت گلو میروند، به سوی تفنگ، چاقو، بمب. دستها به سوی خدایی بیپاسخ دراز میشوند، به سوی بطری مشروب به سمت قرص و گَرد.
ما در این وضعیتِ مرگبارِ غمانگیز به دنیا آمدهایم…
ما درون حکومتی بدنیا آمدهایم که شصت سال مقروض است و کم مانده از پرداختن بهره قرض هم ناتوان شود. بانکها خواهند سوخت، پول بیفایده خواهد شد، قتل در خیابانها آزاد و بیمجازات خواهد شد، تنها، اسلحه خواهد بود و اوباشِ ولگرد. زمین بیحاصل خواهد شد. غذا بازدهی نزولی خواهد داشت. خیلیها به قدرت هستهای دست خواهند یافت. انفجارها مدام زمین را خواهند لرزاند. آدمهای آهنی تشعشعزده به دنبال هم خواهند افتاد.
ثروتمندان و افراد خاص این صحنهها را از ایستگاههای فضایی خواهند دید. دوزخِ دانته را شبیه پارک کودکان خواهند ساخت. خورشید دیده نخواهد شد و همیشه تاریکی خواهد بود. درختان خواهند مُرد. تمام گیاهان از بین خواهند رفت. انسانهای تشعشعزده، انسانهای تشعشعزده دیگر را خواهند خورد. دریاها مسموم خواهند شد. رودها و دریاچهها از بین خواهند رفت. باران ارزش طلا پیدا خواهد کرد. جسدهای فاسد انسانها و حیوانات در میان بادهای تاریک، بو خواهند داد. تنها بازماندهها هم توسط بیماریهایی جدید و تهوعآور از بین خواهند رفت. ایستگاه فضایی در اثر فرسایش، اتمام ذخایر، و نابودی عمومی از بین خواهد رفت.
سپس از این میان زیباترین سکوتی که هرگز شنیده نشده است، زاده خواهد شد.
خورشید همچنان آنجا پنهان است و فصل بعدی را انتظار میکشد.
یکی از تأمل برانگیزترین نوشتههای
#چارلز_بوکفسکی / #ما_دایناسورها
TheCastBook 🐘
2 280
آزمودن صحت ایمان دیگران، وظیفهی ما انسانها نیست!
بنده نمیتواند ایمان بندهی دیگری را بسنجد!
— ملت عشق / الیف شافاک
TheCastBook 🐘
2 280
چه دنیای عجیبی است…
من اصلاً کاری به کار هیچکس ندارم و همین بیآزار بودن من، با خودم بودنِ من، باعث میشود که همه دربارهام کنجکاو بشوند...
— فروغ فرخزاد
TheCastBook 🐘
2 280
اژدهای کوچک پرسید: اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟
پاندای بزرگ گفت: تو باید راه خودترو بری. بهتره اونها رو از دست بدی تا خودترو.
— جیمز نوربری / پاندای بزرگ و اژدهای کوچک
TheCastBook 🐘
2 280
یاد بگیرید وقتی کسی خودش را برایتان حذف کرد، آن را موهبت در نظر بگیرید.
مارک منسن/ عشق کافی نیست
TheCastBook 🐘
2 280
با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند، تسلیم میشوم. مودبم. سر تکان میدهم. تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی در میآید.
مهم نیست. کرکرهی مغزم پایین میآید.
گوش میکنم. جواب میدهم و آنها احمقتر از آن هستند که بفهمند من آنجا نیستم!
چارلز بوکفسکی / هالیوود
TheCastBook 🐘
2 280
هنوز هم کارهایِ خوب زیادی برای انجام دادن باقی مانده است.
اینکه وقتی دیگران شایعه میسازند، دهانمان را ببندیم.
اینکه بدون خصومت به انسانها لبخند بزنیم.
اینکه کمبود محبت در جهان را از طریق محبتهای کوچکتر در زمینههای شخصیتر و کوچکتر جبران کنیم.
به کارمان، ایمان بیشتری داشته باشیم.
صبر و حوصلهی بیشتری داشته باشیم و برای انتقام جوییهای حقیر به سراغ نقد دیگران نرویم.
– هرمان هسه
TheCastBook 🐘
2 280
هیچوقت بابت عشقهایی که نثار دیگران کردهاید…
و بعدها به این نتیجه رسیدهاید ذرهای برای عشق شما ارزش قائل نبودهاند، افسوس نخورید. شما آن چیزی را که باید به زندگی ببخشید، بخشیدید و چهچیزی زیباتر از عشق…
TheCastBook 🐘
