ru
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Открыть в Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Больше
2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
— آدم‌ها را مهم نکنید… همانطور که زیرشان را خط می‌کشید، به آنها نشان دهید که بلدید دورشان را هم خط بکشید، — آدم‌ها که مهم شوند دیگر به چشمشان ریز می‌رسید… به آنها یادآوری کنید که این خود ِشما بودید که آنها را واردِ عرصه کرده‌اید، تا خودکارهای قرمزتان جوهر دارند، شروع کنید خیلی‌ها را باید پر رنگ‌تر خط بزنید! #نرگس_صرافیان_طوفان … 🐘

خندیدن یک نیایش است. اگر بتوانی بخندی، یاد گرفته‌ای که چگونه نیایش کنی. جدی نباش. انسان جدی نمی‌تواند مذهبی باشد. کسی که تمام بازی زندگی را می‌بیند و می‌خندد، در بطن همین خنده به اشراق می‌رسد. #اشو … 🐘

یکی از بدترین توصیه‌های عالم: سعی کن بهش فکر نکنی. … 🐘

گاهی فکر می‌کنم… کاشکی یک جایی بود مثل پای دیوار ساختمان دادگستری. همانجا که عریضه‌نویس‌ها ریسه شده‌اند و برای آدم‌های گرفتار عریضه می‌نویسند که مثلاً فلانی با چرخ درشکه‌اش رفته روی شست پایم و حالا علیل شده‌ام و بلاه بلاه بلاه. جایی مثل آن باشد که برای عاشق‌ها عریضه بنویسند. اگر بود، حتماً شغلم همان می‌شد. یک ماشین تایپ و یک گلیم می‌بردم و می‌نشستم پای دیوار. بعد برای عاشق‌ها عریضه و دل‌نوشته و زیر‌دل‌نوشته می‌نوشتم. مثلاً برای یک الاغی که عاشق شده می‌نوشتم که: نورالعینی! اگر حالا پیشم بودی، هزار بادکنک خالی می‌دادم دستت تا با نفست آن را باد کنی. هزار بادکنک که نفس تو را دارند. بعد با نفس تو پرواز می‌کنیم به جایی که بلاه بلاه بلاه. بیا و بشو شمسِ من تا با هم مولانا طور فرار کنیم. بعد هم پولی می‌گذاشت کف دستم و می‌رفت پی زندگی‌اش. شغل خوبی است، دوستش دارم. شب‌ها هم می‌رفتم خانه و هِرهِر به عریضه‌هایی که خودم نوشته‌ام می‌خندیدم. معشوقی که هزار بادکنک باد کند، قبل از این‌که مولانا طور فرار کند، باید فتقش را مداوا کند. حیف که این شغل وجود ندارد‌. … 🐘

زنان به خوبی مردان می‌توانند اسرار را حفظ کنند، ولی به یکدیگر می‌گویند تا در حفظ آن شریک باشند. … 🐘

یک رفیقی دارم که یک فامیلی دارد که شب‌ها همیشه دیر می‌رفته خانه. مثلاً اسمش جعفر بوده. هر شب هم زنش ازش می‌پرسیده که کجا بودی تا این وقت شب؟‌ جعفر هم هر بار شانه انداخته بالا که "پیش اون یکی زنم بودم"، بعد هم همه‌یِ اهل منزل هارهار به این مزاح بامزه‌یِ جعفر خندیده‌اند. چند ماه بعد تق ماجرا در رفته که جعفر راست می‌گفته و یک زن دوم دارد و اتفاقاً هر شب تا دیر وقت با او چیک‌تو‌چیک بوده. این یک پاراگراف هیچ نتیجه‌یِ اخلاقی ندارد مگر اینکه دل‌تان بخواهد آن را بزنید تنگ آن جمله‌یِ منسوب به هیتلر (یا هر خر دیگری که بوده) که گفته مردم دروغ‌های بزرگ‌تر را راحت‌تر می‌پذیرند (یا یک چیزی شبیه به این). بعد به این نتیجه می‌رسید که دروغ‌های بزرگ را می‌پذیریم و راست‌های بزرگ را باور نمی‌کنیم. … 🐘

افرادی که خیلی کم در مهمانی و جمع‌ها ظاهر می‌شوند، اشخاص منزوی نیستند. بلکه بسیار صادق‌اند و نمی‌توانند با شخصیتــــ ساختـگی و غیر واقعی در این مجالس ظاهر شوند…! … 🐘

تا رنج تحمل نکنی، گنج نبینی تا شب نرود، صبح پدیدار نباشد… #سعدی … 🐘

کافه‌چیِ من، یک زن سیاه و درشت است. لپ‌هایش از فرط گوشتالود بودن، تسلیم نیروی جاذبه‌ی زمین شده‌اند و افتاده‌اند پائین. همین است که لب‌هایش همیشه هیبت یک پرانتر بسته‌ را دارند. از همین‌هایی که موقع چت کردن برای نشان دادن ناراحتی‌مان می‌کشیم. هر روز که قهوه را می‌دهد دستم با صدایی شاد اما بی‌حوصله می‌گوید؛ "بیا، اینم قهوه‌ات. روز خوبی داشته باشی سوئیت‌هارت". دقیقا همین‌جا است که کوهی از تناقض بین چهره و صدا و حرف‌هایش پخش می‌شود توی هوا. همیشه من را یاد راننده‌های آمبولانس می‌اندازد، راننده‌های آمبولانس هنگام ماموریت، اسطوره‌ی تناقضند. وقتی با سرعت سرسام‌آور و بوق و آژیرکشان مشغول بردن مریض رو به موت هستند، چهره‌شان عموما آرام و نگاهشان خالی و لب‌هایشان نه پرانتز باز و نه پرانتز بسته است. درست مثل دریای مدیترانه زیر آسمان آبی و صاف تابستان. مثال بهترش مسئولین ستاد بحران هستند. بلوف‌های بزرگ‌شان هیچ دخلی به چهره و عملکردشان ندارد. دنیای تناقضند. حرف‌شان شرق است، صورت‌شان غرب و عملکردشان شمال و دلشان رو به جنوب. همین است که خودشان بحرانی‌تر از خودِ بحرانند. …🐘

گاهی حرف زدن با غریبه‌ها آسون‌تره. چرا این طوریه؟ احتمالاً چون غریبه‌ها ما رو همون‌طور که هستیم می‌بینن، نه اون‌طور که دلشون می‌خواد باشیم. #کارلوس_روئیس_سافون … 🐘

سیاره ما دیگر به آدم‌های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، منجی، قصه گو و عاشق است. … 🐘
سیاره ما دیگر به آدم‌های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، منجی، قصه گو و عاشق است. … 🐘

"سلام خوبی" تنها جمله‌یِ دنیاس که توش قصد طرف نه سلام کردنه نه احوالپرسی... … 🐘

آهای، می‌شنوی! نظام عالم وجود، کاملاً مثل دو ضرب در دو مساوی چهار است. طبیعت از کسی نمی‌پرسد که تو چه می‌خواهی. آرزوهای تو به طبیعت چه مربوط! او نمی‌پرسد آیا قوانین طبیعی موافق میل تو هست یا نه. تو باید طبیعت را آنطور که هست دریابی و بخواهی. و در نتیجه تمام قوانینش را و تمام نتایج حاصله از آن قوانین را باید بپذیری. پس دیوار دیوار است. #فئودور_داستایفسکی #یادداشت‌های_زیرزمینی … 🐘

چه خوش گزیده‌‌امت از بساط حُسن فروشان نه عاشق تو، که من عاشق بصیرت خویشم... #وحشی_بافقی … 🐘

تا وقتی امید هست، چرا آرزو؟ … 🐘

خداوندا… اگر یک نگاهی به من بیاندازی، می‌بینی که دست‌هایم را تا جایی که کت و کول و استخوان‌های کتفم اجازه داده به سمت درگاه‌ات دراز کرده‌ام و دارم دعا می‌کنم… برای خودم که نه، از من گذشته، برای پسرم. آخر می‌دانی چیست؟ اوضاع دنیا خیلی خراب شده. آن‌ روزی که تصمیم گرفتیم بچه‌دار شویم، هنوز چمن‌زار دنیای شما، لجن‌زار نشده بود. گفتیم بچه می‌آید، دور هم هستیم. تخمه می‌شکانیم، پوشک عوض می‌کنیم. چایی می‌خوریم، پوشک عوض می‌کنیم. تام و جری می‌بینیم، باز پوشک عوض می‌کنیم و الخ… آن شب هنوز به اقتصاد دنیا ریده نشده بود (خدایا ببخش دهن لقی من را). عرب‌ها راست نکرده بودند تا بهار عربی را حامله کنند. نتانیاهو برای‌مان آستین بالا نزده بود. کلاً خرهای دنیا این‌قدر خر نبودند. اما حالا که دنیا را داری مثل شربت خاکشیر با قاشق هم می‌زنی، به فکر پسرک ما هم باش. خداوندا... اول از همه لطفاً سلامتی را او دریغ نکن. این دیگر کم‌خرج‌ترین درخواست ممکن از شماست. نه لازم است بابت اجابت آن سر آدم دیگری را زیر آب کنی و نه لازم است یک کیسه پول از آن بالا پرت کنی پائین (حالا اگر انداختی هم که دست مریزاد). خدایا... دوران بچگی‌اش را کشدار کن. من اصلاً نمی‌فهمم چرا این دوره را این‌قدر کوتاه پروگرام کرده‌ای و در عوض دوران سنگلاخ بزرگسالی، این‌قدر دراز خلق شده است؟ وقت تجدید نظر نرسیده؟ آدم‌ها هر گهی که به دنیا می‌زنند، بعد از دوران بلوغ فکری و جسمی‌شان است، پس قربان دستت یا این باگ را مرتفع کن یا تعریف بلوغ را دگرگون بفرما. بارالها… یک شغل شرافت‌مندانه (بجز مهندسی البته) برایش دست و پا بفرما. جوری باشد که با آن کیف زندگی را کند. نباشد که هر روز صبح ساعت شش که از خواب بیدار شد تا برود سرکار، اول سه چهار تا فحش کاف‌دار به من حواله بدهد که چرا و به چه اجازه‌ای خلقش کرده‌ام. بارالها… از شغل قضاوت هم دورش کن حتی اگر ماهی نود میلیون تومان درآمد داشته باشد (البته اگر واقعاً نود میلیون است، خیلی دورش نکن). از سیاست دورترش کن حتی اگر ماهی ۱۸۰ میلیون کاسب شد. خودت بهتر می‌دانی که هیچ پالیتیشنی با عزت زندگی نکرده و نمرده است. پس دورش بفرما حتی اگر شده با پس‌گردنی. خداوندا... فرصت تجربه کردن عاشقی را به او بده. نشود مثل همه‌یِ آن آدم‌ها که خر به دنیا آمدند و بی‌لذت عشق، خرتر از دنیا رفتند. که اصلاً نفهمیدند فلسفه‌یِ دنیا سر چه چیزی بوده و هست. می‌دانی که چه می‌گویم بارالها؟ فرصت بده امتحانش کند، شکست بخورد، دوباره امتحان کند تا بالاخره دلش را بزند و بعداً حسرتش را نخورد. خدایا... می‌دانم که دنیا دار مکافات است. اما گفتم شاید بشود یک عجز و لابه‌ای این‌جا بکنم و من را از قصاص دور کنی. نشود که همان کاری که من با پدرم کردم و از او دور شدم و خودم را از او محروم کردم، پسرک هم با من بکند. این را خیلی جدی می‌گویم، حتی اگر خواستی آن دعای قضاوت و سیاست را پس بگیرم و این را اجابت کن. ها؟ چطور است؟ آمین به هر حال… بارالها… به مثابه یک لنز سوپر واید، دیده و فکرش را وسیع کن و از تنگ نظری (به مثابه یک لنز زوم) دورش کن. به او حالی کن که سخت گرفتن‌ زندگی، سخت‌ترش می‌کند. در ضمن کاری کن که فکرش مرز نداشته باشد و هیچ دین و عرفی جلودار آن نشود. خداوندا… هنوز خیلی درخواست و اُرد دارم اما خودت بهتر می‌دانی که مردم پست‌های خیلی طولانی را نمی‌خوانند و بیشتر با مینیمال کیف می‌کنند. پس خلاصه می‌کنم؛ خدایا شرافت و صداقت و مهر و محبت و فداکاری را تا حدی که مردم پررو نشوند، به او عطا کن و از آن به بعد هم به او جسارت و شجاعت و یک رگه پدرسوختگی،‌ جهت نشاندن همان مردم بر سر جایشان عطا بفرما. آمین یا رب العالمین خدایا واقعاً یک شغلی هست که ماهی نود میلیون درآمد داشته باشد؟ 🤔 می‌خواهی به خودم عطا بفرما. پسرک را ول کنیم… آمین مجدداً … 🐘

می‌آید روزی که در تراس خانه‌ات، روی صندلی دسته‌دار نشسته‌ای و بازی کودکان را تماشا می‌کنی. آن روز دیگر نه باران خاطره‌ای از من برایت تازه می‌کند و نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می‌اندازد. سال‌هاست که تو مرا پاک از یاد برده‌ای... کنار روزمرگی‌هایت، یک فنجان چای برای خودت میریزی و با دستانی که دیگر چروک شده‌اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می‌کنی، اما یک‌باره یکی از کودکان نام مرا فریاد می‌زند... شباهت اسمی بود! تو آرام فنجانت را کمی پایین می‌آوری، لبخند کوچکی می‌زنی و دوباره چایت را می‌نوشی... من به همان لبخند زنده‌ام. … 🐘

07 - Song On The Beach.mp33.47 MB

دارم_یاد_می‌گیرم_که_زیبایی‌ها_را_اعلام_کنم_.pdf1.09 KB