ru
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Открыть в Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Больше
2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
مگه آدمی‌زاد از فولاده؟ نکنه از غصّه بترکم؟ ‏🎬: لیلا؛ داریوش مهرجویی.

جیمِ عزیزم! دیشب احساس کردم تازگی‌ها خیلی ساکت و دور‌ هستی؛ انگار که مداوم ندیده‌ باشمت و مجبور باشی خیلی زود از پیشم بروی. وقتی به این‌جا آمدم فکر کردم می‌توانم بروم کنج تنهایی و خیلی به تو فکر نکنم؛ چه خیال اشتباهی. ساعت دو شده و تمام ساعت عین احمق‌ها نشسته بودم داشتم به تو فکر می‌کردم، مشتاق وقتی هستم که ببینمت. • سپتامبر ۱۹۰۴ | نامه از نورا بارناکل به جیمز جویس

یک شب میمون‌ها تصویر ماه رو در آب رودخونه می‌بینن و مجذوب اون می‌شن. پانصد میمون دم همدیگه رو می‌گیرن و از درخت آویزون می‌شن تا به انعکاس ماه برسن اما در لحظه‌ی آخر شاخه‌ی درخت می‌شکنه و نمی‌تونن ماه رو بگیرن. اوگاتا گِکو این نقاشی رو بر اساس این داستانِ بودایی ترسیم کرد که استعاره‌ای هست از آدم‌هایی که نمی‌تونن واقعیت رو از خیال تشخیص بدن. اما آب هم در اینجا نقش مهمی داره. یکی از قوانین خدای شیوا اینه که خوشبختی خودتون رو به موضوعات مادی وابسته نکنید. فرد وارسته بدون توجه به اطراف می‌تونه خوشبختی خودش رو حفظ کنه. پس بی‌شکل باشید؛ مثل آب. اوگاتا گِکو باورش سخته ولی این نقاشی ۲۴ سانتی‌متری در واقع یک حکاکی بسیار دقیق روی چوب و یک چاپ اوکیوئه هستش که گکو اونو در اواخر دوران کاریش اجرا کرد. گکو استادی نداشت و یک نقاش خودآموخته و متاثر از هوکوسای بود.

آن‌قدر دوستت دارم که می‌ترسم چه کنم اگر ناگهان ناپدید شوی. شبیه چاهی خالی خواهم شد.‌ فروغ فرخ‌زاد در نامه‌ای برای ابراهیم گلستان نوشت. 💳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

ینی ماهی‌ها فرق آکواریوم با دریا رو می‌فهمن؟

1991 نایت رایدینگ Soft Rock 🇺🇸

حس می‌کنم که عمرم را باخته‌ام... و خیلی کم‌تر از آن‌چه که باید بدانم، می‌دانم. شاید علتش این است که هرگز زندگی روشنی نداشته‌ام. — از میان نامه‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان. یادی از فروغ در سال‌روز تولّدش. 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

حال خوب هدیه نیست. کسی نمی‌تونه حال خوب رو به تو هدیه بده. نه پول٫ نه عشق٫ نه موفقیت. هیچ‌کدوم حال خوب‌ رو داخل جعبه‌ای رُبان پیچ شده به تو هدیه نمی‌دن. حال خوب دریافت کردنیه. تو می‌تونی حال خوب رو از یه کتاب کوچیک دریافت کنی؛ یا از کنارِ همسرت خوابیدن؛ یا از شوت زدن یه سنگ یا از نوتیف یک‌نفر. 🐳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

انسان‌ها را دوست می‌داشت؛ اما از دور. به محض آنکه نزدیک می‌شدند تعادل دنیای درونش را به هم می‌زدند و او را با خود بیگانه می‌کردند. تنها دلش می‌خواست از دور تماشایشان کند و درباره‌شان خیال ببافد...

اگه می‌خوای زندگیِ کسی رو نجات بدی، مالِ خودت رو نجات بده.

زیاد تحت تاثیر آدمای جدید قرار نگیرید. هر آدمی یه ویترین جذاب داره که تو نگاه‌های اول ممکنه هر آدمی رو تحت تاثیر قرار بده. اما آدمایی که می‌تونن تا مدت طولانی این جذابیت رو حفظ کنن خیلی کمن... 👔 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

می‌آید روزی که در تراس خانه‌ات، روی صندلی دسته‌دار نشسته‌ای و بازی کودکان را تماشا می‌کنی. آن روز دیگر نه باران، خاطره‌ای از من برایت تازه می‌کند و نه غروب آفتاب، سنگی بر دریاچه آرام دلت می‌اندازد.
سال‌هاست که تو مرا پاک از یاد برده‌ای...
کنار روزمرگی‌هایت، یک فنجان چای برای خودت می‌ریزی و با دستانی که دیگر چروک شده‌اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می‌کنی، اما یک‌باره یکی از کودکان نام مرا فریاد می‌زند... شباهت اسمی بود! تو آرام فنجانت را کمی پایین می‌آوری، لبخند کوچکی می‌زنی و دوباره چایت را می‌نوشی... من به همان لبخند زنده‌ام. مجموعه شعر و مونولوگ'عطر چشمان او روزبه معين 😜 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

یاد بگیر وقتی آدما میرن بازم بتونی زندگی کنی.

می‌آید روزی که در تراس خانه‌ات، روی صندلی دسته‌دار نشسته‌ای و بازی کودکان را تماشا می‌کنی. آن روز دیگر نه باران، خاطره‌ای از من برایت تازه می‌کند و نه غروب آفتاب، سنگی بر دریاچه آرام دلت می‌اندازد.
سال‌هاست که تو مرا پاک از یاد برده‌ای...
کنار روزمرگی‌هایت، یک فنجان چای برای خودت می‌ریزی و با دستانی که دیگر چروک شده‌اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می‌کنی، اما یک‌باره یکی از کودکان نام مرا فریاد می‌زند... شباهت اسمی بود! تو آرام فنجانت را کمی پایین می‌آوری، لبخند کوچکی می‌زنی و دوباره چایت را می‌نوشی... من به همان لبخند زنده‌ام. مجموعه شعر و مونولوگ'عطر چشمان او روزبه معين 😜 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

مارک منسون نوشته بود زندگیِ خوب به معنایِ پرهیز از رنج نیست؛ بلکه یعنی رنج کشیدن برایِ دلیلِ درست. و من نمی‌دانستم چطور باید این جمله را بفهمم. فهمیدن‌ش راحت بود. جمله‌ی عجیبی نگفته بود که نشود فهمید. ولی زندگیِ ما را که می‌بینی. پرهیز از رنج؟ چه‌جوری؟ رنج وارد خانه‌هایمان شده. باهامان نهار می‌خورد و می‌رود توی معده‌هامان. رنج توی هواست که می‌ریزیم‌ش داخل ریه‌ها. چه‌جور باید از رنج پرهیز کرد؟! آقای منسون! شما می‌دانید ما داریم چه‌جور زندگی می‌کنیم؟ چه‌جور باید هنرمندانه همه‌چی را به تخم بگیریم، وقتی همه‌چی واقعن به گا رفته؟