ru
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Открыть в Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Больше
2 008
Подписчики
+124 часа
-37 дней
-1830 дней
Архив постов
کتابی جذابببب و هاتتتت 😍📚✨️ ‼️🩸((از خون و خاکستر))🔥‼️
جلد سخت و آستربدرقه ❤️‍🔥
لبه رنگی♥️✨️
فن آرت خفن و با کیفیت💞
دارای نقشه🗺✨️

سلامممم چطورین

دنیاسازی گسترده و پرجزئیات «از خون و خاکستر» 🙂‍↔️🍷✨️ دنیایی پر از قوانین، طبقات اجتماعی، موجودات ماورایی و تاریخ پنهان داره که کم‌کم برای مخاطب آشکار می‌شه.❤️‍🔥✨️

فضای تاریک و مرموز کتاب که قرار با... خون، موجودات شب، آیین‌های عجیب، قصرها و رازهای ممنوعه، فضای فانتزی نسبتاً تاریکی به داس
فضای تاریک و مرموز کتاب که قرار با...
خون، موجودات شب، آیین‌های عجیب، قصرها و رازهای ممنوعه، فضای فانتزی نسبتاً تاریکی به داستان می‌دن.🩸☠️‼️

وایب جذاببب و هات کتاببب🔥🍷✨️

سلامممم از روز دوم این کتاب جذاببب😍

کتاب_از خون تا خاکستر🩸🔥✨️ دختری که قرار با سرنوشتش مبارزه کنه و قرار کلی راز های زیادی افشا بشه و کلی ماجراجویی های خفن دیگ
+2
کتاب_از خون تا خاکستر🩸🔥✨️
دختری که قرار با سرنوشتش مبارزه کنه و قرار کلی راز های زیادی افشا بشه و کلی ماجراجویی های خفن دیگه♥️🍷✨️
انتشارات:: نشریه مات❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / اکشن /ماجراجویی🦋✨️ نوع جلد :: سخت ولبه رنگی♥️🍷✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: 600 صفحه]]🦋 *❤️‍🔥‼️قیمت :: 1080‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

اما این لحظه قرار نبود زیاد طول بکشه. هاک دوباره سرش رو خم کرد تا منو ببوسه.💋✨️ و من بین دو ترس گیر کردم: از یک طرف می‌ترسید
اما این لحظه قرار نبود زیاد طول بکشه. هاک دوباره سرش رو خم کرد تا منو ببوسه.💋✨️ و من بین دو ترس گیر کردم: از یک طرف می‌ترسیدم اگر طبق باور والاتباری‌ها بی‌لیاقت باشم، سرنوشتم مرگ یا تبعید باشه؛ 👀☠️‼️ از طرف دیگه، چیزی درونم شکل گرفته بود که دیگه نمی‌تونستم نادیده‌ش بگیرم؛🙂‍↔️❤️‍🔥✨️ امیدی که برای اولین‌بار به من می‌گفت شاید زندگی فقط همون چیزی نباشه که از بدو تولد برام تعیین شده.🙃🤌 هاک دوباره داشت به من نزدیک می‌شد و من هنوز نمی‌دونستم باید به کدوم طرف برم؛🫠 به سمتی که تمام زندگی‌ام برای من تعیین کرده بود، یا به سمت چیزی که برای اولین‌بار خودم انتخابش می‌کردم.👀🍷✨️ و شاید ترسناک‌ترین بخش ماجرا همین بود: اگر این بار انتخاب خودم رو بکنم، بهاش قراره چی باشه؟☠️🔥✨️

ازم پرسید کی هستم. جوابش رو ندادم و فقط اجازه دادم «شاهدخت» صدام کنه؛💗👑✨️ هرچند خودش هم گفت در این پادشاهی هیچ شاهدخت واقعی
ازم پرسید کی هستم. جوابش رو ندادم و فقط اجازه دادم «شاهدخت» صدام کنه؛💗👑✨️ هرچند خودش هم گفت در این پادشاهی هیچ شاهدخت واقعی‌ای وجود نداره، جز کاستیل که خودش رو شاهدخت می‌نامه. 👑✨️ برای هاک، من فقط یک زن نقاب‌دار بودم که هویتش رو ازش پنهان می‌کرد؛ و همین برای من امن‌تر بود.🙃🤌 بعد درباره‌ی پدر و مادرم پرسید. گفتم هر دو مرده‌ان. این بار لحنش عوض شد.💞 صادقانه باهام همدردی کرد و بعد درباره‌ی مرگ و از دست دادن حرف زدیم. برای چند لحظه، همه‌چیز عجیب و ساده شده بود؛🍸❤️‍🩹 انگار نه من دوشیزه‌ی دربار بودم و نه اون نگهبان بلندا که زندگی و وظیفه‌اش هیچ شباهتی به زندگی من نداشت.🥹💗✨️

هاک منو به اشتباه «عسلم» صدا زد و خیلی زود فهمیدم منو با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفته؛ احتمالاً بریتا، صاحب اصلی شنل. باید همون ل
هاک منو به اشتباه «عسلم» صدا زد و خیلی زود فهمیدم منو با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفته؛ احتمالاً بریتا، صاحب اصلی شنل. باید همون لحظه بهش می‌گفتم اشتباه کرده، اما چیزی نگفتم. پیراهنش رو درآورد و من هنوز ساکت مونده بودم که اولین بوسه‌ی زندگی من اتفاق افتاد. تمام وجودم رو حس نیاز و خواستن فرا گرفت. احساساتی که مدت‌ها یاد گرفته بودم باید سرکوبشون کنم. وقتی کلاه کاملاً عقب رفت، هاک فهمید من کسی نیستم که فکر می‌کرده. ازم پرسید تا حالا کسی منو بوسیده یا نه. دروغ گفتم.💋✨️ خندید؛ اولین‌بار بود که صدای خنده‌ی واقعیش رو می‌شنیدم.😍💗✨️

بالا رفتم و وارد اتاق تاریکی شدم که فقط با نور یک شمعدان روشن بود. 🕯✨️ در رو پشت سرم بستم و هنوز فرصت نکرده بودم نفسی بکشم ک
بالا رفتم و وارد اتاق تاریکی شدم که فقط با نور یک شمعدان روشن بود. 🕯✨️ در رو پشت سرم بستم و هنوز فرصت نکرده بودم نفسی بکشم که دستی از پشت دور کمرم حلقه شد. 🫣 صدایی نزدیک گوشم گفت انتظار نداشته که بیام.👀 یک لحظه خشکم زد و دستم ناخودآگاه رفت سمت خنجرم. کلاه از سرم افتاد و وقتی برگشتم، 🗡✨️ شناختمش. هاک فلین.🔥‼️ نگهبان بلندا که چند ماه قبل از کارسودونیا به تیرمن اومده بود و من همیشه از دور محو تماشاش می‌شدم، بدون اینکه حتی یک‌بار باهاش حرف زده باشم.😍❤️‍🔥🤌 یک بار هم توی قصر ملکه دیده بودمش؛ داخل قفسی که برایش ساخته بودن.⛓️🔥✨️

برای همین، اسم فروتبارها دیگه فقط به معنی مخالفان سلطنت نبود؛ پای شورش و خشونت هم به میون اومده بود.☠️🩸⚔️ همون موقع ویکتر وا
برای همین، اسم فروتبارها دیگه فقط به معنی مخالفان سلطنت نبود؛ پای شورش و خشونت هم به میون اومده بود.☠️🩸⚔️ همون موقع ویکتر واردول، محافظ شخصی من، وارد شد.🙃⚔️✨️ اگر منو می‌شناخت، تمام نقشه‌ام برای پنهان موندن و داشتن حتی یک شب زندگی عادی به هم می‌ریخت. 👀🔥🤌 با دیدنش قلبم ریخت. اگه منو می‌شناخت چی؟ سریع کلاه رو روی صورتم کشیدم و سعی کردم خودمو پنهان کنم.🫣 خوشبختانه ساریا متوجه ترسم شد و بهم گفت هرکسی حق داره گاهی برای دل خودش زندگی کنه. 🥹💗✨️ بعد راهنماییم کرد برم طبقه‌ی بالا؛ اتاق ششم سمت چپ، که گفت خالیه.🙃👌

اونجا نگهبان‌ها و سربازهای گارد سلطنتی هم حضور داشتن. ⚔️👑✨️ صدای موسیقی توجهم رو جلب کرد و به سمت پرده‌های سرخ رفتم؛ پرده‌ها
اونجا نگهبان‌ها و سربازهای گارد سلطنتی هم حضور داشتن. ⚔️👑✨️ صدای موسیقی توجهم رو جلب کرد و به سمت پرده‌های سرخ رفتم؛ پرده‌هاییم که پشتشون رقص و عشق‌بازی جریان داشت.❤️‍🔥💃🏻✨️ اما قبل از اینکه جلوتر برم، زنی جلوم رو گرفت. بعداً فهمیدم اسمش ساریاست.💗 بهم گفت اونجا جای من نیست و مطمئنه که من رو تابه‌حال این‌جا ندیده.🙃 به‌جای برگشتن و فرار کردن، باهاش درباره‌ی فروتبارها حرف زدم؛ گروهی که با سلطنت مخالفن و از کاستیل حمایت می‌کنن. 👀⚔️✨️ کاستیل ادعا می‌کنه وارث سلطنت و شاهزاده‌ی واقعیه، اما در حقیقت نه شاهزاده‌ست و نه وارث حقیقی.🫠 اون بازمانده‌ی خاندان فاسد و منقرض‌شده‌ی آتلانتیاست؛ خاندانی که ویرانی‌های زیادی به بار آورده و حالا کاستیل با تکیه به همین ادعا، خودش رو صاحب حق تاج‌وتخت می‌دونه. 👑⚔️✨️ فروتبارها هم طرفدار همین ادعا هستن و علیه سلطنت فعالیت می‌کنن.👀‼️ تا همین اواخر، بیشتر به تجمعات کوچیک و اعتراض‌های پراکنده بسنده می‌کردن، اما حالا شورش‌هاشون خشونت‌آمیز شده و به شهرهایی مثل کارسودونیا، پایتخت سولیس، پنسدرث و سه‌رودان حمله کرده بودن.⚔️🩸🔥

سربازهایی که بین شهرها رفت‌وآمد می‌کنن و از مردم محافظت می‌کنن، اما بعضی‌هاشون هیچ‌وقت برنمی‌گردن. 🫠🔥 برای همین مرگ فینلی ف
سربازهایی که بین شهرها رفت‌وآمد می‌کنن و از مردم محافظت می‌کنن، اما بعضی‌هاشون هیچ‌وقت برنمی‌گردن. 🫠🔥 برای همین مرگ فینلی فقط خبر مرگ یک سرباز نبود؛ ‼️☠️🤌 چیزی درباره‌ی نحوه‌ی کشته شدنش درست به نظر نمی‌رسید و من می‌خواستم بفهمم چه اتفاقی براش افتاده.☠️✨️ توی سالن، چند نگهبان، از جمله آیریک و فیلیپس راتی، درباره‌ی مرگ فینلی پچ‌پچ می‌کردن. بیشتر از هر چیز نگران فیلیپس بودم. 🫣 سال‌ها من رو دیده بود و می‌ترسیدم از روی رفتار یا حتی صدام منو بشناسه. اما خوشبختانه نشناخت. با دلشوره جامی نوشیدم و بین مهمون‌ها چرخیدم.🍷✨️ زنی سرخ‌پوش با مردها شوخی می‌کرد و چند زن نقاب‌دار دیگه مشغول ورق‌بازی بودن. 🎭✨️ کمی بعد دیدم یکی از نگهبان‌ها زنی نقاب‌دار رو به سمت اتاق‌های خصوصی سمت راست می‌بره. منم مسیرم رو عوض کردم و به سمت چپ رفتم.👀🤌

با لباس و نقابی که از بریتا، یکی از خدمتکارهای قصر، قرض گرفته بودم، خودمو بین جمعیت جا دادم. 🙂‍↔️💃🏻✨️ می‌خواستم قبل از این
با لباس و نقابی که از بریتا، یکی از خدمتکارهای قصر، قرض گرفته بودم، خودمو بین جمعیت جا دادم. 🙂‍↔️💃🏻✨️ می‌خواستم قبل از اینکه به پایتخت برگردم و برای همیشه توی چارچوب قوانین والاتباری گرفتار بشم، فقط یک شب طعم انتخاب کردن و زندگی عادی رو بچشم.🙃 اما فقط برای تفریح به مروارید سرخ نرفته بودم. دنبال خبری از فینلی هم می‌گشتم؛🩸✨️ یکی از نگهبانان بلندا که به شکل وحشتناکی کشته شده بود.👀☠️✨️ خونش تا آخرین قطره کشیده شده بود و بدنش طوری آسیب دیده بود که انگار سگ‌های وحشی جنگل بهش حمله کرده بودن.🩸⚔️✨️ نگهبانان بلندا از دیوار غول‌پیکری محافظت می‌کنن که پادشاهی سولیس، از جمله ماسادونیا، جایی که خانواده‌ی من زندگی می‌کنن، رو در برابر خطرات بیرون محافظت می‌کنه.🔥✨️ فینلی هم یکی از همون نگهبان‌ها بود و من تصور می‌کردم از شکارچی‌هاست؛👀⚔️✨️

اما اون شب، توی قلعه‌ی تیرمن، تصمیم گرفتم برای یک‌بار هم که شده از این زندگی فاصله بگیرم.🙃🔥 به‌جای اینکه توی اتاقم بمونم، ر
اما اون شب، توی قلعه‌ی تیرمن، تصمیم گرفتم برای یک‌بار هم که شده از این زندگی فاصله بگیرم.🙃🔥 به‌جای اینکه توی اتاقم بمونم، راه افتادم سمت مروارید سرخ؛🩸✨️ محفل مخفی و ممنوعه‌ای که هیچ دوشیزه‌ای قبل از من جرئت نکرده بود پاش رو اونجا بذاره.👀‼️🤌 نگهبانان بلندا، اعضای گارد سلطنتی و بزرگ‌زادگان نقاب‌دار اونجا جمع می‌شدن تا بنوشن، ورق بازی کنن و در اتاق‌های خصوصی طبقه‌ی بالا وقت بگذرونن.⚔️🔥🙌

من پنلافی‌ام، ولی همه پاپی صدام می‌زنن.🪽✨️ دوشیزه‌ی دربار پادشاهی سولیس؛ یعنی برگزیده‌ی خدایان و هم‌خون خاندان بالفور.🎎✨️ ا
من پنلافی‌ام، ولی همه پاپی صدام می‌زنن.🪽✨️ دوشیزه‌ی دربار پادشاهی سولیس؛ یعنی برگزیده‌ی خدایان و هم‌خون خاندان بالفور.🎎✨️ از سیزده‌سالگی که برگزیده شدم، مجبورم همیشه نیم‌نقاب بزنم؛ تمام صورتم، به‌جز لب و چونه‌ام، پوشیده‌ست تا کسی منو نشناسه.🎭 کمتر از یک سال دیگه، وقتی نوزده‌ساله بشم، به بالاترین جایگاه یعنی والاتباری می‌رسم؛ 🙂‍↔️👑✨️ مهم‌ترین والاتباری از زمان پایان جنگ دو پادشاه. ⚔️✨️ والاتباری برای من فقط یک عنوان نیست؛ جایگاهیه که تمام زندگی‌ام از قبل بر اساسش تعیین شده و قوانین و وظایف خودش رو داره.👀🤌 طبق خواست ملکه، قراره با یک غریبه ازدواج کنم؛ کسی که خودش هم والاتباره.🤧 برادرم، ایان، دو سال پیش والاتبار شده و با بانو کلودیا ازدواج کرده.💍✨️ زندگی من از بچگی پر بوده از قانون و مراسم و محافظت.🫠 همیشه هم ویکتر واردول، محافظ شخصی‌ام که بیشتر از یک محافظ برام شبیه پدره، و رایلن کیل کنارم بودن.🥹💗✨️

اعلام حضور کنید که بریم پیش به سوی معرفی این کتاب خفننننن💃🏻😍‼️

آیا این دختر
یک فرشته است 🪽 یا یک شیطان 😈 ⁉️‼️

امتیاز گودریدز کتاب از خون تا خاکستر ‼️📚✨️ یک امتیاز بالا و بی نظیر😍🏅👌 کم پیش میاد که جلد اولی با همچین امتیاز بالایی🙂‍↔
+1
امتیاز گودریدز کتاب از خون تا خاکستر ‼️📚✨️ یک امتیاز بالا و بی نظیر😍🏅👌 کم پیش میاد که جلد اولی با همچین امتیاز بالایی🙂‍↔️🏅