ru
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Открыть в Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Больше
2 069
Подписчики
+124 часа
-37 дней
-2330 день
Архив постов
از دیوارهای بتنی بالا کشیدم و بعد از گذر کردن از بخش دوم، به بخش سوم رفتم‌. خیال می‌کردم که اِلروی به آب کردن این طلا توی کور
از دیوارهای بتنی بالا کشیدم و بعد از گذر کردن از بخش دوم، به بخش سوم رفتم‌.
خیال می‌کردم که اِلروی به آب کردن این طلا توی کوره‌ی شیشه‌گریش رضایت میده، اما اون این‌کار رو نکرد. چون می‌دونست نگهبان‌ها به سراغمون میان و این‌کار چه عواقب وحشتناکی داره...

جنس زره نگهبانان ملکه مدرا از طلا بود، و همون قطعه‌ی کوچیک از زره که حالا روزی زمین افتاده بود، می‌تونست تا سال‌های بعد زندگی
جنس زره نگهبانان ملکه مدرا از طلا بود، و همون قطعه‌ی کوچیک از زره که حالا روزی زمین افتاده بود، می‌تونست تا سال‌های بعد زندگی من و برادرم رو غرق خوشی کنه... پس به سمت زره جهیدم و بعد از برداشتنش، از دست نگهبان فرار کردم.!

اون وقتی که فهمید من از اهالیِ بخش سوم هستم، با انزجار ازم فاصله گرفت و زرهی رو که باهاش من رو گرفته بود، به زمین پرت کرد؛ مب
اون وقتی که فهمید من از اهالیِ بخش سوم هستم، با انزجار ازم فاصله گرفت و زرهی رو که باهاش من رو گرفته بود، به زمین پرت کرد؛ مبادا به بیماری‌هایی که من داشتم مبتلا بشه!

پس من، همیشه از مخازن زیرزمینی بخش‌ دوم، آب می‌دزدیدم! تا بتونیم با نوشیدنش، به زندگی اسف‌بارمون ادامه بدیم. من دزد ماهری بود
پس من، همیشه از مخازن زیرزمینی بخش‌ دوم، آب می‌دزدیدم! تا بتونیم با نوشیدنش، به زندگی اسف‌بارمون ادامه بدیم.
من دزد ماهری بودم، اما اون‌روز کذایی توی بخش دوم، توسط یه نگهبان لعنتی گیر افتادم...

اما من، برادرم هِیدن، و دوست خانوادگی‌مون اِلروی، نمی‌تونستیم با این جیره‌ی محدود به زندگی‌مون ادامه بدیم...
+1
اما من، برادرم هِیدن، و دوست خانوادگی‌مون اِلروی، نمی‌تونستیم با این جیره‌ی محدود به زندگی‌مون ادامه بدیم...

بخش سوم، همیشه نفرین شده بود؛ مردم بخش‌های دیگه معتقد بودن که ما بیمار هستیم و مرض‌هامون مسری‌ان؛ و اون دیوارها از نزدیک شدن
بخش سوم، همیشه نفرین شده بود؛ مردم بخش‌های دیگه معتقد بودن که ما بیمار هستیم و مرض‌هامون مسری‌ان؛ و اون دیوارها از نزدیک شدن ما به اون‌ها جلوگیری می‌کرد.
ملکه مدرا در اوج سخاوت، آب رو جیره‌بندی می‌کرد و به ما می‌داد. روزانه یک فنجون آب، اون‌هم اگر بخت با تو یار می‌شد و موفق می‌شدی که این جیره رو دریافت کنی!

درست مثل من، سیرِس فِین، که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌‌شدم، می‌دونستم که امروز هم باید برای بقای خودم و کسایی که دوستشون د
درست مثل من، سیرِس فِین، که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌‌شدم، می‌دونستم که امروز هم باید برای بقای خودم و کسایی که دوستشون دارم بجنگم!

از زمانی که به یاد داشتم، زیلوران که درست شبیه به یک چرخ بود، با دیوارهای بلند به چندین بخش تقسیم شده بود. اگر انسان خوش‌شانس
از زمانی که به یاد داشتم، زیلوران که درست شبیه به یک چرخ بود، با دیوارهای بلند به چندین بخش تقسیم شده بود.
اگر انسان خوش‌شانسی بودید، توی بخش اول و یا دوم به دنیا می‌اومدید و با دسترسی به آب و غذای کافی، زندگی راحتی رو می‌گذروندید. اما اگر خدای شانس با شما یار نبود و در بخش سوم متولد می‌شدید، هر روزِ زندگی‌تون تجربه‌ی جدیدی از مرگ بود!

شهر نقره‌ای، سرزمین زیلوِران، هزاران سال بود که توسط ملکه مَدرا حکمرانی می‌شد؛ زن مستبدی که پشتِ چهره‌ی زیباش، قلبی از جنس سن
شهر نقره‌ای، سرزمین زیلوِران، هزاران سال بود که توسط ملکه مَدرا حکمرانی می‌شد؛ زن مستبدی که پشتِ چهره‌ی زیباش، قلبی از جنس سنگ رو به یدک می‌کشید.

sticker.webp0.06 KB

خب پس بزنید بریم سراغ معرفی اصلی😈

بریم سریع سراغ معرفی اصلییی😭

اره رزا کاملا اماده ایمم😍

بلهه ناخدااا

اماده ایننن؟

خب خبب بریم سراغ معرفی اصلی کتاب و سوپرایز های خفن کتاب😭

اما...!یک روزی که طبق معمول میخواستم از ذخیره اب های بخش دوم دزدی کنم یک نگهبان من رو دید و همینجا بود که مسیر زندگی من عوض ش
اما...!یک روزی که طبق معمول میخواستم از ذخیره اب های بخش دوم دزدی کنم یک نگهبان من رو دید و همینجا بود که مسیر زندگی من عوض شد...

همه این اتفاقات دست به دست هم داد تا من تبدیل بشم به یک دزد ماهر تا خودم و خانوادم توی این شرایط زنده بمونیم!
همه این اتفاقات دست به دست هم داد تا من تبدیل بشم به یک دزد ماهر تا خودم و خانوادم توی این شرایط زنده بمونیم!

بخشی که معتقد بودن مردم اونجا به‌گونه ای بیمارن و برای همین بخش های دیگه برای زنده موندن مردم اینجا تلاشی نمیکردن🫠
بخشی که معتقد بودن مردم اونجا به‌گونه ای بیمارن و برای همین بخش های دیگه برای زنده موندن مردم اینجا تلاشی نمیکردن🫠

از همون اول زندگی با من سر لج داشت برای همین من توی پخش سوم سرزمین زیلوران پا به دنیا گزاشتم....
از همون اول زندگی با من سر لج داشت برای همین من توی پخش سوم سرزمین زیلوران پا به دنیا گزاشتم....