کتابفروشی رزا📕🌸
Открыть в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Больше2 003
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-2030 дней
Архив постов
2 002
البته حقم دارن چون این مجموعه کتاب امتیاز بالایی داره😮💨
هر دو کتاب امتیاز بالای چهار دارن و توی تیک تاک و فضای مجازی معروف شدن و همه عاشقشون شدنن😻
2 002
از دیروز تا الان طرفدار های ژانر جنایی این کتاب رو تند تند ثبت سفارش کردن تا اینجا همه چی عادی بود تا اینکه کسایی که از ژانر جنایی بدشون میومدوارد عمل شدن...😁
بیشتر از طرفدارهای ژانر جنایی کتاب رو ثبت سفارش کردن🙂↔️😌
2 002
+2
بوکمارک😍
اگه هرکدوم از این دوتا کتاب رو سفارش بدید همراهش دوتا بوکمارک براتون ارسال میشه....
و اگه هر دوتا کتاب سفارش بدید چهارتا بوکمارک براتون ارسال میشه اونم کاملا رایگاننن و با کیفیتت🥹
@time_of_study📙
براى خريد كتاب پيام دهيد
@Rosa_bookstore_admin
2 002
اگه این دوجلدی خفن رو سفارش بدید قراره در کنارش براتون چهارتا هدیه جذاب ارسال کنیم😁
2 002
کلکسیونر چشم،شکارچی چشم👁👣
اگه دنبال یک مجموعه کتاب جنایی هستید که جزوه بهترینا باشه بهتره این مجموعه رواز دست ندید👀ناشر:تندیس نویسنده:سباستین فیتسک کلکسیونر چشم:۴۳۹صفحه/۵۲۰تومان شکارچی چشم:۴۰۴صفحه/۴۸۰تومان @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 002
این قطعاً باعث میشد پلیسها به من شک کنن، اول از همه من خودم به صحنهی جرم رسوندم، حالا هم کیف پولم اونجا پیدا شده بود. باید چیکار میکردم؟ به کجا پناه میبردم؟ اگر اونها فکر میکردن که من دستم با کلکسیونر چشم توی یه کاسه ست چی؟ نیاز به آرامش داشتم، به فکر کردن، پس خودم رو به جایی رسوندم که آخرین بار دو سالِ پیش رفتم، وقتی که سعی کرده بودم مادرم رو به قتل برسونم...
2 002
اون بهم گفت که یکسری علائم اسکیزوفرنی در من دیده شده و جواب قطعی رو تنها زمانی میتونه بده که آزمایشهام بررسی بشن. داشتم میاومدم بیرون که دستیارم باهام تماس گرفت. گفت کیف پولم رو پیدا کردن و واسم آوردن. این قطعاً باید خبر خوشحال کنندهای میبود، اما وقتی حرفش رو ادامه داد، حس کردم دنیا روی سرم آوار شد. گفت پلیسها کیف پول من رو توی صحنه جرم پیدا کردن. اما چطور همچین چیزی ممکن بود؟
2 002
همکارهای سابقم که من رو دیدن، به شدت عصبی شدن. اونا میگفتن چهطوری من اولین نفر خودم رو به اونجا رسوندم؟
وقتی بهش گفتم که کد یک صفر هفت رو شنیدم، بهم پاسخی دادن که مغزم سوت کشید. اونا گفتن به خاطر مسائل امنیتی، خیلی وقته که دیگه کد یک صفر هفت اعلام نمی شه! یعنی من توهم زده بودم؟ داشتم دیوونه می شدم، خودم رو خیلی زود رسوندم پیش روانپزشکم. کسی که بعد از حادثهی روی پل میرفتم پیشش.
2 002
اون بچهها رو میدزدید و مادرها رو به قتل میرسوند و به پدر اون بچه 45 ساعت مهلت میداد که بچهاش رو پیدا کنه، اگر موفق نمیشد در نهایت جنازهی بچهاش رو پیدا میکرد. اونهم درحالی که چشم چپش دراومده بود.
این قتلهای سریالی بدون کوچکترین تغییری در حال وقوع بودن و پلیس هنوز از پس پیدا کردن قاتل برنیومده بود. خودم رو به جایی رسوندم که جسد یه زن پیدا شده بود.
2 002
این کد مخصوص زمانی بود که یه جسد پیدا میشد.
لعنت بهش، کلکسیونر چشم برگشته بود، اون قتلهاش رو از سر گرفته بود. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. به پسرم گفتم بعد از تقسیم اسباببازیهاش برگرده خونه و خودم راهی محل وقوع جرم شدم که توی بیسیم اعلام کرده بودن. کلکسیونر چشم یه جنایتکار بود.
2 002
هفتسال از اون روز میگذشت و من توی یه روزنامه مشغول به کار شده بودم و بخش اخبار جنایی رو به دست داشکم. اون روز به همراه پسرم جولیان رفته بودیم بهزیستی تا اسباببازیهای اضافهاش رو بین بچههای اونجا تقسیم کنه.
همون لحظه بود که متوجه شدم کیف پولم نیست، برگشتم توی ماشین تا دنبال کیف پولم بگردم که صدایِ بیسیم توجهم رو جلب کرد! توی بیسیم پلیسها کد ی صفر هفت رو دادن.
2 002
من اون روز یه آدم بیگناه رو روی پل کشتم؛ شاید آنجلیکا دستهاش شل شده بود برای اینکه بچه رو به من بده!
نمیدونم، بههرحال اون اتفاق باعث اخراج شدن من از ادارهی پلیس شد. اما هیچوقت نتونستم به طور کامل از شغلم خداحافظی کنم. همچنان به بیسیم پلیس وصل بودم و مکالماتشون رو میشنیدم.
2 002
ولی اینبار اوضاع فرق داشت، اون زن، آنجلیکا میخواست بچه رو از روی پل پرت کنه پایین، نوزادی که درگیر بیماری بود و فقط به صورت مصنوعی میتونست نفس بکشهاون توهم زده بود، اصلاً به حرفهام گوش نمیکرد، اینکه بهش میگفتم او بچهی خودش نیست! و خب اون کار رو کردم، لحظهای که دیدم دستهاش دارن شل میشن، اسلحهام رو درآوردم و تیر توی مغزش خالی کردم و قبل از اینکه سقوط کنه، بچه رو از آغوشش بیرون کشیدم.
2 002
تا اون روز لعنتی، اون روز روی پل و اشتباهی که باعث شد کل زندگیم دچار تغییر بشه.
یه زن که سالها پیش از سقط جنینهای مکررش میگذشت و تقریباً عقلش رو از دست داده بود، چندینبار دست به دزدی نوزادها از بیمارستانهای مختلف زد و هربار یه عابر، یه رهگذر اون رو توی خیابون پیدا میکرد و به پلیس اطلاع میداد
2 002
راوی : آلکساندر زورباخ متن از جلد اول "کلکسیونر چشم"هفتسالِ پیش، من برای خودم اسم و رسمی داشتم؛ توی ادارهی پلیس کار میکردم و با وجود اینکه روانشناسی نخونده بودم، یکی از بهترین مذاکرهکنندههای پلیس بودم.
