ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 25 215 подписчиков, занимая 1 267 место в категории Книги и 13 362 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 25 215 подписчиков.

Согласно последним данным от 27 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -591, а за последние 24 часа — -23, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 11.45%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 3.91% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 888 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 985 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 28 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

25 215
Подписчики
-2324 часа
-1407 дней
-59130 день
Архив постов
رون پاها و چاک کوس مالیده شده و غیر ارادی با دوتا دستام پاهاش را دادم بالاتر و از هم بازترشون کردم جوری که دیگه کمر عمه رسید به تکیه گاه و گفت دیدیش دیگه ؟ کافیه ول کن حالا بزار بپوشم . ولی دیگه خودمم نمی فهمیدم حالم را . نه که نکرده و ندیده باشم ولی کوس به اون همه چیز تمومی ندیده بودم و سرم را بردم لای پاش و رون ها را بوسیدم و عمه گفت دیدی کار خودتا کردی و ساکت شد . منم چندتا بوس از دور کوس تمیز و سفیدش کردم و افتادم به لیس زدن کوسش و اونم انگار خیلی وقت بود کسی براش نخورده بود بدون هیچ حرفی سعی میکرد خودشو جوری قرار بده که بهتر بشه لیسش بزنم و پاهاش را هم بالاتر میگرفت و با یه دستش سعی میکرد کلیتوریسش را به سمت ناف بکشه که بیشتر قابل لیس خوردن باشه و منم هر کار بلد بودم میکردم تا لذت بیشتری ببره و شروع کرد به چرخش کپل و کمر و راهنمایی من که کجاشو بیشتر بخورم . ده دقیقه ای لیسش زدم و کونش را هم باهاش ور رفتم و انگشت کردم . بعدش پا شدم و شلوارم را درآوردم و بدون اینکه فرصتی بدم بهش کیرمو همونجا روی کاناپه فرو کردم توی کوس گنده و گشادش و خم شدم سینه هاشم خوردم و اونم چشاش را بسته بود و فقط ناله میکرد و لذت میبرد . گفتم چطور ارضات کنم ؟ گفت باز بخوریش من ارضا میشم . دوباره نشستم و پاهاش را دادم بالا و سر کردم لای روناش و خوردم هر جور که گفت تا شروع کرد به التماس و خواهش و یواش یواش نه نه تو را خدا آروم وای الان جیش میکنم و… تا لرزید و ارضا شد . جوری ارضا شد که من حس کردم اصلا از حال رفت . پا شدم و بهش گفتم خم بشه و به شکم بخوابه و یه متکا راحتی ها که روی مبل بود برداشتم گذاشتم زیر شکمش و حالتی مثل داگ استایل افتادم روی کوس و کونش و سینه هاشو از زیر چنگ کردم و تا دسته فرو کردم و اونم ناله میکرد و خواهش کرد زود بیارم آبم را و مبادا توش بریزم و منم روی دلش رفتار کردم و آبم را ریختم روی گودی کمر و کون سفید و بزرگش و پاک کردیم و لباس پوشیدیم . بعد اون روز دو سه روز باهام سرسنگین بود تا باز خودش بهم گفت که باهام یه کاری داره و فرصت بشه خواهم نوشت چی شد... نوشته: رضا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

یف داری . گفتم پاشو بکن پات ببینم شلوار جین اصن میره پات با اون کون گنده ت؟ گفت بد جور بی شرفی و خندید . گفتم بپوش ببینم . گفت برم اتاق بپوشم بیام ببین . رفت و شلوار و پیراهن جین را پوشید و برگشت گفت چطوره؟‌ بهم میاد ؟ گفتم جووون کوس بودی کوس تر شدی . گفت بی شرف خجالت نمیکشی؟ گفتم تو مگه خجالت میکشی و خندیدیم . گفتم پس بقیش را پرو کن ببینم . گفت چیو؟ حتما دیلدو و ویبراتور هم آورده بودی میخواستی جلوت امتحان کنم و خوب شد نشده بیاری و خندیدیم . گفتم شورتک جین را بپوش ببینم . گفت نه اون جلوی تو خوبیت نداره .همینجور که ایستاده بود رفتم جلو و دست انداختم به دکمه شلوارشو باز کردم و‌ گفتم شورتک را بپوش ببینم . گفت زشته جلوی تو . گناهه . گفتم زود باش ببینم . گفت بی حیایی خیلی ولی انگار خودش هم منتظر بود من بگم اینکار را بکنه و نشست روی کاناپه و شلوار جین را در آورد و گفت چشماتو درویش کن و یه شورت معمولی خونگی سفید پاش بود که قشنگ مشخص بود یه کوس قلمبه توش هست . شورتک جین را با زحمت پوشید و رون های گنده ش و لبه های کونش از پاچه شورتک بیرون بود و تنگ بود حسابی ولی بهش میومد . گفت دیدی؟ خوبه؟ گفتم بچرخ ببینم . یه دور هم زد و بی اختیار زدم روی کون گنده ش و گفتم عجب چیزیه هر روز بزرگتر میشه . گفت بی ادب نشو دوباره . بهش گفتم حالا ست ها را هم تست کن ببینیم خوبن . گفت عمرا اگه جلوت ست بپوشم . یکی ش را برداشتم از لبه میز و باز کردم و گفتم بپوش نترس نمیخوام که بخورمت . گفت نه . منم باز دست به شورتک‌ شدم و دکمه شورتک را با زور باز کردم و اون فقط میگفت زشته و عیبه و گناهه و کسی بفهمه چی میگه و… ولی من باید می دیدم لخت عمه را چون توی خرید ست ها پیش خودم یه فکرایی کرده بودم . عمه فریبا واستاده بود و من دکمه ها پیراهن جین زنونه را هم باز کردم و سینه هاش را که بزرگ و خوش فرم بودن دیدم و گفتم جووون چه ممه هایی که گفت خاک بر سر ندید بدیدت و خندید و تا خواست پیراهن را در بیاره کامل و دوتا دستش درگیر در آوردن پیرهن بود شورتک که دکمه ش را باز کرده بودم با شورت سفید زیرش بدون حرف و مقدمه و اجازه دادم پایین و تا زانو کشوندم پایین که یدفه جیغ کوچیکی زد و خم شد که من نبینم مثلا کوسش را و گفت بی حیا ول کن . وقتی خم شد کون سفید و بی مو و تمیزش را دیدم و گفتم شوهرت چند بار میکنه در هفته؟ گفت چشمت کور بی شعور گفتم‌ هر شب نکنه بهش میدی؟ گفت فضولیش بهت نیومده . گفتم ست را بزار خودم تن تو کنم و ببینم . گفت تو زده بالا انگار و دست خودت نیست؟ گفتم نه اینکه از تو نزده بالا؟ گفت من دیشب کارمو کردم و صبح هم حمومش را رفتم تویی که زده بالا . گفتم جووون و خندیدیم . با اصرار و هر زحمتی بود شورت و شورتک را هم از پاش در آوردم و نشست روی مبل و پاهاش را روی هم گذاشت و خم شده بود که کمتر دیده بشه سینه و کوسش . بهش گفتم چه سفید و بی مویی ؟ گفت بی شرف لیزر کردم خب . ست را در آوردم از توی پک و بسته بندی که بهش بپوشونم . گفت بزار خودم بپوشم . گفتم نه دوست دارم من تن تو کنم . گفت عجب غلطی کردم بهت گفتم . گفتم نه اتفاقا خوب کاری کردی . همونجور که نشسته بود روی کاناپه و خم شده بود و پاهاش را روی هم فشار میداد نشستم تا شورت را بکنم پاش . اما نمیزاشت و میگفت بزار خودم پام میکنم . دوتا مچ پای کلفتش را یواش گرفتم و از هم باز کردم همینجور که کف پاهاش روی زمین بودن و خواهش کردم بیاد جلوتر و اومد لبه کاناپه و شورت را که خواستم پاش کنم و پاها را بالاتر گرفت کوس سفید بی مویی دیدم که خیس و قلمبه است و ازش ترشحات لای

یخوای .‌نوشت بیشعور و بی ادب و نزاکت هرجوری دوس داری فکر کن و علامت خنده . نوشتم کلفت بزرگ و سفیدش خوبه؟ نوشت برای کی؟ گفتم برای همونکه سفارش میدی؟ گفت من سفارش ندادم و استیکر خنده . کلی چت کردیم تا بالاخره گفت اگه دردسر نمیشه و میشه برام بیار ولی برای خودم نمیخوام ها و به یه دوستم گفتم داری میری ترکیه گفت اگه از این چیزا گیر آورد بگو برای من بخره پولش را هم میدم . دیگه ذهن من مشغول سفارش عمه شد . رفتم سفر ترکیه و سمینار رفتم و خیلی هم مطالب خوب و دوستان خوبی اونجا بود که ازش بهره بردم و اوقات بیکاری چند جا رفتم برای لباس جین و خریدم و ست شورت سوتین هم خریدم و مشورت کردم گفتن از وسایل جنسی چیزی ببری ایران توی فرودگاه میگیرن و دادگاه هم میفرستن و آبرو ریزی داره و بی خیال بردن وسایل جنسی بشو . برگشتم ایران و یه کیف کوچیک مخصوص پارچه ای جدای وسایل خودم برای عمه خریدم . وقتی برگشتم شب بود و بد موقع ولی تلگرام پیام دادم سلام برگشتم و سفارش شما هم انجام شد . دیگه تا رسیدم خونه دوش و شام و موقع خواب دیدم عمه فریبا نوشته اولین فرصت چه موقع میتونی بیای ببینمت ولی کسی نفهمه که چی خریدی واسه من و مراقب باش لو ندی ماجرا را که آبروم میره . گفتم چه وقت خودت میدونی؟ گفت صبح خونه تا ظهر تنهام . میتونی بیای؟ نوشتم ساعت چند؟ نوشت ۹ اینجا باش . صبح یه ادکلن مشتی داشتم با بوی خیلی خوب چند تا پاف زدم به خودم و داخل اون کیفی که وسایل عمه بود و توی راه هم‌ یه شاخه گل رز قرمز خریدم و گذاشتم روی وسایل و بردم خونه عمه فریبا که توی یه مجتمع آپارتمانی وسط شهر ساکن هستن . از آسانسور پیاده شدم دیدم در آپارتمان نیم بازه و عمه فریبا منتظر منه با لباسهای راحتی که پوشیده بود . رفتم داخل و اول بوس کردیم همدیگه را و انگار تفاوت داشت این دیدار ما با تمام دیدارهایی که داشتیم و عمه که حدود ۱۰ سالی از من بزرگتر بود مثل دختر های ۱۴ ساله خنده های مسخره میکرد و حرفای اونجوری میزد که خب چه خبر و چی شد؟ و اوکی شد ؟ خوب بود ؟ … وسط حرفاش گفت چندتا را کردی ؟ و خندید . عمه فریبا چشمای میشی درشت و موهای خرمایی و بدن هیکلی و سفید و رون و کون بزرگ و سینه های قلمبه ای داره و از اون زنهای خیلی حشری هست و میدونستم از حرفای دیگران که مجرد بوده خیلی سر و گوشش میجنبیده . اون روز یه دامن مشکلی تا زانوهاش پوشیده بود با یه تاپ چسبون زرد کمرنگ و هنوز بوی شامپو و حمام میداد و مشخص بود صبح رفته حمام . یه چایی آورد و منم نشسته بودم روی کاناپه توی حال و شروع کردیم حرف زدن که گفت نگفتی اونجا هوا چطور بود؟ اونجا چیکارا کردی؟ منظورش این بود یعنی کوس کردی اونجا؟ گفتم اونجا که نه هواش نه زمینش به خوبی اینجا نیست و خندیدم . حرف پول شد و هزینه های وسایل که آوردم براش و شروع کردیم تعارف کردن و گفت اگه پول نگیری نمیپوشم اصلا و ببر شون همشون را و یهو گفت کیر مصنوعی شد بیاری واسه م؟ وقتی اینو گفت خندیدم گفتم تو که گفتی برای دوستم میخوام و سوتی دادی . خندید گفت نه منظورم برای دوستم بود . بحث رسید به شوخی که مگه طبیعی کم هست و چرا مصنوعی و … گفت نیاوردی دیگه حالا فضولی هم میکنی و خندیدیم . گفت جین را پولش را بگیر حداقل چون گرون هست . گفتم بپوش ببینیم اندازه است بعد اصن میپسندی و اصرار کردم و پا شدم لباس را در آوردم و خواستم کمک بدم بپوشه که گفت بی تربیت جلو تو لباس عوض کنم؟ گفتم اره مگه چیه؟ گفت حیا نمیکنی؟ گفتم پاهات لختن و موهاتم پیدان و لباس بی سوتین هم پوشیدی همه جات مشخصه حالا چیو ندیدم که بخوام ببینم ؟ گفت هیز هم تشر

عمه فریبا #عمه سلام رضا هستم ۲۹ ساله و ساکن یه کلان شهر های کشورمون ایران . این ماجرا مربوط به چند ماه اخیر هست . بخاطر شغل پدرم وضع مالی نسبتا خوبی دارم و خودم هم تدریس و فعالیت دارم و درآمد متوسطی دارم . مختصر و مفید اصل ماجرا را مینویسم . بابت ادامه تحصیلاتم و چند تا مقاله در حد آی اس آی که روشون کار کرده بودم و دنبالش بودم به سرانجام برسه و به سفارش استاد قدیمی خودم عمل کردم و برای داشتن رزومه قوی توی سمینارهای مرتبط با تحصیلاتم چه داخلی چه خارجی (کشورهای نزدیک و نه چندان گرون قیمت از لحاظ هزینه های سفر )اگر شرایط مالی و شرایط کشور مرتبط اجازه میداد شرکت میکردم تا بتونم توی رشته تحصیلی خودم هر میزانی میشه پیشرفت آکادمیک هم بکنم . خلاصه ترکیه یه سمینار بود و استادم گفت حتما برو و بزرگان این رشته ۳ روزی اونجا هستند و مهیا کردم شرایط سفر را یه روز قبل اینکه پرواز داشته باشم و برم عمه فریبام که چند سال از من بزرگتره اومدن خونه بابا اینا و خبر دار شد که من عازم سفر کجا هستم و بهم زنگ زد و حرف زدیم و شروع کرد عمه فریبا به تعارفات و بازگوی خاطرات کودکی و نوجوانی و چه زود بزرگ شدی و کاش باز با هم بازی میکردیم و کاش میدونستم زودتر منم دوست داشتم بیام و شوهر عوضی من بابت کرونا و گرونی و…چند ساله ما را بیرون نبرده و… ته حرفا گفتم به عمه تعارف کنم چیزی میخواین سفارشی دارین بگین و گفتن نه سلامتی شما و تشکر کرد و خداحافظی کردیم .سه چهار ساعت بعد عمه پیام داد توی تلگرام که اگه زحمت نیست و پولش را میگیری یکی دوتا سفارش داشتم ولی کسی چیزی نفهمه . گفتم که بفرمایین . گفت خجالت میکشم بگم . گفتم بگین راحت باشین منو شما که با هم این حرفا را نداریم . رفتم تلگرام و اونجا اول سفارش لباس ست جین کامل‌ شلوار شورتک و پیراهن … واسه خودش داد . بعد گفت اگه لباس قشنگی دیدی بخر . گفتم چه لباسی ؟ مجلسی؟ رسمی؟ نوشت نه لباس زیر ست و علامت میمون خجالتی را گذاشت . گفتم چرا خجالت و مگه چیه و چشم اگر بود جایی که مناسب بود میگیرم و رنگ ؟ مشخصات ؟ که چندتا عکس اینترنتی فشن از ست های لباس زیر برای من فرستاد و نوشت توی این رنگ و مایه ها باشه و وسط عکسها که فرستاد توی یه عکسها که تبلیغ ست نبود و در واقع تصویر یه خانم سکسی بود با لباس و کنار تصویر هم تبلیغات سکسی بود و نه تبلیغ اون ست و توی اون تصویر یه گوشه ش عکس یه ویبراتور برقی مخصوص ارضای زنان بود . عکس را ریپلای کردم گفتم ویبراتور هم بله؟ نوشت چی؟ زد کوچه علی چپ،خودشو و گفت اشتباه شده و بعد نوشتم راحت باش اگه میخوای بگو . نوشت از نت عکس دانلود کردم اینم اشتباه شد و معنیش را نمیدونستم و منظورم ست لباس بود . نوشتم هر چی میخوای را بگو نترس و بدتر اینام بخوای و بشه برات میارم مگه من و تو این حرفا را داریم؟ نوشت فرودگاه نگیرن ازت چیزی؟ گفتم میپرسم و خلاف نمیارم . نوشت اون که گفتی خلافه ؟ گیر میدن؟ نوشتم نمیدونم . ولی دیلدو و اینا را میدونم خلافه و ببینن گیر میدن . نوشت عه چه حیف !!! اونجا بود فهمیدم عمه فریبا خودش خارش داره و دوسداره ویبراتور و دیلدو و این وسایل را ولی خجالت کشیده و در پشت حرف لباس بهم رسونده اگه میشه برام بیار . نوشتم این وسایل داخل کشور که هست میتونی بخری ها . گفت نمیدونم بی خبرم و همینجوری گفتم و خواست بپیچونه . نوشتم دیلدو بزرگ یا کوچیک دوست داری و استیکر خنده گذاشتم ؟ نوشت خیلی بیشعوری و علامت عصبانیت گذاشت . نوشتم سایز چند؟ نوشت فکر کن برای مامانت میخوای و علامت استیکر خنده گذاشت . نوشتم من اونا نمیدونم ولی فکر کنم شما سایز بزرگ م

sticker.webp0.09 KB

حق بود چون عشق برادر خواهری ما به پایان رسید و از اونشب زیبا من و مهتاب رویایی ترین عشق تاریخ رو تاکنون اغاز کردیم و هر دوهفته همون جای همیشگی و سکس که البته الان دیگه سکس کامل شده ولی هیچوقت هیچ عشقی اون شب پر ستاره نخواهد شد. منم مهندس معماری شدم و چون از اولش عاشق ساختمان های بزرگ شهر بودم و توی یک شرکت ساختمون سازی تهران کار کردم و تونستم از صاحب شرکت چندمیلیار بپیچونم و برای خودم زمین توی بالاشهر تهران خریدم و دادم یکی برام شراکتی ساخت و الان منو مهتاب صاحب چندین واحد توی تهران هستیم و پنج واحد به مام عشقم مهتابه و یک ماشین لندکروز خریدیم و نقل مکان کردیم و هنوز تحصیل میکنیم. یک شب به مهتاب گفتم مهتاب یادته گفتی قول بده پولدار بشی من گفتم باشه؟مهتاب گفت اما تو فراتر از یک قول عمل کردی و هنوز باعث افتخار من هستی و خوشحالم که از پس این روزگار برومدی گفت محمد موقعی که توی حیاط خونه فامیل رفتی حموم از سوراخ ریز روی در من نگاهت کردم که خودتو ارضا کردی و اونجا نمیدونم چرا عشق من به تو هزار برابر شد منم خندیدم و فهمیدم بازم رودست خوردم ازش و کلی شراب خوردیم و جشن گرفتیم و تا صبح گفتیم و خندیدیم و از بودنش خدارو شکر میکنم. اسامی واقعی بود و این یک ماجرای واقعیه که یکم شاخ و برگ گرفته.البته مهتاب نمیدونه که من ماجرا رو شرح دادم ولی فکر نکنم هیچوقت بفهمه چون اینجاها نمیاد مثل من. فقط دوستان گلم هیچوقت ناامید نشید و هرکاری میکنید سعی کنید احترام طرف رو هم کنترل کنید و سعی کنید ورزش کنید و از موقعیت های زندگیتون استفاده کنید تا پولدار بشید بعدش که پولدار شدید برید خوشی کنید. از دوستان خواهش میکنم فحش ندید.منم دوست داشتم داستانم رو بگم و شاید بعضی از دوستان استفاده کنن. براتون ارزوی بهترین هارو دارم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مخصوص‌کویر بود انداختیم که سقفش یک باربند داشت مخصوص شب خواب کویر که مارو عقرب نیاد که یک کف بند اهنی داشت و یک کفی پلاستیکی که از کف صندوق خارج کردیم و انداختیم زیر چادر زیر انداز پهن کردیم و از توی چادر قسمت در ورودی مهتاب شروع کرد دیدن ستاره ها و منم دراز کشیدم و اهنگ گوش دادم تا اینکه اون اتفاق قشنگ افتاد و مهتاب گفت محمد پاشو بیا ببین چه خبره؟؟منم فکردم ماری چیزی داره میبینه اومدم گفتم چیه گفت کمپ جلویی چراغش روشنه و دارن سکس میکنن و فکنم مهتاب از اولش دیده بود وقتی من رسیدم سایه یک دختر پسر روی چادر افتاده و قشنک از روی سایه معلومه چیکار میکنن و منم نگاه کردم و دونفری نگاه کردیم چطوری پسره دختره رو میکنه.هردوتامون حشری شده بودیم و مهتاب همش رون هاشو به هم میسابید و منم کیرم سیخ بود و سرکیرم اب اومده بود و فکنم مهتاب هم شورتش خیس بود. خلاصه پسره نیم ساعتی بعد از کوسلیسی و ساک کرد توشو ابش اومد و پاشدن اومدن بیرون قدم زدن و ماهم چراغ کمپمون خاموش بود که ستاره هارو مثلا نگاه کنیم که بعدش دیگه ستاره ها جذابیتی نداشت و بجاش شهوت توی چادر موج میزد و فریاد سکس میخوام بدون صوت توی هوا پیچید و ماشنیدیم بدون حتی کلمه ای حرف منم دراز کشیدم و گفتم مهتاب بیا بخوابیم ساعت حدودا سه شده صبح خواب میمونیم افتاب درمیاد گرم میشه اینم کولر نداره باید صبح ساعت شش برگردیم و مهتاب هم اومد دراز کشید صدای نفس هامون توی فضا میپیچید که من مثلا میخوام از روی برادری مهتاب رو بغل کنم دستم رو انداختم روی کمرش که پشتش به من بود و مهتاب یه تکون خورد از شوک که انگار اونم منتظر بود منم توی شک‌و تردید که نمیخواستم از دستم ناراحت بشه ولی همیشه حس شهوت به عقل غلبه میکنه و چند دقیقه ای دستم دور کمرش بود که شروع کردم با انگشت هام شکمشو مالیدن و دیدم بازم چیزی نگفت و منم دل رو زدم به دریا و گذاشتم روی سینه هاش …وای چه حال عجیبی امیزه ای از حس ترس و شهوت و شک و دودلی و خجالت ولی بازهم این شهوته که پیروز این جدال عمیقه و من شروع کردم مالیدن سینه هاش و یکهو صدای مهتاب اومد که گفت محمد!!! زبونم قفل بود باز ملایم تر گفت محمد؟با ترس گفتم جانم گفت بین این همه ستاره من عاشق یکی از ستاره هام گفتم کدوم ستاره گفت ستاره قطبی گفتم چرا گفت چون خیلی پر نوره و انگار امیدبخش اسمونه.اگر همه ستاره های دنیا خاموش بشن اسمون امیدش انگار به این ستاره هستش و یکهو برگشت به سمت صورتم و فیس تو فیس شدیم.و برای اولین بار منو بوسید.گفت هیچوقت ولم نکن محمد منم گفتم حتی اگر بمیرم انرژی های عشقم به تو هرگز ازبین نمیره و لبامو گذاشتم رو لبای مهتاب.به حدی عاشقانه بود که دیگه مهتاب برام خواهر نبود و یک ستاره پر نور و جذاب بود و داشتم از عشقش میسوختم که همینطور که لبای همدیگه رو میخوردیم منم سینه هاشو میمالیدم و زانوم روی کوسش بود و اونم تکون میخورد و کوسشو سر میداد روی پام و برای اولین بار دست مهتاب به کیرم خورد.واقعا همین الان هم میگم اونشب چنان عشقی برپا شد که هزاران سال در زمین و اسمون در گردشه و منم اسلش رو دراوردم و اونم شلوارشو تا نیمه زانو کشید پایین و برای اولین بار کوس نازنینش رو لمس کردم.کوسی نرررررم و خواستنی و کوچولو که توی اون تاریکی برق میزد و منم با انگشتام شروع کردم مالیدن کوسش که با دستش دستمو یکم کشید بالا‌که یعنی بالای کوسمو بمال و منم دستمو از روی کوسش برداشتم و انگشتمو گذاشتم‌روی نقطه جی و شروع کردم نوازش و خوردن لب دیگه به حالت طاقباز شده بود و منم نیم تنه روش بودم لباشو میخوردم و دیدم دکمه پیرهنشو داره باز میکنه.راستش خودم دودل بودم ولی با دیدن اراده مصمم مهتاب و بوی شهوتش راضی شدم که سینه هاشو بخورم و لبام رفت روی سینه هاش که حدودا هفتادو پنج سفید بلوریه و با انگشتم کوسشو میمالیدم و با لبام ممه هاشو میک میزدم که با صدای شهوتناکی گفت میک نزن درد میاد فقط نوکشو بازبونت بازی بده و منم همین کارو کردم و در عرض چند دقیقه چنان تمام عضلاتش لرزید که من فکردم برق گرفته مهتاب رو و بعدش منو محکم بغل کرد و پشتشو کرد به من و گفت محمد تو هم ارضا بشو.راستش من دیگه اونشب از پنجره چشمم به ستاره ها بود و کیرمو گذاشتم لای چاک کونش و چندتا تلمبه زدم و هواسم بود به سوراخ مهتاب نخوره که عشقم دردش بگیره که مهتاب گفت محمد اگر میخوای بکنی تو پشتم بکن من تحمل میکنم.طفلک خیلی ساده گفت و منم یکم نازش کردم و گفتم مهتاب جان من فقط یک ارضا برام کافیه نیازی نیست و در همین حال سکوت برقرار شد و من یک دستم رو از زیر گردنش رد کردم و دست دیگم رو گذاشتم‌روی کوسش و فشار دادم کیرم رو لای پای مهتاب و با چندتا تلمبه اب منم اومد و ریخت لای پاش و مداوم پشت سرشو میبوسیدم.تا پاشدیم نشستیم و خودمون رو تمیز کردیم و رفتیم بیرون قدم زدیم پای اتیش نشستیم و راه افتادیم سمت خونه.اولش حسی بین خجالت و عشق بود و واقعا هم

کون مهتاب رو نگاه میکردم و اونم میرفت بالا و منم توی ذهنم گفتم کونش چقدر گنده شده یزید تارسیدیم بالای ابشار زیر انداز پهن کردم و فلاسک چایی و قلیون و این برنامه ها و دوساعتی اونجا خوش بودیم و از بالا ریختن اب رو نگاه کردیم و کلی حرف زدیم.دیگه انقدر با مهتاب راحت شدم که همش دستم تودستش بود و هرچقدر گشتیم برامون عادی تر شد رابطه فیزیکال دستی حتی گاهی دستمو دور کمرش مینداختم که دیدم از پشت شلوارش قرمز شده و خون اومده و اونم کلی اعصابش بهم ریخت و گفت الان چه وقت پریود بود اخه و برگشتیم رفتیم وسایل خانوما خریدیم و رفتیم خونه و تا شب مهتاب از اتاق بیرون نیومد و منم چندبار رفتم پیشش و فکردم خجالت میکشه و بهش گفتم مهتاب خجالت نکش گفت از چی ؟گفتم از اون قضیه و اونم خندید و‌گفت نه بابا طبیعیه دیگه فکر کن منم خواهرتم که دوتایی یه جوری خندیدیدم که خودمون از خنده خودمون دوباره خندمون گرفت و گفت نه بابا احساس کسلی میکنم و منم براش شربت درست کردم با دارچین و زنجفیل و اونم گفت مرسی محمد داداش ایشالا جبران کنم خلاصه شب شد و بازم ستاره و بازم لاس شبانه برادر خواهری و چند روز گذشت و برگشتیم یزد که دیگه چند روز هم از برگشتمون گذشت و ماهم نرمال شده بودیم که مهتاب گفت محمد دیگه سر کمد من نرو گفتم چرا گفت یه چندتا لباس زیر جدید خریدم نمیخوام ببینی و منم گفتم باشه و ولی غروب وقتی رفتم تو اتاق وسوسه شدم و در کشو رو کشیدم که دیدم کاغذ نوشته که میدونم اینو‌میخونی چون میدونم فضولی.حالا لباسام قشنگه یا نه؟راستش من از این رکبی که خوردم جا خوردم و درکشو رو بستم و لباسهارم نگاه نکردم و شب مهتاب اومد کشورو باز کرد و کاغذ رو برداشت و رفت.فرداش منو مهتاب خونه بودیم و مامان بابا رفته بودن ختم با داداش کوچیکه که مهتاب گفت مگه نگفتم در کشو رو باز نکن و منم گردن نگرفتم و اونم گفت پس بیا بهت بگم چی شده و رفتیم سر کشو دیدم یک نخ به پشت کشو ها اویزونه و منم درجا دوزاریم افتاد که این نخ اخرش به ته کمد وصله و سرش روی لباس هاس که اگر کشو رو بکشی نخ میوفته پشت کشو.بازم ازش رودست خوردم و گفتم مهتاب ببخشید قصد خیانت نداشتم فقط فکرم درگیر بود که لباس چی خریدی.اونم خندید و گفت از تو بعیده محمد تو خیلی غیرتی هستی و من بهت افتخار میکنم که تو داداشمی و بعدش گفت از اتاق برو بیرون میخوام تا بابا نیست امتحان کنم ببینم چطوریه و منم رفتم توی پذیرایی و چند دقیقه بعد رفتم از سوراخ کلید در نگاه کردم و ولی هیچی توی اتاق نبود فقط لباسهای قبلیش روی زمین بود ولی خودش نبود که توی همین فکرا بودم که دیدم یک چشم داره از توی سوراخ کلید چشم منو‌نگاه میکنه که از شدت وحشت واقعا به عقب پرت شدم نگو اون فهمیده که الان من نگاه میکنم و رفته پشت در تا مچ منو بگیره .عجب صحنه مشمئز کننده و خجالت باری بود.من داشتم مهتاب رو دید میزدم و اون دوباره مچ منو گرفت.منم هواسم به لباس نبود که درو باز کردم و گفتم تا دیر نشده بزنم سر شوخی که ماجرا سنگین نشه که دیدم یک شورت قرمز با یک سوتین قرمز تنشه و اونم جیغی کشید و منم سریع درو بستم و مثلا دارم میخندمو شوخی میکنم ولی در دلم چه غوغایی بود از خجالت و شرم که دیگه از خونه زدم بیرون و چند روزی اومدم پیش پسر عموم که پدر مادرم نگران شدن و هی زنگ میزدن و من جواب نمیدادم و نزدیکای غروب روی صندلی پارک نشسته بودم که دیدم مهتاب زنگ میزنه و جواب ندادم و پیام داد.واقعا نمیتونستم پیام رو باز کنم و گفتم اخرش چی اونکه نمیفهمه من پیام رو دیدم و پیام رو باز کردم دیدم نوشت محمد بیا خونه برات شام قرمه سبزی درست کردم که البته مهتاب دستپخت عالی داره و منم دیدم ماجرا سبک شد زنگ زدم و خیلی خونسرد ولی روی پیشونیم عرق بود که اون ندید گفتم پیش پوریا هستم و امشب میام چون خسته شدم و این حرفا و شب رفتم خونه و سعی کردم ماجرارو فراموش کنم و شب بعد از شام در باز شد و مهتاب اومد تو اتاق و نشست پیشم رو زمین البته من پشت میز کامپیوتر بودم و بخاطر مهتاب پاشدم و نشستم کنارش.گفتم مهتاب چیزی نگو خودم میدونم چه‌گوهی خوردم و مهتاب خندید و گفت ناراحت نشو محمد من درک میکنم توی سن بلوغ هستی و کنجکاو بعدشم من خواهرتم و توهم محرم پس خجالت نکش و منم گفتم بازم ببخشید که خطا کردم.اونم گفت باشه.خلاصه چند روزی گذشت و منو مهتاب رفتیم کویر تا مهتاب ستاره هارو برسی کنه و منم ماشین مجید رفیقم که یک پاترول قرمزه رو گرفتم و وسایل رو برداشتیم و راهی شدیم تا طبق روال سه سال گذشته مسیر ستاره هارو از غرب به شرق دنبال کنه.البته اونجایی که میرن یک منطقه حفاظت شده توی یزده که همه میان و جای امنیه چون مثل لب دریای شماله.وقتی رسیدیم چندتا کمپ دیگه هم بودن و معلوم بود دوست دختر پسر هستن چون رفتارشون واقعا خارج از قوائد بود مثلا لب بازی میکردن و میمالیدن و منو مهتاب هم از دیدن اونها یکم حشری شدیمو شب جامون رو روی سقف پاترول که

نام‌کردم . خلاصه اون روز بلند شدیم و چون یکم باهم راحتر شده بودیم برگشتیم خونه و توی راه دست همو ول نکردیم تا رسیدیم به ماشین و رفتیم خونه و دیگه نزدیک ساعت دو بود و درجا نشستیم ناهار رو خوردیم و هرکی رفت توی یک اتاق. یک ساعتی بود که همش به فکر حرفای مهتاب بودم و بازم صدبار به خودم قول دادم که قولم رو عملی کنم و باعث خوشبختی مهتاب بشم و خوابم رفت که دیدم مهتاب بالا سرمه و داره با دستش قطره قطره اب میریزه سر و صورتم و گفت محمد جان پاشو داداش اومدی مسافرت که همش بخوابی؟راستش حرفش برام شیرین بود و پاشدم نشستم و کیرمم یکم سیخ بود و پسرا میدونن بعد از بیدار شدن چند دقیقه کیر ادم سیخه و منم طولش دادم تا بخوابه ولی مهتاب هم چون توی خونه کوچیکمون باهم بودیم طرح مسئله رو میدونست و بالبخند دستمو میکشید و میگفت بلند شو انگار میخواست ابرومو ببره و بخندیم که منم مقاومت کردم و توی این کشو قوس کیر هم بیحال شد و منم زود بلندشدم شک نکنه و دیدم داره به شلوارم توجه میکنه‌که ببینه بازم سیخه یا نه که خدارو شکر نبود و پاشدم اومدم بیرون ساعت رو نگاه کردم دیدم یک‌ربع به هشته و روستایی ها چون زود میخوابن سفره انداختن و نشستیم یه برنج و کباب گوسفند زدیم چون این شوهر فامیلمون که اسمش عبدلله بود همیشه ما میرفتیم یه گوسفند میزد زمین که البته بابام فکر کنم براش تلافی میکرد و اگر چیزی میخواست همیشه توی ایام سال از تهران براش تهیه میکرد و براش میبرد و ازش کرایه نمیگرفت. بعداز شام مفصل که منم‌چون ضعف کرده بودم حسابی چاق کردم بشقابو داشتم میخوردم و با مهتاب زیر زیرکی چشم و ابرو میرفتیم و کلا همه چیو سوژه میکردیم که یادمون باشه بعدا بهش بخندیم و بعد از شام رفتیم پشت بام که طبق هرسال ستاره هارو نگاه کنیم که البته بعد ها رشته مهتاب نجوم شد و رفتیم پشت بام رو جارو کردیم البته تمیز بود چون اینا خودشون کشمش خشک میکردن مجبور بودن سمپاشی کنن و توری وصل کنن ماهم یک گوشه ای رختخواب پهن کردیم و مهتاب شروع کرد اسم ستاره هارو مرور کردن و بلندبلند به منم نشون میداد میگفت این ستاره فلان تاریخ توی این موقعیت قرار میگیره و این حرفا و راستش منم خیلی خوشم میومد هم از ستاره اسمون و هم از ستاره خودم روی پشت بام و با دقت گوش میکردم و‌سوال میپرسیدم و‌مهتاب جواب میداد.مهتاب گفت محمد یک سوال بپرسم رااستش رو میگی ؟دیگه اون موقع هردوتامون روی تشک هامون دراز بودیم و روبه اسمون نگاه میکردیم و منم گفتم بگو مهتاب مگه تابحال دیدی من به تو راست بگم؟که هردوتامون خندیدیم و‌گفت تابحال عاشق شدی ؟راستش یکم شوکه شدم چون من تازه بزرگ شده بودم و تابحال عاشق هیچکس نشده بودم و الکی گفتم اره گفت واقعا؟واسم تعریف کن و منم همینطور که صورتم به ستاره ها بود یک نفس عمیق کشیدمو گفتم من عاشق ساختمونا هستم و مهتاب باصدای بلند خندید و گفت دیوونه دختر میگم و منم گفتم میدونم شوخی کردم اخه مهتاب من و دختر؟البته چندباری دختر همسایه رو لاپایی کرده بودم ولی عاشق نه ولی به مهتاب نگفتم و بجاش گفتم عشق لیاقت میخواد البته چون اونموقع یکم خام بودیم حرفای کسشعر عاشقانه زیاد میزدیم که فکر کنم همه انسانها توی اون سن همینطوری هستند مهتاب هم گفت منم مثل تو تابحال عاشق هیچکس نشدم و منم گفتم از سیبیلای فابریکت معلومه که اونم یه سیلی یواش زد بهم و گفت بیشور بیا بگرد ببین یه مو پیدا میکنی؟راست میگفت مهتاب یه دختر بور بدون مو که بیش از اندازه احساساتیه و منم صورتمو اوردم جلو که مثلا نگاه کنم زبونمو زدم به لبش که خندیدمو اونم پاشد چندتا لگد زد به پهلوم و همش تف میکرد زمین و با لباسش دهنشو پاک میکرد خلاصه دیگه کلی خندیدیدمو از ارزوهامون گفتیمو همینطور که دستم توی دستش بود نمیدونم چطوری جوگیر شدم و به پهلو خوابیدم و دستم رو گذاشتم دور کمرش و فیس تو فیس خوابیدیم.البته توی اون صحنه حس بزرگتری داشتم ولی خب یجورایی عشق و شهوت و برادری قاطی بود و دیگه نفهمیدم چیشد که صبح با صدای عبدلله که موتورشو روشن کرد بیدار شدم و دیدم مهتاب داره موهاشو جمع میکنه و کش میندازه روی پاهاش لحافه و منم پاشدم سلام کردم.عجب هوای مطلوبی بود و خورشید داشت طلوع میکرد.صدای پرنده ها توی هوا مثل موسیقی بود و بلند شدم رفتیم اماده شدیم و‌رفتیم صبونه خوردیم.طبق روال دوستای عبدلله اومدن و نشستن نئشه بازی و مامان هم رفت خونه درو همسایه ها با کبری که دختر عموی بابام‌میشد و منو مهتاب هم طبق روال هرسال رفتیم ابشار بیشه که بگردیم و ولی امسال بدون مزاحم و با ‌وانت. وقتی رسیدیم ابشار مهتاب گفت محمد دوست دارم برم بالای ابشار و از اونجا پایین رو نگاه کنم و این حرفا و منم گفتم موافقم و مهتاب جلو رفت و منم پشت سرش که اگر افتاد بگیرمش که برای اواین بار کون خواهرم توجه منو جلب کرد.راستش درگذشته چندبار کونشو دیده بودم ولی از وقتی بیست سالم شد نگاهم شهوتی شد و از پشت داشتم قمبل

از لای وسایلا دیدش میزدم و اونم چندباری شک کرده بود ولی مطمئن نبود نمیدونم بخاطر استرس جق زدنش بود یا روی پنجره ما‌که دقیقا جلوش بود بیخودی توهم میزد یا منو دیده بود خلاصه به یادش جق رو زدم ولی چهره مهتاب رو وقتی از حموم درومد بصورت پس زمینه زن همسایه ناخوداگاه میومد جلو چشمم و منم زیاد بدم نمیومد و بعد از جق اومدم بیرون و دیدم مهتاب تو حیاط داره لباسهایی که شسته بود پهن میکنه و با صدای بلند با حالت خاصی گفت اخیش که من جا خوردم و گفتم اخیش و چی؟که‌گفت خستگی راه درومد و یه لبخند زد و منم گفتم تخم جن سوتینت رو جلو چشم پهن نکن و اونم یه لباس دیگه انداخت رو سوتین مشکیش و گفت تو تابحال مگه سوتین منو دیدی؟گفتم اره گفت کجا گفتم توی کشو خونه اخه چون خونه ما چهل متر بود یک اتاق خواب داشتیم و من توی اتاق میخوابیدم و بقیه توی حال و پذیرایی ولی کمد لباس هامون یکی بود و بعضی موقع ها من کشوی مهتاب رو باز میکردم و ناخوداگاه لباس هاشو میدیدم و از بچگی روند سایز سینه هاشو دنبال میکردم ولی هوسی نداشتم بهشون و بهش گفتم مگه میشه کمد لباسامون یکی باشه و لباس هاتو ندیده باشم و بعدش گفتم امروز زیاد شیرین شدیا که گفت توهم امروز زیاد گوه میخوریا که هردوتامون خندیدیم و رفتیم تو خونه.البته جزئیات زیاد یادم نیست ولی درکل مفهوم اصلی این بود که میگم خلاصه تا شب هر دوتامون خوابیدیم و خستگیمون در رفت و پاشدیم قلیون رو چاقیدیم و کشیدیم و باز خوابیدیم و البته خونه فامیلمون خیلی بزرگ بود و چندتاخواب داشت صبح چندتا فامیل های فامیلهامون اومدن واسه دیدار که بابام میدونست اونا میان واسه نئشه بازی و بساط پیکنیک براه میشه گفت اگر خوشتون نمیاد برید بگردید که منم سوئیچ وانت رو برداشتمو با مهتاب رفتیم گردش و تا پای کوه رفتیم و ماشینو گذاشتیم و رفتیم از کوه بالا.هردفعه همین کارو میکردیم فقط این بار فرقش این بود که من میتونستم با ماشین با مهتاب تنهایی بریم چون گواهی نامه گرفتم و هردفعه پیاده میومدیم و یک تغییر دیگه این بود که هربار دست مهتاب رو میگرفتم کمکش کنم بیاد بالا بهم مزه میداد ولی قبلا حالیم نبود این چیزا تا اینکه حدودا سه ساعتی روی کوه بودیم و داشتیم از اون بالا خونه ای که توش بودیم رو پیدا کردیم و دنبال علف و جونور گشتیم و بعدش کنار هم دراز کشیدیم و اسمون رو نگاه میکردیم راستش اولش یکم از هم فاصله گرفتیم حدودا نیم‌متر و همینطوری یواش یواش به هم نزدیک شدیم چون وسط حرفامون من به سمت اون چرخیدم و اونم به سمت من که راحت حرف بزنیم و یه خورده منم خزیدم که شیطونی کنم. راستش من مهتاب رو خیلی دوست داشتم و همیشه من براش مثل خواهر بودم و اونم برای من مثل برادر یعنی اختلاف جنسیتی رو درک نمیکردیم بخاطر همین باهم درکمال ادب و احترام راحت هم بودیم یعنی مثل بعضی خواهر برادر ها کلیشه ای نبودیم. خلاصه مهتاب گفت این اسمون تا کجا ادامه داره منم مثل مهربونا میگفتم تا جایی که عمرت ادامه داشته باشه و بعدش نه تنها اسمون بلکه تمام دنیا تموم میشه و مهتاب گفت بعد از مرگ چی میشه و منم گفتم فکرکنم بعدش از یک دنیای دیگه به دنیا میایم و مهتاب گفت من دوست ندارم تو پیر بشی و کاش ادمها انقدر جوون بمونن بعد بمیرن و منم خندیدم و گفتم اونطوری دنیای یک رنگ میشد و قشنگیش به تنوع سنیه و مهتاب گفت محمد بیا به هم قول بدیم و منم بدون حرف چشماممو گرد کردم و سرمو تکون دادم و مهتاب گفت قول بدیم همیشه هوای همو داشته باشیم همدیگه رو تنها نزاریم من خیلی میترسم چون بابا که وضعش معلومه چیه هیچ پولی نداره و معتاد هم که هست ولی بیا قول بدیم انقدر پولدار بشیم که از پیشرفتمون خودمون شوکه بشیم و منم همینطور توی چشمای معصومش نگاه کردم و قلبم به شدت تند شد و دیدم چشماش خیس اشک شد.انگار همین دیروز بود که اتفاق افتاد و من توی اون لحظه برای اولین بار با یک حس عاشقانه غیر خواهری دستشو گرفتم و بوسیدم.اولش میخواست دستشو بکشه که من یکم محکم گرفتم و اونم کوتاه اومد و من دست های نازنین مهتاب رو بوسیدم.راستش خودمم گریه کردم و گفتم مهتاب جان بهت قول میدم کم کاری نکنم ولی بشه یا نشه رو نمیدونم.اگر موفق نشدم چی و مهتاب گفت محمد جان تو برادر درجه یک واسه من بودی توی این سالها هم برام داداش بودی هم خواهر هم رفیق و هم پدر اگر هم نشد قول بده مثل بابا نشی و لااقل سمت دود و دم نری.دلم میخواد بری باشگاه و بری فوتبال و کاراته و بوکس و همه ورزش ها که تورو ورزیده کنن و از طرفی درس هات‌رو انقدر خوب بخونی که هیچی نشی لااقل دکتر بشی و تنها راه نجات ما از دست این پدر و این وانت کوفتی درس خوندنه راستش من دستشو هنوز ول نکرده بودم و دوباره وسوسه شدم و دستشو بوسیدم ولی اینبار چشمام رو بستم و یکم ملایم تر بوسیدم و گفتم چشم مهتاب جان بهت قول میدم ولی نمیشه همه باشگاه هارو باهم رفت و اونم گفت برو بوکس و منم بعدا که برگشتیم رفتم باشگاه ثبت

خواهرم مهتاب #خواهر #تابو این اتفاق خوشایند در تابستان سال ۹۵ اتفاق افتاد و هنوز هم ادامه داره سریع میرم سر اصل مطلب که وقتمون گرفته نشه. تابستان ۹۵ هوای خیلی داغ یزد مارو راهی کرد به سمت روستاهای لرستان که یکی از اقوام پدرم اونجا زندگی میکرد که وقتی شوهر کرد رفتن سرزمین شوهرش و همونجا موندن و ما هر سال تابستونا بعد از تعطیلی مدارس با پدرم و مادرم و داداشم و خواهر نازم میرفتیم پیششون و یک هفته ای اونجا بودیم من اسمم محمد و خواهرم مهتاب که من اونموقع بیست و یک سالم بود و مهتاب بیست و سه سالش خلاصه پدر من یک وانت داشت و با اون وانت ریختیم پشت باربند چون چادر داشت راهی شدیم واقعا چون نوجوان بودیم توی راه زیاد حال نمیداد و من و مهتاب اصلا این وضع رو دوست نداشتیم و بخاطر فقر پدرم پول نداشت یه ماشین خوب بگیره چون با وانت بار میبرد به هرحال منو مهتاب همیشه خجالت زده بودیم و این احساس همدردی یک جورایی مارو بهم نزدیک میکرد و تقریبا دوست داشتیم همه چی داشته باشیم ولی از جبر روزگار توی خانواده فقیر گیرافتادیم و همیشه ارزوهامون رو با مهتاب مرور میکردیم و به امید روزهای خوب نفس میکشیدیم و به هم قول دادیم که انقدر تلاش کنیم که برای بچه هامون زندگی خوبی درست کنیم. خلاصه اون روز تابستون هم راهی شدیم و از یزد به سمت لرستان رفتیم و توی راه با مهتاب اهنگ گوش میکردیم واقعیتش من از اول روی مهتاب فریک بودم و یه جورایی چندباری وقتی بغلش کردم احساس لذت گرفتم و بعدها اونم گفت همین حس رو داشته مثلا وقتی هر دوتامون توی دبیرستان نمرات خوبی گرفتیم همدیگه رو بغل کردیم و تبریک گفتیم.اون روز توی راه مهتاب مدام پشتش رو به خیابون میگرفت که ماشینها چهره معصوم و زیباشو نبینن و من بهش حق میدادم چون منم دوست نداشتم ماشینهای عقبی منو نگاه کنن که پشت وانت نشستم و به پدرم گفت در وانت رو ببنده و پدرم گفت هوا گرمه و خفه میشید ولی ما اصرار کردیم و حتی پدرمم حس مارو فهمید و سرشو انداخت پایین رفت برامون نوشابه خرید و دروانت رو بست و ما یکم احساس ارامش کردیم.البته چندبار رفته بودیم قبلش ولی چون بچه بودیم حالیمون نبود ولی اینبار داستان فرق میکرد جوونی و غرورش دیگه. توی راه من همش کنار مهتاب نشستم‌روی سکوی وانت و چندباری دستمو گذاشتم روی شونه هاش و از مدرسه و دختراش و پسراش حرف زدیم و تصمیم گرفتیم پتو پهن کنیم کف ماشین دراز بکشیم چون مهتاب گفت کمرم درد گرفته و کونم خسته شده و منم همین حس رو داشتم.خلاصه پتو رو پهن کردیم و قرار شد نوبتی دراز بکشیم چون جا کم بود و وسایل زیاد هرچند دونفر هم به زور جا میشد و مهتاب اول یک ربع دراز کشید و منم کنارش نشسته بودم و توی اینترنت کلیپ بهش نشون میدادم و گفتم مهتاب منم خسته شدم بیا یک جوری کنار هم دراز بکشیم و مهتاب هم چون خیلی منو دوست داشت قبول کرد یکم وسایل جلو شیشه عقب ماشین گذاشتیم که بابام مارو نبینه چون یکم خجالت میکشیدیم و یه جورایی یک توافق خواهر برادری بود و دوست نداشتیم مورد خشم پدر قرار بگیریم بعدش مهتاب یک بالشت کوچیک بینمون گذاشت و باهم دراز کشیدیم و من به شوخی گفتم مهتاب مثل زن و شوهرا شدیم که همین شوخی باعث جرقه بین منو مهتاب شد و هردوتامون خندیدیم و شروع کردیم شوخی کردن دیگه یادمون رفت سختی راه و یه جورایی راه مسافرت رو پیدا کردیم که از خودمون دربیایم و شاد باشیم.داداش کوچیکم ‌جلو پیش مادرم بود و ما عقب تنها بودیم و شروع کردیم درباره زن و شوهری حرف زدن و مهتاب به من گفت به نظرت دنیای متاهل ها چطوریه و منم شوخی شوخی میگفتم فکنم اولش سوزن نمیره اخرش سوزن دیگه درنمیاد و اونم چندتا شوخی کرد و خلاصه چندساعت بعد رسیدیم وسایل رو پیاده کردیم و بعد از سلام و مراسمات رفتیم هرکدوم جداگانه حموم و البته حمومشون توی حیاط بود که من از پنجره خونه نگاه میکردم و منتظر بودم مهتاب بیاد من برم که مهتاب حوله پیچیده بود دور سرش ولی لباس هاشو پوشیده بود که یک شلوار غواصی با پیرهن تنش بود و منم ناخوداگاه یاد زن و شوهر بازی افتادم و باخنده رفتم تو حیاط مهتاب تا منو دید گفت خیلی عجله داری انگار و من منظورشو فهمیدم چون چندباری وقتی خودارضایی میکردم ناخوداگاه اومد تو اتاق و منو دید ولی به روی خودش نیاورد و منظورش این بود امروز نزدی کلافه ای که منم خندیدم و گفتم خداشاهده که اشتباه میکنی و گفت باشه بابا برو تشت رسواییت خیلی وقته افتاده ولی صداشو نمیشنوی و من هم با لبخند وارد حموم شدم. نمیدونم چرا وقتی شلوارمو دراوردم دیدم کیرم سیخ شده و صدای مهتاب توی گوشم میپیچید و حشریم میکرد.خیلی برای خودم متاسف شدم و گفتم لاشی خواهرته ها شرم کن خلاصه توی حموم اخرشم جق زدم ولی سعی کردم به زن همسایه فکر کنم که همیشه میومد بالاپشت بوم افتاب میگرفت و هرازگاهی با کوسش ور میرفت که‌من همیشه از پنجره خرپشته خونه که کمی از پشت بوم اونها بالاتر بود

فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

ون بهم مرتب حال میدی؟ گفت پرو نشو همین یه باره و تموم . بهش گفتم قول که منم مثل فرزاد باشم همه جوره . گفت منو بکن آبت بیاد بریم . روی مبل قمبل کردمش و حالت داگی کیر کلفتم را کردم توی کوس عمه سمیه و تا دسته جا کردم . گفتم تا حالا کیر اینقدری رفته بود توی کوست؟ گفت نه یواش بکن میسوزه و جر خوردم . دستم را بردم و لای پای عمه همون حالت داگی و همزمان با تقه زدن توی کوس چوچوله نسبتا بزرگ کوس قلمبه عمه سمیه را مالش میدادم . خواهش می کرد و دستم را گاهی می گرفت که همزمان نمالم چوچولش را و تلمبه هم بزنم چون میفهمید خودش دلش میره واسه دادن و اون حالتی میشه که اختیارش دست خودش نیست و منم میدونستم چیکارش کنم حال کنه و مزه کنه بهش حسابی . بعد چند دقیقه یهو حسابی شل کرد و گفت علی منو بکن جر بده ولی تو را خدا کسی نفهمه و هر وقت بخوای میدم بهت و دیوونه منم هوایی کردی و قرص ضد بارداری نمیخورم و فقط توی کوس من آبت را نریز و عجب کیری داری و …خندیدم و گفتم چه عجب بالاخره ما را هم قاطی آدم حساب کردی و گفت چه حرفیه عزیزم و دوستت دارم علی جون و ببخشین و بزار من روی کیرت بشینم و تعویض پوزیشن کردیم و نشستم روی مبل و عمه سمیه بی درنگ نشست روی کیرم و سینه های بزرگش را شروع کردم به مکیدن و اونم تقه میزد و اه و ناله و تعریف کیرم را میکرد منم یواش یواش بین سینه هاش و زیر گلو و گردنش را بوس میکردم و کمرش را با دستم نوازش و کنترل میکردم . یهو سرش را آورد پایین و لب هاش را جوری که بتونم بمکم آورد نزدیک و من بی درنگ لباشو مکیدم و زبون هامون را بهم زدیم و مثل کسی که قهر بوده و آشتی کنن تازه بی خجالت شد سکس مون و واقعی مثل عاشق و معشوق ها سکس کردیم و عمه سمیه بهم کمر میزد روی کیرم و جووون جووون میکرد . بهم گفت کار خودتو کردی بالاخره لعنتی و منو بزار همین مدلی ارضا بشم و منم همه تلاشم این بود بهش بیشتر حال بدم و کمکش دادم تا خودش با کمر زدن سر کیرم آبش را بیاره و وقتی ارضا شد محکم لبم را مکید و گاز گرفت و آروم شد و گفت آبت را تو هم بیار . از خدا خواسته گفتم منم کون میخوام مثل فرزاد و راضیش کردم یواش از کون بکنمش و زود آبم را بیارم . به شکم خوابوندمش و یه کوسن گذاشتم زیر شکمش که باسنش بیاد بالا و گفتم با دوتا دستش لای کون بزرگ و سبزه ش را باز کرد . یه توف زدم به کون و با انگشت راهش را باز کردم و باز یه توف زدم به سوراخ کون عمه سمیه و سر کیرم را یواش فرو کردم توش و با حوصله همشو جا دادم کونش و خوابیدم روش و گفتم لب بهم بده . برگشت و لبم داد و منم کردم با تلمبه های ریز تا خایه هاش را توش کردم و حسابی گشاد که بود گشادترش کردم و گفت دیوونه دیگه با این کیرت که کردی توی من اصلا کیر فرزاد را حسش هم نمیکنم . گفتم آب کیرم را تو کونت میریزم و آبم را آوردم و توی کونش همش را خالی کردم . حسابی کیر و کوس و کون حال اومده بودن و کثیف هم شده بودن . با عمه سمیه رفتیم باز زیر دوش و همدیگر را شستیم و با هم اوکی شدیم و هر جور بود از دلش درآوردم تا بتونم از این کوس کون نازش بازم لذت ببرم . فرصت بشه یکی دوتا ماجرا دیگه هم میگم از کارهایی که کردیم . پیروز و موفق باشید نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ا سر مبل قمبلش کرد و کیر لاغرش را راحت با یه توف کرد کون بزرگ عمه سمیه و مشخص شد عمه سمیه کون زیاد داده قبلا چون لذت برد و اخ و ناله درد همراه لذت میکرد و از فرزاد خواست آب کیر را توی کونش بریزه و فرزاد محکم‌میکرد با صدای برخورد بدنش با بدن عمه سمیه و ریخت توی عمه سمیه و در آورد و پاک کرد و رفت سمت دسشویی و بعدش هم عمه سمیه رفت دسشویی و فرزاد گفت باید بره و عمه سمیه بهش گفت یه راند دیگه بکنیم بعد برو ولی فرزاد گفت باشه یه وقت دیگه و وقت کم میارم و کار دارم و اگه باز بکنیم تا ظهر طول میکشه و به هر زبونی بود عمه را راضی کرد یه دفه دیگه بزودی سکس میکنن و با احتیاط رفت از آپارتمان بیرون و رفتش دنبال کار و زندگیش . عمه سمیه داشت ردیف میکرد که بره بیرون و یه دوش چند دقیقه ای گرفت و شروع کرد آرایش کردن و اماده شدن . من فرصت را غنیمت شمردم و سریع رفتم پشت در اپارتمان عمه سمیه و تا در را باز کرد بخواد بره جلوش سبز شدم و رنگش مثل گچ دیوار سفید شد جا خورد و هول شد پلاستیک تیره ای که دستمال هایی که آب کیر و کثیف کاری کون کردنشون و عرق هایی که کرده بودن باهاش پاک کرده بودن همش توش بود را از دستش قاپ زدم و گرفتم و گفتم واستا باهات کار دارم و برگرد داخل باهات حرف دارم . اول خواست حاشا کنه و گفت دیوونه چیکار میکنی و بلدم چیکار کنم و تهدید کرد تا گفتم کیر فرزاد را خوردی توهم برت داشته یهو ساکت شد و برگشت داخل و منم پشت سرش رفتم داخل و درب آپارتمان را بستم . گفتم همه چیز را میدونم و فیلم و ضبط صدا دارم ازت تا بخوای و ترسوندمش حسابی تا جایی که گفت ببینم و من حرفا را که میزدن با فرزاد تکرار کردم و واقعی افتاد به غلط کردن . گفت کیا دیگه آمار دارن؟ گفتم تا الان فقط خودم ولی ممکنه بقیه هم بفهمن . فورا گفت چی میخوای ؟ گفتم همونکه خودت میدونی . گفت خیلی نامردی . گفتم تو نامردی که آبرو میبری و حداقل نگفتی که به احترام بقیه هم شده اینجا غلط زیادی نکنی . چند دقیقه با عمه سمیه بحث کردیم تا قبول کرد بهم کوس بده و منم قضیه را تمومش کنم و حرفی به کسی نزنم . قبول کردیم و شروع کرد به لباس در آوردن و من همونجا روی مبلی که به فرزاد کوس داد شورت عمه را درآوردم و خم شد برام تا بکنم توش . منم لای کون بزرگ عمه سمیه را باز کردم و لیس زدم به سوراخ کونش و گفتم منم کون میخوام . کون عمه سمیه بزرگ و بی مو و سبزه بود . حسابی برق انداخته بود برای فرزاد قبلش و حالا نصیب منم شده بود . جوری برای عمه سمیه حالت داگی و قمبل کرده سر مبل کوسش و کونش را خوردم که که شل شد و دل خودش هم خواست و از حالت بی تفاوت و بی حس که گرفته بود اول کار به حالت داگی کاربلد برام تنظیم کرده بود تا بخورمش و اه و ناله ش هم در اومد و گفت همین یه بار را میدمت ها باز هر روز نخوای منو بکنی و من بیشتر میخوردم تا لذت ببره و مست شهوت بشه . حدود یه ربع فقط برای عمه سمیه ساک زدم و‌ هر کاری با خوردن بلد بودم انجام دادم واسش و زبون توش کردم تا دیوونه ش کنم . یهو عمه سمیه گفت علی زود بکن توش تا بریم . گفتم اگه فرزاد جونتون بود هم اینو میگفتی؟ گفت چیکار کنم زود حال بیای و بریم ؟ گفتم برام بخورش و انگار منتظر این حرف بود سریع برگشت و دید کیر من چقدره و چطوری به عشقش شق شده . بی معطلی کیرم را گرفت و ساک پر توف و محکمی برام زد . کم کاری نمیکرد و واقعی لذت میداد بهم و خودش هم لذت میبرد ولی مستقیم توی صورتم نگاه نمیکرد . خایه هام و کیرم را خیلی عالی خورد . گفتم بهش خوش بحال فرزاد و کاش بجاش بودم . گفت جاش داری حال میکنی چته دیگه؟ گفتم مثل ا

ه کوس بده . گاهی خجالت گاهی تاسف گاهی شرم گاهی شهوت و هر دفعه یه حسی مثبت یا منفی بهم دست میداد از این دید زدن ها و کنترل کردن ها ولی یه جورایی شده بود تفریح برای من . یه روز که تماس گرفته بود عمه سمیه با دوست مردی که فرزاد صداش میکرد تلفنی متوجه‌شدم پریودی عمه سمیه تموم شده و قرار میزاره برای حال کردن مثلا رمزی حرف میزدن با هرهر و کرکر و دقیق تر که گوش کردم متوجه شدم میخواد صبح بچه را ببره بزاره مهدکودک و برگرده خونه و دوتایی مرخصی ساعتی بگیرن و خونه جدید عمه سمیه محل قرار شون هست . صد جور فکر اومد سراغم که بهترین وقت هست که اگه قراره با عمه سمیه و فرزاد برخوردی بکنم الان وقتش هست و بقول قدیمی ها دزد حاضر و بز حاضر هستن و میشه همه کاری کرد ولی دلم نیومد آبرو کسی ریخته بشه و شر درست کنم . فردا صبح با احتیاط رفتم توی آپارتمان خودم و ماشین را یه کوچه دورتر پارک کردم عمه سمیه نبینتش و کشیک کشیدم و منتظر قرار عمه اینا شدم تا اول عمه سمیه رفت بچه را گذاشتش مهدکودک و خیلی زود برگشت و بیست دقیقه بعدش هم فرزاد اومد . منم دوتا سوراخ لوله خرطومی را سیم هاش را قبلش اورده بودم و آماده و منتظر با نردبان نگاه میکردم . عمه سمیه لباس خواب بنفش پوشیده بود و از شدت شهوت شورت پاش نبود و به محض ورود فرزاد و بستن درب آپارتمان از پشت شروع کردن بهم لب دادن و قربون صدقه هم رفتن و لباسها فرزاد را در آوردن . من بعضی صحنه ها را می دیدم بعضیش توی زاویه دید روبروی سوراخ لوله خرطومی ها نبود و گوش می چسبوندم به سوراخ و فقط می شنیدیم چی بهم میگن . عمه سمیه که آماده ی آماده بود و تا فرزاد شلوار در آورد زانو زد جلوش و شروع کرد ساک زدن همونجا توی حال کوچیک آپارتمان و مشخص بود خیلی هوس کرده و فرزاد هم میدونست یه زن خیلی حشری الان چی میخواد دلش و نهایت استفاده را میبرد و حرفای سکسی به عمه سمیه میزد و میگفت من تو را امروز مثل جنده ها میگامت و چند روزه نکردمت معلومه باز کوست خارش گرفته و جنده خودمی و … عمه هم فقط اوووم اووووم جوووون جوووون آره آره و ساک میزد با تمام توان و کیر سفید و قلمی فرزاد را با جون و دل میخورد و فرزاد هم کمک کرد همون لباس خواب را از تن عمه در بیاره و عمه سمیه را مهیا کنه تا محکم بکنتش . توی حال آپارتمان روی مبل های راحتی عمه را یه کم مالوند و سینه های بزرگش را خورد و عمه سمیه بهش گفت فرزاد کوس منو نخورش که خیلی خیس شده و کثیفه و زود ارضا میشم بخوریش کوس منو فوری ابش میاد و بزار من خودم بشینم روی کیرت و فرزاد نشست روی کاناپه راحتی و عمه سمیه که هیکلش از نظر عرض و پهنا تقریبا دو برابر فرزاد بود نشست سر کیر فرزاد فیس تو فیس و راحت کیر فرزاد را تا تهش بلعید و صدای تلمبه ها و نفس زدن عمه سمیه بلند شد و قربون صدقه فرزاد میرفت و میگفت این کیر باید مال من باشه و فرزاد هم همزمان سینه های عمه دهنش بود و دستش را حلقه کرده بود دور کمر عمه و کمکش میکرد تا کوس حشریش را با کیر حال بیاره . شنیدن و دیدن بعضی حرفا و صحنه ها منو تو شوک برد و بعد ها که با عمه سمیه اوکی شدیم ازش پرسیدم بعضی چیزا را تا به دلیلش پی ببرم و خیلی حقایق زندگی شخصی خصوصی عمه سمیه و فرزاد را متوجه شدم . فهمیدم عمه عاشق پسر کوچکتر از خودشه عاشق مرد با صورت و بدن سفید است و … خلاصه فرزاد روی مبل ها چندتا پوزیشن عمه سمیه را حسابی کردش و توی حالت داگی عمه سمیه آب کوسش اومد و ناله هایی کرد که آدم از شنیدنش دیونه ی کردنش میشد و فرزاد هم که مشخص بود زیاد کوس کرده و بلده چیکار کنه زن جماعت خیلی خوشش بیاد عمه سمیه ر

را دیدم . خواستم دخالت کنم ولی صبر کردم و گفتم لو دادن اینکار یه جورایی توف سر بالاست و خودمون هم بی آبرو میشیم . وقتی عمه سمیه را رسوند خونشون و برگشت سعی کردم طرف را تعقیب کنم و متوجه شدم کجا خونشون هست . بعد از طریق تحقیق و دوستانی متوجه شدم اون مرد خوش تیپ و هیکل خودش هم متاهل هست و آدم با آبرو و بی آزاری هم هست و کسی ازش بدی نگفت که خلافکار یا مشکل داره و همه تایید میکردن آدم خوبیه اینایی که من ازشون آمار گرفتم . دیدم به هر کسی بگم قضیه حادتر میشه و خودم گاهی مراقب بودم و کنترل میکردم و عمه سمیه را مرتب می برد میاورد و حدس میزدم کارش را می ساخت ولی این راز را من سعی کردم با کسی مطرح نکنم و با خودم نگهش دارم چون ماجرایی بود که بوی گندش اگه در میومد بد جوری مایه دشمن بشادی میشد و سرافکندگی زیاد داشت ولی فکرش ولم نمیکرد و با فکر کردن بهش گاهی حس تنفر گاهی حس فضولی و حتی گاهی شهوتی میشدم . عمه سمیه پولش کم بود برای خرید خونه ولی پدرم کمکش کرد و گفت بیا یه واحد از آپارتمان ها که داریم را میسازیم برو داخلش سکونت کن و از مستاجری در بیار خودتو و هر چی پول خونه را داشتی بده و بقیه ش را هم خرد خرد می سازیم باهات و با وام و کار کردن پرداخت میکنی و همراهی و کمکت میکنیم صاحب خونه بشی . قرار شد یه واحد آپارتمان ها که ما برای خودمون میسازیم را سریعتر تکمیل کنیم و هزینه های اضافی و غیر ضروریش را مثل کناف کاری و تجملاتی را کم کنیم تا هم زودتر و هم ارزونتر تموم بشه و عمه سمیه بره اونجا ساکن بشه . یه روز به ذهنم یه فکری رسید وقتی خونه کاراش تموم بود و نازک کاری و نصب کابینت و آبگرمکن و همه تموم بود اول از روی کلید درب ضد سرقت ورودی یه دسته کلید کامل زدم که داشته باشم برای روز مبادا و بعد رفتم دریل آوردم و یه سوراخ مورب زدم توی دیوار نزدیک سقف حال و اتاق خواب آپارتمان عمه سمیه و الکی یه تکه لوله خرطومی کردم داخلش به سمت آپارتمان مجاوری که مال خودم بود و دو تکه سیم هم رد گم کنی کردم داخلش که کسی شک نکنه و مثلا جایی هست برای سیم کشی برق و کار بخصوصی که به هر علتی نیاز نبوده تکمیل بشه و یه موقعی اگه بخوام بتونم از توی آپارتمان خودم داخل آپارتمان عمه سمیه را ببینم امکانش باشه . حتی فکر نصب دوربین مخفی و اینا کردم ولی منصرف شدم چون ممکن بود لو برم . نمیخوام بگم قصد بدی داشتم یا نداشتم ولی دوست داشتم بیشتر بتونم کنترل کنم عمه سمیه را و سر از کارش در بیارم . گذشت و اسباب کشی کرد عمه سمیه و ساکن آپارتمانی شد که پدرم کمکش کرده بود تا بتونه صاحبش بشه . کار من شده بود آمار گرفتن و دید زدن عمه سمیه و گاهی گوش دادن مکالماتش با کمک اون لوله خرطومی و سیم ها که آخرای کار تکمیل آپارتمان تعبیه کرده بودم( نردبون میزاشتم و دید میزدم و گوش میکردم حرفای عمه سمیه را مرتب) . عمه سمیه سبزه و هیکلش بزرگ بود . بالای ۷۰ کیلو وزن و سینه هاش بزرگ بودن و لب های کلفتی داشت و بدن پشمالو و صورتش هم خوشگل بود . دو سه بار که از حمام اومد اتاق خواب موفق شدم ببینمش از طریق سوراخ لوله خرطومی و سیم کشی ساختگی که کرده بودم . عمه سمیه خیلی حشری بود و مشخص بود از کوس و کون قلمبه ای که داره توی سکس خیلی مهارت داره و حریف کیر های کلفت میشه و جثه و بنیه سکس خفن را داره . بعد دیدن هیکل لخت عمه سمیه بدجور دلم خواستش چون واقعی کردنی بود. دیگه کارم شده بود دائم مراقب عمه سمیه بودن . از گوش کردن مکالمات و لاس تلفنی زدن هاش مطمئن شدم دوست مردی که داره میکنتش و عمه سمیه خودشه که خیلی دوست داره به دوست مردی که دار

عمه سمیه #عمه سلام به دوستان . علی هستم ۳۱ ساله و متاهل و ساکن شهرستان و این قضیه مربوط حدود یه یک سال پیش هست . قبل از نوشتن بگم خیلی وقته خواستم ماجرا و تجربه خودم را بگم ولی دیدم توی سایت چه حرفایی میان میزنن افراد معلوم الحال و دیدم گاهی بعضی دوستان میرن پایین داستان دیگران اهانت میکنن و قضاوت میکنن و حتی ناراحت میشن چرا این اتفاق پیش اومده و به خودشون اجازه میدن هر چی خواستن به نویسنده نسبت بدن . هر کسی ماجرا را میخونه از عنوان داستان یا متن میتونه حدس بزنه راجع به چی هست موضوعش و اگه مایه دلخوری میشه بهتره خوانده نشه و بعد به جبران اون ناراحتیش بخواد حرفای زشت را به دوست نویسنده حواله بده . پیشاپیش از لطفتون تشکر میکنم و افرادی که توهین میکنن قطعا دارن خودشون را مطرح میکنن و به خودشون اون حرفا را نسبت میدن. یه عمه دارم ۳۹ ساله به اسم سمیه که شوهر کرده بود استانهای مرزی و از بد شانسی شوهرش سر یه حادثه کاری فوت شد و خودش موند و یه طفل ۴ ساله و چون پدربزرگ و مادربزرگم سالها قبل فوت شدن جایی نداشت برگرده و یکی دو سال بعد فوت شوهر عمه سمیه موند همون استان مرزی ولی چون اونجا عشیره قبیله ای و طایفه ای بود مسلک و مرامشون و درگیری بین شون زیاد بود عمه سمیه به پدرم گفت که میخواد برگرده شهرستان خودمون و از اینجا ماجرا شروع شد . چون ملک و ساختمان گرون هست عمه سمیه اول که اومد شهر خودمون مجبور شدیم کمکش بدیم خونه رهن و اجاره کرد . یه مجتمع تجاری مسکونی بود که داخلش ما هم دو واحد آپارتمان تک خوابه جفت همدیگه طبقه دوم در حال ساخت و تکمیل داریم و من یه واحدش را برای خودم یواش یواش میسازم و یه واحدش هم متعلق به پدرم هست که اونم خرد خرد می ساختش . برای عمه سمیه یه شغل ساده جای مطمئن پیش آشنا ردیف کردیم و مستمری شوهرش را هم میگرفت و امور میگذروند .‌ جایی که بعد اومدنش اول خونه رهن و اجاره کرد یه مجتمع بزرگ مسکونی آپارتمانی بود . برای اینکه عمه سمیه حس تنهایی کمتر بکنه همه جوره هواش را داشتیم . برای نگهبان مجتمع مسکونی رهن و اجاره ای هر وقت میرفتیم میومدیم یه کیلو میوه یا تنقلات یا غذا یا حتی نذری می بردیم و همش سفارش می کردیم بهش که یهو عمه سمیه وقت و بی وقت کاری داشت نگهبان مجتمع که یه پیرمرد زحمت کش بود هوا داری عمه را بکنه . ۶ ماهی که از سکونتش گذشت یه شب برای سر زدن به عمه سمیه رفتیم و برای نگهبان توی راه ۲ کیلو موز خریدیم و وقت رفتن داخل بهش دادیم . وقت برگشتن نگهبان مجتمع مسکونی صدا کرد منو و گفت علی آقا یه کاری باهاتون داشتم و اگه میشه شمارتون را بدین . فردای اون روز نگهبان زنگم زد و گفت یه وقت بیا حرف دارم باهات . عصر اون روز رفتم پیشش سر راه و نشستیم اتاق نگهبانی و چایی آورد و چند دقیقه که حرف زدیم گفت شما منو نمک گیر کردین و آدم های با محبتی هستین و مشخصه آبرو دارین و شرم میکنم یه حرفایی را بگم و روم به دیوار و بخدا احساس وظیفه و دین کردم و ببخشین و مرتب عذر خواهی کرد و گفتم راحت باش بگو حرفتو و ازم قول گرفت بین خودم و خودش تا ابد بمونه حرفامون و گفت ۶ماهه خانواده و آشنا های ما را دیگه میشناسه کامل و عمه سمیه با یه مردی یواشکی رفت و آمد داره و مشخصه پسره ازش کوچیکتره و چند بار نزدیک اپارتمان سوار پیاده ش کرده و گاهی هم دیده پسره میره خونه عمه سمیه و با همدیگه روی همی دارن . تشکر کردم و دیگه ذهنم رفت به سمت کنترل و پیگیری عمه سمیه ولی کاملا غیر محسوس و گاهی ساعت ورود خروج خونه و کارش را دورادور پاییدم تا بالاخره یه روز با چشم خودم اونی که نگهبان مجتمع تجاری میگفت

کـ.. ـون لیسی واسه دوتا داف خوشگل جوون کـ..ـون و سینه گنده زیرنویس شده تایمی😈💦 مشاهده فیلم🔞
کـ.. ـون لیسی واسه دوتا داف خوشگل جوون کـ..ـون و سینه گنده زیرنویس شده تایمی😈💦 مشاهده فیلم🔞

sticker.webp0.09 KB