ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 25 147 подписчиков, занимая 1 275 место в категории Книги и 13 463 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 25 147 подписчиков.

Согласно последним данным от 01 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -557, а за последние 24 часа — -23, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 11.90%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.08% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 993 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 025 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 02 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

25 147
Подписчики
-2324 часа
-1347 дней
-55730 день
Архив постов
sticker.webp0.09 KB

میزدم آروم تو گوشش گفتم میخوری؟ ی اوهوم گفت و منم سریع کمربندمو باز کردم و کیر شق کردمو دراوردم یکم با دستای نرم و گرم بازی کرد پشت گردنش رو گرفتم و هلش دادم رو کیرم فقط کله کیرم و میکرد توی دهنش و درمیاورد :ترانه؟؟ :هوم؟ :تا حالا سکس داشتی؟ ی نگاه دزدکی ب چشام کرد و چیزی نگفت فهمیدم ک قبلا سکس داشته گفتم بریم صندلی عقب همش دلهره اینو داشتم ک یکی بیاد و ابرو ریزی بشع فک کنید توی روستا و جو وحشتناکش حین سکس با خواهرزن کوچولوت گیر بیفتی سریع اومدیم عقب دمر خوابوندمش روی صندلی و پاهاشو تا کرد نشستم روی رونای پر و گوشتیش شورت و شلوارشو همزمان تا زیر باسنش دادم پایین ی کون سفید گوشتی با موهای خیلی خیلی کوچیک و نرم ک بزور دیده میشدن و ی سوراخ تمیز و صورتی جلوم بود یکم کونش رو مالیدم و زبون میزدم ب سوراخش انگارک تا حالا افتاب رو ندیده بود این سوراخ با ی صدای خفه شهوتی گفت امیر رررر؟ : جان دلم نفسهام اینقدر تند شده بود ک کلمات رو بریده میگفتم انگار اولین سکس عمرم بود :از کون نه : جان؟ مگ جلوت بازه ؟ : آرررر ه حلقویه حالا دیگ واقعا بهش و حوریاش واسم روی زمین داشت تجربه میشد ی کص کوچیک صورتی ک خیس خیس بود انگشتمو اروم کردم تو کصش ک ناله های شهوتیش شروع شد یکم انگشتمو جلو عقب کردم دیگ نتونستم تحمل کنم میرمو با آب کصش خیس کردم و اروم فشار دادم تنگ تنگ خودشو جمع میکرد و معلوم بود ک درد داره ولی هنوز کله کیرم بزور جا شده بود یکم تو همون حالت تلنبه زدم و اروم اروم مقدار بیشتری میکردم تو کصش چنگ میزد از پشت ب باسنم و خرناس میکشد دیگ همه کیرم توی اون کص تنگ و داغ جا شده بود احساس میکردم الان کیرم منفجر میشه شروع کردم تلنبه زدن تو کصش موهاشو از پشت گرفته بودم با ی دستم گلوشو اینقدر شهوت بهم غلبه کرده بود ک داشتم خفه اش میکردم با صدای ناله شدید و لرزش بدنش فهمیدم ارضا شده و گلوش رو ول کردم سرشو بیحال گذاشت رو صندلی و نوبت من بود ک ارضا بشم دوست داشتم زمان متوقف میشد و تا ابد کیرم تو اون کص میموند ولی قطعا زمان واسه هیشکی صبر نمیکنه و با چنتا تلنبه محکم ابمو توی کصش خالی کردم و خوابیدم روش نای اعتراض کردنم نداشت ی چند دیقه ای تو همون حالت موندیم واقعا این خواب بعد از ی سکس روی ی کص تازه و جوون از خود سکس لذت بخشتره پاشدم با دستمال خودمونو تمیز کردم و رفتم جلو نشستم پشت فرمون ترانه هم تو همون حالت یکم شلوارشو کشید بالا همونجوری موند مطمئن بودم ک این سکس واسه اونم ب اندازه من لذت بخش بوده بردمش شهر و ی چند دیقه ای گذشت پاشد خودشو مرتب کرد و اومد جلو نشست خجالت میکشید انگار بهم نگاه کنه :ترانه؟ :هوم؟ نیازی نیست خودتو اذیت کنی این موضوع پیش اومد و هیچکدوم مقصر نیستیم سرشو چرخوندم سمت خودم ی بوس از گونه اش کردم و پیاده شدم رفتم ابمیوه گرفتم واسش و یکم خوراکی و برگشتم گفتم دیگ امروز نیازی نیست بری سر کلاس دیر شده تو هم خسته ای ب بابات اینا هم میگم ماشینم خراب شد و نرسیدیم ب مدرسه راه افتادم سمت روستا سرشو گذاشت رو شونه منو همونجوری خوابید تو راه همش ب لذت ممنوعه امروز فکر میکردم چرا باید بهترین و لذت بخشترین کارای دنیا ممنوعه باشه؟ پایان ببخشید اگ طولانی شد چون نویسنده خوبی نیستم سعی کردم همه واقعیت رو جز ب جز تعریف کنم .اگ دوست داشته باشید بازم از خاطره هام مینویسم واستون . پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خواهرزن سلام #خواهرزن #س.ک.س_در_ماشین با عرض سلام ب همه دوستان من امیرم و این داستان برمیگرده به حدودا چهار سال پیش اونموقع ۲۶ سالم بود و دوسالی میشد ک ازدواج کرده بودم همسرم نسترن ی دختر شاد و پرانرژی و جذابه ک واقعا از همه نظر عالیه ( اینو گفتم ک بدونید همیشه هم خیانت ب علت ضعف طرف مقابل نیست) همسرم ی خواهر داره ک پنج سال ازخودش کوچیکتره و اسمش ترانه اس اونموقع ها سال اخر دبیرستان بود و خونه پدرخانمم اینا توی روستا بود از ترانه بخوام بگم ی دختر موفرفری چشم و ابرو مشکی با پوست سفید و تقریبا میشه گفت خوش استایل هستش. اونوقتا زیاد میرفتیم روستا خونه پدرخانمم اینا و با اینکه توی روستایی بودن خیلی خانواده باز و راحتی بودن ترانه هم همیشه با لباس راحتی بود توی خونه و خلاصه اینکه وقتی اونجا بودیم خیلی خوش میگذشت و همش کوه و تفریح و دور اتیش نشستنهای شبانه . منو زنم خیلی هات بودیم اونموقع و هفته ای سه چهار بار سکس داشتیم فرقی نمیکرد خونه خودمون باشیم یا هرجای دیگه چند وقت بعد از ازدواجمون شبا موقع سکس همش حس میکردم ی نفر از پشت در دید میزنه یه وقتای صدای تکون در میومد و منم فک میکردم برادرزنمه ک حدودا هشت ساله بود ولی اعتنایی نمیکرذم و گذاشتم پای کنجکاویش کم کم رابطه منو ترانه هم گرم تر میشد تا جایی ک راجبه دوست پسراش با من مشورت میکرد و خیلی دوست داشت خودشو وفادار و تک پر نشون بده ولی تقریبا ماهی با یه نفر در ارتباط بود و منم چون مطمئن بودم فقط در حد تلفن و پیام این حرفاس زیاد پیگیرش نمیشدم تا اینکه یه تابستون رفتیم ک یکی دو ماهی توی روستاشون زندگی کنیم ترانه بخاطر درسهایی ک افتاده بود مجبور بود هفته ای یکی دوبار بره مدرسشون که توی ی روستای دیگ بود و از اونجای ک اون تایم از سال سرویس مدرسه نبود تصمیم گرفتیم ک من ببرمش و بیارمش از وقتی ک میبردمش مدرسه احساس میکردم ک رفتارش ی جوری شده خیلی شوخیای سکسی و دستی میکرد با من توی راه منم کم کم بیشتر به بدنش توجه میکردم ی دختر نوجوون سینه های کوچولو چهره خوشگل و البته رونا و باسن پرش دوست داشتم باهاش درحد بوس و بغل و اینا حال کنم ولی مطمئن نبودم و میترسیدم پیشنهاد بدم بهش تا اینکه یروز توی راه رفتن به بهانه باز کردن در داشبورد خم شدم روی پاهاش و عمدا دستمو ب رونش زدم همون لحظه ی آه کشید و سرش رو تکیه داد ب صندلی ی جورایی مطمئن شدم ک بدجور شهوتیه و داغ کرده و بهترین موقعیته :راستی ترانه چ خبر از دوست پسرات؟ :دوست پسرام؟؟؟ مگ چنتا داشتم ؟ : والا کم نداشتی اخه هرسری ی مشورت و بحث راجبه یکیشون بود : ن بابا اونا ک دوست پسر حساب نمیشدن در حد تلفن زدن و شارژ خریدن واسم بودن خخخ :اوه اوه پس حسابی شیطون شدی : خب بالاخره منم ی سری هزینه ها دارم ک باید پرداخت شه خخخ :إ؟ بعدا نمیترسی ک بخاطر ی شارژ تو مجبور بشی هزینه های اونا رو بدی ؟ : هزینه چی؟ خودشون دوست دارن واسم خرج کنن : ینی تو فقط مشکلت پوله؟ : نه خب فقط پول ک نیست :پس چیه؟ : ینی تو نمیدونی ی خانوم چه نیازهایی داره؟ : نیاز ب گردش ،مسافرت،خرید ( میخواستم خودش ب زبون بیاره تا کار من راحتتر باشه) : بهت نمیاد اینقد اوسکول باشی؟ : خخخخ اوسکول چرا؟ خب چ نیازی میتونی داشته باشی تو ی الف بچه ؟ : از اون نیازای ک شبا صداش از تو اتاق تو و نسترن میاد گفتن این جمله کاملا خیال منو راحت کرد و زدم بغل و توی چشاش زل زدم : چیه؟ چیشد؟ : ببینم چشاتو :خخخخ چشام چی شده؟ دستمو بردم زیر مقنعه و موهای فرفری و پر پشتش رو توی دستام گرفتم و سرشو دادم عقب لبامو گذاشتم روی لبای داغ و کوچولوش چشاشو بسته بود و همراهیم میکرد همزمان دست دیگمو رسوندم لای پاهاش انگار کوره اجرپزی بود داغ داغ یم پاهاشو بست ولی دستمو محکم فشار دادم روی کصش ی جیغ اروم از ته گلو کشید واقعیتش من تا همینجا نقشه داشتم و فک نمیکردم بخوام بیشتر پیش برم ولی اون لحظه شهوت همه وجودمو گرفته بود لبامو از لباش جدا کردم و ی نگاهی ب دور و اطراف انداختم دیدم اونوقت صبح خلوته یکم جلوتر ی باغ بود و ی راه خاکی داشت سریع روشن کردم و رفتم یه چند متری توی خاکی و پارک کردم ی نگاه به صورت گل انداخته ترانه کردم با ی صدای گرفته و شهوتی گفت چیکار میخوای بکنی امیر ؟ : هیچی قربونت میخوام نیازتو برطرف کنم منتظر نشدم و دوباره لبامو توی لباش قفل کردم واقعا هیچ مزه ای ب خوبی لبای ی دختر بچه ۱۷_۱۸ ساله نیست داغ ، شیرین و شهوتی همزمان دکمه مانتوش رو باز کردم و زیر مانتو ی تاپ پوشیده بود و بخاطر کوچیکی سینه هاش سوتین نمیزد نوک سینه هاش سفت و تیز بود دستمو از زیر تاپ رسوندم به نوک سینه هاش داغترین چیزی ک لمس کرده بودم لباشو گاز میگرفتم اروم و سینشو میمالیدم ب نفس نفس افتاده بود دستشو گذاشت روی پاهام انگار خجالت میکشید ب کیرم دست بزنه خودم دستشو گذاشتم رو کیرم ک داشت شلوارمو پاره میکرد گردن سفید و بلورینشو میخوردم و میک

‌‌‌‌‌‌‌ 💵  ماهانه 30,000,000 تومان تو خونه خودتون با ارز دیجیتال پول دربیارید ! 💰➡️ 🟢‌‌‌‌‌‌‌دیگه مجبور نیستید برای دیگران کار کنید! 🟢‌‌‌‌فقط با یه گوشی! 🟢 ‌‌‌‌‌‌‌بدون نیاز به تجربه! ✅‌‌‌‌‌ آموزش ۱٠٠٪ رایگـــــــــــــــــــــــــان @SuperStarta ⬅️ 💵

🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online
🔴 قیمت لحظه ای و تحلیل دلار، طلا، سکه و خودرو را فقط و فقط اینجا میزاریم ⬇️ @Dolar_Online @Dolar_Online

فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 پسرشو موقع جـ.ق زدن گیر میندازه و از کیـ.ـرش هم مادر و هم خواهرش خوششون میاد مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

نتونه اون داشت هنوز میکرد صدای شاپ شاپ وسط پذیرایی بلند شده بود صدای تند نفساش بوسه های ریز از کتفمو و گردنم گفتم ابو بیار دیگ وحید گف بچرخ چرخیدم خوابیدم کامل افتاد روم پامو باز کرد فرو کرد توشش یه اههه کشیدم گفتم بکن گف چشمممم چقدر این پوزیشن خوشگل تری زنداداش قیافه حشری شدت معرکس سینه هام دستم بود نوکشو میمالیدم که خوابید روم سینه هامو میخورد میکرد من که کسممم خیسه خیس بود داشت آبم میومد کامل گفتم بکننن اوممم بکن وحید ابتو بیار برام محکم ترررر اهههه اره اره محکمتررر وحید بزن سینه هامو ول کرد گردنمو گرف به لبش شروع کرد کردن منم کونشو گرفته بودم فشار میدادم کمکش میکردم گفتم یالا اووووممم گردنمو بخور بکننن وحید کسمو بگااا واینستا بززززن اهههه اهههه اهههههه صدای نفسامون بیشتر میشد تویی هاش عالی بود داشت آبم میومد گفتم نکن نکن واستااا که یه لرزش ریز کردم چشامو باز کردم دیدم وحید خیسه عرقه گف زنداداش یه ساک بزن بخدا آبم میاد گفتم پاشو پس پاشد کیرشو گرفتم دستم بوی آبکس میداد کردم دهنم دااااغه داغ بود جلو عقب میکردم قیده ارایش زده بودم میخوردم براش سرمو گرفته بود اوم اوم میکرد میگف اهه عالیه زنداداش خیلییی خوبی بخور چه کونی داری چه سینه ای چه لبایی چشاشو بسته بود منم میخودم براش تخمشو لیس میزدم گف بزن بزن داره میاد تااومدم بگم بزار دستمال بیارم سرمو محکم گرفتم با ۴تل دااااد وحشتناک تمام ابشو پاچید رو صورتم چشامو بسته بودم باز که کردم دیدم وحید کیر به دست داره نفس نفس میزنه منم رو زانو نشسته بودم لخته داشتم یکار میکردم آبش نریزه رو فرش حالم جااومده بود اونم رف دستمال اورد جفتمون حرف نمیزدیم گفتم چرا ریختی رو صورتم سینمو اروم دست کشید نگاشون میکرد گف دست خودم نبود ولی بالاخره کردمت گفتم اره به آرزوت رسیدی پاشدم گفتم تو برو عروسی بگو من حالم خوش نبود نیومدم گف اع چرا گفتم بدنم درد میکنع پاشدم برم کیرش نیمه راست بود دوباره چسبید بهم گف مرسی زنداداش جبران میکنم گفتم جایی نشینی بگی بدبخت بشم گفتم نه زنداداش خیالت راحت اون رف منم رفتم حموم توی حموم آبشو شستم کسمو شستم باخودم فکر میکردم یه روزی سره این حشر آبرو شرفم میره. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

برادرشوهر جوان #زنداداش #زن‌_شوهردار #خیانت سلام مریم هستم ۳۳ساله ساکن تهران ۱۷۰قد ۶۶وزن پوستم سفید خوش فیس خوش استایل چند ساله متاهل شدم چندین چندبار به شوهرم خیانت کردم که داستانشو نوشتم اگ آپلود شده باشه تقریبا کسی نیس تو فامیل تو همسایه همه جا تو کفم نباشن خیلی ها هم خواستن مخم کنن پا ندادم همه اون خیانت ها اتفاقی و یهویی شده شوهرم تو این همه سال کلا سکش این بوده ۵دقه بزار توش آبش بیاد بگیره بخوابه من میمونم سردرد هزار تا درد خانوما میفهمن چی میگم کارشم یجوره یه هفته ماموریته یه هفته خونه سینه ها۸۰دارم باسن گرد و خوش فرم که چسبیده به رونم هر مردی حشری میکنه این بار داستان با برادر شوهر جوانمو تعریف میکنم که با خجالت تمام بهش دادم برادر شوهرم اسمش وحیده ۲۰سالشه یه جوانه قدبلند ترکه ای موی مشکی سفید پوست از ۱۵سالگی تقریبا نگاهاس سنگینش رو رونم و سینم حس میکردم هیچوقتم بهش فکرم نمیکردم یه روز زیرش بخوابم یااصن تو مخم نمیرف این بچه از شوهرم بهتر بکنه پسر دوستم که همسایمونه یه بار بهم گفته بود که برادر شوهر تو مدرسه کردنش ولی خب اهمیتی نداشت برام واقعا پسر مهربون و باحال و خجالتی بود اخه داستان اتفاقی ما شبی برمیگرده که عروسی دختر خاله شوهرم بود خودش ماموریت بود بهم زنگ زد تو برو گفتم ن حوصله ندارم تو نیستی نمیرم این داستانا گف نه برو خوشتیپ کن برو ساعت ۴بود رفتم دوش گرفتم شروع کردم ارایش کردن یه ارایش سکسی رو فیسم کردم که واقعا بهم میومد یه لباسم داشتم حریر مانند که تمام بازو هام به علاوه بخشی از کمرم و بالای سینم معلوم بود از پایینم جلوی ساق پام تا زانو واقعا خیلی خوب شده بودم خودم داشتم لذت میبردم که وحید برادر شوهرم زنگ زد گف زنداداش الان میام دنبالت گفتم باشه اومدش رفتم پایین یادم افتاد کیف دستیم نیاوردم دوباره برگشتم بالا پالتویی که که روی لباسم پوشیده بودم گیر کرد به دره خونه و کلا ناجور پاره شد خیلی کنف شدم چون هیچ پالتو بلندی نداشتم وحید صدا زدم از انبار برام پالتو بیاره رف یه آورد اومد تو منو بااون لباس دیدچشاش ۴تاشد گفتم زود باش باید اتوش کنم گرفتم مشغول اتو بودم دیدم چجور به سینه و کمرم و ساق پاهام نگاه میکنه یه آن حشرم گرف گفتم لعنت بهت حمید(شوهرم)از درد بی کیری باید یکی اینجور بهم زل میزنه حشری بشم گفتم چیه وحید چیشده گف هیچی گفتم خوبه خوب شدم؟ گف فراتر از خوب زنداداش کاش زنه منم شبیه تو باشه گفتم چجوری گف اینقدر خوش بدن و معرکه تاحالا اینجوری حرف نزده بود گفتم ایشالله قسمتت بشه گف اگ بشه دیگ هیچی نمیخوام گفتم کمکم کن بالای سرم واستاد و راحت تر سینه ها تو چشمش بود دیدم کیرش داره شلوار پاره میکنه حشرم دوبل شد گفتم وحید زود باش دیر میشه یهویی دستشو مالید به بالای سینم گفتم اع چی میکنی گف ها چی هیچی دست خودش نبود قشنگ حشر از چشاش میپاچید گف ببخشید زنداداش گفتم عیب نداره هرکی دیگ ام بود بدتر از این میکرد مقاومت سخته😂 گف زنداداشم میشه یه بار دست بزنم بهش خیلی تعجب کردم گفتم چی میگی احمق پروو شدی باز تو گف ببخشید دیگ نمیگم گف اخه… گفتم دهنتو ببند لابد بعدش میخوای بمالی گف هیچکی که نیس بزار دست بزنم گفتم نه دید دعواش نکردم حشرش بیشتر شد گف یه بار فقط گفتم یه بار دست بزن بریم یهویی جفت دستش سینه هامو محکم گرف گفتم اخخ یکم فشار داد گف جدا معرکس عالیه حشری شده بودم یکم دیگ مالید نزدیکم شد گف زنداداش بیشتر بمالم؟ رومو اونوری کردم کونم سمتش از پشت چسبید بهم کیرش رف لای حریرم دیگ گفتم کسو دادم به باد سینمو مالید هی محکم تر و حرفه ای تر لبش که رف روی گردنم کونمو قوس دادم اوکی نهایی دادم گف اوف زیپ حریرمو باز کرد از بالا سینه هام با سوتین سبز دراورد گف واااای خدا شبیه فیلم سوپراس سینه هات زنداداش هیچی نمیگفتم فقط میمالید حشرم هی بیشتز میشد که با کمکش حریرم دراوردم لخت شدم جلوش فقط یه شرط بنفش تنم بود که کونمو دید دست گذاشت روش گف وااایییی چه کونی زنداداش هی میمالید شرتمو دراورد سرشو کرد لای کونم زبون میزد اهم دراومد گفتم حمید پاشو بکن بریم گف کجا بریم تازه اومدیم که گوشیش زنگ خورد باباش با صدای بلند گف کدوم گوری تو گف داریم میایم با مریم گف بدو حول شدش گف بخورش زنداداش کیرشو دیدم شیو شده دراز خوشگلم بود کیرش یه لیس زدم دیدم ارایشم خراب میشع گفتم ولش کن بیا بکن توش اونم گف باشه بچرخ کیرشو گذاشت رو سوراخ توش نمیرف خودم کیرشو گذاشتم جلو کسم اروم گفتم فشار بده فشار داد من چشامو بستم گف اووفف گف چهههه داغه خدا گفتم بکن دیگ شروع کرد تلمبه زدن ریز میزد سرشو گذاشتع بود بغل گردنم سینه هامو میمالید صدای نفساش تو گوشم حشرمو ببشتر میکرد من چشام نیمه باز بود رو جفت زانو دستمو بردم سرشو فشار دادم از پشت اروم و حشری میگفتم زود آبتو بیار وحید باید بریم گف یکم صبر کن واقعا خاک برسرع شوهرم که داداشش باید تقه زنشو بزنه خودش

🚨فق پروکسی و کانفیگ متصل میفرستیم اینجارو داشته باشید حتما @iproxy_Meli @iproxy_Meli

sticker.webp0.09 KB

درسته دقیقن بخاطر این بود که می‌خواست با من راحت تر باشه، اونم دور از چشم دایی. اما به چه دلیلی؟ باز افکار مسخره اومد سراغم و ذهنم شلوغ شد. بدون نتیجه رسیدم خونه تا موقع خواب تمام فکر و ذکرم همین بود. باید یه آزمون و خطا می‌کردم تا بفهمم که میخواد با هم صمیمی تر باشیم، میخواد رفیق باشیم یا اصن میخواد پا بده یا فقط مسئله راحت تر شدن پوششه… سه روز بعد کلاس ساعت 4 تا 6 که وصایای امام گور به گور شده باشه رو پیچوندم و بعد از کلاس ساعت 2 از دانشگاه زدم بیرون. زنگ زدم خونه دایی تا به زندایی اعلام حضور کنم. +بله _سلام زندایی سعیدم +سلام سعید جان خوبی؟ حالت چطوره؟ _ممنون شما خوبی؟ زندایی مزاحم نیستم بیام خونتون؟ کلاسم تشکیل نشد گفتم یه سره بیام پیش شما دیگه خونه نرم +نه سعید چه مزاحمتی بیا قدمت سر چشم، منم از تنهایی درمیام تا شب _قربون شما، خب تا نیم ساعت دیگه اونجام، چیزی لازم ندارید بگیرم؟ نه ممنون همه چی هست _باشه زندایی خداحافظ +خداحافظ زنگ خونه رو زدم و با ترکیبی از استرس و هیجان رفتم بالا. درو باز کرد و مطابق میل من همه چی سر جاش بود! همون شلوار قبلی، اینبار یه تاپ جذب مشکی بدون سوتین با یه مینی اسکارف که از پشت سر گره زده بود تا زیبایی سینه ها و بالا تنه ش بیشتر از دفه قبل نمایان بشه _سلام زندایی +سلام خوش اومدی _آدم به مزاحم همیشگی که خوش آمد نمیگه(با خنده) +نه سعید جان این چه حرفیه، خونه خودته، تو هم مثل برادر نداشتم، بیا تو اين حرفش مثل آب سرد بی حسم کرد، بعد از حال و احوال رفتیم سر ناهار که اینبار ماکارونی رو نگه داشته بود تا با هم ناهار بخوریم. ناهار دو نفری بهم اعتماد به نفس داد تا برگردم سر برنامه اصلی خودم. چند دقیق بعد ناهار رفتم تو اتاق دایی، نشستم پشت میزش و از قصد برای جلب توجه زندایی کتاب تنظیم خانواده رو از کتابخونه دایی برداشتم و نیمه باز گذاشتم رو میز و خودمو به خوندن جزوه فیزیک مشغول کردم. میدونستم وقتی اینجوری یهو بیام تو اتاق زندایی میاد یه سر بهم میزنه و اومد! _سعید چیزی لازم نداری؟ +نه بازم ممنون بابت ناهار خیلی خوشمزه بود _نوش جونت اگه کارم داشتی صدام کن خواب نیستم +چشم _سعید تو این ترم تنظیم خانواده داری؟ زود نیست؟ +نه ندارم _پس چرا کتابش رو میز بازه؟ +آها، هیچی چند تا سوال داشتم گفتم از یه جای معتبر جوابشو ببینم به اینترنت که اعتباری نیست _تو این زمینه ها سوال داری اول از بزرگترات بپرس بعد برو سراغ اینترنت و کتاب زندایی جواب آزمونو خیلی دقیق و بدون خطا داد! بعد از چند دقیقه نصیحت شنیدن، حرفو بردم اون سمتی که خودم دلم میخواست. +خب منم جوونم، نمیتونم گرده افشانی کنم که(با خنده) _نه تورو خدا گرده افشانی کن تا آبرو واسمون نذاری(خنده) +چی بگم دیگه، نیاز هر آدمیه مثل غذا خوردن _بله خیلیم از غذا خوردن مهم تره به نظر من +بله، یه چیزیم که ذهنمو مشغول کرده اینه ک مگه میشه آدم هر روز ناهار قورمه سبزی بخوره؟ خب تکراری میشه _بله تکراری میشه ولی اگه خیلیم قاطی بخوری دل درد میگیری اینو که گفت متوجه چراغ سبز کاملش شدم، از پشت میز مطالعه بلند شدم و روی مبل کوچیک اتاق کنارش نشستم، دسمتمو گذاشتم رو دستش که رو دسته مبل بود، عکس العملش فقط لبخند آرومی بود. بعد از رد و بدل شدن چند تا جمله دیگه، نفهمیدیم کی غریزه به جفتمون غالب شد و لبامون رو لبای هم رفت و بعد مشغول بوسیدن و لیسیدن گردنش شدم… دراز کشید روی کاناپه توی پذیرایی، دستمو انداختم زیر کمرش و تاپشو درآوردم، دو تا سینه ی سایز هفتاد، با نوک قهوه ای نسبتا روشن، رو به روم بود، حداقل 20 دیقه سینه هاشو میخوردم و محکم فشار میدادم. لا به لای ناله هاش به حرف اومد که: سعید بسه، داییت تو یک سال گذشته کلن انقد سینه هامو نخورده بود دستمو گذاشتم رو کش شلوارش و خیره شدم به چشماش، با اشاره و یه چشمک بهم اجازه رو داد. از نوک پاهاش بوسیدم تا به کصش رسیدم و از روی شورت کصش رو بوسیدم لیس زدم. ناله هاش بلند تر شد و گفت: سعید آماده نیستم. شورتشو درآوردم و با پشمای تیغ تیغی مواجه شدم که یه کم خورد تو ذوقم ولی خیسی کص کالباسی رنگ و بوی خوبش، سرمو کشوند سمت کصش و زبونمو چسبوند به لبه های کصش. بعد کمتر از 5 دیقه لیس زدن، ناله هاش ممتد شد و بعدم قطع شد. سرمو آوردم بالا و گذاشتم روی شکمش، با ناله بهم گفت خوبی؟ گفتم آره خیلی خوشمزه بود مهناز جان گفت پس بازم بخور… ادامه دارد… 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کمی دقت به زندایی (۱) #زندایی با داییم رفیقم، نه خیلی صمیمی ولی بیشتر از یه رابطه دایی و خواهرزاده. خونه دایی مجتبی تا خونه ما تقریبا 20 دقیقه پیاده راهه. این اواخر برام شده بود کتابخونه شخصی! داییم 32 سالش بود و دانشجوی دکترای ریاضی محض بود و من دانشجوی نوپای مکانیک. میرفتم خونه داییم تا توی درس کمکم کنه و سوالامو ازش بپرسم. اما کیه که ندونه در اصل میخواستم کنار زن دایی عزیزم باشم. اوایل دم غروب میرفتم خونشون که داییم از دانشگاه یا سرکارش برگشته باشه، اما کم کم روم زیاد شد و برای اینکه با زندایی مهناز تنها بشم و زمان بیشتری کنارش باشم، زودتر میرفتم خونشون. زندایی مهناز 30 ساله بود. لیسانس کامپیوتر بود و داییم باهاش تو دانشگاه آشنا شده بود. بعد از ازدواج درسشو ادامه نداد و بیشتر به خونه داری و کارای هنری و ورزشی مشغول شد. زندایی مهناز چهره تو دل برو و بانمکی داره، پوست سفید مایل به گندمی با موهای مجعد قهوه ای، سینه های تقریبا کوچیک اما باسن نسبتا بزرگ و خوش فرم. جلو من اکثر اوقات با تیشرت و شلوار و روسری بود. سکسی ترین صحنه ای که ازش دیده بودم، یه شب قبل از کنکور بود که از اتاق داییم اومدم بیرون و دیدم در اتاق خوابشون بازه و زندایی مهناز با شلوار و بدون تیشرت فقط با سوتین سورمه ای روی تخت دراز کشیده بود. اون تصویر پوست زیبا و شکم تخت و سینه های کوچیک جذاب همیشه تو ذهنم بود و هست. اما داستان از جایی شروع شد که یه روز سر زده از دانشگاه ساعت 3 بعد از ظهر رفتم خونشون… سعید دیوونه قصه، یه پسر معمولی، از هر لحاظ که فکرشو بکنی، بجز افکارش که انگار تمام شیطونی هایی که تو بچگی نکرده رو تلمبار کرده تو ذهنش، منم. اواخر بهار و ترم دوم بود که به بهانه اینکه مغزم درس ریاضی دو رو نمی‌کشه، یه روز مستقیم از دانشگاه رفتم خونه دایی. زنگ زدم و در باز شد، مثل همیشه تا طبقه اول رو به شوق دیدن زندایی مهناز از پله ها دویدم. از تعجب خشکم زد، مردد بودم برم تو یا باید صبر کنم، زندایی مهناز در خونه رو باز کرده بود ، در حالی که یه تاپ بنفش تنگ و کوتاه تنش بود با یه شلوار بدون روسری. جلو در وایسادم، دو سه ثانیه نگاهم بین چشماش و زمین رفت و اومد کرد، که زندایی گفت سلام، منم جواب سلام دادم _خوبی سعید؟ چرا نمیای تو؟ +هیچی دارم کفشمو درمیارم _بی خبر اومدی، همیشه قبلش داییت بهم میگه +از بس که سخته این ریاضی دو، امروز کلاس داشتم هیچی نفهمیدم. اومدم پیش دایی دوباره بهم توضیح بده _خوش اومدی سعید جان، ناهار خوردی؟ +راستش نه _خب منم چند دقیقه پیش خوردم، هنوز گرمه غذا، دستتو بشور تا برات بیارم، لوبیاپلو دوست داری؟ +بله دست شما درد نکنه، چشم رفتم دستشویی و داشت دود از کله م بلند میشد. چرا زندایی یهو انقد راحت شده جلوی من؟ نکنه حواسش به لباساش نیست؟ داره آمار میده به من؟ هزار تا فکر مسخره دیگه تو همون چند دیقه از سرم گذشت و اومدم بیرون. روی میز برام غذا گذاشته بود خودش هم تو آشپزخونه بود با اين تفاوت که یه روسری انداخته بود رو سرش اما گره نزده بود و تاپش هم عوض نکرده بود و اوه! یه چیز دیگه هم فهمیدم که سوتین هم نبسته بود، فکر نمیکردم بدون سوتین انقدر سینه هاش خوش فرم باشه، عملا فرقی با سوتین داشتنش نمی‌کرد، فقط نوک سینه هاش بود که خودنمایی میکرد. سعی کردم خودمو کاملا عادی جلوه بدم اما مگه میشد!! هر جوری بود خودمو جمع و جور کردم، اون شمشیر تیز که راست شده بود رو پنهون کردم، تا از بهشتی که خیال میکردم توشم ، بیرون نیفتم. بعد از ناهار دراز کشیدم روی کاناپه و زندایی هم رفت تو اتاقش تا استراحت کنه، تو فکر این بودم که برم از لای در دیدش بزنم که یهو دیدم ای دل غافل از بس دست دست کردم نزدیک یک ساعت گذشته و زندایی اومد بیرون، با همون لباسا. اینکه لباسشو عوض نکرده بود واسم دلگرمی شد که این پوشش اتفاقی نبوده. بساط درس و کتابو تو پذیرایی پهن کردم و تو اتاق دایی نرفتم. زندایی هم نشست پای تلویزیون. من زیرچشمی نگاش میکردم، نگاه که چه عرض کنم به قول یکی از مشاهیر داشتم با نگاهم میکردمش. از بس که بهم خوش می‌گذشت نفهمیدم کی ساعت از 6 گذشت و زنگ خونه زده شد و صاحبش اومد! زندایی دوید تو اتاق خوابش. من متعجب نگاهش کردم، دنبال دید زدنش بودم که انقد سریع رفت هیچی نفهمیدم. بعد چند ثانیه که در اتاقو بست… _سعید پاشو درو باز کن +چشم قبل از اینکه دایی برسه پشت در از اتاق اومد بیرون. درست حدس زدید! لباسشو عوض کرده بود. یه تیشرت آستین بلند که آستینشو بالا زده بود و همون روسری که اینبار قشنگ و مرتب سرش کرده بود. فرصت فکر کردن نداشتم تا با دایی گپ زدم و چند تا سوال با هم حل کردیم و ساعت 8 شد، با تعارف فراوان شام نموندم و راهی خونه شدم. تو راه افکارمو مرتب کردم و چیدم کنار هم. لباس متفاوت زندایی بخاطر گرم شدن هوا یا حواس پرتی یا یه اتفاق نبود.

برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن! بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅ @configV2rayng
برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن! بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅ @configV2rayng

sticker.webp0.09 KB

کیرم رو تا ته خالی کردم توش و باز تکون دادم کیرم شق بود و محکم و اون پاره بودو له ،داشتم با خودم میگفتم کونش رو پاره کردم که یهو به خودم اومدم که آبم رو کجا ریختم …یهو پریدم و پتو رو کنار زدم دیدم آبم از کسش داره میاد بیرون ، دنیا دور سرم گشت و گشت و گشت… ادامه دارد... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

انگار دیگه تموم شد رسید بمن و دو دستش رو گذاشت توی سینم و حولم داد به سمت داخل سالن و در رو سریع گذاشت روی هم واسه اینکه هوا واقعا سرد بود دستم رو گرفت من با کفش روی قالی ها میرفتم بعد برد منو توی اتاقش … دیوانه کننده بود آدرنالبن بالا بالا بود توی اتاق که رسیدیم درش رو قفل کرد و چادرش رو انداخت یه طرف دیگه،یه آهنگ گذاشت و باهاش شروع به خوندن کرد، خندش بلند شد بهم گفت" تو فقط صدا نده" چشماش برق داشت ، لباش خنده روی نک پاهاش وایساد و لبم رو بوسید دیگه فشار روی کیرم بس بود ، لبش رو که برداشت داشت نفس نفس میزد و من بدتر چون یه لرزی هم داشتم ، توی اتاقش یه چرخ زد و گفت چطوره اتاقم ولی من هیچی نمیشنویدم ، بدنم شده بود مثل یخ ، گفتم مهسا خطر نداره اومدم؟! ، کسی نیاد!؟خندید و گفت شاهین تا شب اینجایی، من عادت دارم میام توی اتاق درو میبندم و روی هیچ کس باز نمیکنم اخه من سگ خونه هستم، اینو گفت و دوباره ماچم کرد این بار لرزیدن توی بدنش رو حس میکردم ، شل شده بود دستم رو کمرش گذاشتم و آروم دم پهلوش رو توی دستم جمع کردم دوباره لباش رو گذاشت روی لبم این بار با دندون های بالا لب پایین من رو گاز آرومی گرفت و همون جور زبونش رو میاورد توی دهنم ، دستم رفت روی سینه اش توی مشتم بود ،همین جوری که یه سینه اش توی دستم بود و لبام روی لبم اروم نک سینش رو از روی لباسش گرفتم و فشار میدادم دوباره لبش رو برداشت ولی من توی بغلم جمعش کرده بودم با دست دیگم دستش لطیفش که انگشت های کشیده و باریکی داشت گرفتم و گذاشتم رو کیرم دوباره لباش رو گذاشت رو لبم و منو برد سمت تخت ، خودش افتاد روی تخت و منو روش ، کیرم دقیقا لای پاش رو لمس میکرد و دست توی دستش و یکی روی سینه اش، لبام رفت روی گردنش و شروع به خوردن گردنش به سمت سینه اش شدم ، گفت شاهین پاشو ، با یه گاز کوچولو از گردنش که انگار دیگه میخوات بگه امروز بسه و من ناکام نباشم از روش پاشدم ، منتظر بودم ببینم چکار داره که دیدم رفت یه پتو دیگه از کمد اورد انداخت رو تخت و خودش رفت زیر هر دو پتوی تخت و پتو رو انداخت رو سرش ، واااای که اون لحظه جز خرگوش هیچی ندیدمش ، منم رفتم زیر پتوش ، سرد بود و پتو حکم طالا داشت زیر پتو مثل خرگوش خودش رو کشید پایین تخت ، منم دنبالش خودم رو بردم تا رسیدم بهش رفت بالای تخت باز من دنبالش حشریم کرده بود و داشت بازی میکرد ، تا میخواستم بگیرم تو بغل دوباره جاش رو عوض میکرد ، یهو لباش رو گذاشت رو لبم و دو دستش لپ هام رو سمت خودس جمع کرده بود ، از شدت نفس نفس زدن داشتم عرق میکرددوباره لباش رو برداشت و از به پشت شد و شلوارش رو یکم کشید پایین وااای انگار وارد یه خلصه شده بودیم که بدون کلام حرف میزدیم، دیگه نگام نکرد و همین جور لبه شلوارش رو پایین گرفته بود ، زیپم رو باز کردم و منم یکم کشیدم پایین، کیر گنده من اومد بیرون ، حس قشنگ زمستان سرد و دغدغه اومدن کسی و داشتن این گرما توی اون سرما انگار واسم رویایی بود بلاخره کیرم چسبوندم به کونش ، کونش یخ بود و کیر من داغ داغ خودش سر کیرم رو گرفت و گذاشت روی کسش برگشت و ازم لب گرفت و آروم کیرم رو توی خیسی لای پاش عقب و جلو میکرد ، مهسا حشری ترین دختری بود که شناختم کیرم رو گذاشت لای پاش و کرد تو ، نمیدونستم عقبه یا جلو ولی داغ تر از کیر داغ من بود اروم دستش رو گذاشت دم پهلوی من و خودش رو تکون دادن، منم چشمام توی تاریکی زیر پتو جز حس قشنگ گاییدن مهسا هیچ چی رو نمیدید ، انگار اون داشت منو میگایید ، دست رو بردم سمت سینه ها و بند رکابیش رو گرفتم و از سر شونش با ناخون که به بدنش بخوره بردم کنار و لبم رو گذاشتم رو گردنش و میلیسیدم ، میلیسیدم بوی عطر میداد و تمیز بود انگار واسه من اماده بودچند بار خودش رو عقب جلو کرد خیلی تنگ بود فقط سرش تو بود و بعد خودم دست به کار شدم و با همون سرعتی که مهسا داشت تکون میخورد ادامه دادم مهسا رو داشتم از پشت میخوردم نوک سینه مهسا توی دستم میکشیدم و گردن میخوردم و کیرم رو یواش یواش محکم تر داخل میکردم، کیرم از مهسا توی کسش فقط اب میاورد بیرون ، نفس نفس زدنام زیاد بود ، آهنگ ،آهنگ امید بودو میگفت" سرت رو بزار رو شونه هام خوابت بگیره…"اون باهاش میخوند منم توی گوشش زمزمه میکردم خرگوش کوچوووووولی من، میخوام همیشه خرگوشم باشی و اون میگفت شاهین محکم تر و باز من تند ترش کردم ولی باز گفتم مهسا تو خرگوش منی این بار یهو اون تندش کرد دستم گذاشتم روی کونش و منم با یه سرعت یکنواخت باز تند تر کردم، حس قشنگی بود آبم داشت میومد از حرکاتم فهمید ولی دستش رو گذاشت پشت کونم و فشار داد و گفت "شاااهین شااااهین درش نیار بزار بیااااد " چند ثانیه بعد با آخرین فشار اومد …

زمستان بدون گاز شاهرود #بکارت #دانشجویی #دوست_دختر چند سال قبل بود که شاهرود دانشجو بودم سال آخر بودیم ، دیگه دل به درس نمیدادیم همش دنبال دختر بودیم ، خونه گرفته بودیم سه نفر بودیم و همش دنبال عشق و حال بودیم … خیلی ها میومدن و میرفتن کس و کون دانشجو بود که اونجا میزاشتیم ، جالبه که درس خون ترین بچه های دانشگاه بودیم ، شبهای امتحان همه میومدن خونه ما ، بعد توی اون شلوغی فکر کن دختر که میبردیم توی اتاق و صداش در میومد کیر بچه ها همه سیخ میشد … گذشت تا اینکه امتحان های ترم شد ، هوا هر روز سرد تر میشد، برف اومده بود و دیگه بدون بخارز نمیشد ، تا اینکه یهو خبر دادن گاز قطع شد ، کاری ندارم بگم چرا ولی تقریبا ۲۰ روز گاز نبود دانشگاه تعطیل شد و همه رو فرستادن خونه هاشون ، یکی از بچه ها به اسم رضا که داشت برمیگشت شهرش یه شماره بهم داد گفت “شاهین بیا این دختره خیلی ملوس و خوشکله ولی من که نتونستم مخش رو بزنم، ببین به کارت میاد” و بعد رفت. من و دوستم مهدی تنها بچهایی بودیم که موندیم شاهرود که هر کدوم از یه خونه بودیم من رفتم خونه مهدی توی یه اتاق کوچیک ۶ متری به پنجره ها پتو زدیم و دوتایی با روشن کردن لامپ ۲۰۰ ولت زیر پتو گرم میشدیم ، دیگه بیکار شده بودیم توی یه شهر که همه دانشجوها رفته بودن و هیچ کس بیرون نمیومد وقت زنگ زدن به مهسا بود دختری که شمارش رو گرفته بودم ، اون موقع اصلا برنامه هایی مثل واتس اپ و اینا نبود… زنگ زدم یادم نمیره برداشت با صدایی که انگار حشری بود شروع به صحبت کردن کرد گفت الووو، گفتم دوست رضام ، رضا رفته و شماره تو رو داده گفته باحالی ، تا اون موقع اصلا تصوری از اون نداشتم که کیه و اصلا تا کجا میتونم باهاش برم… در کل قطع کرد پیامک دادم و با پیامک جوابم میداد ،معلوم بود حسابی اونم زده بالا ولی گیر خونه بود، اخه بهش اجازه بیرون رفتن نمیدادن واسه همین نمیشد مخش رو زد پیامک ها زیاد شد دو روز طول کشید تونستم مخش رو بزنم دختر باحالی بود اصلا خرج کردن واسش علف خرس بود کله نترسی داشت بچه پرویی بود۱۷ ساله که واسه تعطیلی سرما مدرسه هم نمیزاشتن بره ولی هنوز ندیده بودمش صبح تا شب یا حرف میزدیم یا پیامک میدادیم، اصلا سکسی صحبت نمیکردیم بعد اون دو روز تونستم یه قرار حضوری باهاش بزارم، ادرس خونه اش رو داد گفت بیا ببینمت، ادرس گه داد فهمیدم دوتا کوچه بالاتره رفتم موقعی که رسیدم منتطر بودم ببینم کی میاد بیرون ، چشمام داشت دور و برو میدید و هی میگشت که ببینم پس کجاست یهو یه در چند تا خونه جلو تر باز شد … یه دختر با موهای بلند بلند که یکم موج داشت سرش رو بیرون آورد و دستی تکون داد، انگار با دیدنم اونم سوپرایز شده بود ، منم از اون بیشتر ، رفتم به سمت در دیدم پوست سفید چشمان عسلی و هیکل باربیش و یه تاپ نازک و روش یه کافشن برش بود که یکم رو تنش زار میزد که انگار میگفت بیا منو بکَن ، یه لب قنچه ای که فقط روش یه روژ قرمز بود ، یه دستش به درو و دست دیگش یه چادر گل گلی که فکر کنم اگه کسی بیاد بپوشه … به جلو در که رسیدم خودش رو کشید داخل و من فقط سرش رو میدیدم ولی لبخندش از لباش نمیوفتاد و با صدایی آروم و سکسی گفت برو ولی من که راضی به این نبودم رفتم برم سمت در که حداقل بیشتر ببینمش که یهو صدا یه زنه اومد گفت مهسا کجایی و اون با عجله در رو بست و رفت واای دلم طاقت نداشت، نرفتم ، اونجا وایساده بودم که چکار کنم ، یهو یه فکری بسرم زد ، در زدم گفتم اگه هر کی غیر مهسا اومد ادرس میپرسم وگرنه … در زدم صدای یکی که دمپایی میپوشید اومد و بعدش دویدن سمت در ، تا در باز شد اَمونش ندادم و یه لب ازش گرفتم ، و زود رفتم سمت کوچه و اون همون جا وایساده بود و سرخ شده بود و نگام میکرد ، کیرم توی شلوار تنگم فشار میآورد و داشت میترکید، برگشته بودم و عقب عقب میرفتم نگاش میکردم و اونم نگام میکرد با حالی که یعنی دارم میرم و خوشحالم که تو مهسایی بهش لبخند میزدم و داشتم میرفتم آخرین لحطه این ور و اون ور رو نگاه کرد و اشاره کرد بیا ، گفتم حتما میخوات بهم فهش بده بگه برو گم شو، به سمت در راه افتادم رفت داخل رو و بعد دوباره برگشت و با انگشت اشارش گذاشت روی بینی کوچولوش و گفت" صدا نده وقتی گفتم مامان بیا داخل و برو سمت داخل ساختمان" لبخندم رفت و با جدیت گفتم باشه، رفت… شاخ در آوردم قلبم یه جور میزد که انگار سنگ داشتن توی معدن بی صدا خورد میکردن “مامااااان” صدا زدن مامان رو که شنیدم رفتم داخل ، یه حیاط که سمت چپ باغچه بود و دستشویی و جلوت پله هایی که به داخل ساختمون میرفت و راست خونه یه زیر زمین که انگار مامان توی اون بود، مهسا جلوی در زیر زمین وایساده بود و از پشت اشاره میکرد برو تو ساختمون، وااای که داشت قلبم ایست میکرد، چشام سیاهی میرفت با ارامش به سمت داخل رفتم پا و دستم یخ کرده بود پشت سرم همین جور که با مامان حرف میزد به سمت من اومد با یه لبخندی که