ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 24 977 подписчиков, занимая 1 293 место в категории Книги и 13 495 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 24 977 подписчиков.

Согласно последним данным от 10 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -539, а за последние 24 часа — -3, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 12.88%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.33% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 218 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 083 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 11 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

24 977
Подписчики
-324 часа
-1197 дней
-53930 день
Архив постов
سکس با مامان دوست دخترم #خاطرات_نوجوانی #میلف درود رفقا من تاحالا داستانی ننوشتم گفتم یکی بنویسم اگ خوشتون اومد بازم سعی میکنم ادامه بدم من اسمم سعیده الان ۲۷ سالمه و داستانی که میگم براتون برای ۹ ساله پیشه که هجده سالم بود اون موقع یه اکیپی داشتیم ما که چند تا پسر بودیم و چند تا دختر من ولی با کسی توی رابطه نبودم یه دختری بود توی اون اکیپ که اسمش رو اینجا می‌ذاریم هانیه این هانیه خانوم دختر خجالتی و کمرویی بود به خاطر همین به یکی از دوستاش که می‌شد دوست دختر دوست صمیمی من گفته بود که من از سعید خوشم میاد و اون هم به دوسته من گفت و خلاصه سرتونو درد نیارم ما بعد از چند روز و چت کردن توی وایبر با همدیگه اوکی شدیم … به شدت دختر خجالتی ای بود و همین مسئله باعث میشد که من بیشتر از بوس کردن و بغل کردن نزدیکش نشم…اینو یادم رفت بگم راستی که هانیه همیشه با مامانش میومد بیرون … خلاصه شیش ماه باهم دوست بودیم و سه تایی کلی جا رفتیم …حالا شاید بگید پدر هانیه کجا بود… پدرش فوت کرده بود و مادرش خیلی زیبا بود واقعا ولی به خاطر هانیه با هیچ مردی اوکی نمیشد وگرنه من خودم شاهد بودم که کلی خاطرخواه داشت اسمش سپیده بود ۳۸ سالش بود تو ۲۱ سالگی بچه دار شده بود قدش تقریبا ۱۶۰ بود و وزنش هم ۷۵ کیلو… پوستش سبزه بود و سینه ها و باسن نسبتا بزرگی داشت…راستش همیشه بهش یه حس عجیبی داشتم ولی خب به خودم اجازه نمیدادم بیشتر از فکر باشه…بگذریم…یه روز بهم پیام داد که کجایی میخوام ببینمت گفتم هانیه ک الان کلاس زبانه گفت اره خودم کارت دارم بپوش میام دنبالت…منم سریع حاضر شدم و رفتم پایین …پیاده شد و گفت خودت بشین پشت فرمون من حال ندارم رفتیم یه گوشه ای کنار یه پارک وایسادم و گفتم بفرما…شروع کرد کلی از زندگیش گفت و سختی هایی که توی این زندگی کشیده بود و اخرشم بهم گفت نمیدونم چرا تصمیم گرفتم به تو بگم اینارو…حس میکنم از سنت بیشتر میفهمی و … حس خوبی بهم میدی و منم کلی باهاش حرف زدم و ارومش کردم رفتیم دنبال هانیه و رفتیم یه آیس پک خوردیم و هانیه گفت دوستای اموزشگاهش میخوان فردا شب جمع شن خونه یه یکی و اگه میشه اونم بره اونجا شب رو …اولش مامانش مخالفت کرد و گفت میدونی که من فوبیا دارم شب تنها نمیتونم بمونم و … هانیه رو به من کرد و گفت میشه خواهشا تو یه شب بیای بمونی خونمون منم گفتم کاری ندارم اوکیه و با مامانش صحبت کردم و اجازشو داد فرداش ساعت هفت رفتم خونشون هانیه داشت حاضر میشد من زیاد اونجا رفته بودم ولی هیچوقت شب نمونده بودم هانی که حاضر شد گفتم خودم میبرمش سوییچ رو گرفتم و بردمش تا دم خونه ی دوستش و برگشتنی یه راکی گرفتم و مزه و خوردنی و شام و رفتم خونه…وارد که شدم برق از کلم پرید تا حالا ندیده بودم لباس اینجوری بپوشه سپیده یه تاپ مشکی تنگ پوشیده بود با شلوارک مشکی تاپش از پشت کامل باز بود من هاج و واج داشتم نگاش میکردم که با یه لبخند شیطونی گفت چیه ؟پسندیدی؟بپیچم ببری؟😅🤣 خودمو جمع و جور کردم و گفتم بگو پس هانیه به کی رفته خلاصه یکم شوخی کردیم و جلوی تلویزیون شون روی کاناپه نشستیم کاناپه شون بزرگ بود از اینایی که هم مبل میشه هم تخت…چند تا پیک راکی خوردیم باهم و داشتم سیگار میکشیدم که گفت امروز کار خونه کردم شونه هام خیلی درد گرفت بهش گفتم برگرد دراز بکش برات ماساژش بدم…من از دوستم که ماساژوره یه چیزایی یاد گرفته بودم شروع کردم ماساژ دادنش خیلی آروم داشت ناله میکرد صدای تی وی زیاد بود شنیده نمی شد خیلی صداش…بهم گفت چقدر دستات خوبه دردش کم شد واقعا…گفتم میخوای کل بدنت رو ماساژ بدم گفت نه خسته میشی گفتم نمیشم خیالت تخت فقط باید تاپت رو در بیاری گفت اوکی و درش اورد و بدون اینک ببینم سینه ش رو دراز کشید به پشت و منم شروع کردم ادامه دادن ماساژ … بعد از ده دقیقه از کمرش یکم پایین تر رفتم ببینم واکنشش چیه دیدم چیزی نگفت باز ترسیدم و گفتم زووده رفتم سراغ پاهاش…لاک قرمز زده بود و خیلی قشنگ شده بود پاهاش منم از ساق پاش تا کنار کصش رو با انگشتام ماساژ میدادم از قصد دورو بره کصش رو هی لمس میکردم البته از روی شلوارک یهو دلو زدم به دریا گفتم اینو در بیاری بهتر میتونم ماساژت بدم ها گفت خودت در بیار منم تو کسری از ثانیه پایین کشیدمش و خشکم زد خیلی جالب بود که شورت نپوشیده بود خودش سریع گفت من کلا تو خونه شورت نمیپوشم حواسم نبود بگم بهت…خندیدم گفتم تا باشه از این عادت ها…منم باسنشو حسابی ماساژ دادم و دوباره رون پاهاش رو مالیدم داشتم کصش رو نگا میکردم که دیدم یکم خیس شده گفتم الان دیگه وقتشه همینطور که میمالیدم روناشو خم شدم زبونمو کشیدم روی چاک کصش از بالا تا پایین و میک زدم چوچولشو…به محض اینک اینکارو کردم یه آاااااه کشید و گفت این چکاری بود …گفتم اینم یه نوع ماساژه دیگه 😅😉 همینجوری ادامه دادم و اونم فقط چشاشو بسته بود و ناله

Repost from N/a

Repost from N/a

به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون
به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون ریزی کن طرفتو دیوونه ی قربون صدقه هات کنی :)🤤 @Delbariam

Repost from N/a

Repost from N/a

به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون
به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون ریزی کن طرفتو دیوونه ی قربون صدقه هات کنی :)🤤 @Delbariam

به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون
به رلت گفتی روزت مبارک قربونت بشم الهی؟ جیگرتو بخورم جوجو؟ بابا مثل آدم لاس بزن این کصخل بازیا چیه ؟ بیا اینجا یاد بگیر زبون ریزی کن طرفتو دیوونه ی قربون صدقه هات کنی :)🤤 @Delbariam

sticker.webp0.09 KB

ه زدم و یهو لرزید دستاش دور کمرم بود و پشتمو با ناخوناش خط خطی کرده بود یخورده بعدش نشستم و اونم خودش بدون حرف اومد نشست روش بهم گفت نریزی تو منم که تو آسمونا بودم گفتم باشه حواسم هست داشت آبم میومد و با صدای نفسام اونم فهمید خاست بلند بشه کمرشو گرفتم و تمام آبمو خالی کردم تو کصش بعد با عصبانیت پا شد تا خاست حرفی بزنه بغلش کردم و لبامو گذاشتم رو لباش یخورده ک آروم شد در گوشم گفت تاحالا انقدر از سکس لذت نبرده بود ک امشب لذت برده هردوتامون رفتیم پایین و خوابیدیم دوستان نخاستم چیزی بیشتر از اونی که هست واستون بنویسم و اغراق کنم تمام داستان همین بود و چیزی اضافه نکردم اون مدت که خونمون بودن دوبار دیگه تونستیم سکس کنیم و اگه خوشتون اومده بگید که اونم بنویسم واستون... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ود و منم معمولا تا 5_6 صبح بیدارم تو تعطیلات و خواب ندارم کلا داشتم تو اینستا میچرخیدم که یهو دایرکت داد بهم نیلوفر خوابم نمیبره چیکار کنم +اگه جات بده یا چیزی لازم داری بگو بیارم واست نه راستش تاحالا یه شبم دور از سهراب نخوابیدم و یخورده واسم سخته عادت ندارم چون همیشه شبا کنار هم میخوابیم +الهی بیا این وسط واست جاخالی میکنم بیا اینجا بخواب(البته من صددرصد داشتم شوخی میکردم) وای مرسی واقعا بیام؟ +ن بابا کجا بیای بگیر بخواب فردا یه کاریش میکنم که پیش هم بخوابین باشه خب دعوام نکن +خب دیگه بخواب منم میخام برم دستشویی و بخوابم شب بخیر راستش نمیخاستم زیاد باهاش حرف بزنم چون میدونستم ممکنه یهو سوتی بدم یا اینکه میترسیدم یه وقت سهراب بیدارشه و گوشیمو ببینه چون کنار من خواب بود دستشویی ما تو راهرو ورودی خونس رفتم دستشویی و تا پامو بیرون گذاشتم دیدم نیلوفر وایساده تو راهرو اول جا خوردم ولی دیدم هیچی نمیگه و زل زده بهم به دیوار تکیه داده بود رفتم جلو و گفتم برو دستشویی میخای بری من کارم تموم اما اون جوابی نداد و فقط نگاه میکرد همونجوری که به دیوار تکیه داده بود چشماشو بست منم قلبم داشت از جا کنده میشد ینی چی؟ ینی میخاد ببوسمش؟ با ترس و تردید لبمو گذاشتم رو لباش از حس و حال اون لحظه نگم براتون ترس و هیجان قاطی شده بود لباش به شدت داغ و شیرین بود چشماشو وا کرد و دویید تو دستشویی منم اومدم سر جام دراز کشیدم هنوز شیرینی لباشو حس میکردم و قلبم داشت تند میزد یهو پیام داد انتظار اینو نداشتم ازت گفتم چی؟ گفت همین کاری که کردی گفتم مگه خودت اجازشو ندادی؟ گفت خیلی پررویی من زن پسرخالتم گفتم خب دیگه اتفاقیه ک افتاده الان چیکار کنیم گفت الان دیگه با این کارت خواب به چشمام نمیاد کاش میشد یه قلیون میزدیم منه ساده تازه دوهزاریم افتاد گفتم میرم ذغال بذارم بیا رفتم بالا آروم ذغال گذاشتم و سری قلیونو عوض کردم نیلوفرم اومد با یه لبخند شیطنت آمیز یخورده صحبت کردیم و ذغالو گذاشتم رو قلیون داشتم میکشیدم دودشو حلقه ای بیرون میدادم اونم گیر داد یادم بده منم از موقعیت استفاده کردم و گفتم بیا نشونت بدم یه لباس خواب گشاد تنش بود و یه شلوار گشاد راحت گفت کجا گفتم پاشو پا شد دستشو گرفتم نشوندمش رو پام یهو خاست بلند شه گفتم بشین یادت بدم دیگه همه خوابن نترس خجالت میکشید اما از اینکه بغلم نشسته بود داشت لذت میبرد منم کم کم روم باز شده بود و دستم تو شلوارش بود شورت و سوتین نداشت بعد چند دقیقه فهمید که دارم راس میکنم خاست بلند شه دستشو گرفتم و تا خاست که حرفی بزنه لبامو گذاشتم رو لباش چشماشو بسته بود و تسلیم شده بود و از این حس نهایت لذتو میبرد آروم شلوارشو کشیدم پایین و اونم سعی میکرد بکشه بالا و نذاره اما همچنان لبامون قفل هم بود زیپ شلوارمو باز کردم و کیرمو دراوردم اونم اصلا به هیچجا نگاه نمیکرد و چشماش بسته بود گفت نکن میان الان ولی من دیگه دیوونه شده بودم درازش کردم و شلوارشو تا زانو کشیدم پایین و پاهاشو دادم بالا اونم چشماش بسته بود و فقط میگفت نکن این درست نیست ولی من فقط ادامه میدادم حسابی خیس شده بود و با یه فشار کوچیک سر کیرم رفت تو یخورده تکون خورد و گفت دردم میگیره و نمیتونم منم گفتم دیگه تموم کم نق بزن بذا کارمو بکنم میدونم توهم خوشت میاد به پسر خاله ی شوهرت بدی با این حرفم چشماش باز شد و یخورده تکون خورد خاست کیرمو دربیاره که تا آخر هول دادم تو کسش یه آه کشید که گفتم الانه بیدار بشن دهنشو با دستم گرفته بودم و داشتم تلمبه میزدم تو کسش دیدم داره ارضا میشه تندتر منم تلمب

خاطرات عید با زن پسرخاله #زن_شوهردار تازه دو روز بود که سال تحویل شده بود و چون مسافرت نرفتیم بی حوصله و کلافه بودم از خونه زدم بیرون رفتم باغ یکی از بچها آفتاب زده بود و حسابی هوا ملس… بعد احوال پرسی نشستیم بساط مشروبو آورد شروع کردیم خوردن تازه 5_6 تا پیک زده بودم ک گوشیم زنگ خورد یه شماره بود ک سیو نداشتم تو گوشیم سایلنت کردم و جواب ندادم چون حوصله ی کسیو نداشتم گرم صحبت شده بودیم ک دوباره زنگ زد جواب دادم: الو سلام مشتی چرا جواب نمیدی +الو شما؟؟ منم سهراب حالا پسر خالتو نمیشناسی دیگه؟ (سهراب یکی از 5تا پسرخالم بود و نزدیک 2ساله ازدواج کرده و رفته شمال با خانواده زنش زندگی میکنه منم تقریبا سه سال بود ک ندیده بودمش و حتی بخاطر شرایط کاریم عروسیش نرفته بودم… اما از طریق اینستا باهاشون در ارتباط بودم و خانومشم فالو داشتم) +به به آقا سهراب ماشالله هرروز یه خط عوض میکنی نداشتم این خطتو حالت چطوره روبراهی؟ داداش وقت واسه احوال پرسی زیاده با برادر خانومم و زنش اومدیم سر زده بریم خونه مامانم(ینی خالم) اما رفتن کیش و ماهم تصميم گرفتیم بیایم خونه شما تا وقتی برمیگردن البته اگه برنامه ای ندارین و خونه هستین +واقعا خوشحالم کردی چون منم جایی نرفتم و حسابی حالم گرفته بود… کلی خوش میگذرونیم داداش عالیه کجایین بیام دنبالتون؟ خلاصه ک آدرسو گرفتم و بعد 20 دقیقه پیداشون کردم نزدیک بودن بعد بغل و ماچ و احوالپرسی با پسر خالم و برادر خانومش پسر خالم خانومشو معرفی کرد اسمش نیلوفر بود و یه سال از من کوچیکتر(راستی خودمو معرفی نکردم اسمم بردیا و 27 سالمه ساکن شرق تهران) و برادر خانومش اسمش پیام بود و خانومش نازنین سوییچو داد گفت خودت بشین و انقدر مشغول حرف زدن شدیم ک متوجه نشدم کی رسیدیم خونه حتی یادمم رفت ک به مادرم زنگ بزنم بگم مهمون داریم خونمون ویلاییه اما یخورده قدیمیه و کلا دوتا اتاق خواب داره یکیش واسه مامان بابامه و اون یکی هم من اینم بگم من همیشه بساط قلیونم به راهه اما بخاطر حساسیت مامانم تو خرپشت خونه یه موکت انداختم و همونجا میکشم خلاصه بعد شام رفتیم بالا پنج نفری و شروع کردیم پاستور بازی کردن و قلیون کشیدن همون یکی دو ساعت اول حسابی باهاشون گرم شدم مخصوصا نیلوفر همسر سهراب پسرخالم نیلوفر یه دختر معمولی بود ینی اندام خیلی عالیی نداشت اما یه جف چشم داشت ک از نگاه کردن بهش سیر نمی‌شدم چشمای درشت مشکی با موهای مشکی و یه عطر زنونه ی ملایم که واقعا حضورش و نگاه کردن بهش یه آرامش خاصی داشت واسم نزدیک ساعت 10 بود ک زنگ خونه رو زدن رفتم درو وا کردم عموم و زن عموم با دوتا توله سگشون اومده بودن خوش و بش کردیم و اومدن تو ماهم دیگه قلیونو جمع کردیم و رفتیم تو پذیرایی اما من همش چشام قفل بود به چشمای نیلوفر اونم گاهی خیره میشد بهم و چشماش درشت تر میشد میفهمید ک اینجوری نگاه میکنه ضعف میکنم براش یکی دوبار خودمو جمع و جور کردم و شیطونو لعنت کردم اما چشماش راحتم نمیذاشت داشتم کمک میکردم ظرفای میوه رو جمع کنن رفتم تو آشپزخونه ظرفارو از دستم گرفت گفت شما برو بشین ما خانوما انجام میدیم و همون موقع دستاشو گذاشت زیر دستم بعد ظرفارو گرفت راستی بگم که نیلوفر از این تو بغلیا بود زیاد ریز نبود قدش حدودا 165 وزنشم 50 یا 55 خودم 180 وزنمم 85 بعد کلی شلوغ کاری و بگو بخند و همچنین نگاه های طولانی من و نیلو موقع خواب رسید جاهارو پهن کردیم و قرار شد همه ی مردا تو پذیرایی بخوابن و خانوما هم تو اتاق مامان بابامم تو اتاقشون چون نمیتونستن رو زمین بخوابن مادرم مشکل پا درد داره و پدرم دیسک کمر چراغا خاموش شد و سکوت حدودا ساعت 2 ب

sticker.webp0.09 KB

ب گرفتیم و سینه ها و کسشو از لباس مالیدم و اونم به نشانه احترام کیرمو برام میمالید تا ماشین اومد و رفت و منم رفتم پی زندگیم اما از همون لحظه چه توی تلگرام چه توی مهمونی ها و بیرون که همو میدیدم مثل قبل از این جریان های سکسی باهام رفتار میکرد طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و منم از خط قرمزم عبور نکردم و متاسفانه دوباره اون لحظات تکرار نشد ، درسته به اون بی نقصی که انتظار داشتم نبود اما واقعت لذت بخش بود و دلم میخاد دوباره تکرار بشه ، خلاصه ممنونم که وقت گذاشتید و داستانمو خوندید و ببخشید زیاد شد با آرزوی سکسی ترین ها برای شما کاربران گل سایت... نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ایی شما آدمو از خود بی خود میکنه و هیچ کدوم از دخترایی که دیدم به پای شما نمیرسن و از این حرفا و درکمال ناباوری و بدون اینکه خودم بدوم اون شب مخشو زدم ، هفته ی دیگه اش خودش منو دعوت کرد خونه شون که بیا کارت دارم میخام توی جابه جایی میز تلویزیون و کمد و بوفه ها کمکم کنی منم پاشدم و با شیرینی رفتم خونه شون که دیدم اون روز به صورت دیوانه کننده ای آرایش غلیظ و سکسی کرده بود و لباسای خیلی تنگ و کوتاه و البته نازک پوشیده بود و مهم ترین نکته اش این بود که سوتین نبسته بود و نوک سینه هاش کاملا روی اون تی شرت تنگ سیاه رنگش معلوم بود ، برام نسکافه درست کرد و اون روز خیلی عشوه میریخت کلا منم دوباره سگ حشرم زد بالا اما از ترس سیلی بعدی که صورتم رو نوازش نکنه اصلا به خودم نمیاوردم که دیدم خودش رو به روم نشست و شروع کرد صحبت و اینا ۱ لیوان آب هم دستش بود ک میخاست نوش جان کنه اما الکی یا واقعی یهویی پرید لای گلوش و کل آب لیوان و دهنش ریخت رو تی شرتش و کاملا چسبید به ممه هاش حالا دیگه کاملا به وضوح سینه های بلوریش مشخص شده بودن و منم چشم ازشون برنمیداشتم که کیرم آمپر ترکوند و سیخ واستاد که میخاست شلوارمو جر بده که با صدای سانازجون به خودم اومدم که میگفت کجارو نگاه میکنی مثل اینکه خوشت اومده ها منم گفتم آخه مگه میشه آدم اینارو دوست نداشته باشه که دیدم پاشد رفت دوباره خایه کردم و با خودم گفتم ناراحت شده که دیدم رفت در رو قفل کرد و پرده هارو کشید اومد بقلم نشست و پاشو انداخت رو پام بعدش درحالی که تو چشام زل زده بود گفت تو خیلی شیطونیااااا بالاخره منو راضی کردی اما یادت باشه فقط همین یه باره هااا تا منم مزه ی تورو بچشم اما دیگه از این خبرا نیست هااا که من بعد از شنیدن این جمله مثل وحشیا افتادم به جونش و لباشو میخوردم و با دستام سینه هاشو از زیر لباسش میمالیدم و یه کوچولو نیشگون میگرفتم ک حشری شد و شلوارمو درآورد و لباسای خودشم درآورد و اومد نشست جلوی پام که برام ساک بزنه یه ذره به کیرم نگاه کرد بهم گفت اول برو بشورش منم طبق گفت اش رفتم شستم و اومدم دوباره رو کاناپه نشستم و شروع کرد برام ساک زدن و بعد ۳_۴ بار که کیرمو کرد دهنش دیدم داره عوق میزنه ??? خداییش خندم گرفته بود و خب از طرفی معلوم بود زیاد از این کار ها نکرده و ایرادی بهش نبود خلاصه بردمش رو تخت شون و پاهاشو باز کردم بر خلاف اون هیکل و سینه های نازش زیاد کس جالبی نداشت اما چه میشد کرد حشر زده بود بالا و من حاضر بودم اون لحظه حتی خرم بکنم بعدش کیرمو تفی کردم و خاستم بذارم تو کسش که چشمم خورد به لباس دخترش گوشه اتاق بهش گفتم یهو دختره نیاد بگا بریم که گفت نترس به مادربزرگش سپردم بعد از مهدکودک برش داره ببره خونه خودشون منم با خیال راحت شروع کردم فشار دادن کیرم تو کسش که دیدم اصلا نمیره هم اون خشک خشک بود هم من خیلی زود شروع کرده بودیم خلاصه ۵ دقیقه ای لب گرفتیم و بمال بمال کردیم تا خیس شدیم و با خیال راحت کردمش اما چون کمرم پر بود خیلی سریع شاید ۸_۱۰ دقیقه ای آبم اومد و ریختم رو سینه هاش . میخاستم آماده شم برای راند دوم که نذاشت و گفت بسته و من تو کف موندم و خودش سریع پاشد رفت حموم یه دوش گرفت که من در رو باز کردم و با حموم کردنش یه جق مشتی زدم و دیدم سریع لباسشو پوشید و منم به ناچار لباس تنم کردم و بهم گفت که ماشین داری منو تا خونه مادرم برسونی ؟ منم بهش گفتم نه از شانست امروز پیاده اومدم ک با خنده ی طعنه آمیزی بهم گفت پس کلا به غیر کیرت هیچ خاصیتی نداری و خنده کنان زنگ زد آژانس و تا ماشین بیاد دنبالش از هم ل

ترتیب داده بود و … راستش خیلی عجول بودم و همیشه هم تو مخ زنی هام ۲ تا کس لیسی زیر میرفتم و طرف سریع خر میشد و پا میداد با خودم گفتم چرا که نه حتما رو اینم جواب میده ، براش فرستادم راستی امروز خیلی قشنگ شده بودید که نوشت مرسی اما تو که همش سرت تو گوشی بود چجوری فهمیدی امروز قشنگ شده بودم . گفتم ببخشید رفتارم بی ادبانه بود اما راستش با یه نفر چت میکردم که واجب بود باید جوابشو میدادم که نوشت ای شیطون دوست دخترت بود ؟ منم نوشتم حالا دیگه … بعدش شب به خیر و لالا ، یه مدت گذشت هر شب واسه هم پیام و عکس خنده داره و علمی و خلاصه هر کسشعری ک میدیدم برای هم تو پیوی میفرستادیم که کم کم جوک ها سکسی شد منم از خدا خواسته ، یه روز دلو زدم به دریا و یه جوک تمام سکسی از یه کانالی که تمام مطالبش سکسی بود براش فرستادم که بعدا فهمیدم رفته عضو کاناله شده که حدودا ۲۰ دقیقه بعد بهم پیام داد علی یه چیزی ازت بپرسم ؟ گفتم بپرس گفت چرا توی این کاناله عضو هستی منم نوشتم خب جک های قشنگی میذاره که نوشت اما فقط جک نبودااااا مطالب بزرگسال هم توش بود که منم نوشتم پس کاملا رفتی همه رو چک کردی که گفت نبابا فقط میخاستم ببینم تو چه چیزایی میبینی ??? و کم کم از اون شب روی ما به همدیگه باز شد تا اینکه مطالب ارسالی ما به همدیگه به گیف ها و عکس های نیمه سکسی رسید مثل گیف های زن های بدن ساز که اسکات کون میزنن یا عکس های مدل های لاکچری ک بدون سوتین کنار آب عکس میگیرن و … منم پیش خودم فکر کردم که حتما چراغ سبز داده و باید کار رو یکسره کنم تا اینکه خودش گفت دخترش کامپیوترشون رو خراب کرده و من برم درستش کنم و وقتی رفتم خونه شون هیچکسی نبود نه شوهرش که سرکار بود و نه دخترش ک مهدکودک بود منم خیلی سریع رفتم سراغ اصل مطلب و خاستم که سریع بحث رو سکسی کنم و بی افتم روش که هی تفره میرفت و بحث رو عوض میکرد منم که اعصابم خورد شده بود یهویی تو چشاش نگاه کردم و گفتم من واقعا دوست دارم و میخام باهات باشم که گرمی ۴ تا انگشت مبارکش رو روی صورتش احساس کردم و در عین ناباوری بزرگتری کیر زندگیم رو اون لحظه خوردم که خیلی ناز و زیبا خابوند تو گوشم و منو هل داد تا از خونه انداختم بیرون ، خیلی خایه کرده بودم که به ننم چیزی نگه هی بهش پیام میدادم و زنگ میزدم اما جواب نمیداد تا اینکه بعد حدودا ۵ روز دیدم خیلی سنگین جواب پیام هامو داد ازش خاستم به کسی جیزی نگه و منو ببخشه که نوشت به کسی چیزی نمیگم اما تورو نمیبخشم ، از فاز سکس و حشر اومدم بیرون و فقط میخاستم این ناراحتی رو از دلش پاک کنم برای همین گفتم دوباره میخام بیام خونه تون اما اینبار فقط برای معذرت خواهی و رفع کدورت ها که اول قبول نکرد و با هزار اصرار بالاخره راضیش کردم ، اون روز رفتم یه دسته گل بزرگ با گل های رز قرمز براش خریدم و یه شعر قشنگ دادم براش روی یه کاغذ مخصوص خیلی قشنگ نوشتن و چسبوندم روی دسته گل و رفتم خونه شون ، وقتی در رو باز کرد مثل غریبه ها رفتار میکرد اما وقتی گل رو دید دلش نرم شد و کم کم صحب کردیم و چای برام آورد ک مثل قبل عادی شدیم و خودش گفت که منو بخشید منم خیالم راحت شد و برگشتم خونه و دیدم که پیام داده ممنون بابت گل ها منم نوشتم خواهش میکنم ببخشید که برای جبران اشتباهم خیلی کم بود اونم که نرم شده بود نوشت بالاخره انسانه دیگه از سر نیاز گاهی اشتباه میکنه اما از تو توقع نداشتم با این همه دختری ک دور و برت ریخته ، راستش اصلا دیگه تو فاز زدن مخش و اینا نبودم و فقط برای دلگرمیش بی اختیار شروع کردم به استفاده از فنون باستانی کس لیسی که آخه زیب