ru
Feedback
آشفته‌حال بیداربخت

آشفته‌حال بیداربخت

Открыть в Telegram

هیچ‌چیز و همه‌چیز کتاب‌ها: @MahbodBooks آهنگ‌ها: @MahbodPlaylist راه ارتباطی: @TheMahbodBot

Больше
251
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+130 день
Архив постов
فراموش می‌شوی گویی هرگز نبوده‌ای. چون مرگ یک پرنده یا چون کنیسه‌ای متروک از یاد می‌روی. چون عشقی رهگذر چون گلی در دست باد چون گلی در میان برف از یاد می‌روی. فراموش می‌شوی. گویی که هرگز نه تنی بوده و نه اندیشه‌ای فراموش می‌شوی. فراموش می‌شوی. گویی نه بوده تو را خبری یا نه خود بوده تو را اثری فراموش می‌شوی. فراموش می‌شوی گویی هرگز نبوده‌ای. - تکه‌ای از شعر محمود درویش

فراموش می‌شوی گویی هرگز نبوده‌ای. چون مرگ یک پرنده یا چون کنیسه‌ای متروک از یاد می‌روی. چون عشقی رهگذر چون گلی در دست باد چون گلی در میان برف از یاد می‌روی. فراموش می‌شوی. گویی که هرگز نه تنی بوده و نه اندیشه‌ای فراموش می‌شوی. فراموش می‌شوی. گویی نه بوده تو را خبری یا نه خود بوده تو را اثری فراموش می‌شوی. فراموش می‌شوی گویی هرگز نبوده‌ای.

در این میان یکی دروغ می‌گوید. ظنین می‌شوی که نکند تو همانی که عین آب خوردن دروغ می‌گوید و حرف‌های عبث می‌زند و زندگی را چنان بیهوده می‌پندارد که گویی بودن و نبودن هیچ‌چیز پشیزی اهمیت ندارد و همگان ملعبه‌ی دستانش‌اند. اما هر چه که عمیق‌تر می‌شوی بیشتر و بیشتر خاطرت جمع می‌شود که خودت را می‌شناسی، شاید بهتر از هر کس دیگری که به زندگی‌ات قدم گذاشته. علی رغم تمام شرارت‌ها و کج‌کرداری‌هایت دروغ‌گو تو نیستی، هرگز نبوده‌ای. قلتبان‌های دورو آنان‌اند که نقاب خوبان و دلسوزان را بر چهره آویخته‌اند و در نهان گمان می‌برند که چنان زیرک‌اند که هرگز باطنشان فاش نمی‌شود. شاید هزاران بار پیش آمده که هرگز نفهمیده‌ای که چه‌ها در سر داشته‌اند و چه‌ها کرده‌اند. اما فقط یک بار، به طریقی که هرگز فکرش را نمی‌کنند، در می‌یابی و این تویی که می‌شکنی. آرزو می‌کنی که هرگز پی نمی‌بردی که چه‌ها گذشته و خواهد گذشت، اما آبی که ریخته شده را نمی‌توان به ظرف برگرداند و این تویی که می‌مانی با تنهایی‌ها و افکار شوم و تیره و تارت. پنداری نبردی برای زندگی آغاز شده، افکارت یکی یکی به جان هم می‌افتند و کار یک دیگر را می‌سازند. یکی دیگری را محو می‌کند و این پیکار که تنها در مرز‌های ذهن تو خلاصه می‌شود هر ثانیه بیشتر بالا می‌گیرد و از بازی زمان بیرونت می‌کند. گویی که در باتلاقی گیر افتاده‌ای و هر ثانیه بیشتر فرو می‌روی. آن‌قدر در افکار خودت دست و پا می‌زنی که از پا می‌افتی. عاقبت کار می‌بینی که دست و پا زدن سودی ندارد. تسلیم می‌شوی، می‌گذاری که در دریای افکارت غرق شوی. همان هنگام است که آرام می‌گیری و تنها فکرت این است که شاید همه‌ی این‌ها باید اتفاق می‌افتاده و تو تمام این‌ها را از می‌گذراندی تا به این نقطه برسی. #شطحیات / ۱۸ تیر ۱۴۰۵

در این میان یکی دروغ می‌گوید. ظنین می‌شوی که نکند تو همانی که عین آب خوردن دروغ می‌گوید و حرف‌های عبث می‌زند و زندگی را چنان بیهوده می‌پندارد که گویی بودن و نبودن هیچ‌چیز پشیزی اهمیت ندارد و همگان ملعبه‌ی دستانش‌اند. اما هر چه که عمیق‌تر می‌شوی بیشتر و بیشتر خاطرت جمع می‌شود که خودت را می‌شناسی، شاید بهتر از هر کس دیگری که به زندگی‌ات قدم گذاشته. علی رغم تمام شرارت‌ها و کج‌کرداری‌هایت دروغ‌گو تو نیستی، هرگز نبوده‌ای. قلتبان‌های دورو آنان‌اند که نقاب خوبان و دلسوزان را بر چهره آویخته‌اند و در نهان گمان می‌برند که چنان زیرک‌اند که هرگز باطنشان فاش نمی‌شود. شاید هزاران بار پیش آمده که هرگز نفهمیده‌ای که چه‌ها در سر داشته‌اند و چه‌ها کرده‌اند. اما فقط یک بار، به طریقی که هرگز فکرش را نمی‌کنند، در می‌یابی و این تویی که می‌شکنی. آرزو می‌کنی که هرگز پی نمی‌بردی که چه‌ها گذشته و خواهد گذشت، اما آبی که ریخته شده را نمی‌توان به ظرف برگرداند و این تویی که می‌مانی با تنهایی‌ها و افکار شوم و تیره و تارت. پنداری نبردی برای زندگی آغاز شده، افکارت یکی یکی به جان هم می‌افتند و کار یک دیگر را می‌سازند. یکی دیگری را محو می‌کند و این پیکار که تنها در مرز‌های ذهن تو خلاصه می‌شود هر ثانیه بیشتر بالا می‌گیرد و از بازی زمان بیرونت می‌کند. گویی که در باتلاقی گیر افتاده‌ای و هر ثانیه بیشتر فرو می‌روی. آن‌قدر در افکار خودت دست و پا می‌زنی که از پا می‌افتی. عاقبت کار می‌بینی که دست و پا زدن سودی ندارد. تسلیم می‌شوی، می‌گذاری که در دریای افکارت غرق شوی. همان هنگام است که آرام می‌گیری و تنها فکرت این است که شاید همه‌ی این‌ها باید اتفاق می‌افتاده و تو تمام این‌ها را از می‌گذراندی تا به این نقطه برسی. #شطحیات / ۱۸ تیر ۱۴۰۴

ملیت بنده تا پایان جام جهانی
ملیت بنده تا پایان جام جهانی

آرژانتین یه کاری کرد انرژی یه هفته‌ی زندگی‌ کردنم رو به دست آوردم. 🇦🇷🔥

امشب بیش از حد کری خوندم و هم‌زمان ۳ تا شرط از آدم‌های مختلف بردم. کی این کری‌ها بهم برگرده خدا می‌دونه.

فقط منتظرم تا یه موقع آرژانتین حذف شه تا تمام دوست‌های رئالی و پرتغالی و رونالدوفنم مورد عنایت قرارم بدن.

I wanna be in the room where it happens.

چند سال پیش یه استادی داشتم که نمایشنامه‌نویس بود و می‌گفت برای اینکه بتونید بنویسید باید همیشه در حال خوندن باشید. برای ۱ صفحه نوشتن در روز باید ۱۰۰ صفحه بخونید تا مدام با کلمه و متن و لحن سروکار داشته باشید. حالا می‌بینم که واقعاً راست می‌گفته. دو سه ماهیه که هیچ‌چیز نتونستم بخونم و جوهره‌ی کلماتم از ریشه خشک شده. انگاری که هیچ حرفی برای گفتن ندارم و هرچیزی هم که می‌نویسم رو قبلاً بارها و بارها نوشتم و هر روایتم تبدیل به تکرار مکررات شده.

اگر آرژانتین می‌باخت و اینجا حذف می‌شد واقعاً از تماشای فوتبال صرف نظر می‌کردم.

اون از زندگیم این هم از آرژانتین.

عباس نعلبندیان جایی در نمایشنامه‌ی ناگهان از زبان شخصیتش، حسین، می‌نویسد: «من کجای این جهانم، ای دادار مهربانم؟» حسین آن نمایش خدایی دارد و با وجود تمام بالاوپایین‌هایش امیدی دارد که به آن دخیل ببندد و چنگ بزند، حالا هرچه‌قدر هم که مضحک و احمقانه باشد. گاهی دلم می‌خواهد حسین آن نمایش باشم. همان‌قدر نابه‌خرد و درعین‌حال مستأصل. در چرخ روزگار عمیق نشوم و امیدم به آنی باشد که وجودش برایم از وجودم مسلم‌تر است. اما منطق نداشته‌ام با تمام کم‌وکاستی‌اش چنین اجازه‌ای به افکار خویش نمی‌دهد. نمی‌توانم دخیل ببندم به چیزی که نه می‌توان دید و نه شنید. #شطحیات

Moody Moussavi - Nish.mp38.36 MB

تابستون کوتاهه و ما تا می‌تونیم پیش هم می‌مونیم.

Tabestoon Kootahe.m4a5.53 MB

01 Michelle Gurevich - First Six Months of Love.mp310.69 MB

من نتْوانم؟

یکی امروز توییت زده بود: «من واقعاً آدم خلاقی هستم. یعنی نمی‌شه یه روز برای خودم مشکل خلق نکنم.»

درست یادم نمی‌آد ولی یه دفعه ساعدی توی یه مجلسی، جُنگی، چیزی با یه سری از نویسنده‌ها و این‌ها نشسته بود یکی بهش می‌گه آقا تو نمی‌تونی. ساعدی هم با لهجه می‌گه: «من نتْوانم؟» این دو کلمه‌‌ی ساعدی همیشه گوشه‌ی ذهنم بود و هر موقع یه بگایی‌ای چیزی پیش می‌اومد پیش خودم می‌گفتم من نتْوانم؟ ولی آقای ساعدی، من امروز رو واقعاً نتْوانم.