ru
Feedback
"گمشده_در_خیال "

"گمشده_در_خیال "

Открыть в Telegram

ƒαянα∂❤кια شعرهایی که وقت تنهایی به ذهنم تراوش می کنند... حرفهای دلم... از رنجی که می برم... رازهای نهفته در پنهان خانه ی دلم... و هزار و یک حرف و حدیث نگفته... و ترانه های دوست داشتنی... @Gomshode_Dar_Khial 🔘ارتباط بامدیر @Akharin_Jam_Tohi

Больше
519
Подписчики
-324 часа
+17 дней
+230 день
Архив постов
photo content

تاریکی بود و‌ نیایش آرامش بود و‌ نجوا سیاهی و خواهش دلِ تنها و جانِ پر تمنا رو کردم به افق دیدم کوه هم با آن سرفرازی شانه خالی کرده تا با رازِ آغازِ پگاه دنیا را بیارایی با شُکوه زرین فام گیتی را سامان دهی راه گشوده تا گام به گام از میان ظرافت ابر چشم‌ها را ملکوتی کنی صبح ابریشمین من! از پسِ الهامِ کوهستان برون آ دل‌نوازی کن بتاب و گلگون کن مشکی بلند آسمان را تو ، کهنه‌ی سر بسته‌ی حافظه تو ، افسون قدیمی خاطره سروِ نازِ تازه به دورانِ من رسیده کُنجِ حسرتِ این گلِ منتظر آواز سر کن لمسِ مخملینِ پرهای تو شادی شب‌های شیدای من اُنسِ دیرینِ آوای تو جلای آسمان دل رسوای من تو ، رسیده‌ی دست‌چین منی که در نومیدی باغ سرد زمستان امّید بهار را سرمه‌ی دیدگانم کردی بیا و از ناچیزی این پا درختی شربتی شیرین بساز ای هوای شامه نواز ای دلبرانه ، بوسه ساز بیا و بی‌تابیِ ناب تابستان مرا در برهوت خیال سیراب کن تو ، موسیقی دلارام شام مهتابی می‌خوانمت در نسیم دره و کوهستان تو ، پروانه‌ی رنگین روشنایی شمعی می‌نوازمت در لطافت گیسوان تعبیر کن وقارِ رویاهای نیامده را بمان #رضاروشنایی

سنگ را وا کرده و بالِ پرستو بسته اند رود را زنجیر بر پایِ تکاپو بسته اند کس نمیداند چه باغ است اینکه مُرغانش همه سر به زیرِ بال، منقار از هیاهو بسته اند چاره ی ناچارمان، کوبیدنِ مُشت است اگر با کُلونی آهنین، در را از آنرو بسته اند جز شکستن، راهِ دیگر تا رسیدن نیست، نیست آرزو را آینه بر روی زانو بسته‌اند این فرشته، کی قضاوت می تواند بسته چشم؟ دستمالِ تیرگی بر دیده‌ی او بسته‌اند اینکه میبینی پریشان میشوم از هر نسیم دلخوشی هایِ مرا بر تارِ گیسو بسته‌اند بعدِ آن پرپرچه ی رنگین، رها در دستِ باد کودکانِ ساده ی من، دل به گردو بسته‌اند دستِ خالی مثلِ هر شب، خانه برگشتم «غروب»! نانِ ما را گوئیا بر شاخِ آهو بسته‌اند        #جعفردرویشیان«غروب”

photo content

photo content

. هر چه را که زمین می‌اندازم به دستهایم برمی‌گردد هر چه را که پرتاب می‌کنم به سرم و هر که هر که را که فراموش می‌کنم پیش از خودم پشت میز صبحانه نشسته است چیزی از من کم چیزی از من دور نمی‌شود همه چیز را چنان جذب کرده‌ام که خودم دیده نمی‌شوم باید مرا در بستر رودخانه‌ای بخوابانی دستهایم را بگذاری زیر سنگ‌ها تا آب آنقدر از روی تنم عبور کند تا کم کم خودم نمایان شوم حتی می توانی مرا درون آتش بیندازی هر کجا فریادم بلند شد بدان که به خودم رسیده‌ام #زینب_داستانی

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content
+1

photo content

photo content
+1

photo content
+1

photo content

photo content

تاریکی بود و‌ نیایش آرامش بود و‌ نجوا سیاهی و خواهش دلِ تنها و جانِ پر تمنا رو کردم به افق دیدم کوه هم با آن سرفرازی شانه خالی کرده تا با رازِ آغازِ پگاه دنیا را بیارایی با شُکوه زرین فام گیتی را سامان دهی راه گشوده تا گام به گام از میان ظرافت ابر چشم‌ها را ملکوتی کنی صبح ابریشمین من! از پسِ الهامِ کوهستان برون آ دل‌نوازی کن بتاب و گلگون کن مشکی بلند آسمان را تو ، کهنه‌ی سر بسته‌ی حافظه تو ، افسون قدیمی خاطره سروِ نازِ تازه به دورانِ من رسیده کُنجِ حسرتِ این گلِ منتظر آواز سر کن لمسِ مخملینِ پرهای تو شادی شب‌های شیدای من اُنسِ دیرینِ آوای تو جلای آسمان دل رسوای من تو ، رسیده‌ی دست‌چین منی که در نومیدی باغ سرد زمستان امّید بهار را سرمه‌ی دیدگانم کردی بیا و از ناچیزی این پا درختی شربتی شیرین بساز ای هوای شامه نواز ای دلبرانه ، بوسه ساز بیا و بی‌تابیِ ناب تابستان مرا در برهوت خیال سیراب کن تو ، موسیقی دلارام شام مهتابی می‌خوانمت در نسیم دره و کوهستان تو ، پروانه‌ی رنگین روشنایی شمعی می‌نوازمت در لطافت گیسوان تعبیر کن وقارِ رویاهای نیامده را بمان #رضاروشنایی

photo content

photo content