ru
Feedback
اکهارت تله

اکهارت تله

Открыть в Telegram

رقص زندگی ،حضور، مراقبه خودشناسی، تسلیم، مشاهده گری اولین پست کانال https://t.me/eckharttoll/1 کانال دوم. معلم های معنوی @eckharttoll1 ارتباط با ادمین @eckhart12

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала اکهارت تله

Канал اکهارت تله (@eckharttoll) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 12 439 подписчиков, занимая 7 298 место в категории Религия и духовность и 25 815 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 12 439 подписчиков.

Согласно последним данным от 16 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 66, а за последние 24 часа — -1, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 23.48%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает N/A% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 921 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 0 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 124.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как چیز, وقت, هستی, کس, جا.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
رقص زندگی ،حضور، مراقبه خودشناسی، تسلیم، مشاهده گری اولین پست کانال https://t.me/eckharttoll/1 کانال دوم. معلم های معنوی @eckharttoll1 ارتباط با ادمین @eckhart12

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 17 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Религия и духовность.

12 439
Подписчики
-124 часа
+107 дней
+6630 день
Архив постов
یک سوال ☺️😉 چی میشه که در روابط انسانها بحران ایجاد میشود؟ واز کجا این بحران اغاز میشه؟ ممنون که پاسخگو هستید🙏🫶. فکر می‌کنم بحران در رابطه‌ها معمولاً از خودِ اختلاف شروع نمیشه؛ از جایی شروع میشه که آدم‌ها دیگر واقعاً همدیگر را نمی‌بینند 😔 یعنی کم‌کم: تصویرِ ذهنی جایِ انسانِ واقعی را می‌گیرد، انتظار جایِ فهم را، ترس جایِ عشق را، و طلبکاری جایِ ارتباط را. خیلی وقت‌ها هر دو نفر هنوز میگن: «دوستت دارم» اما در عمل بیشتر دنبالِ اینن که: فهمیده شوند، تأیید شوند، کنترل کنند، یا زخمی نشوند. و از آنجا بحران آرام‌آرام شکل می‌گیرد. بعضی بحران‌ها هم از نگفتن شروع می‌شوند 😅 از حرف‌هایی که سال‌ها خورده می‌شوند: ناراحتی، نیاز ، خشم ، ترس ، یا حتی دلتنگی. و بعد یک روز، رابطه زیرِ وزنِ چیزهایی که هیچ‌وقت گفته نشده‌اند ترک می‌خورد. گاهی هم بحران از اینجا شروع می‌شود که آدم‌ها می‌خواهند دیگری را مطابقِ تصویر ذهنیِ خود تغییر دهند، نه اینکه واقعاً او را ببینند. و شاید تلخ‌ترین بخشِ رابطه این باشد که: ما اغلب فکر می‌کنیم مشکل از «رفتار طرف مقابل» است، در حالی که خیلی وقت‌ها بحران از ناتوانیِ ما در دیدن، شنیدن و بودنِ واقعی با یکدیگر آغاز می‌شود 🌱

آرامش دقیقاً از جایی شروع می‌شود که آدم می‌فهمد: قرار نیست همه‌چیز را بداند تا بتواند زندگی کند( زندگی با ناشناخته ، سوپرایز شدن ) بعضی تصمیم‌ها را فقط باید با تمامِ ترس، نقص و ندانستنِ موجود برداشت. نه چون مطمئنیم، بلکه چون دیگر نمی‌خواهیم تمام زندگی را در انتظارِ مطمئن شدن بگذرانیم اعتماد به عمل غوغا میکند وقتی آدمی به عمل خودش اعتماد می‌کنه، کم‌کم از فلجِ ذهنی و دل‌دل کردن بیرون میاد. حتی اگر بعداً بفهمه می‌شد جور دیگه‌ای هم عمل کرد. و موضوع طلب هم خیلی عمیقه… شکر وجودتون ✨️

آدمی فکر می‌کند دردِ اصلی‌اش «انتخاب کردن» است، اما بعد از مدتی می‌فهمد چیزی که بیشتر از همه تحلیلش برده، خودِ بلاتکلیفی بوده… چون ذهن انسان برای مدت کوتاه می‌تواند بین چند مسیر معلق بماند، اما وقتی این حالت طولانی می‌شود، انگار بخشی از انرژیِ روانی دائم در حال مصرف شدن است. مثل موبایلی که حتی وقتی ازش استفاده نمی‌کنی، ده‌ها برنامه در پس‌زمینه باز مانده‌اند و آرام‌آرام باتری را خالی می‌کنند. برای همین آدم‌هایی که مدت‌ها در وضعیتِ «نمی‌دانم چه کنم» هستند، بعضی وقت‌ها بدون اینکه کار سختی کرده باشند، عمیقاً خسته‌اند. مثلاً: کسی سال‌ها در یک رابطه مانده، نه می‌تواند با دلِ آرام ادامه دهد، نه جرئتِ تمام کردنش را دارد. هر روز ذهنش بین شاید درست شود و شاید باید بروم رفت‌وآمد می‌کند.حالا میپذیرم واقعیت الان را ، بیرون شاید زندگی عادی به نظر برسد، اما درونش مدام در حال جنگ است. یا کسی که مهاجرت کرده… نه کاملاً به کشور جدید تعلق پیدا کرده، نه دیگر آدمِ سابقِ کشور قبلی است. بین دو هویت معلق مانده. حتی خوشی‌ها هم کامل خوشحالَش نمی‌کنند، چون بخشی از ذهنش هنوز درگیر این سؤال است: «واقعاً جای درستی آمده‌ام؟» یا آدمی که کاری را ادامه می‌دهد که دیگر دوستش ندارد، اما از شروع دوباره می‌ترسد. هر روز صبح فقط کار نمی‌کند؛ همزمان دارد با ترسِ آینده، قضاوت دیگران، نگرانی مالی و حسِ عقب‌افتادن هم می‌جنگد. این فرسودگی آرام‌آرام خودش را نشان می‌دهد: بی‌حوصلگی گریه‌های ناگهانی خستگیِ بی‌دلیل نداشتن اشتیاق یا حتی حسِ بی‌معنا شدنِ چیزهایی که قبلاً مهم بودند. و عجیب اینجاست که ذهن معمولاً خیال می‌کند: «اگر هنوز تصمیم نگیرم، شاید کمتر آسیب ببینم…» در حالی که گاهی نرفتن به سمتِ هیچ مسیر مشخصی، آدم را بیشتر از خودِ شکست خسته می‌کند. خیلی وقت‌ها آدم دنبال «انتخابِ بدون درد» می‌گردد، اما زندگی معمولاً چنین گزینه‌ای ندارد. بیشترِ انتخاب‌های واقعی، همراهِ از دست دادن‌اند. وقتی یک مسیر را انتخاب می‌کنی، همزمان داری از ده‌ها امکانِ دیگر خداحافظی می‌کنی. و این خداحافظی همیشه غم دارد. برای همین «یکدل شدن» همیشه حسِ پیروزی نمی‌دهد. گاهی فقط یعنی: دیگر نمی‌خواهم تمام عمرم را وسطِ در بایستم. مثل کسی که مدت‌ها کنار استخر ایستاده، آب سرد است، می‌ترسد، هزار بار شرایط را بررسی کرده… اما بالاخره می‌فهمد که این ایستادنِ طولانی، از خودِ پریدن خسته‌کننده‌تر شده. شاید بعد از پریدن هم آب هنوز سرد باشد، اما دست‌کم آن کشمکشِ پایان‌ناپذیر تمام می‌شود. و بخشی از آرامشِ واقعی، نه در مطمئن بودن، بلکه در پایان دادن به این جنگِ دائمیِ درون باشد جنگِ دائمی درونی ....🤨🤔

بسیاری از انسان‌ها تصور می‌کنند زندگی باید هدفی مشخص، معنایی قطعی یا مقصدی نهایی داشته باشد؛ اما شاید خودِ این جست‌وجوی دائمی برای «شدن» باعث دور شدن از زندگی واقعی شود. ذهن همیشه می‌خواهد به چیزی برسد: موفق‌تر، آرام‌تر، کامل‌تر یا مهم‌تر شود. و همین میلِ همیشگی به تبدیل شدن، نوعی نارضایتی پنهان ایجاد می‌کند؛ گویی اکنون کافی نیست. شاید زندگی بیشتر از آنکه «هدف» باشد، یک جریان زنده برای مشاهده کردن باشد. زیستن، پیش از هر تعریفی، در لحظه اتفاق می‌افتد؛ در دیدن، احساس کردن، شنیدن و آگاه بودن. اما ذهن انسان معمولاً به جای مشاهده‌ی مستقیم زندگی، مدام در حال ساختن داستان درباره‌ی خودش است. به همین دلیل بسیاری از افراد وقتی از دردها، غم‌ها یا آرزوهایشان صحبت می‌کنند، در واقع احساس واقعی خود را بیان نمی‌کنند؛ بلکه فقط وقایع زندگی‌شان را تعریف می‌کنند. آن‌ها ساعت‌ها از اتفاقات بیرونی حرف می‌زنند، اما شاید هرگز مستقیماً با ترس، تنهایی، خشم یا وابستگی درون خود روبه‌رو نشده باشند. وقتی انسان خود را درست نمی‌شناسد، طبیعی است که از دیگران قضاوت‌ها، انرژی‌ها و راهنمایی‌های نادرست دریافت کند؛ زیرا دیگران معمولاً به «روایت ذهنی» واکنش نشان می‌دهند، نه به حقیقت درونی انسان. گاهی سکوت، صادقانه‌تر از توضیح دادن است. نه به خاطر ترس از قضاوت یا چشم‌زخم، بلکه چون انسان دیگر نیازی ندارد مدام تصویری از خودش به دنیا ارائه دهد. در این حالت، نوعی سادگی و آرامش به وجود می‌آید؛ جایی که فرد نه در حال پنهان کردن خود است و نه در حال نمایش دادن خود. شاید آزادی واقعی زمانی آغاز می‌شود که انسان بدون فرار، بدون تفسیر و بدون تلاش برای تبدیل شدن به چیزی دیگر، فقط بتواند خودش و زندگی را همان‌گونه که هستند مشاهده کند.

«اکهارت تله » 🆔 شناسه: https://ble.ir/eckharttoll

گاهی رنج، درِ ورودیِ بیداری‌ست. انگار زندگی اول ما را می‌شکند، بعد آرام‌آرام از لابه‌لای ترک‌ها، نور خودش را نشان می‌دهد. و شاید به همین خاطر است که بعضی آدم‌ها بعد از درد، مهربان‌تر می‌شوند؛ عمیق‌تر نگاه می‌کنند؛ کمتر قضاوت می‌کنند. چون چیزی را لمس کرده‌اند که فقط با فکر فهمیده نمی‌شود، باید زیسته شود. زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل ذهن پیش برود. او بارها درباره این حرف می‌زند که انسان وقتی خسته می‌شود از جنگیدن با لحظه، تازه شروع می‌کند به دیدن. دیدنِ همین اکنون؛ همین نفس؛ همین آدم‌هایی که وارد زندگی‌اش می‌شوند. و چقدر عجیب است که هر رابطه، مثل یک آینه است. بعضی‌ها زخمی را در ما بیدار می‌کنند، بعضی‌ها عشقی فراموش‌شده را، بعضی‌ها ترس را، بعضی‌ها کودک درون را. ما فکر می‌کنیم داریم دیگری را می‌بینیم، اما در حقیقت بخشی از خودمان را ملاقات می‌کنیم. آدم‌ها فقط “اتفاقی” وارد زندگی ما نمی‌شوند. هرکدام حامل پیامی هستند؛ یکی می‌آید تا به تو صبر را یاد بدهد، یکی مرز گذاشتن را، یکی رها کردن را، و یکی یادآوری می‌کند که هنوز قلبت توان عشق‌ورزیدن دارد. و شاید زیباترین لحظه وقتی‌ست که می‌فهمی حتی دردناک‌ترین رابطه‌ها هم دشمن تو نبودند. آن‌ها بخش‌هایی از تاریکیِ نادیده‌ی تو را به سطح آوردند تا دیده شوند. تا دیگر از خودت فرار نکنی. در این نگاه، “دیگری” کم‌کم محو می‌شود. مرز بین من و تو نرم‌تر می‌شود. می‌بینی که همه، به شکلی، در حال حمل رنجی پنهان‌اند؛ همه دنبال عشق‌اند، دنبال دیده‌شدن، دنبال آرامش. و ناگهان دل انسان نرم می‌شود. شاید آگاهی واقعی همین باشد: اینکه وسط بی‌ثباتیِ زندگی، وسط رفتن‌ها و تغییرها، هنوز بتوانی زیبایی را ببینی. بتوانی بگویی: «بله… حتی این درد هم بخشی از رقص زندگی‌ست.» و چه آرامشی دارد وقتی دیگر لازم نیست زندگی را کنترل کنی. فقط لمسش می‌کنی. همان‌طور که هست. با تمام تلخی‌ها، اشک‌ها، عشق‌ها، دلتنگی‌ها و دیدارها. شاید در نهایت، تمام این مسیر، بازگشت به خود باشد. اما نه آن “خودِ ذهنی” که مدام تعریفش کرده‌ای؛ بلکه آن حضورِ خاموش و زنده‌ای که همیشه اینجا بوده… پشت تمام داستان‌ها. #نگاه_دوست 😊

هیچ انسانی نباید اینقدر غم و تنهایی به دوش بکشه، اینو کامل درک می‌کنم و برات متأسفم. ولی باید خیلی رک و پوست‌کنده بهت بگم: من نمی‌تونم بیام درمان درد دلت، دلشکستگی‌های قدیمی‌ت، تنهایی شب‌هات و زخم‌هایی که از گذشته مونده. این بار واقعاً خیلی سنگینه برای من. نه ظرفیتش رو دارم، نه انرژی‌ش رو، نه حتی تمایلش رو. چون درد و تنهایی واقعی‌ت رو هیچ‌کس از بیرون نمی‌تونه برای همیشه پر کنه. این خالی بودن، این فقدان، دعوتیه که خودت باهاش روبه‌رو بشی و باهاش دوست بشی. اگه من بیام و سعی کنم نجاتت بدم، فقط درد رو به تأخیر می‌ندازم و در نهایت تو آسیب می‌بینی وقتی درد درونی با وابستگی به دیگری گره می‌خوره، قوی‌تر می‌شه، نه ضعیف‌تر. وابستگی عاطفی و جستجوی کامل شدن از طریق یکی دیگه، بزرگ‌ترین توهمه. من نمی‌خوام نقش نجات‌دهنده رو بازی کنم، چون این کار نه به تو کمک واقعی می‌کنه، نه به من آزادی می‌ده. تو خودت اون پتانسیل رو داری که با آگاهی، پذیرش کامل و حضور در لحظه، با تنهایی‌ت آشتی کنی به جای اینکه ازش فرار کنی. زخم‌ها وقتی شفا پیدا می‌کنن که کاملاً دیده بشن، بدون اینکه بخوای فوری یکی بیاد و درستشون کنه. من فقط می‌تونم یه دوست معمولی باشم، بیشتر از این نه. امیدوارم این حرف‌ها رو از روی محبت بشنوی، نه رد شدن. تو لیاقت این رو داری که خودت به آرامش درونی برسی، نه اینکه دنبال پر کردن خالی‌هات با یکی دیگه باشی. #نگاه_دوست

#کاش #کاشکی وقتی می‌گی «کاش»، در واقع از این لحظه جدا میشی و میری به: گذشته‌ای که دیگه وجود نداره یا آینده‌ای که هنوز نیومده و در هر دو حالت، یک «مقاومت» نسبت به واقعیتِ الان شکل می‌گیره. یعنی: «این چیزی که هست، کافی نیست… باید جور دیگه‌ای می‌بود.» «کاش» معمولاً سه تا حالت داره: حسرتِ گذشته (کاش اون‌طور می‌شد…) ترس یا آرزوی آینده (کاش بشه…) نپذیرفتنِ حال (این کافی نیست) اما نکته مهم اینجاست: در لحظه‌ای که «کاش» میاد، تو دیگه با زندگیِ واقعی در تماس نیستی؛ با یک تصویر ذهنی در تماسی. این به این معنی نیست که «کاش» بده یا نباید بیاد. خودِ این کلمه هم یک احساسه… یک موج درونی. فرقش اینجاست: یا در «کاش» گم میشی و تبدیل به ناراحتی و کمبود میشه یا متوجهش میشی و می‌بینی که فقط یک فکره که اومده و میره وقتی فقط ببینیش، بدون اینکه دنبالش بری، یه اتفاق جالب می‌افته: یه فاصله‌ای ایجاد میشه بین «تو» و اون حسرت. و اونجا، یک آرامش عمیق‌تری هست که وابسته به «اگرها» و «کاش‌ها» نیست. «کاش» یعنی ذهن می‌خواد زندگی رو عوض کنه، اما آرامش وقتی میاد که برای یک لحظه، همون چیزی که هست رو بدون شرط بپذیری حتی اگر کامل و ایده‌آل نباشه. 😍😍😍😍

اون لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری تغییر کنی، بدنت و ذهنت شروع به لرزیدن می‌کنند. ترس می‌آید، مقاومت بالا می‌گیرد، نه چون این تغییر اشتباه است، بلکه چون کاملاً ناآشنا و غریبه است. ذهن قدیمی‌ات فریاد می‌زند: «نمی‌تونی!» «قبلاً هم امتحان کردی و نشد» «برگرد به همون نسخهٔ امن و آشنا» «این راه خیلی سخته، تو آماده نیستی» اما حقیقت عمیق‌تر این است: اون صداهای بلند و پر سر و صدا، صدای عادت‌ها، ترس‌ها و الگوهای تکراری گذشته‌ات هستند... نه صدای واقعی آگاهی و وجود درونت. تغییر، در واقع مرگ نسخه‌ای از توست که دیگر به کارت نمی‌آید. مرگی که لازم است تا فضای تازه‌ای برای تولد «تو»ی جدید باز شود. و اگر بتوانی فقط چند لحظه در این ناآرامی، در این فضای نامطمئن و مبهم بمانی، بدون اینکه فرار کنی یا به الگوهای قدیمی برگردی، یه «تو»ی کاملاً جدید، قدرتمندتر و آزادتر متولد خواهد شد. تغییر سخت نیست؛ ترس از ناشناخته بودنش سخت است. وقتی این ترس را بپذیری و از آن عبور کنی، می‌بینی که همه چیز از همان لحظه آغاز شده بود.

اميد انسانها با اميد زندگي مي کنند. با اميد ميخوابن، با اميد بيدار ميشن، با اميد حرکت مي کنند ولي هيچ موقع به خودشون توجه نکردند شايد همين اميده که بهشون اجازه زندگي کردن نمي ده، وعده يک روز خوب چرا انسان به اميد نياز داره؟ آيا انسان با اميد در حال فريب دادن خودشه، براي تحمل مصائب زندگی اين نيازمند يک صداقت درونيه. انسان داره از واقعيت و آنچه که هست فرار مي کنه به اميد يک روز بهتر و انسان در زمان حال فقط منتظره با دنيايي از استرس و آشفتگي و نگراني براي به تحقق رسيدن اميدهاش. زندگي رو نمي پذيره چون فکر مي کنه زندگي يجاي ديگه اس،چیزی دیگه اس؟ از يک جاي ديگه بايد شروع بشه ؟ انسان عاجزه و عجز اون عدم پذيرش واقعيت زندگيه. اميد اون نوعي توهم زيباست يعني فرد با يک توهم زيبا داره زندگي مي کنه و اسمشو گذاشته اميد. حالا اگه اين توهم زيبا رو بزاره کنار قابليت زندگي نداره . ميگه با چي زندگي کنم؟ دقيقا مشکل انسان اينه. انسان بدون توهم انگار قادر نيست احساس بودن بکنه. وقتي بهش ميگي اين اميدي که تو دنبالشي توهمه قبول نمي کنه. من با اين مي خوابم، با اين بيدار ميشم. فرد به شکلي به توهم خودش معتاد شده. ميل به زندگي نداره چون با تصويري ذهني اميدوار شده. بايد چيزي جلوش باشه که اونو کشون کشون وارد زندگي کنه. دچار نوعي خود ارضايي ذهني شده. توهم يک روز خوب . واسه همينه که آينده واسش مهم شده و مدام تو آينده داره زندگي مي کنه. اگه مي خوايد آزاد بشيد از شر اميدي که ريشه در توهم و آينده داره خلاص بشيد . وقتي تو لحظه زندگي کنيد اميد حقيقي از دل واقعيت شما رو پرورش ميده

سال نو،فرصتی تازه نیست… بلکه یادآوریِ بازگشت به «لحظه‌ی اکنون» است. در این آغاز نو ، آرزو می‌کنم ذهن‌ات آرام‌تر ، قلب‌ات آگاه‌تر و حضورت در هر لحظه، عمیق‌تر شود… بگذار گذشته رها شود و آینده، بدون اضطراب بیاید؛ چرا که زندگی، فقط همین «اکنون» است. سال نو مبارک 🌿 سرشار از سکوت، حضور و نور درون ✨

وطنم💔 @eckharttoll

بیداری بالاترین اولویت در زندگی #اکهارت_تله @eckharttoll

انرژی‌ای که از شما نشت می‌کند فرسایش نامرئیِ میدان شخصی اکثر آدم‌ها دنبال «افزایش انرژی» هستند؛مدیتیشن، سنگ، عدد، تغذیه، تکنیک. اما تقریباً هیچ‌کس دربارهٔ «نشت انرژی» حرف نمی‌زند. انرژی همیشه کم نمی‌شود؛ بلکه از سوراخ‌های نامرئی بیرون می‌رود. اولین نشتی: توضیح دادنِ بیش از حد. وقتی مدام احساس می‌کنی باید خودتان را روشن کنید، توجیه کنید، اثبات کنید — در واقع دارید میدان شخصی‌تان را می‌شکافید. هر توضیح اضافی یعنی انتقال بخشی از نیروی درونی به جایی که لزوماً ظرفیت دریافتش را ندارد. دومین نشتی: گفت‌وگوی ذهنیِ تکراری. بازبینی مکالمه‌ها، ساختن سناریوهای فرضی، تمرین بحث‌هایی که شاید هرگز رخ ندهند. ذهن در حال مصرف انرژی واقعی است؛ بدن تفاوتی میان خیال و واقعیت نمی‌گذارد. سیستم عصبی درگیر می‌شود، بدون اینکه اتفاقی در بیرون افتاده باشد. سومین نشتی: واکنش فوری. هر بار که بدون مکث پاسخ می‌دهید، بخشی از اختیار میدان‌تان را واگذار می‌کنید. مکث کوتاه پیش از واکنش، مثل بستن دریچه‌ای است که جلوی خروج انرژی را می‌گیرد. چهارمین نشتی: حضور دائمی در میدان‌های هیجانی دیگران. وقتی بی‌وقفه در اخبار، در بحث‌ها، در بحران‌های جمعی غوطه‌ور می‌شوی، میدان عصبی‌تان مرز خود را از دست می‌دهد. مرز، اولین شرط حفظ انرژی است. انسانی که مرز ندارد، مخزن ندارد. و انسانی که مخزن ندارد، نمی‌تواند عمق بسازد. قدرت واقعی از افزایش نمی‌آید؛ از جلوگیری از نشت می‌آید . #موش تا انبار ما حفره زدست و از فنش انبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر #موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن @eckharttoll

وجودم ساکت ساکت ، درونم حُکم‌ آتش‌ بس میان این همه آشوب،جهانم خوب و آرامست نَه راهِ پشت سر خواهم،نَه شوقِ پیش رو دارم همان حالم که زندانی، برون می‌آید از محبس رها ،آرام، معمولی، بدون ایده های خاص به دور از کُلِ آدمها، فقط هستم‌ همین و بس نه ترسی در دلم دارم، نه فکری در سرم دارم هنوز چیزی نمی دانم، شبیه کودکی نورس رها چون قایقی، بی سرنشین و بی سرانجامم نه میل ساحلی دارم، نه از امواج دلواپس به قدری ساکتم انگار ، نبودم از همان اول و اینگونه نبودن را، چگونه گفت با هر کس؟؟ #هیچ_کس

‌ آهسته زندگی کن... بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست را پر کند... بگذار خیابان را نه برای رسیدن، که برای دیدن قدم بزنی... زندگی در شتاب، فقط عبور است اما زندگی در آهستگی، تجربه کردن است. وقتی آهسته می‌روی، صداها واضح‌تر می‌شوند، رنگ‌ها پررنگ‌تر و لحظه‌ها واقعی‌تر. گاهی آهسته زندگی کردن نوعی شجاعت است. شجاعتِ بیرون آمدن از مسابقه‌ی بی‌پایان "بیشتر داشتن و سریع‌تر رسیدن" و انتخابِ راهی که آرامش، وضوح و حال خوب را برایت بیشتر به ارمغان می آورد آرامش در شتاب پیدا نمی‌شود. آرامش درست همان‌جا منتظر توست که مکثی کوتاه می کنی، به آرامی قدم برمی‌داری و لحظاتت را آهسته می‌گذرانی. آهستگی را تمرین کن. آهسته غذا خوردن، آهسته حرف زدن، اهسته راه رفتن، و آنگاه،آهسته آهسته به خودت نزدیکتر خواهی شد.

آزادی را به کسی نمی دهند؛ آزادی چیزی است که وقتی به جست وجویش نروید پا به عرصه حیات می گذارد. تنها وقتی هستی می یابد که بدانید محبوس شده اید، که شخصأ و کاملا حالت شرطی بودن را بشناسید، وقتی بدانید که چگونه در چنگ اجتماع، فرهنگ، سنت و در چنگ آن چه به شما گفته اند افتاده اید. آزادی یعنی نظم؛ آزادی هیچ گاه بی نظمی نیست و انسان باید از آزادی کامل، چه درونی و چه برونی برخوردار باشد. بدون آزادی، صراحت وجود ندارد، نمی توان عاشق بود، بدون آزادی به حقیقت نمی توان دست یافت، نمی توان از محدوده ذهن فراتر رفت. باید آزادی داشت و باید آزادی را با تمام وجود طالب شد. وقتی این گونه طالب آزادی شویم شخصا به ماهیت نظم پی می بریم؛ نظمی که پیروی از الگو و طرح نیست، نظمی که حاصل عادت نمی باشد. لطفا به همه این حرف ها گوش کنید؛ فقط گوش کنید بدون آن که بپذیرید یا رد کنید. بدون آزادی فقط بی نظمی وجود دارد و بس بی نظمی در درون اجتماع، هرگز اخلاق به حساب نمی آید. اجتماع، به صورتی که هست در بی نظمی رشد و نمو می کند، مراقب باشیدا ببینید چه طور هرکس با دیگری رقابت می کند، چه طور هرکس به دیگری حسادت می ورزد، چگونه هر کس به فکر  امنیت خود است، هرکس به فکر قدرت طلبی، مقام و اعتبار برای خود و خانواده خویش است و آن وقت انسان در میان این کشمکش و تعارض برای خود به نوعی اخلاق خاص رسیده است - اخلاق تطابق با بی نظمی - این اخلاق تقوا نام دارد و قابل احترام به شمار می رود. اما این اخلاق، این اخلاق اجتماع، به هیچ وجه اخلاق نیست چیزی است غیراخلاقی که الگوی اجتماع، فرهنگ آن، تعلیم و تربیت و حکومتش وجود آورده است. اگر قدری توجه کنید می بینید که چگونه آدم ها وحشت زده شده اند، چگونه هرکس به فکر امنیت خویش است، هرکس می خواهد خود را به کمال برساند (با وجود این، هرگز سعی نمی کند دریابد آیا چیزی به نام کمال وجود دارد یا خیر)، هرکس می خواهد به نوک کوهی که نامش توفيق است برسد. ما باید برای ایجاد نظم، آزادی داشته باشیم؛ زیرا جامعه، به صورتی که هست، کاملا بی نظم است و از این گذشته مادر درون خود هم نظمی نمی بینیم. ما باید نظم ایجاد کنیم، نه نظم دولتی ، نه نظم قانون، نه نظم در حال از هم گسیختن اجتماع، بلکه نظمی که حاصل آگاهی و درک انسان از بی نظمی درونی و بیرونی است. بدون نظم هیچ تقوایی وجود ندارد. تنها همان چیز كذایی وحشتناک وجود دارد که اسمش محترم بودن است. کریشنامورتی 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

یاد شب یلدا: سفری به عمق سکوت و نور شب یلدا طولانی‌ ترین شب سال بیش از یک پدیده طبیعی نمادی است از سکوت تاریکی و فرصت بازگشت به درون این شب یادآور می‌ شود که تاریکی نه پایان است و نه دشمن بلکه معلمی است که ما را به سوی روشنایی حقیقی هدایت می‌ کند. وقتی جهان در سکوت فرو می‌ رود ما می‌ توانیم در دل خود نوری را ببینیم که همواره حاضر بوده و تنها منتظر لحظه تأمل است تا شکوفا شود. تاریکی شب یلدا فرصتی است برای دیدن حقیقت وجود همان حقیقتی که فراتر از روزمرگی‌ ها اضطراب‌ ها و نگرانی‌ هاست در سکوت این شب می‌ توانیم ضعف‌ ها و ترس‌ های درونی را مشاهده کنیم و با پذیرش آن‌ها چراغ آگاهی را در دل روشن سازیم هر تاریکی حامل نوری است که تنها کسانی آن را می‌ یابند که شجاعت سکوت و نگاه به درون را داشته باشند. شب یلدا یادآور چرخه هستی و گذر زمان است همان‌ طور که شب‌ ها بلند و روزها کوتاه می‌ شوند زندگی نیز مجموعه‌ای از تاریکی و روشنایی اندوه و شادی انتظار و تحقق است هر تاریکی پیش‌ درآمدی است برای تجربه روشنایی عمیق‌ تر و درک ارزش واقعی نور و حضور هر زمستان نوید بهاری تازه را در دل دارد و هر شب طولانی فرصتی است برای رشد و شکوفایی درونی. این شب به ما می‌ آموزد که صبر و انتظار بخشی از مسیر خودشناسی است هر چه تاریکی طولانی‌ تر فرصت تأمل و آگاهی عمیق‌ تر و هرچه سکوت عمیق‌ تر شناخت حقیقت و روشنایی درونی بیشتر است. تاریکی و روشنایی در هم تنیده‌ اند و تنها درک این تنیدگی است که معنای حقیقی زندگی را آشکار می‌ سازد حتی در سردترین و طولانی‌ ترین شب‌ ها نور درون حاضر است و هر تاریکی پیش‌درآمدی برای کشف زیبایی و حقیقت هستی است. پیام عرفانی شب یلدا تاریکی نه دشمن است نه تهدید بلکه معلمی است که صبر سکوت امید و آگاهی را به ما می‌آموزد هر شب طولانی فرصتی است برای بازگشت به درون مشاهده نور پنهان و آماده شدن برای طلوعی تازه و شکوفایی که زندگی در دل خود دارد تاریکی و روشنایی در هم تنیده‌ اند و تنها با پذیرش و آگاهی می‌ توان معنای واقعی هستی را تجربه کرد امیدوارم این شب طولانی پر از شادی، نور و لحظاتی دلنشین در کنار خانواده‌های عزیزتان باشد. #نگاه_دوست

👌تا حدِّ ممکن ٭به تمامی لمس کن، ٭بو کن، ٭بچش، ٭ببین، ٭بشنو. باید این زبان را یاد بگیری، زیرا جامعه تو را گول زده است، تو را وادارکرده که آن را فراموش کنی. هر نوزاد با حواسی زیبا به دنیا می‌آید. کودکی را تماشا کن: وقتی به چیزی نگاه می‌کند، تماماً جذب دیدن است. وقتی با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند، تماماً جذب بازی است. وقتی که نگاه می‌کند، فقط چشم‌هایش است. به چشمان یک کودک نگاه کن. وقتی به چیزی گوش می‌دهد، تماماً گوش است. وقتی چیزی را می‌خورد، فقط در زبانش وجود دارد: فقط حسِ چشایی می‌گردد. تماشا کن که سیبی را که می‌خورد: با چه تمامیتّی، با چه انرژی عظیمی سیب را گاز می‌زند! چه لذتی می‌برد؛ تماشا کن که وقتی در باغ به دنبال پروانه‌ای می‌دود.... چنان مجذوب این کار است که حتی اگر خداوند هم در دسترس می‌بود، او چنان نمی‌دوید. ٭چه حالتِ مراقبه‌گون و عظیمی - و بدون ٭هیچ‌گونه تلاش. کودکی را مشاهده کن که در ساحل گوش ماهی جمع می‌کند؛ گویی که الماس‌ جمع‌آوری می‌کند. وقتی که حس‌ها زنده باشند، همه چیز با ارزش است. وقتی که حواس زنده باشند، همه چیز روشن است. *همین کودک* بعدها در زندگی، به واقعیت طوری نگاه می‌کند که گویی در پشت یک شیشه‌ی تیره پنهان شده است. دود و غبار بسیاری روی این شیشه نشسته، و تو در پشت آن پنهان شده‌ای و از آنجا نگاه می‌کنی. به همین دلیل، همه چیز تیره و گنگ به نظر می‌رسد: به درخت نگاه می‌کنی، و آن درخت تیره به نظر می‌رسد؛ زیرا حواس تو تیره شده‌اند. ترانه‌ای را می‌شنوی، ولی چیز مخصوصی در آن نیست، زیرا گوش‌های تو منگ شده‌اند. می‌توانی به یک بودا گوش بدهی و قادر نخواهی بود که او را تحسین کنی، زیرا که هوشمندی تو خرفت شده است. ٭این زبان از دست رفته‌ات را طلب کن.٭ هرگاه که وقت داری، بیشتر در حس‌هایت باش. وقتی خوراک می‌خوری، فقط نخور. سعی کن که بار دیگر زبان از یادرفته‌ی چشایی را بیاموزی. نان را لمس کن، بافت آن را احساس کن. با چشمان باز احساس کن؛ با چشمان بسته احساس کن. وقتی که آن را می‌جوی، بجو ـ *خداوند را می‌جوی. این را به یاد داشته باش. خوب نجویدن خوراک و خوب ٭مزه نکردن خداوند یک بی‌حرمتی است. بگذار که یک نیایش باشد و آنگاه احساس می‌کنی که معرفتی جدید در تو طلوع کرده است

. رمان «رهایی روی نقطه صفر» اثر فرجود جلوه📚 . موضوع کلی: مسیر رهاییِ زن‌و مردی بعد از دوره بی‌خانمانی، در تلاش برای عبور از گره‌های درونیِ خود پس از فراز و فرود و شکستها، که با مرورِ آموزه‌های یک پیرِ کولیِ شمس‌گونه‌ که در قید حیات نیست، در پی رسیدن به راز نقطه صفر، طی مسیر میکنند. بخشی از کتاب: قانونِ هستی بدون لبه‌ست.. تو هم دایره باش و بچرخ، وگرنه لبه‌هات در مسیر زندگی، مدام به درودیوار می‌‌‌گیره، تکه‌تکه ازت کنده می‌‌‌شه! و این، بارها و بارها تکرار می‌‌‌شه؛ درد می‌‌‌کِشی و انرژی زیادی از دست میدی. هر وسواسی یجور لبه‌ست، هر تعصب و گیری که به خودت و دیگران داری, گیر نکن.. مثل چرخ، دایره‌وار، فقط بچرخ و رد شو.. دایره باش و بچرخ رمان رهایی روی نقطه صفر . . سفارش از طریق تلگرام   @Artstone11 . ✅ کتاب+ارسال پستی به تمام نقاط کشور ۳۸۹ ت ✅ امکان تهیه کتاب «رهایی روی موج آگاهی» از این نویسنده از طریق لینک بالا ✅  برای علاقمندانِ خارج از کشور. لینک تهیهٔ نسخه الکترونیکی«رهایی روی نقطه صفر» از گوگل بوک https://b2n.ir/n68491 . اطلاعات بیشتر در صفحه اینستاگرام instagram.com/sound_of_stones