.....کلبه شعر.....
Открыть в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Больше740
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1030 дней
Архив постов
....برون ڪردے مرا از دل چو دل با دیگرے دارے
ڪجا یادآورے از من؟ ڪه از من بهتری داری
#اوحــدے
.....خوابم آشفت و، سرِخفته به دامان آمد
خواب دیدم که خیال تو ،به مهمان آمد
گوئی از نقد شبابم ،به شب قدر و برات
گنجی از نو، به سراغ دل ویران آمد
ماه درویش نواز، از پس قرنی بازم
مردمی کرد و، بر این روزن زندان آمد
دل همه کوکبه سازی و، شب افروزی شد
تا به چشمم همه آفاق ،چراغان آمد
یاد ایام جوانی، جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و ،نسیان آمد...
#شهریار
....گفتی سپیده دم چه دل انگیز و دلرباست
گفتم تبسمِ تو بسی دلرباتر است!
گفتی نسیم، روح نواز است و جان فزا
گفتم که بوی موی تواَم جانفزاتر است
گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح
گفتم که چهرهٔ تو از آن دلگشاتر است
گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟
گفتم جمالِ دوست، بسی با صفاتر است
گفتی که لاله گرچه فریباست، بیوفاست
گفتم: که عهدِ لالهرخان بیوفاتر است
گفتی که میرسد به فلک شورِ بلبلان
گفتم که نالههای حزینم...رساتر است
گفتی به بینواییِ مرغِ قفس نگر
گفتم دلم ز مرغ قفس بینواتر است
گفتی دلت به محنت و غم سخت مبتلاست؟
گفتم هزار مرتبه جان مبتلاتر است...
#فریدون_مشیری
....گفتمش بي تو دلم مي گيرد
گفت با خاطره ها خلوت كن
گفتمش خنده به لب مي ميرد
گفت با خون جگر عادت كن
گفتمش با كه دلم خوش گردد
گفت غم را به دلت دعوت كن
گفتمش راز دلم را چه كنم
گفت با سنگ دلم صحبت كن
....نخستين بار غم را از غمِ چشم تو فهميدم
مني كه سالهاي سال از چشم تو ترسيدم
نگاهت رازِ باران بود، عصر چشمهاي من !
براي دركِ تو؛ باران شدم، هر عصر باريدم
گزير و ناگزيرِ چشمهاي تو؛ غرور من
دليل اينكه قلبم را به چشمانِ تو بخشيدم
غزل را آرزو كردم، نوشتم حرفِ باران را
و با مهتاب شب در تابِ گيسويِ تو پيچيدم
نبودي تا ببيني فصلها در انتظار تو؛
چگونه هر شب پاييز تب كردم و لرزيدم
همان روزي كه رفتي سايهها انکار من كردند
همان روزي كه در چشمانِ تو ترديد را ديدم
و حالا سالهايِ سال بعد از تو من و دريا
من و اين مرگ در امواج، ـ مرگي كه پسنديدم ـ
تو روزي بازخواهي گشت اما كي،كدامين روز؟
چرا اين يك سوال ساده را از خود نپرسيدم؟
....میخواهم از فراق رخت ناله سر کنم
با اشک چشم ، دفتر و سجاده تر کنم
امشب خیال خواب ندارد دو چشم من
شب را در آرزوی وصالت سحر کنم
یا دامن وصال تو گیرم به هر طریق
یا از دیار یاد و خیالت سفر کنم
«راهیست راه عشق» ، که پر زحمت و بلا ست
من با امید مهر تو سر در خطر کنم
رازی است در دلم ز غم و درد دوستان
اشک روان ز راز دلم پرده در کنم
از گریه ی مدام شده خشک جام چشم
در جام چشم باده ی خون جگر کنم
یا از غبار راه و یا خاک پای دوست
مشتی بیار کز غم هجران به سر کنم
شاعر چو زلف یار بود قصه اش دراز
پیش آر می که قصه ی او مختصر کنم
#حمید_اسماعیلی
....مستم نکن از بـوسهٔ مستانـه ، دوباره
من توبـه نکردم که خورَم باده، دوباره
بی قیـدم و آواره و دیـوانـه ، بمـانـد
قلبی نشکستم کـه شَوم شانه، دوباره
وا مانـده بـه کارِ دلِ بی تـابم و هرگز
نـازی نخرم تـا نـزنـم چانـه، دوبـاره
شش گوشهٔ دل را نخریدۍکه فروشی
هرشب به هوس بازیِ بیگانه، دوباره
روزی کـه نشد چشمِ تَرَم ، مانعِ رفتن
گفتم به دل از پوچیِ افسانـه ، دوباره
سازی کـه بـه نـاکـوکیِ اَغیـار نـوازد
باید شِکند کُنجِ همان خانـه ، دوبـاره
سر می کنم از بختِ بَدم، بـا غمِ ایـام
لعنت بـه تـو و بغضِ غریبانه ، دوباره
#احسان_حق_شناس
.....هر زمان بیکس شدی تنها شدی یادم بکن
هر زمان هم خانه با غمها شدی یادم بکن
روشنی هایت که هیچ اما اگر روزی عزیز
خسته از تاریکی و شبها شدی یادم بکن
من که امشب میروم فردا دگر پیشت نی ام
گر شبی در حسرت فردا شدی یادم بکن
مانده در گوشم که گفتی کل دنیایت شدم !
هر زمان بیزار از این دنیا شدی یادم بکن
پیش او حالا نشستی گر زمانی همچو من
گفت عزیز دل عجب زیبا شدی یادم بکن
بوسه هایم رفته طعمش از لبت اما اگر
بوسه ای زد مستِ از لبها شدی یادم بکن
مرده ام از دوریت حالا به خاکم خفته ام
گر تو روزی عابر اینجا شدی یادم بکن
....اگر، از آمدنت،خاطری ظنین دارم
ولی به قدرت عشق خودم، یقین دارم
برو غزالک دشتم که در حفاظت تو
دو چشمِ وحشیِ همواره در کمین دارم
ازآن شبی که بهارِ تنِ تو را دیدم
فضای سینه پر از عطر یاسمین دارم
نمی رسد به تو دستم که آسمانی و من
درخت محکمم و ریشه در زمین دارم
به قصد قطع حیاتم بباف گیسو را
که تار موی تو بوده ست بهترین دار/م
دلم در آتش و چشمم که مانده در راهت
بیا لیاقت عشق تورا ببین دارم؟
شبیه شعله ی فانوس رو به طوفانم
ولی به قدرت عشقِ خودم یقین دارم
....باران ببار نبض زمین خوب ، تر شود
بغض گلو گرفته ی من با تو سر شود
باران ببار روی بر و دوش پنجره
تا شیشه از هــــوای دلم با خبر شود
چتر خیال زندگی ام را جــــلا بده
شر شر بزن که گوش زمین خوب کر شود
تو سیرسیر گریه کن و خوب خنده کن
پاییز هم به خاطر تو شعله ور شود
پایان بده به خاطره ام ابر سرنوشت
این غصه های قصه شده در به در شود
آبان گذشت و قصهی آذر شروع شد
باران بـــــبار حال بــــــدم خوبتر شود
#صفيه_قومنجانی
....."مست" یعنی چشم من با دیدنت
رقص یک پروانه از خندیدنت
من هوایی از هوای عطر تو
میشوم سرمست با بوییدنت
توی هر باغی که باشی باغبان
میشود محو تو و گل چیدنت
آفتاب از روی تو روشن شده
زندگی زیباست با تابیدنت
ناز داری در نگاهت، نازنین!
عشق دارد دیدن رقصیدنت
هر کجا رفتی به سویت آمدم
دزدکی از پشت سر پاییدنت
جرعه ای از بوسه میخواهم بیا
بسکه بی تابم به لب نوشیدنت!
....دلبری هایت دلم را برد تا دلبر شوی
چادرت باعث شده امروز زیبا تر شوی
در نقاب اخم هایت خنده پنهان کرده ای
می شود با این هنر یک روز بازیگر شوی
خاک من از جنس بت های زمان جاهلیست
تو غرورم را شکستی تا که پیغمبر شوی
از پسر آدم چه خیری دیده جزخیره سری
قسمتت شد مثل مریم باشی و دختر شوی
”قدر زر زر گر شناسد قدر گوهر گوهری"
قدر چشمت را بدان شاید تو هم زرگر شوی
پایان هر شکار به سود پلنگ نیست
رستم همیشه فاتح میدان جنگ نیست
این مرد پاک باخته را سرزنش مکن
هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست
هرقدر هم که دور شوی از برابرم
هیمالیا بریدنی از رود گنگ نیست
شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست
شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست
با ابرها ببار که وقتی تو نیستی
رنگین کمان خانه ی ما هفت رنگ نیست
گنجشک ها یکی یکی از شهر می روند
دیگر در این دیار مجال درنگ نیست
این تنگ آب کهنه ی بی اعتبار را
بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست
#ابوالفضل_صمدی
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
منم زخمی ترین عاشق،تویی تنها پرستارم
به شوق با تو بودن ها تمام عمر بیمارم
برای عشق شیرینت بریدم از همه عالم
به جز تو از همه وابستگی ها سخت بیزارم
سراپا شور وخواهش می شوم وقتی که می بینم
تب تند نگاهت را به وقت وگاه دیدارم
شکوه هیبت اسطوره های قرن پیشینی
ومن آن عکس افسرده که گاهی روی دیوارم
از این بیگانه بودن ها رهایم کن که می دانم
تو هم عاشق ترینی و نداری قصد آزارم
کنارم باش و دنیا را به خوابی خوش تو دعوت کن
حسادت می کند خورشید هم، وقتی تو را دارم.....!
#آرش_محمودی
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
به لُکنت و غم و عجزِ کلام، حضرت دوست...
به محضر تو رسیدم؛ سَ...لام حضرت دوست!
به شوق روی قشنگت، به بام آمده ام
که جای ماه نشستی به بام حضرت دوست
پر از تکرّر مهر است، قصه ی این شعر
که مرهمی و پر از التیام، حضرت دوست
مرا ببخش اگر با خیال تو گاهی
به وقت خواب، شدم هم کلام، حضرت دوست
( مَکارم ِ) دل من، دلبرانه فتوا داد:
_نفس کشیدن بی تو حرام، حضرت دوست!
خداکند که بیایی، بمانی و نروی ...
و عشق داشته باشد دوام، حضرت دوست!
#سارا_صابر
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
می ایستم پای تــو با جان و تنـم من
پا میــگذارم روی قلب آهنــم من
یک عمـــر تنـــگاتنگ بــوی بودنت را
حس کـرده ام بیــن تن و پیراهنـم من
ازکودکی با خویش گفتم“عاشقی کن”!
خوانـدم الفــبای تـو را در دامنـم مــن
ای شمع! میخواهـم که رازی را بگویـم:
ازبـوسـه ی دیشب به اینسو روشنم من
دریـا تـویی، صحرا تویی، جنگل تویی تـو
ماهی منـم، آهو منـم، تیهـو منـم مــن
در باز بـود و آسمــان پــروانـه بــازار
اما مگر از ایـن قفس دل میکنـم مـن...؟
#مهدى_فرجى
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
میزنم دل را به دریا مثل این دیوانه ها
غرق گیسوی تو هستم دختر افسانه ها
قصّه احساس ما شد قصّه احساس عشق
قصّهیِ شمع و گل و افسانه یِ پروانه ها
عاشقم،عاشقترین،عشق تو در خون مَنَست
اِی غــزلبانو ترین.. دُردانه ی فرزانه ها...
شاعری دیوانه ام... دیوانه یِ لبهای تو...
بُرده ای عقل مرا با بوسه یِ مستانه ها
سُستِ چشمانت شدم، مستو خراب آن نگاه!
میبری با چشمکی دیوانه را میخانه ها!؟
باده ی لبهای تو کهنه شراب حافظ است
لب به لب پیکی بده اِی ساقی پیمانه ها
#محمد_امیری
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
بـــودنم بی تـــو محــال است مبادا بروی
زندگی زیــــــر سـؤال است مبـــادا بروی
بنشین تا نشمــــارم گـــــــذر ثانیــــــه را
بی تــــو یک ثانیه سال است مبادا بروی
غیبتت را نتـــوان هیـچ تحـــــــمل بکنم
در دلــــم جنگ و جدال است مبادا بروی
دل تــــو با دل مـــن کی به تفاهـم برسد
همــــــدلی شرط وصال است مبادا بروی
کلمــات از لب تـــو جـاری و ساری بشود
حـــرف تـــو شعـر زلال است مبادا بروی
لب توقند من وچشم تو فنجان من است
نوبت قهــــوه و فــال است مبــادا بروی
بر سر راه تو هر گوشه کمین کرده خطر
مــوسم صید غــــزال است مبـادا بـروی
سوزوسرمای شدیدی پس ِآبادیِ ماست
زوزه ی گــرگ و شغال است مبادا بروی
عسلــم باده حــرام است ولی روی لبت
دو سه تا بــــوسه حـلالست مبادا بروی
#علی_قیصری
#دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
....غیر من در دل تو هیچ کسی خاص نشد
هیچ کس چون تو به من این همه حساس نشد
تو همان درس که هر ترم به من می افتاد
هر چه من خواستمش پاس کنم.. پاس نشد
تو صلیبی که مرا هر چه به آن کوبیدند..
زخم های تن من در تنش احساس نشد
مثل یک گندم آفت زده که می خشکید..
خواستم گردن من را بزند داس.. نشد
هر چه من رشته الیاف تو را چسبیدم..
سر این رشته جدا از ته کرباس نشد!
سالها باغ لبانم به تو خوش بود.. اما
عاقبت حاصل لبخند تو گیلاس نشد..
آه ای سنگ که مهرت به دل من افتاد..
هیچ کس در دل من بعد تو الماس نشد
.....نفسم فصل شراب است کجایی بی من؟
حال من بی تو خراب است کجایی بی من؟
تُف به این سال بد و حال بد و تنهایی
و بهاری که عذاب است کجایی بی من؟
این زمستان بد و موسوم سرما که گذشت
چهره ات پشت حجاب است کجایی بی من؟
برف و کولاک حریفِ دل تنگم که نشد
سینه ام در تب و تاب است کجایی بی من؟
تن من غرق جنون است, از این فاصله ها
و امیدی که سراب است کجایی بی من؟
خونم از درد به جوش آمده , مرگم حتمیست
بخت پوسیده که خواب است کجایی بی من؟
بعد از این فصل بهار است و شب و دلتنگی
نقشِ یک ماه در آب است کجایی بی من؟
و دلم مست از این عطرِ خیالت اینجا
اسم تو باده ای ناب است کجایی بی من؟
