ru
Feedback
کانال رسمی روستای بیناباج

کانال رسمی روستای بیناباج

Открыть в Telegram

(کانال رسمی روستای بیناباج) @bainabaj #مشاغل، برنامه ها و مراسمات خود را جهت اطلاع رسانی و بارگزاری در کانال به ادمین های کانال ارسال کنید. #تصاویر #فیلم ادمین @mojtabataghva @Salar1856

Больше
456
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '260
в 0 каналах
август '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
июль '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
июнь '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
май '260
в 0 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
январь '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '25
+7
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+9
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
июль '25
+12
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+5
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+2
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+8
в 0 каналах
Get PRO
март '25
+7
в 0 каналах
Get PRO
февраль '25
+10
в 0 каналах
Get PRO
январь '25
+18
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
август '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
июль '24
+29
в 2 каналах
Get PRO
июнь '24
+17
в 0 каналах
Get PRO
май '24
+12
в 0 каналах
Get PRO
апрель '24
+19
в 0 каналах
Get PRO
март '24
+15
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+15
в 0 каналах
Get PRO
январь '24
+23
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+6
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+5
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+12
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+8
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+8
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+14
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+16
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+9
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+3
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+5
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+12
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+7
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+13
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+14
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+15
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+14
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+10
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+41
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+17
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+12
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+29
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+106
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+53
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+10
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+16
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+15
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+34
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+18
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+24
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+45
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+613
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
05 сентября0
04 сентября0
03 сентября0
02 сентября0
01 сентября0
Посты канала
2
🖤 روایتی از زلزله تلخ ۹ شهریور ۱۳۴۷ بیناباج روز ۹ شهریور ۱۳۴۷، هوا تا ساعت ۱۴ و ۱۷ دقیقه (۲ و ۱۷ دقیقه بعدازظهر) صاف، آفتابی و آرام بود؛ اما در همین لحظه، خشم زمین آغاز شد و زلزله‌ای مهیب، آرامش را از بیناباج گرفت. با صدایی مهیب از دل زمین، گرد و خاک و باد شدیدی برخاست و همه‌جا در تاریکی و گردوغبار فرو رفت. راوی این خاطره می‌گوید: «من به اتفاق پدر و مادرم به کلاته دردنگ، محل باغ‌ها رفته بودیم. پدرم همراه مرحوم محمد علیمراد و شخص دیگری، برای کاری به داخل چاه قنات رفته بودند. بعد از ناهار، من و مادرم رخت‌ها را برداشتیم و به سمت استخر رفتیم. ناگهان صدای غرشی مهیب بلند شد و باد شدیدی وزیدن گرفت. گردوهای درختان شروع به ریختن کردند و من مشغول جمع کردن گردوها شدم. مادرم با ترس، محکم درخت گردو و مرا گرفت و با صدای بلند می‌گفت: «وای پدرت! وای پدرت!» من نمی‌دانستم منظورش چیست. بعد گفت: «الان پدرت داخل چاه چه می‌کند؟!» مدتی بعد، پدرم همراه آن دو نفر از چاه بیرون آمدند. گفتند: «زلزله شده؛ دو سنگ از بالای چاه افتاد و یک مار هم داخل چاه بود. نمی‌دانستیم چه کار کنیم، اما بالاخره توانستیم از چاه بیرون بیاییم.» پدرم به ما گفت: «شما بروید جای باغ. من با این دو نفر به دهِ بیناباج می‌روم و زود برمی‌گردم.» اما وقتی برگشتند، هوا تاریک شده بود. با دو دست به سرشان می‌زدند و با صدایی پر از اندوه می‌گفتند: «از ده چیزی نمانده... همه‌جا خاک شده! نصف مردم زیر آوار مانده‌اند یا جان باخته‌اند.» صبح زود، هنوز سپیده نزده بود که دوباره به سمت روستا رفتند. وقتی برگشتند، خبرهای تلخ‌تری آوردند: «عمو محمدباقر و همسرش، دختر آقای بحری، کشته شده‌اند...» تمام خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده بود و بر اثر زلزله، یکی پس از دیگری روی هم ریخته بودند. آن روز، هر کسی به دنبال گمشده‌ای می‌گشت؛ یکی پدرش را، دیگری مادرش را، و کودکی، شاید تمام خانواده‌اش را... زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ تنها خانه‌ها را ویران نکرد؛ بخشی از خاطرات و زندگی مردم بیناباج نیز زیر آوار ماند. 🖤 شادی روح همه اسیران خاک، به‌ویژه جان‌باختگان زلزله سال ۱۳۴۷ بیناباج، فاتحه مع الصلوات. روحشان شاد و یادشان گرامی باد. 🖤🏴
46
3
Нет текста...
57
4
Нет текста...
57
5
Нет текста...
54
6
4_5807653686729514617.mp3
72
7
Нет текста...
81
8
Нет текста...
85
9
Нет текста...
79
10
آنچه زیر آوار ماند، و آنچه در حافظه زنده ماند روایتی از زلزله نهم شهریور ۱۳۴۷ از زبان کسانی که آن روز را زیستند و از نسلی که خاطره‌اش را به یادگار برد نهم شهریور ۱۳۴۷، حدود ساعت دو بعدازظهر، در میانه یک روز گرم تابستانی، زمین در جنوب خراسان لرزید، اما آنچه فرو ریخت فقط دیوارهای خانه‌ها نبود. زندگی هزاران انسان از هم گسست و تاریخ بسیاری از خانواده‌ها به دو بخش تقسیم شد: قبل از زلزله و بعد از زلزله. امروز، پس از نزدیک به شش دهه، شاید آمارها فقط چند عدد باشند، اما پشت هر عدد، انسانی بوده، خانه‌ای، خانواده‌ای و دلی که تا پایان عمر با خاطره آن روز زندگی کرده است. آنچه می‌خوانیم، چند تکه از همان حافظه زنده است، روایت‌هایی که سینه‌به‌سینه مانده‌اند تا فراموش نشوند. در روایت زنده‌یاد دکتر محمد موسوی، کودکی پنج‌ساله را می‌بینیم که یک روز پیش از زلزله، همراه خواهر و برادرش در کلبه‌ای گلی در مزرعه بود. مردی ناشناس به آنها هشدار داد که فردا زلزله خواهد آمد، اما هشدارش جدی گرفته نشد. روز بعد زمین لرزید و در میان آن همه ویرانی، اتفاقی شگفت رخ داد، خواهر دوساله‌ای که به دلیل بیماری قادر به راه رفتن نبود، پس از حادثه توانست خود را از کلبه بیرون بکشد و راه برود. برای خانواده، این خاطره تنها یک اتفاق نبود، نشانی از لطفی که در دل یک فاجعه دیده بودند. در خاطره زنده‌یاد حاج محمد توانا، پدری را می‌بینیم که پس از رفتن به مزرعه، با شنیدن خبر زلزله به سوی روستا دوید، اما روستایی که می‌شناخت دیگر وجود نداشت. با دست‌های خالی میان آوار به دنبال فرزندانش گشت، یکی را زنده یافت و دیگری را از دست داد. همسر و دختر دیگرش نیز جان باخته بودند. او زنده ماند، اما آن روز تا پایان عمر در وجودش ماند. بعضی زخم‌ها روی تن نمی‌مانند، سال‌ها در دل آدم زندگی می‌کنند و گاهی خود را در سکوت، نگرانی و محبت پدرانه نشان می‌دهند. در خاطره زنده‌یاد محمد علیمراد، حتی در میان آن همه ترس و ویرانی، زندگی با جزئیات عجیب خودش ادامه داشت. پدر خانواده هنگام صرف ناهار، با آغاز زلزله همسرش را از خطر آگاه کرد و خودش را از خانه پایین انداخت و پایش شکست. اما در همان آشوب، شغالی مرغشان را ربود و او با همان پای شکسته به دنبال شغال رفت تا مرغ را پس بگیرد! شاید همین تصویر ساده و عجیب، بخشی از واقعیت آن روز باشد، اینکه زندگی، حتی در دل فاجعه، با همه جزئیاتش همچنان جریان داشت. اما پایان این خاطره تلخ بود، مادر علیمراد و مادربزرگش در همان زلزله جان باختند. در روایت سرتیپ محمدرضا کارشکی، لحظه وقوع زلزله از دل مزرعه و دامنه کوه دیده می‌شود، زمین زیر پا می‌لرزید، سنگ‌ها از دامنه فرو می‌ریختند و وحشت همه جا را گرفته بود. او بی‌اختیار به خواندن سوره زلزال پناه برد. پس از آرام شدن زمین، در راه بازگشت، شکاف‌های عمیق زمین و روستای بسکاباد را دید، روستایی که تقریباً با خاک یکسان شده بود. میان آن ویرانی، پدری بر تلی از خاک ایستاده بود و دخترش را صدا می‌زد، گویی هنوز باور نکرده بود خانه‌ای که ساعتی پیش در آن زندگی می‌کرد، دیگر خانه نیست. و در روایت آن کودک هشت‌ساله، شاید ساده‌ترین و در عین حال دردناک‌ترین تصویر را می‌بینیم. کودکی که هنگام زلزله در تک سیاه‌کوه بود، شب را از ترس در میان خرمن گندم به تنهایی گذراند. صبح، پدرش بازگشت و وقتی او را سالم دید، با آه و گریه گفت: عباس جان، بلند شو بریم ده، که دیگر دهی نمانده... و واقعاً دیگر دهی نمانده بود، خانه‌ها فرو ریخته بودند، قبرستان پر از مردم بود و کودکی که هنوز معنای مرگ را به تمامی نمی‌فهمید، فقط می‌پرسید: مادرم چه شده؟ خواهرم چه شده؟ خانه ما هم خراب شده؟ این‌ها فقط چند خاطره از یک زلزله نیستند، تکه‌هایی از زندگی یک نسل‌اند. نسلی که یک روز، زمین زیر پایش لرزید، عزیزانش را از دست داد، خانه‌هایش را از دست داد و با این حال، فردای همان فاجعه مجبور شد دوباره زندگی کند. خانه‌ها دوباره ساخته شدند. کودکان آن روز بزرگ شدند. و پدران و مادران، با زخم‌هایی که شاید هیچ‌کس نمی‌دید، زندگی را ادامه دادند. شاید معنای واقعی ماندگاری یک ملت همین باشد، اینکه فاجعه می‌تواند خانه را ویران کند، اما اگر خاطره زنده بماند، ریشه‌های یک مردم را نمی‌تواند از بین ببرد. نهم شهریور ۱۳۴۷، فقط یک تاریخ نیست، حافظه مشترک مردمی است که از دست دادند، دوباره برخاستند و زندگی را از میان آوار آغاز کردند. امروز وظیفه ما فقط سوگواری برای رفتگان نیست، وظیفه ما این است که صدای آنان را از دل خاطرات بازماندگان به نسل‌های بعد برسانیم. چرا که تاریخ، همیشه در کتاب‌ها نوشته نمی‌شود، گاهی در آه یک پدر، در پرسش یک کودک، و حتی در قصه عجیب شغالی که میان آن همه ویرانی، مرغی را با خود برد، زنده می‌ماند. یاد همه جان‌باختگان زلزله ۱۳۴۷ گرامی باد. خلاصه ی خاطراتی از بازماندگان آوار زلزله ۱۳۴۷: صدیقه توانا
81
11
به پدرم؛ مردی که از دلِ یک فاجعه، زندگی ساخت... پدر عزیزم، امسال که به سالگرد آن زلزله نزدیک می‌شویم، بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد چند کلمه برایت بنویسم؛ چند کلمه برای مردی که شاید هیچ‌وقت آن‌طور که باید، از او تشکر نکرده‌ایم. پنجاه وهشت سال پیش، وقتی زلزله آمد، تو فقط ۱۴ سالت بود... در روستایی دیگر بودی و از میان یک خانواده هفت‌نفره، تنها کسی بودی که زنده ماندی. چه کسی می‌تواند بفهمد یک کودک چهارده‌ساله چگونه باید با چنین داغ بزرگی کنار بیاید؟ چگونه باید تنهایی را تحمل کند، درس بخواند، بزرگ شود و دوباره برای خودش زندگی بسازد؟ اما تو ساختی... با دست‌های خالی، با قلبی پر از زخم و با امیدی که نگذاشتی خاموش شود. درس خواندی، ازدواج کردی، سی سال با شرافت در نیروی انتظامی خدمت کردی، و بعد برای ما، هفت فرزند، پدری کردی که معنای واقعی «تکیه‌گاه» بود. من امروز که ۴۹ ساله‌ام، تازه بیشتر می‌فهمم که پشت تمام آرامش سال‌های کودکی ما، چه سختی‌هایی بوده که تو به تنهایی تحمل کردی. شاید ما هیچ‌وقت نفهمیدیم چند بار خسته بودی اما لبخند زدی... چند بار دلت گرفت اما چیزی نگفتی... چند بار خودت به چیزی احتیاج داشتی اما اول به فکر ما بودی. پدر جان، من به‌عنوان دختر بزرگت، امروز می‌خواهم از طرف خودم و خواهر و برادرهایم بگویم: ممنونم پدر... ممنونم که بعد از آن همه رنج، تسلیم نشدی. ممنونم که اجازه ندادی تلخی زندگی، قلبت را تلخ کند. ممنونم که برای ما خانه ساختی، آینده ساختی و امید ساختی. ممنونم که سی سال با شرافت خدمت کردی و بعد تمام توانت را برای خانواده گذاشتی. تو فقط پدر ما نبودی؛ تو برای ما معنای صبر، غیرت، مسئولیت و ایستادگی بودی. آن کودک ۱۴ ساله‌ای که روزی همه خانواده‌اش را از دست داد، امروز پدری است که هفت فرزند دارد و ردّ زحمت‌هایش در زندگی تک‌تک ما باقی مانده است. پدرم، اگر امروز چیزی در وجود ما هست که باعث افتخار توست، بدان که بخش بزرگی از آن را از تو داریم. کاش می‌توانستیم تمام سال‌هایی را که برایمان زحمت کشیدی، در یک آغوش جبران کنیم... دوستت داریم و به تو افتخار می‌کنیم. سایه‌ات سال‌های سال بالای سرمان باشد. با عشق؛ دختر بزرگت ❤️ #زلزله #زلزله_۴۷
101
12
خاطره‌ای از پدرم حاج محمد توانا پدری که زلزله سال ۱۳۴۷ را با جان خود به یاد داشت این خاطره را از زبان پدر مرحومم شنیده‌ام، خاطره‌ی مردی که زلزله‌ی سال ۱۳۴۷ را نه فقط با چشم، که با تمام وجودش تجربه کرد و سال‌ها سنگینی آن روز را در دل خود به دوش کشید. آن روز، بعد از ناهار، پدرم سه دخترش را دید، با آنها خداحافظی کرد، بیل و وسایل کشاورزی‌اش را برداشت و به سمت زمین‌های کشاورزی رفت. هنوز چند ساعتی نگذشته بود که حدود ساعت دو بعدازظهر، ناگهان صدای مهیب زلزله همه‌چیز را در هم ریخت. پدرم می‌گفت آن‌قدر هولناک بود که آنها را مات و مبهوت کرد و به زمین چسباند. چون در آن لحظه در نزدیکی درختان بودند، آسیبی ندیدند. اما به محض اینکه زمین آرام گرفت، سراسیمه به سوی روستا دویدند. وقتی رسیدند، دیگر روستایی که می‌شناختند وجود نداشت، خانه‌ها همه خشتی بود و بسیاری از آنها زیر تلی از خاک فرو ریخته بودند. پدرم همیشه می‌گفت تنها چیزی که در آن لحظه به یاد داشت، دو دخترش بودند که پیش از رفتنش نزدیک مسجد و کنار جوی آب با یکدیگر بازی می‌کردند. با همان اضطراب و وحشت، خودش را به آنجا رساند. می‌گفت با اینکه بیل و وسایل داشتیم، آن‌قدر آشفته و نگران بودیم که با دست‌های خودمان خاک‌ها را کنار می‌زدیم و دنبال بچه‌ها می‌گشتیم. سرانجام توانستند یکی از دختران را نیمه‌جان از زیر آوار بیرون بیاورند، اما دختر دیگر جان باخته بود. همسرش و دختر سوم نیز در آغوش مادرشان جان سپرده بودند. پدرم زنده ماند، اما انگار بخشی از وجودش همان‌جا، زیر آوار آن خانه‌های خشتی، دفن شد. شاید به همین دلیل بود که در تمام سال‌های بعد، کوچک‌ترین جمله‌ای که ممکن بود ما را ناراحت کند بر زبان نمی‌آورد. همیشه با احتیاط و مهربانی با فرزندانش رفتار می‌کرد، گویی در گوشه‌ای از ذهنش هنوز همان ترس قدیمی زنده بود: نکند روزی دوباره فرزندانم را از دست بدهم. زلزله برای بسیاری، یک حادثه بود که در یک روز اتفاق افتاد و تمام شد، اما برای پدرم، زلزله تا پایان عمر ادامه داشت، در سکوت‌هایش، در مهربانی‌های بیش از اندازه‌اش و در ترسی که هیچ‌گاه از دلش بیرون نرفت. بعضی زخم‌ها روی تن نمی‌مانند، سال‌ها در دل آدم زندگی می‌کنند و شکل محبت به خود می‌گیرند. شاید تمام آن مهربانی‌های پدرم، ادامه‌ی همان روزی بود که فهمید زندگی چقدر کوتاه و عزیزان چقدر بی‌پناه‌اند. روح پدر مهربانم و همه‌ی جان‌باختگان آن زلزله شاد و یادشان گواهی باشد بر اینکه پشت هر عدد و آمار، انسان‌هایی با نام، خانواده، آرزو و دلی پر از عشق زندگی کرده‌اند.
115
13
🖤 خاطره‌ای تلخ و ماندگار از زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ بیناباج آن روز پدرم از سرزمین به خانه آمده بود. همسرش، مادر علیمراد، برایش چای و ناهار آورد و هر دو مشغول خوردن بودند که ناگهان زلزله شروع شد. پدرم به همسرش گفت: «زن! خودتو از بالای خونه پرت کن پایین، زلزله شده!» در همان لحظه پدرم خودش را به پایین پرت کرد، اما پایش شکست. در میان آن همه ترس و آشفتگی، اتفاق عجیبی هم افتاد؛ شغالی آمد و مرغ‌هایشان را گرفت و فرار کرد! پدرم با همان پای شکسته، به دنبال شغال رفت و بالاخره مرغ را از چنگش گرفت و برگشت... اما این خاطره، پایان تلخی داشت؛ در همان زلزله، مادر علیمراد و مادربزرگم جان خود را از دست دادند. سال‌ها از آن روز گذشته، اما بعضی خاطرات آن‌قدر در ذهن و دل می‌مانند که انگار همین دیروز اتفاق افتاده‌اند... 🖤 یاد همه جان‌باختگان زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ بیناباج گرامی باد. 🌿 روایت‌های شما، بخشی از تاریخ زنده بیناباج است. اگر از آن روز خاطره‌ای از پدران و مادران، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها شنیده‌اید، با ما به اشتراک بگذارید تا این خاطرات برای نسل‌های آینده باقی بماند. خاطره ای از مرحوم: محمد علیمراد
107
14
🕊️ خاطره‌ای از زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷؛ بیناباج و کاخک می‌گفتند آن روز، هوا مثل همیشه بود و مردم مشغول زندگی روزمره‌شان بودند؛ هیچ‌کس خبر نداشت که چند لحظه بعد، زمین زیر پایشان خواهد لرزید... ناگهان صدای مهیبی بلند شد؛ دیوارهای کاهگلی فرو ریختند و گرد و خاک همه‌جا را گرفت. مردم، هراسان، از خانه‌ها بیرون می‌دویدند و صدای صدا زدن عزیزانشان از میان ویرانه‌ها شنیده می‌شد. از بیناباج تا کاخک، آن روز برای بسیاری از خانواده‌ها به روزی فراموش‌نشدنی تبدیل شد؛ روزی که در چند لحظه، خانه‌هایی ویران و دل‌هایی داغدار شد. اما در میان آن همه تلخی، چیزی که هیچ‌وقت از یادها نرفت، همدلی مردم بود؛ هرکس هرچه داشت برای نجات دیگری به میدان آورد. دست‌ها برای کنار زدن آوار به هم پیوست و مردم، با وجود داغ و رنج خود، به یاری هم شتافتند. سال‌ها از آن روز گذشته است؛ اما هنوز وقتی پیرمردها و پیرزن‌های روستا از ۹ شهریور ۱۳۴۷ سخن می‌گویند، انگار بخشی از آن روز دوباره در خاطراتشان زنده می‌شود... 🖤 یاد جان‌باختگان زلزله ۱۳۴۷ گرامی باد. 🌿 اگر شما یا بزرگ‌ترهای خانواده‌تان خاطره‌ای از آن روز دارید، آن را برای ما بنویسید تا این روایت‌ها برای نسل‌های آینده باقی بماند.
126
15
🕊️ یادآوری یک روز تلخ در تاریخ بیناباج... ۹ شهریور ۱۳۴۷ روزی که زمین لرزید و آرامش روستای بیناباج برای همیشه با خاطره‌ای تلخ گره خورد... خانه‌هایی ویران شد، عزیزانی از میان مردم رفتند و خانواده‌هایی داغدار شدند؛ اما آنچه پس از سال‌ها همچنان باقی مانده، خاطرات، روایت‌ها و یاد عزیزانی است که هرگز از قلب مردم فراموش نخواهند شد. اکنون پس از گذشت سال‌ها، می‌خواهیم در کنار هم، خاطرات آن روز را زنده کنیم؛ از زبان پدران و مادرانمان بشنویم، عکس‌ها و روایت‌های قدیمی را مرور کنیم و داستان ایستادگی مردم بیناباج را به نسل‌های آینده بسپاریم. 🌿 این فقط یادواره یک زلزله نیست؛ یادواره مردمی است که از دل یک فاجعه، دوباره زندگی را ساختند. 🖤 یاد جان‌باختگان زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ گرامی باد. بیناباج؛ سرزمین خاطره‌ها، صبر و دوباره برخاستن...
106
16
Нет текста...
195
17
از سمت چپ مرحوم اقا مير امين سالاري مرحوم حاج مير محمد حسين خان سالاري مرحوم محمد حسن خان سالاري
از سمت چپ مرحوم اقا مير امين سالاري مرحوم حاج مير محمد حسين خان سالاري مرحوم محمد حسن خان سالاري
191
18
📸 فراخوان جمع‌آوری عکس‌های قدیمی زلزله بیناباج هم‌ولایتی‌های عزیز بیناباجی 🌹 اگر در آرشیو شخصی خود عکس‌های قدیمی از زلزله بیناباج، روزهای پس از زلزله، خانه‌های آسیب‌دیده یا حال‌وهوای آن روزها دارید، ممنون می‌شویم برای ما ارسال کنید. این تصاویر بخشی از تاریخ و خاطرات روستای بیناباج هستند و می‌توانند برای ثبت و حفظ خاطرات آن دوران مورد استفاده قرار گیرند. 🙏 لطفاً اگر عکسی دارید، در صورت امکان همراه با نام صاحب عکس و سال یا توضیحی درباره تصویر برای ما ارسال کنید. 📩 منتظر عکس‌های ارزشمند شما هستیم. کانال تلگرامی روستای بیناباج
178
19
Нет текста...
166
20
Нет текста...
234