SevenHells
Открыть в Telegram
469
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-530 дней
Архив постов
469
اومدم بانک. آقاهه یه دونه نون خریده. نوبتش شد رفت پشت باجه، نون رو هم گذاشت همونجا رو میز. بدون پارچه و پلاستیک و هیچی، خالی گذاشتش همونجا.
یه حال کثافتیام. به شکم خودت اهمیت بده حداقل مرد حسابی! 😭😭😭
469
یک بار یکی از فامیلامون برام عطر کادو آورده بود، یهعالمه تشکر کردم و برگشتم خونه اینقدر گریه کردم که حد نداشت. هقهق میکردم و چشمام تا دو روز پف داشت.
چرا؟ چون میدونستم سلیقهش بهتر از این حرفاس و فکر میکردم من رو بهتر از این میشناسه که برام چیزی بیاره که دوست ندارم. با شناختی که از خودش داشتم، مطمئن بودم بهنظر خودش هم این عطر، عطر خیلی خوشبویی نیست و جهت رفعتکلیف آوردتش. یعنی حاضر بودم بگه اصلا یادم رفته بود وجود داری ولی اون کادو رو بهم نده.
حالا چرا یادم افتاد؟ یکی دیگه برام کادو آورده، رژ لب مات جیگررری. با اینکه من چند ساله رژ لبم مات نیست، و خودش هم قبلا بهم گفته چقد رژ جدیدت قشنگه. نشستم یه گوشه، هی بغضم رو مزهمزه میکنم و منتظرم جلوش نباشم.
469
مردی اینقد لاغر شده (حدودا چهل کیلو) که امروز هودی اورسایز من رو پوشید رفت سر کار. عه عه عه. دیدین تو رو خدا؟ هودی نازنینم رو برداشت و واقعا رفت.
تنها راه انتقامم اینه که پیرهنهای قدیمیش رو جای شومیز بپوشم. 😔🙏
469
از اول پاییز، مدام همهجا رول دارچین میبینم ولی گول پروپاگاندای شکر را نخواهم خورد و درست نخواهم کرد.
(سختمه و کلی هم کدوحلوایی دارم)
469
غذای لوبیا عوض شده، برا همین جنس موهاشم عوض شده. قبلا اصلا الکتریسیته ساکن نداشت موهاش. الان راهبهراه از گوشههای خونه صدای تق جرقه میآد و از طریق صدای جرقه ردیابیش میکنیم. :))))
469
لوبیاشاه جدیدا منتظر میشینه من بشینم رو زمین، بیاد کونش رو بگیره سمتم و اینقد غر بزنه تا بهش توتونی بزنم. ده-بیست دقیقه هم میزنم، دستم درد میگیره، از شونه فلج میشم و مچم قطع میشه ولی بازم خسته نمیشه.
این چه آپدیتی بود رو گربهٔ ما گذاشتی خداوندگار بزرگ؟ دستم داره از جا درمیآد دیگه. 😭
469
حس میکنم بعضی مردا فکر میکنن ما آدم نیستیم یا دست نداریم مثلا.
بنده اگر مثل حیوون فکر میکردم و بدن همه رو حق خودم میدونستم، راه میافتادم از قیافهٔ هر مردی خوشم میاومد به سینهش دست میزدم، چون سینهٔ مردانه برام جذابه. اینقدر ذهنم درگیرشه که گاهیاوقات میشینم به این فکر میکنم که چجوری میتونم برم مجسمهساز بشم و فقط تنهٔ مردانه بسازم. حتی پستهای داداچیهای باشگاهی رو به همسرم نشون میدم تا درمورد فرم سینهٔ مردها غیبت کنم باهاش. اصلا اگر دست خودم بود همینجا خودم رو تبدیل به یک مرد میکردم تا سینهٔ مردانه داشته باشم. یکذره چشمسفیدتر بودم میتونستم هرروز راجعبه این موضوع محتوا تولید کنم تا به همه بگم نظر من، که از همهٔ نظرها مهمتره، راجعبه فرم سینهٔ جذاب چیه.
خب، با این اوصاف چیکار میشه کرد؟ راه بیفتم بگم مردا گشاد بپوشن من دیگه سینهٔ مردانه برام جذاب نباشه؟ یا سینهشون رو بکنن بندازن جلوی سگ؟ یا کارزار راه بندازم هر مردی که از یه حدی تنگتر بپوشه و سینهنمایی کنه رو بندازیم زندان؟ اقرار کنم که من زن نیستم چون غریزه دارم؟
جالب نیست که صرفا با تجاوزنکردن، خودم رو از اینهمه زحمت نجات میدم؟
469
از وقتی لوبیا اومده پیشم، رنگ موردعلاقهم شده نارنجی. نارنجی میبینم چشمام برق میزنه و روشن میشه. چقدر من دوستش دارم آخه! میخوام قربونش بشم، لیترالی.
469
یادم نمیآد آخرین بار کی شور زندگی داشتم. اداش رو خیلی خوب بلدم دربیارم. چیزهای رنگی بخرم، گلهام رو ببوسم و براشون آواز بخونم، برای عزیزام چیزهای خوشمزه درست کنم و بهشون محبت کنم، به مامان بابام زنگ بزنم، بهشون بگم دوستشون دارم و پیگیر دکترشون بشم، تولدا رو جدی بگیرم و هزاران تا چیز دیگه.
اما ته تهش، دوست دارم بیماریهای روانیم رو بغل کنم و برم یک گوشهای منتظر بشینم تا زندگیم تموم شه. هیچی راضیم نمیکنه از خودم. تمام تلاشم رو میکنم و باز هم آخرش نشخوار فکری من رو به صلابه میکشه و بابت بیمصرفیم برام حکم اعدام صادر میکنه. از دکتر و قرص و مریضی خستهم. از خودم خستهم. از اینکه بدن دارم خستهم. از اینکه بدنت میتونه محدودت کنه خستهم. از اینکه زمان میگذره خستهم.
دوست دارم تنم انقدر کش بیاد و فشرده بشه که استخوندرد بگیرم تا حتی یک ثانیه هم نشخوار فکری نداشته باشم. دوست دارم بهصورت فیزیکی بشکنم تا شاید بتونم یه بهونهای داشته باشم واسه نرسیدنام، ولی خب نشکستم و نمیشکنم، چون ظرف نیستم. چون کسی روی کارتنم مجبور نیست بنویسه «شکستنی» و کسی هم، از روی تنبلی، کارتن من رو با پا پرتاب نمیکنه کف زمین. بعد هم بشکنم که چی؟ چون زندهم تهش جوش میخورم. اه. از جوشخوردن هم خستهم. از زندهبودن هم.
فردا باز قراره بیدار بشم و تمام تلاشم رو بکنم تا زندگیم بهتر بشه ولی با همهٔ اینها، هرگز اینقدر از زندهبودن بیزار نبودهم. یکجوریام که انگار هزارتا تیرامیسو و پای کدوحلوایی و رول دارچینی هم درست کنم، به همه هم بگم عاشقشونم و اونها هم دوستم داشته باشن، کار محبوبم رو هم همین فردا گیر بیارم، لوبیاشاه هم تصمیم بگیره تمام زندگیش رو در بغلم بگذرونه و درنهایت خانوادهٔ خودم رو هم به بهترین شکل بسازم، باز به این زندگی وصل نمیشم. زنده میمونم، ولی شوقی براش ندارم.
