SevenHells
Открыть в Telegram
468
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-730 дней
Архив постов
468
هر روز جنگ دیگری است علیه دشمنان درونی ما که از اوان زندگی توی سرمان جا خوش کردهاند. هرکس دیو و غولهای خودش را دارد. جا دارد مهربانتر باشیم. هیچوقت نمیشود مطمئن بود غول توی سر یک نفر بهش چه میگوید که او را وحشیتر از حالت عادی کرده، آن هم علیه بقیه!
468
دیدی این ویدئو مسخرهها رو که طرف یه تاس میندازه تا با هفت هزار تا نخ و فندک و طبل و قابلمهی واسطه، تاس نهایتا بیفته توی یک لیوان مسخره که هیچ هدفی جز دریافت تاس نداره؟ حس میکنم اون تاس منم. مدام پرت میشم این طرف و اون طرف، بدون یک رویای ثابت، با هویت ناچیز، به چیزهای کمی ایمان دارم و به چیزهای زیادی شک، آرزوهای بلند دارم و همت کوتاه و احتمالا عاقبتم یک عاقبت بیمعنی، بیمنظور و ناچیزه. روزگاری بود که فکر میکردم دنیا رو روی دو تا شونهم میتونم بلند کنم. به آهنگها ایمان داشتم و به شعرهایی که میگفتن زندگی آبستن اتفاقات خوبیست، مخصوصا برای توی اسب پیشونی سفید وسط این همه اسب سیاه خالی. شعرهای حافظ برام دونه به دونه میگفتن، از خوبیهام و چقدر میتونم همه چیزو تغییر بدم. پدر و مادری داشتم که با درس زندگیشون رو تغییر داده بودن و به من هم همینو میگفتن: درس خوبه. اگر شیمی رو بیست میگرفتم، هفت آسمان رو میدریدم چون معلمش سختگیر بود و فکر میکردم این چالش، من رو برای زندگی آماده کرده. هدفهای روشن داشتم و آرزوهای بلند و همت بلند. چیزی مبهم نبود. یک پیشرفت مزمن، لابلای لحظاتی که تکه تکه میشدم داشت رخ میداد. چیزهای زیادی رو تغییر دادم، به سمت مثبت. تا اینکه یک دفعه بزرگ شدم. دنیا روی شونههام سنگین شد، خاطرهی هزینههایی که برای فهمیدن چیزهای کوچیک پرداختم شد کابوس شبهام، پژمرده افتادم، بی هدف، بی همت و مبهم. کم هویت و ناچیزتر از همیشه. تمام سن هویتیابیم رو در شک و تردید بین همه چیز گذروندم و یک روز تصمیم گرفتم میخوام خاکستری باشم. میخوام هیچی نباشم. میخوام فقط یک مشاهدهگر بدبین باشم که چیزی به جز منطق رو مبنای قضاوت نذاره، خودم رو از بروز هیجان محروم کردم و شدم یک بدبین که معایب هرچیزی رو پیدا میکنه تا بهش ایمان کامل نداشته باشه. و این باعث شده برسم به اینجا. یک مشت پُرز شکل نگرفته! حس میکنم چیزی برای ارائه ندارم جز همین کلمات مضحک که نازیبا، صیقل نخورده و خام میرسن به چشم شما. چیزی هم برای مرور ندارم جر ایام خامی. هیچکس نیست که کامل از دست و پا زدنهای روزمره من خبر داشته باشه، اما حدس میزنم نزدیکانم و کسایی که به مدت طولانی من و دغدغههای من رو دنبال کردن تا الان الگوی من رو شناختن. من اینقدر خاکستری شدن رو بغل کردم که دیگه نمیتونم بین سفید و سیاه انتخابی داشته باشم. مثل یک یویو میرم و میام تا آخر برگردم به هیچ، به کمهویتی و ناقص بودن. این بود زندگی؟
468
اون جاهایی که زندگی مثل ماهیتابه میخوره تو صورتت و برای چند ثانیه حتی اسمتم یادت نمیاد-
468
دلم جایی گیر کرده که دخترهای جوان، گونههای خودشان را سیلی میزنند و روی لبهایشان تمشک میمالند تا زیباتر بنظر برسند. لباسهای سفید و خاکستری نخی و بلند میپوشند، سبد حصیری را بغل میکنند و به بازار سبزیفروشها میروند. جایی که پسران جوان با لباسهای گشاد و شلوارهای پارچهای اتو کشیده، روی دوچرخه سر میرسند و از گوشه چشم نگاهشان میکنند. دخترها هم میفهمند و سرخ و سفید میشوند ولی چیزی نمیگویند. جایی که مردها دست همسرشان را میگیرند تا بتوانند سوار کالسکه بلند بشوند و دور کمرشان را موقع پیاده شدن میگیرند تا نیفتند. دلم جایی گیر کرده که میشود تا لب رود رفت و پاهای لخت را توی آب روان رها کرد و برای چند لحظه، چند لحظه کوتاه، میشود به هیچچیز فکر نکرد.
468
دوست داشتم بهتر میبودم. شاید بگویید در چی؟ من هم نمیدانم. ولی کاشکی بهتر بودم. در چیزی، تا به همان راه بروم. دردسر خوب بودن در حد ناکافی در چندتا چیز این است که بعدش هیچ چیز نمیشود. این برای آدم نتیجه گرایی مثل من سم است، هیچ نتیجهای نیست. مینشینی به زمین نگاه میکنی، زمین هم زل میزند به تو، به خودت میگویی کاشکی بهتر بودم، زمین هم احتمالا با خودش میگوید کاشکی!
468
میگفت کدام دستی در کجای تاریخ راه گلوی مرا بسته؟ گفتم دست خودت، همین حالا. خندید، انگار نمیدانست دنیا طوری است که اگر خاک هم بپزی و بخوری کسی تو را زندانی نمیکند و نمیکشد و کسی هم تو را به سمت اتاق اورژانس هدایت نمیکند. همه را خودت دست خالی میکنی. متاسفانه.
468
زندگی کردن با جمعیتی از گوسالهها در یک مرز جغرافیایی جذابترین اتفاقیه که یک خاورمیانهای در زندگیش تجربه میکنه. یک لذت مازوخیستی در این وجود داره که هر روز ببینی چقدر اکثریت جمعیت سعی میکنن از موجی در غرب یا شرق پیروی کنن و واقعا هم یک حرکت و جنبش اجتماعی شکل میگیره ولی به دلیل گوسالگی، ایده اصلی یکهو تبر میخوره به ریشهش و تبدیل میشه به پهن خالص، بعد جمعیتی که خط فکریشون واقعا ایده اصلی بوده و فقط موجسوار نبودن، تپه پهن رو رها میکنن و چندین پهنیست پشت سرشون میمونه که مدام سنگ چیزیو به سینه میزنن که خیلی وقته مرده! این جذابترین چیزیه که در زندگی سیاسی/اجتماعی ما در طول عمرمون اتفاق میفته که ارزش ثبت شدن در تاریخ رو داشته باشه و این به طرز مازوخیستیکی جذابه.
468
بعضی وقتها به این فکر میکنم چرا باید توی این دنیا از بین تمام اجزای صورت و بدن یک آدم، فقط نوک انگشتان و شکل چشمها و بوی تنش منحصر به فرد باشد؟ غیر از این است که وقتی عاشق کسی میشوی، چشمهاش را به همه چشمهای دنیا و رد انگشتهاش روی تنت را به حس تمام ابریشمها و کشمیرهای دنیا ترجیح میدهی و بوی تنش را از هر عطری عزیزتر میداری؟
468
در زندگیام هرگز در چیزهایی که برایم مهم بوده است، اول نبودهام و این چیزیست که کمالگرای درونم را تا ابد پاره پاره میکند.
468
به تو گفته بودم اگر دستهات را داشته باشم دنیا را فتح میکنم. به من گفته بودی بخندی قلبم را هم میدهم. خندیده بودم و قلبم میتپید.
468
بعضی وقتها بزن زیر گریه، برای خودت احساس تاسف داشته باش و فکر کن تمام هستی را تنهایی به دوش کشیدهای و کسی ندیده است. گاهی اوقات دلت را برای خودت بسوزان، به خودت بگو چقدر بدبختی و برای چند مشکل فراموشنشدنیات اشک بریز. گاهی عصبانی باش و خودت را تنها کن. گاهی لبخندت را قورت نده و گاهی اخمهات را ول کن. برای خودت خسته باش! گاهی آدم باش - مثل تمام آدمهای شکننده دیگر که از دور پیش خودت بهشان میگویی رقتانگیز، چون ماشینی زندگی نمیکنند - و بگذار تمام دردت را حس کنی. دردی که شنیده نشود، ته مغز آدم میماند، مثل آدمی که قبول نکردی مرده است. میماند و ذره ذره، مثل موریانهای که کمد را، روحت را میجود. عیبی ندارد اگر آدم باشی، دردهات را مرور کن، درد بکش، ترک بخور، تا دوباره یادت بیاید که تمام شدهاند، تا یکی (خودت) بالاخره تو را ببیند، تا یکی برایت دلسوزی کند، یکی به پای حرفهات بنشیند و مردنشان را توی مغزت تماشا کن. چه اشکالی دارد اگر هر روز و هر روز و هر روز پیشرفت نکنی؟ باور کن، بعضی روزها پسرفت که هیچ، همین که خفه نمیشویم زیادی است. عیبی ندارد اگر یک گلوله پشمین از بهم ریختگی هستی. عیبی ندارد اگر نمیفهمی چرا فلان حس را داری و بهتر نمیشود. من هم همینطور! خودت را خفهتر نکن. ممنون.
468
بعضی چیزها از یاد آدم پاک نمیشوند، هرچقدر هم خاطرات و مغزت را بسابی، جایی نمیروند. مثل لحظهای که میان بافته شدن ناشیانه موها به دست معشوقی که تا به حال مو نبافته، پشت انگشت اشارهاش میخورد به پشت گردن آدم. یا لحظهای که دلشکسته نشستهای و یک آدم دوست داشتنی دستش را میگذارد روی شانهات و میگوید دوستت دارم. لحظهای که دیوانگیهای قبل از خواب و جنگ بالشتی تمام میشود و در حال خنده و نفس نفس زدن، یک نگاه مهربان رد و بدل میشود. شاید بعدها یاد آدم نیاید چرا دلشکسته بود یا چرا داشت موهاش را میبافت یا چه چیزی آنقدر خندهدار بود که دلش درد گرفته بود، اما این چیزهای کوچک و لحظهای را هرگز از یادش نمیبرد و همین است که میتواند هر جدایی ساده و قابل پیشبینی را تبدیل به یک جهنم کند.
468
نشسته ام خودم را قانع میکنم که این افسردگی فصلی نیست، یک حال بد خالی است. مغزم قاه قاه میخندد و مدام این قسمت رادیو چهرازی را پخش میکند: " جمشید اگه پاییز اینقدی که تو میگی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟ همه به این زرد و نارنجیا نگاه میکنن حالشون جا میاد؛ چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشونو میذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیچکی برنمیگرده؟ "
