SevenHells
رفتن به کانال در Telegram
484
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
484
عزیزم، میدانم صبوری صفت کمیابی است، اما از تو میخواهم آن را تمرین کنی. برای روزهای عبوس و خشمگین پیش رو، لازم است. من هم کنارت فعل انتظار را درد میکشم، برای تمام روزهای مهربانی که پشت روزهای عبوس پنهانند. چرا که زندگی، چیزی به جز تکرر صفهای طولانی روزهای خوب و بد نیست. قول میدهم با صبوری تو و انتظار من، زندگی بهمان محبت بیشتری نشان بدهد.
484
چشم به راه: ( ~. بِ) (ص مر.) منتظر.
- فرهنگ فارسی معین
بار معنایی این دو کلمه آنقدر سنگین است که هیچ کلمه دیگری در حد توصیف آنها نیست. بارها گفتهام باز هم میگویم، انتظار دردیست که آرام آرام آدم را میکشد و دردش آنجاست که آدم منتظر، ذره ذره شدنش را با دقت و شدت تمام میفهمد. اصلا آدمی که چشم به راه باشد، با دیدن همان یک کلمه "منتظر"، تمام استخوانهاش خرد میشوند.
484
توی یکی از جزوههام، استدلال بوعلی سینا برای وجود "نفس" را نوشته بودم: اگر فردی در خلا، تاریکی و سکوت مطلق شناور شود، بدون اینکه هیچ چیزی را حس کند، نه لمس کند، نه ببیند، نه بشنود، نه ببوید، نه بچشد، نه سرما و نه گرما و نه وزن بر او وارد شود و هیچ نسیمی هم از کنارش نگذرد، و فکری هم به خاطرش نیاید، باز هم یک چیز را حس میکند و آن وجود داشتن خودش است." و این چیزی است که هرگز از یادم نمیرود، از آن لحظههای پرشکوهی بود که خواندن کلمات، مو را روی پوست آدم میایستاند. حالا، بعد از دو سال چرخاندن و مزه مزه کردن این فکر توی مغزم، تفالهاش برایم مانده. از درک اولیه پرشکوهم به جایی رسیدهام که مدام با خودم میگویم کاشکی میشد چنین چیزی وجود داشته باشد، شناور بشوم در میان خلا و تاریکی، با این تفاوت که یک صدا را بشنوم، صدایی که مرا قانع کند خودم هم وجود ندارم. مثلا صدای یک ویولونسل، یک ویولون، رقص انگشتها برای نواختن قطعهای از شوپن روی پیانو، یا صدای حنجره آسمانی شجریان و شهرام ناظری و یا دیوانگیهای کیهان کلهر. صدایی الهی، خدایگانی، پرشکوه و قدرت، بدون هیچ حس و فکر دیگری توی گوشم بیاید و برود، مغزم توی این صدا ذوب بشود و تا پایان این جلسه پر از جلال و جبروت خودم را بیابم، ذره ذره، مثل گردهای بیاهمیت در کهکشان، انگار از اول تمام این چیزها دور من بودهاند فقط نفهمیدهام، جایی کنار شهابسنگها، معلق و کمهویت. همان چیزی که همهمان هستیم. کاشکی...!
484
صدای قطار از دور آمد، از توی نمازخانه ساکت، سراسیمه بلند شدیم و دویدیم تا مرا (تنها کسی که توی آن ایستگاه سوار میشد) ببیند و فرار نکند. رسید، زودتر از انتظار. پیش از آنکه بفهمم چی شد گفتند بلیطت کو؟ بلیطم را که دادم دیدم توی قطارم، مادرم به من زل زده و من به مادرم. بدون هیچ حرفی، انگار خودم و چمدانم را یکی هل داده توی قطار. گفتم خداحافظ، گفتند برو دو تا سالن آن طرفتر. توی بهت و حیرت از این خداحافظی، حرکت کردم. قطار هم راه افتاد. هنوز مغزم نتوانسته بود بفهمد قرار است مدتی بویشان را نشنوم. از توی پنجره چادر مادرم را دیدم، و بعد خودش را که با پاهای کوچک کوتاهش، پا به پای قطار آمده بود. نگاهش کردم. پدرم هم بود، ولی نگاهش را میگرفت و شانههای مادرم را توی دستهاش نگه داشته بود. گوشم سوت کشید و پیش از آنکه بفهمم باید به پنجره بچسبم، کوچکتر شدند. نقطهای در دوردست که گردنم را هم میشکستم دیده نمیشد. یک ساعتی گریه کردم. از فکر مادر کوچک غمگینی که توی ایستگاه، در ۷۰ کیلومتری خانهمان ایستاده و به قطاری زل زده که ته ندارد، مادری که از صبح سراسیمه است و بچهاش را بغل نکرده. یک ساعت دیگر هم گریه کردم، از فکر پدری که ۷۰ کیلومتر را، میخواسته با بچهاش حرف بزند ولی حرف مشترکی نداشتهاند و توی دلش گفته کاشکی هم را بلد بودیم. حالا بعد از روزها، از این تصویر هنوز دلم میشکند. هنوز به یک پیرزن و پیرمرد کوچک و مهربان فکر میکنم که برگشتهاند خانه، بچه کوچک و سرکششان نبوده، پیرزن شانهاش میلرزیده و پیرمرد سرش را بغل میکرده... آه از بزرگ شدن عزیزم... آه...
484
اینقدر قیافهها با عمل و آرایش سنگین شبیه هم میشه که حس میکنم مدل همه مزونای مانتو یه نفره. حالا حمله نکنین که انتخاب خودشونه. منم نگفتم نکنن. فقط روزگار غریبی است گربه سیاه عزیزم!
484
روزهایی است که هیچ کلمهای ندارم، هیچ هدفی، هیچ حرفی، هیچ پیامی و هیچ حوصلهای را تا افقهای دور نمیبینم. اگر دوستی داشتم که زیادی به هم نزدیک بودیم وقتش بود برایش بنویسم "نیستم، منتظرم باش، بازخواهم گشت."
484
بنظرم لرزشی که بغض در صدای بنی بشر ایجاد میکند، کارکردش مثل صدای تایمر بمب است. انگار توی صدات یک پیامی نهفته است: "قرار است بترکم."
484
این مدل استدلالها که خدا مردا رو فلان جور آفریده زنا رو فلان جور و این چیزا، اصلا توی مغزم فرو نمیره. اگر قرار بر تعمیم بود، دو تا قاتل و جانی هم پیدا بشه باید بگیم خدا مردا رو قاتل آفرید زنا رو جانی. اگر از کسی خواستهای داری واضح بگو، پشت دلیلتراشی قایم نشو. میخوای کار خونه انجام ندی؟ بگو نمیخوام. چرا بگی خدا مردا رو اینجوری نیافریده؟ اگر میخوای کار بیرون نکنی چرا میگی خدا زنا رو اینجوری نیافریده؟ بگو نمیخوام. جمع کن برو خونه عزیزم، برو، این دلیلارم نیار. خندهش میگیره آدم.
484
یکی دیگه از مطالب جالب توجه در اسطورهشناسی یونان باستان شیوه توضیح دادن مسائل طبیعی توسط اونهاست. یونانیان باستان سعی میکردن رویدادهای طبیعی رو با افسانههای خدایانشون توجیه کنن. من زیباترین این توضیحها رو، توضیحشون برای زمستون میدونم و شما رو به خوندنش دعوت میکنم:
هادس (خدای جهان زیرزمین یا خدای مردگان)، دختر زئوس و دمتر (خدای حاصلخیزی) به نام پرسفونه رو میدزده و با خودش به دنیای مردگان میبره. زئوس اول به هادس تذکر میده تا قبل از اینکه دمتر متوجه بشه پرسفونه رو برگردونه. اما این اتفاق نمیفته و دمتر متوجه دزدیده شدن دخترش میشه. این موجب خشم دمتر میشه و در نتیجه روی زمین، خشکسالی میاد و مردم نان و غلاتی ندارن تا به خدایان المپ پیشکش کنن. خدایان به زئوس شکایت میکنن و زئوس هم پادرمیونی میکنه تا هادس، پرسفونه رو به مادرش برگردونه. هادس قبل از بازگشت پرسفونه بهش چند دانه انار میخورونه تا باعث بشه پرسفونه برای همیشه در دنیای زیرزمین بمونه. (لازم به ذکره که در اسطورهشناسی یونان، پرسفونه در این افسانهها نهایتا به عنوان ملکه دنیای مردگان و یک زن بسیار مهیب و اعجابانگیز و شکوهمند شناخته میشه، بنابراین نمیتونیم خیلی هادس رو برای این کار سرزنش کنیم!) در نهایت دوباره با دخالت زئوس، خدای مردگان رضایت میده تا پرسفونه دو سوم هر سال رو پیش مادرش بمونه و یک سومش رو برگرده به جهان مردگان. اینجوریه که ما هر سال زمستون رو تجربه میکنیم، زمانی که هیچ غلاتی رشد نمیکنن! اینقدر این داستان هیجانانگیزه که کاشکی میشد به جای یک توضیح مضحک مثل فاصله و جهت تابش خورشید از و به زمین، به این داستان باور داشت!!!
484
گفته بود چرا باید جاودانگی برایت مهم باشد؟ گفته بودم اگر میان ما و این همه غبار و دود غوطهور در پهنه این آسمان بیکران، تفاوتی نباشد، پس چرا میفهمیم؟ چرا من میفهمم موهای تو چه رنگی است؟ چرا میفهمم چشمهات چه شکلی برق میزنند؟ اگر نیازی به جاودانگی ما نبود، من چه نیازی داشتم بوی تن تو را بفهمم؟ غیر از این است که من این ها را میفهمم تا تو را جار بزنم و تو را گریه کنم و تو را بنویسم و افسانه پشت افسانه، قصه زیبایی تو را سینه به سینه پخش کنم تا حداقل رنگ چشمهات را چند نفر توی این دنیا بدانند؟ نگاهم کرده بود، بدون کلمه. گفته بودم اگر نیازی به خلق جاودانگی نبود، شکوه و زیبایی را نه من نه تو نه طاووسهای مغرور و نه شیرهای نر قبراق در حال غرش نرینگی، نمیفهمیدیم.
484
آلبر کامو یک جمله قشنگی توی کتاب بیگانه گفته است، "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد." و من این جمله را با تمام روحم میپرستم. انگار آقای کامو غم تمام بغلهای نکرده، اشکهای نریخته، دویدنهای سرکوب شده، تمام خندههایی که قبل از اتفاق افتادنشان زهرمارت شدهاند، تمام بارانهایی که زیر چتر گذشتهاند، تمام نقاشیهای کشیده نشده، قدمهای نزده، چاییهای دم نکشیده، لبخندهای ماسیده روی لبهات و کلمات جویده شده و غم تمام آنچه آدمی از خودش دریغ میکند را توی چند تا کلمه فرو میکند و قلب آدم را یک جوری چنگ میزند که بعد از مرگ، جای انگشتهاش روی قلبت دیده میشود.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
