SevenHells
Открыть в Telegram
487
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-1030 день
Архив постов
487
یادم افتاد وقتی جنگ بود، اون شب آخرش، خیلی از ته دل با زندگی خداحافظی کردم. یه دو سه دقیقهای چنان در آرامش غوطهور شدم، و اینقدر از تمومشدن این نکبت خوشحال بودم که حس میکنم سیمکشی مغزم کلا عوض شد. کاشکی هنوز همینقدر زندهموندن برام بیاهمیت بود. کاشکی با یه پر سبزی ریحون کنار یه لقمه پنیر خوشحال نمیشدم. کاشکی دیدن لوبیا قلبم رو روشن نمیکرد. کاشکی شیرینی آلمانی اختراع نشده بود. کاش از موزه و فیلمهای درام خوشم نمیاومد. کاشکی برگری باب رو دوست نداشتم.
ولی خب همینه که هست. باید بشینم نونپنیرسبزیم رو بخورم و برگری باب ببینم و برای لوبیا زنده بمونم. هنوز باید چای هل بخورم و به شوخیهای بیمزهٔ بابام بخندم و صدای مامانم رو گوش کنم. زندهموندن وقتی منتظر مردنی، اصلا خوش نمیگذره. ته خوشحالیت هم ناراحتی. خیلی خسته شدم از ناراحتبودن.
487
اومدم بگم گربههای خوشگل با هم پرابلم ندارن، دیدم گربهها بسیار قلمرویی هستن اتفاقا و خیلی با هم پرابلم دارن. 😔🙏
487
سمت راست بدنم اگزما زده و هر روزم بدتر داره پخش میشه. دکتر پوست میشناسین کارش درمان باشه و کرمهای گرون رو نکنه تو پاچهم؟ 🥲
487
یهو یادم افتاد که پدربزرگم در فاکینگ ۹ سالگی پا میشه میره مشهد؛ یک خیاط پیدا میکنه بهش میگه بهم خیاطی یاد بده. اونم قبول میکنه و بهش جا و غذا میده و پدربزرگم بعد چند ماه شاگردی فارغالتحصیل میشه و برمیگرده دهات خودمون. :))
مقایسه شود با کارآموزیهای امروز تا کمی بسوزیم. 🙏
487
حالا بابام هم هرچقدر خوب، عقاید سنتی-مذهبی داره و همینجوری بزرگ شده. میاومد خونه میگفت امروز تو شورای حل اختلاف خانومه اومده گفته شوهرم خرجمو نمیده. بعد مثلا میگفت بهش گفتم تو از اول میدونستی شوهرت یه کارگر سادهست، انتظارت زیاده.
باید مینشستم کلی باهاش بحث میکردم که پدر خوبم، اون زن بیچاره اگه میدونست برا یه تیکه گوشت خورش باید منت بکشه حتما زن این نمیشد خب. و کلی طول میکشید تا قانع بشه.
خلاصه قضیه باخت-باخته انگار. بری کار کنی دستت تو جیب خودت باشه، زن خوبی نیستی. نری سر کار و شوهرت منت بذاره سرت، خودت انتخاب کردی. تنها راه برندهشدن اینه که مثل لاتاری، یه دونه مرد خوب گیرت بیاد که خب خیلی از همین مردهای کنترلگر بدی که من توی عمرم دیدم اولش خیلی هم مرد خوبی بودن.
487
ما تو شهرمون یه خانومی داشتیم که شوهرش کارگر فصلی بود، و خودش تمام سال رو کار میکرد. بعد تو اون مواقعی که شوهره کار نمیکرد، نهتنها همهٔ پولای زنش رو ازش میگرفت، بلکه بچهها رو هم هی میفرستاد محل کار خانومه که خودش ازشون نگهداری نکنه.
یه بار کارشون به جاهای باریک داشت میکشید و بهش گفته بود همهٔ کارتات دست منه؛ بخوای هم نمیتونی ازم طلاق بگیری.
اینا رو برای مامانم تعریف میکرد و هی به مامانم میگفت حاجخانوم شما خودت شاغلی میدونی چقد سخته. من اگه دست خودم بود کار نمیکردم. بچههام خودشون سه تا کارن. اصلا برای این کارم رو شروع کردم که مزد شوهرم کفاف زندگیمون رو نمیداد. حالا با من اینجوری میکنه. و هایهای گریه میکرد.
شوهره رو هم میدیدی، ظاهر موجه و خوبی داشت و اصلا فکرشم نمیکردی روزگار این بیچاره رو چجوری سیاه کرده. بارها برامون تعریف میکرد که بهم گفته بشین خونه، بچهها رو بزرگ کن. منم گفتم قسط خونه رو از کجامون بیاریم؟ گفته جور میکنم. زن هم گفته اگه قرض کنی، موقع پسدادنش دیگه نمیتونیم غذا بخوریم. اونم گفته خب شماها نون و قند بخورین، کاری نمیکنید که قوت بدنی بخواید!
بعد یهسری میآن میگن زن خوب، زنیه که بشینه خونه خانومی کنه. خب کلهٔ آدم خراب میشه دیگه. بخدا هر دفعه این بحثا رو میبینم، این صحنهها مثل صحنههای جنگ ویتنام از جلوی چشمام رد میشه.
487
به نظر من صادق چوبک اینجا داره زر میزنه. چه فضیلتی در رنجدیدن و کشیدن هست جدی؟ :))))
چارتا گربه و پرنده قشنگن. اونم بخوره تو سر ما. همون کپهمون رو بذاریم بهتره. با احترام البته. 🙏
487
Repost from N/a
زندگی برای من قشنگه. خیلی چیزای دیگه توش هست که من دلم میخواد ببینم. میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره. میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره. میخوام بمونم و تموم رنگهای رنگینکمون دروغ رو ببینم. میخوام بمونم و بنویسم. میخوام مردمو بشناسم.
تو خیال میکنی شناختن آدمای خوب و بد خودش کم کیف داره؟ گمون میکنی دیدن طبیعت و لذت بردن از طبیعت تموم شدنیه؟
-سنگ صبور، صادق چوبک
487
این رفتار کامنتها زیر پست زنهای حامله در سوشالمدیا هم باید بررسی بشه جدی. مثلا یکی مینویسه حاملهم. از فردا کامنتا همه میشه «وای مامانی، من خیلی خوشحالم تو مامانم شدی 😍😍😍». یا مثلا میگه خیلی ویار دارم همهش میشه «وای بچهمون دلش توتفرنگی میخواد خوداااا 😍😍😍😍😍😍😍😍😘».
انگار اون زن از الان دیگه آدم نیست و فقط بچهش آدمه. نهتنها این، بلکه بچهش متعلق شده به تمام اون کسانی که دنبالش میکنن. اولی خیلی بده ولی این دومی، واقعا وحشتناکه!
بعد میبینی بچه که دنیا اومد، هنوز فرصت نکرده یه صدا از خودش تولید کنه، ولی یک اجتماع چند هزار نفری براش یک هویت کامل و بالغ متصور شدن و مثلا مینویسن «مشخصه خیلی شیطونه 🤣🤣🤣 از روز اول که عکس سونوی چهارماهگیت رو گذاشتی فهمیدم. خدا بهت صبر بده 🤣».
کفرم در میآد.
487
تمام پاییز، سر هشت ساعت بیداری خسته میشم. هشت ساعت دیگه رو هم زجر میکشم تا خوابم برسه. ولی هشت ساعت آخر رو چنان تخت میخوابم که تمام خستگیهای عالم ازم دور میشه.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
