SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
469
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
469
امیدوارم اگه کسی بهش لگد زده، زجرکش بشه. این انحنای ستون فقرات بدون ضربه پیش نمیآد اصلا و احتمال اینکه لگد خورده باشه خیلی زیاده. تیکهتیکه بشی الهی. :(((((((((
469
حداقل آروم شد. از درد راحت شد. چند روزی غذا خورد و گرم بود و بغل گرفت.
Rest in peace Soup. I will forever love you. :(
469
+3
در باب عنوگه بودن ai همین بس که توی اپ هنری، آپشن گذاشتن که از هوش مصنوعی عنوگه بخوای یک نقاشی رو در یک منظرهٔ کاملتر نشون بده. تولیداتش اینقدر آشغاله که حتی احتیاج به اون کادر مسخره نداری. در اولین نگاه میفهمی از فلان خط بهبعد، هنری خرج اون رنگها نشده و هر کودن بیاحساس و عاطفه و هنری هم قابلیت بیشتری ازش داره.
469
امروز متوجه شدم که اصلا مامان خوبی نمیشم. یکی از آشناها داشت تعریف میکرد که بچهمون نمیذاره تلویزیون ببینیم، چون اگه تلویزیون روشن کنیم باید حتما کارتون اون پخش بشه. و تمام فکر من این بود که اون بچه رو باید اینقد کتک زد تا بفهمه رئیس کیه. التماس درمان دارم از خودم. 🙏
469
گاهی اوقات به کسایی که از ته دلشون به خدا ایمان دارن حسودیم میشه. فکر کن تو ذهنت یکی هست که هرچی دلت میشکنه میری سراغش و مطمئنی حالت رو خوب میکنه. حدسم اینه که تلقینش هم حالشون رو خوب میکنه. کاشکی به یه چیزی همینقد محکم ایمان داشتم. هر چیزی. فکر خودم نجاتم نمیده. مریضم. دیگه نمیکشم.
469
وای بچهها این طفل معصوم اینقد مظلومه هر لحظه که یادش میافتم گریه میکنم. امشب داشتم ماساژش میدادم و از درد داشت زمین رو گاز میگرفت. منم همینجوری زده بودم زیر گریه، میگفتم بخدا مجبورم. تموم که شد بغلش کردم. تا بغلش کردم و گرم شد مثل تراکتور داشت خرخر میکرد. الهی بمیرم من براش. گریهم بند نمیاد جدی. حالم دگرگونه اصلا. تا قیامت ناراحتم براش. :((((
469
از ترس لوبیا لباسایی که باهاشون میرم پیش سوپ، کاملا فرق دارن. قبل اینکه بیام خونه، صورتم، دستام و پاهام رو پنج بار با صابون میسابم، درحدی که دستم ترک خورده. الان اومدم خونه و هی اصرار داره دستم رو بو کنه و من مجبورم دستامو قایم کنم، درحالیکه در حالت عادی محل سگ بهم نمیذاره. لوبیا تو به کجا وصلی؟ 😭
469
امروز هم درگیر خاطرات چرتوپرت هستم.
کلاس پنجم که رسیدم، قدم حدودا ۱۰ سانت رشد کرد یهو (مثلا در طول یکی دو ماه). یادم افتاد یه روزی از همین روزایی که داشتم قد میکشیدم، با چنان استخوندردی از خواب بیدار شدم که فکر میکردم تو خوابم زدم پام رو شکستم.
کودکی زمان جالبیه. مخصوصا اگر آدم مثل من کودک احمق و نگرانی باشه.
469
سوپ رو ماساژ دادم و بالاخره جای آویزون نشستن، پنج-ده دقیقه روی پاش نشست. :(
الانم رفت تو آفتاب دراز کشید خوابید. ❤️🥲
