SevenHells
Открыть в Telegram
484
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-1330 день
Архив постов
484
گاهی اوقات دلم برای رحم مادرم تنگ میشود. جایی که نمیدانستم چجوری مینویسند و چجوری میبینند و نمیدانستم احساس داشتن چیست و رام کردن احساس چیست! مهم نبود اگر خوابم می آمد بخوابم و مهم نبود فلانی در موردم چه فکر میکند. فقط وجود داشتم، بدون هیچ تصمیمی. پاک و بی تقصیر. دلم تاریکی مطلق میخواهد، تنها چیزی که بشنوم صدای مبهم مادری باشد که تصمیم گرفته مرا نکشد و پدری که به مادرم میگوید دلش میخواهد اسم توله اش با م شروع بشود مثلا. مادرم حافظ بخواند و پدرم قرآن و من هم هیچ نفهمم.
484
حرفهای نگفته مغز آدم را میخورند و دردهایی که تنهاییِ خودت مرهمش باشد بیشتر درد میکنند و انتظار هم قلب آدم را نحیف و پژمرده میکند.
- سه چیزی که فهمیدنشان هربار دل آدم را نیش میزند.
484
از صبح تا همین امشب، باران قطره قطره پنجره های خانه را شلاق میزد. تقریبا تمام مدت را جلوی پنجره در حال لرزیدن نفس میکشیدم و گمانم غمگین نبودم. اصلا سرتاپا گور بابای غم ها بودم، غر هم می زدم اتفاقا، بدخلق هم شدم یکی دوبار، اما واقعا گور بابای غم ها و خودم و دنیا و لجن ها و خودمان و خودشان و تخم مرغ و مرغ و سقراط و کانت و نکبت های دیگر. گور بابای هرچه بوده و هست و خواهد بود. گذاشتم باران بشوید و بشوید و غرهام را باهاش روانه جوب کردم و غم هام را هم همینطور. صدای بچه آژیر آمبولانسی همسایه را هم. دست آخر هم خودم را چلاندم و خزیدم زیر پتو و به سقف زل زدم تا تصمیم بگیرم کمتر غمگین باشم، چون تصمیم های مهم را باید زیر پتو و رو به سقف یا زیر دوش داغ داغ داغ داغ حمام وقتی چشمت به هیچ چیزی نمی افتد بگیری.
484
گمان میکنم از بزرگ شدن میترسم. از اینکه چنگال تیز زندگی درست روی گلویم باشد میترسم. از اینکه گوشهی دیوار لکهی آبی باشد که با هر باران بزرگ تر شود و سقف چکه کند و محتاج یک آدم بزرگ دیگر بشوم میترسم. مادرم به گوشه فرش زل میزد و میگفت همهچیز عادی میشود، یک بار که تصادف کنی دیگر از رانندگی نمیترسی، ۷ بار که غذایت بسوزد از آشپزی نمیترسی، اما من نگاه کودکانهاش به فرش را میشناختم. میدانستم پشت آن چشمهای کوچک و نیمه غمگین، دخترکی نشسته که دلش میخواهد زندگیاش را بزند زیر بغلش و برگردد به دوردستها و دوباره، جور دیگری زندگی کند. حالا من هم اینجا هستم، نصفه نیمه بزرگ شدهام و با تک تک ثانیهها میجنگم و مدام با خودم میگویم صداهای بلند هنوز مرا میترسانند، چرا دارم بزرگ میشوم؟
484
اما از خود واتساپ یوزلستر خود آدمایین که اصرار بر استفادهش دارن. "ایستید میشی لیطفن گیریه کیلیسی ری بیخیطیری مین بیبیریم تی ویتسیپ مین فیلتیرشیکین ایستیفیده نیمیکینیم"
484
واتساپ بیمصرفترین اپلیکیشن تاریخه و اینو کسی میگه که با لاین و کیک چت کرده قبلا. اصرار بر ادامه استفادهش رو هرگز درک نمیکنم.
484
هر روز و هر شب تصمیم میگیرم به سمت رویاهایی بروم که چند سالی است رویایم نیستند. من چند سالی است بجز لمس دست های تو و دویدن با برغاله ها توی گندمزار رویای محکمی نداشته ام و حالا که تو را دارم و امید دارم که گاهی بشود لای گندمزاری با برغاله های کوچکی بدوم که مال خودم نیستند دیگر چیز جدیدی ندارم تا به آن چنگ بزنم. هدف های کوچک و بزرگی که به زور پیدا میکنم شاید بعد از پنج روز یا پنج ساعت یا پنج هفته معنایی نداشته باشند و این دارد مرا میکشد عزیزم. مرا میکشد.
484
به گمانم گاهی فقط نمیشود نوشت. هرچقدر سعی کنی نم این دستمال را بفشاری، یک قطره هم پس نمیدهد. از زیر دستت سر میخورد و میرود در پس و پیش ذهنت، جایی که دست خودت هم نرسد. چند روزی است نمکشیده ام، مهم نیست چطور به خودم بپیچم و بتابم، نوشته ارزشمندی تولید نمیشود که نمیشود.
484
زندگی کوتاهم به خوبی موفق شده بهم بفهمونه که مهم نیست من چه حسی دارم یا چه فکری میکنم، اون میگذره. میتونم باهاش برم یا میتونم بمونم. زندگی برای هیچکس وقت اضافه نداره. اینم درس امشب. 🌚
484
ببینید من نمیگم عقل کل هستم ولی اگر ادعایی میکنم (که تا به حال ادعای خیلی خاصی نداشتم) مطمئن میشم که از همه جوانب بهش فکر کردم. خیلی سادهس که یک ادعا بکنی و سرش بایستی، صرفا بخاطر اینکه ۳ تا مقاله همسو با خودت خوندی. متوجهید؟ مرد اونیه که مورد حمله قرار بگیره و ذره ذره وجودش پر از شک بشه و باز هم بعد از تمام شکها، با مطالعه همه جانبه سر حرفش بمونه. وقتی کوری سادهس که حرف یک کور دیگه رو که میگه دنیا رو اصلا نمیشه دید قبول کنی!
484
یک روزی میرسه توی زندگی آدم که روز خاصیه. شاید روز تولدت باشه، شاید یک شنبهی معمولی باشه، شاید یک جشن باشکوه تاجگذاری باشه، شاید وسط یک مسافرت باشی یا روی فرش گلگلی کهنه دستبافت مادربزرگ دراز کشیده باشی. شاید سی سالت باشه یا ده سال یا هشتاد سال. ممکنه هوا ابری باشه یا آفتابی یا شایدم دیشب برف اومده و ۳۰ نفر توی تصادفات جادهای فوت کرده باشن. ولی اون روز میرسه. اون روز، روزیه که متوجه میشی مجبور نیستی برای کسی زندگی کنی جز خودت. روزیه که متوجه میشی پدر، مادر، دوست، رفیق، آشنا، استاد، همکار، همکلاسی، فرقی نمیکنه، هیچکس! هیچکس سرنوشت تو رو تعیین نمیکنه. اون لحظه متوجه میشی که اگر امروز به جای پای راست از پای چپت استفاده کنی سرنوشت کسی جز خودت عوض نمیشه، اگر ناگهان تصمیم بگیری تا آخر عمر آلمانی صحبت کنی، زندگی هیچکس به اندازه خودت تکون نمیخوره. ممکنه اون روز تصمیمهای زیادی بگیری، رشتهت رو عوض کنی، کارت رو عوض کنی، تصمیم بگیری هر روز بدویی یا تصمیم بگیری تمام روزت رو توی تخت در حال خوردن چیپس باشی. مهم اینه که اون لحظه، اون حس مسئولیتپذیری برای آینده خودت، دیگه هیچوقت عوض نمیشه. دیگه نمیتونی برگردی به اینکه "پدرم میخواست مهندس باشم و بنابراین مهندس میشم". نه. از اون جا به بعد دیگه فقط خودتی و خودت. مهندس شدی، خودت خواستی، مهندس نشدی، بازم خودت خواستی. هر کاری کردی، "خودت خواستی". و بنظر من این ترسناکترین و قشنگترین حسیه که یک آدم در مورد خودش تجربه میکنه.
484
اگر از حال من میپرسید، خوبم. یعنی خوب خوب که نه، آدم همیشه مجبور به تصمیم است و این جبری است که نمیگذارد حالت خوب خوب خوب باشد، مگر آدم نباشی و هرگز اشتباه نکنی. فقط کمی کلمههای مغزم پوک و توخالی شدهاند و هر چه مینویسم را از بیخ و بن از صفحه روزگار و مغزم پاک میکنم تا لکه ننگی نباشد.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
