ru
Feedback
SevenHells

SevenHells

Открыть в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Больше
470
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-430 дней
Архив постов
بعد اونی که کله‌ش از مسابقه خراب نمی‌شه و واقعا به سیاست‌ها اعتراض داره هم چیکار می‌کنه؟ با اجازهٔ بچه‌کش‌های بالاسری می‌ره بیرون، در کاستوم قورباغه قر می‌ده و جیغ می‌زنه «نو کینگز». اونی هم که یه ذره شرمش می‌آد، سعی می‌کنه یه پلاکارد خوشگل درست کنه که بتونه بشه عکس مقالهٔ نیویورک‌تایمز، سی‌ان‌ان، ان‌بی‌سی یا هر زناکدهٔ دیگه‌ای. همه‌شون هم بلااستثنا برمی‌گردن خونه و فکر می‌کنن الان دیگه بچه‌کش بالاسری شب‌ها بدون آرامش سر بر بالین می‌ذاره چون این‌ها مبارزه کرده‌ن بالاخره. خب تهوع، اسهال و استفراغ. متوجهید چی می‌گم؟

البته آمریکایی‌ها مردم بدی نیستن. ولی خب اینقدر رفاه‌زده شده‌ن که دیگه نیستمشون. می‌دونید؟ مثلا برای نتیجهٔ مسابقهٔ ورزشی کله‌شون خراب می‌شه و می‌ریزن بیرون. بعد ما اینجا دست امپراطور روی گلومونه و از احساس خفگی می‌ریم بیرون. همه‌ش برای چی؟ برای اینکه همون رفاه‌زدهٔ الاغ بتونه کله‌ش از مسابقهٔ ورزشی خراب بشه و نه از خفگی. خب من این رو نیستم. حال نمی‌کنم دیگه.

از وقتی آمریکای قحبه تصمیم گرفت به ایران حمله کنه، دیگه سریال هم بهم نمی‌چسبه. مثلا یهو طرف می‌گه گاد بلس امریکا و بلافاصله تهوع می‌گیرم و صفحه رو می‌بندم.

photo content

الان یه چیزی می‌گم بهم می‌گن پایداریچی کله‌م خراب می‌شه. فقط می‌گم که ریدم به این زندگی دوستان. 🙏

یعنیا دنیا به من ندیده یه دلخوشی کیری داشته باشم. تا قصد خرید قابلمه کردم، مردی ره مجبور شدیم اورژانسی ببریم عمل کنن. یه‌جوری بی‌پول شدیم که ایشالا سال بعد، البته اگر ترامپ قحبه گذاشت زنده بمونم. 😃

اجنبی به کون آقاش خندیده که اسم خارک رو می‌آره. چخه نجس لاابالی.

یه لحظه روت رو برمی‌گردونی، یهو پشت سرت می‌بینی یک دروازهٔ جهنمی نو به روی زن‌ها باز شده. زن‌های افغان رو دارن به خاک و خون می‌کشن. دلم خون شد.

حالا انگار قطع نمی‌شم چه کاری از دستم برمی‌آد. دوستون دارم.

ولی من می‌گم ایران گَویه. 🙏 اگه قطع شدم مواظبت کنید.

مای ساده رو باش رفتیم کانفیگ نامحدود خریدیم. جوان خوش‌بین ایرانی.

سرنوشتی غم‌انگیزتر از عشق‌ورزیدن به یک امپراطوری درحال سقوط در تصورم نمی‌گنجه. غروب امپراطوری آمریکا شروع شده و ما هنوز باید با ایرانی سروکله بزنیم که باباجان، اینا کسکشن و حداقل دو قرن کارنامهٔ سیاه دارن. جان عزیزت ول کن. اونم می‌گه نوموخوام. خایهٔ امپراطور خوشمزه‌ست. من با سرمایهٔ صفر و خونهٔ اجاره‌ای عاشق میلیاردرهای آمریکایی و نمادهای سرمایه‌داری‌ام چون معتقدم منم اگه به‌قدر کافی جاکش باشم می‌تونم سرمایه‌دار باشم. جیغ. فغان. به امپراطور لخت عزیزم نگو کسکش. به نظام امپریالیسم و سرمایه‌داری بد نگاه نکن. من اینا رو دوست دارم چون می‌خوام جاکش باشم و رو استخون بقیه، حتی هم‌وطنم، ثروتمند و قدرتمند بشم یه روز.

خب دعاهاتون جواب داد. دست شما درد نکنه. ❤️

مردی رو آوردیم عمل کنه. نمی‌دونم. دعا معا کنید کله‌م رو نکوبم دیوار و خودم عمل‌لازم نشم از دست بقیه.

گفتم سوپ، یادم افتاد این رو تعریف نکردم. چند شب پیش خواب سوپ رو دیدم. داشتم براش گریه می‌کردم که از دور اومد تو بغلم خوابید و خرخر کرد. تصویر اشکام که می‌ریخت رو کمرش و خرخرش که با وجود اشکام قطع نمی‌شد، از حافظه‌م پاک نمی‌شه. وقتی بیدار شدم احساس می‌کردم منو بخشیده که نتونستم نجاتش بدم، یا شاید هم ناخودآگاهم من رو بخشیده بود. هیچ‌کس نمی‌تونه عمق احساس گناهی که هنوز تو قلبمه رو درک کنه، ولی حداقل دیگه به‌خاطرش نمی‌خوام بمیرم. سوپ به من یاد داد هرچقدر هم که شرایطم سخت باشه، باز هم می‌تونم تلاشم رو بکنم. و بهم یاد داد که اشکالی نداره وقتی دیگه طاقت چیزی رو ندارم، خودم رو عقب بکشم. حتی اگر اون چیز، زندگی‌م باشه. و خب، من هنوز طاقتش رو دارم. سوپ عزیزم، قلب مهربونت بعد از چندین ماه هنوزم به من عشق می‌ده. کاش پرستار بهتری می‌بودم برات تا می‌موندی و عشقت رو بهت پس می‌دادم عزیز رنج‌کشیدهٔ من. خیلی دوستت دارم. 💔

یه ولعی به ادامهٔ زندگی دارم که نمی‌دونم چجوری توصیفش کنم. سختی و بدبختی می‌آد و بازم نمی‌خوام مفت بمیرم. این حالت در منی که می‌خواستم بابت رفتن سوپ، خودم رو بکشم خیلی جالبه. درود بر قرص‌های روان‌پزشکی، طبیعت، عشق، آفتاب و گربه.

دو روز وقت نداشتم درست اخبار رو چک کنم و تو همون دو روز تمام اتفاقات عالم افتاده انگار. زن‌کشی تو روز روشن؟ تو دانشگاه؟ گای سگ. اه.

از کنار چندتا مزرعه رد می‌شدیم. گفتم عه، اینا هم دارن گندم‌هاشون رو درو می‌کنن. گفت نه اینا جوئه. اون مزرعه‌های کنارش دیدی نهال پسته‌ست؟ کسایی که پسته می‌کارن، باهاش گندم نمی‌کارن، چون روزهای آب‌دهی گندم با روزهای آب‌دهی پسته یکیه. دو روز پیش هم مادرم داشت بهم یاد می‌داد نون‌های مختلف رو چجوری درست می‌کردن و چطوری نون زمستونشون رو خشک می‌کردن که کپک نزنه و چطوری نون تابستونشون رو طوری درست می‌کردن که توی سوز گرما، بیشترین حجم نون تازه با کمترین پخت تنور رو بتونن داشته باشن. یک احساس حقارتی کردم که این همه مدت، این دانش بیخ گوشم بوده و بهش اهمیت ندادم. قلبم گرفت. کاش می‌شد همهٔ اطلاعات بومی و قدیمی دنیا رو قورت داد.

ما دنبال قابلمه چدنیم، رفیقامون دنبال پایان‌نامه. بالاخره دنیا حمالم نیاز داره که اون منم. 🙏 به رفیقم کمک کنید، تحصیل‌کرده بشه. قراره دستش رو بذاره سر من و همهٔ پولاشو بهم بده. 🙂‍↔️