ru
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Открыть в Telegram
547
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-230 день
Архив постов
... دیوارهای بلند ! #جعفر_بخشی_بی‌نیاز نویسنده و روزنامه نگار چه شد که آن همه سرسبزی و رونق و لطافت و زیبایی به خاک نشست و آمال و آرزوها و امیدها و زندگی ها بر زمین ریخت. چه اتفاقی افتاد که قلمِ تاریخ به نگارش متنیِ جان سوز تن داد و از رنج و اندوه و درد نوشت. روزگار به کدام آیین و مسلک درآمد که خوبی ها را سر برید و زشتی ها را عَلم کرد. چه حادثه ای از دور بر ما شبیخون زد که وارثانِ تمدنِ چندین هزار ساله را به سوگیِ ماتم افزا برد و فقر و نداری را به زیستِ مان گره زد. تاوان کدام خطا و اشتباه را دادیم که جهانِ مان به تاریکی رسید و نور و روشنایی از دل هایمان بیرون رفت. کدام عهد و قول و وفا را لگد زدیم که آینده و فردایمان را دفن کردیم و علف های هرز تمام زندگی مان را پوشاند و پُر کرد. کو آن سرزنده گی و نشاط و شادمانی‌. کو آن روزهای خوشِ دور همی. کو آن لحظه های شادِ خانواده گی. کو آن همسایه های دلسوزِ مهربانِ یک رنگ. کو آن آدمها. کو آن شهر‌. کو آن خیابان. کو آن کوچه. کو آن خانه. کو آن صاحب خانه. روز به روز که گذشت فاصله ها بیشتر و بیشتر شد و مهر از کوچه ها و خیابان ها پر زد‌‌. وفاق به نفاق نشست و خدمت رنگِ خیانت گرفت. عهدها به بی عهدی رسید و جای خوب ها با بدها عوض شد. سالهاست نشسته ایم دمِ در شاید فردا روز خوبی باشد و خورشید از آستانِ تغییر و تحول بیرون بیاید. شمایلی از حس پرواز را در ما برویاند تا دیگر بار با شور و شکوه غبار غم از دل برداریم و از مهربانی هم التیام بیابیم. اما حافظه های زخمی از خاطره های تلخ سرشارند و مدام گذشته را به یادمان می آورند و ما را در نبردی سخت شکست می دهند. حالا آن قدر در زندگی مان غم نشسته که دیگر شادمانی را به یاد نمی آوریم و با تمام خنده ها بیگانه ایم. بین ما و زندگی دیواری ست بلند که آن سوی خوشبختی را گِل گرفته اند و تمام اطرافش را پوشانده اند. در زمانه ای که نخبه ها و اهل فن یا بیکارند و یا به ناچار در خانه مانده اند و یا ناگزیر از ایران رفته اند و ابتذال ؛ ارتزاق را آلوده کرده و حلال خدا را به حرام تغییر داده باید که پای این زندگی ببازیم و در نهایت بمیریم. کمی دورتر از ما آدمها به واسطه ی راهبرانی مصلح ؛ منصف ؛ دلسوز و متخصص روزگاری فرخنده و شاد دارند و جهان شان سراسر امید و نشاط و بالنده گی ست. رنج را و اندوه را و فقر را مثل مایی که به قواره دوخته ایم نمی شناسند و با آن میانه ای ندارند. هم جهان شان به رزق آباد شده و هم آخرت شان. کسانی که در همین دنیا بهشت را با تمام وجود حس می کنند و از تمامی حقوق شهروندی برخوردارند و از ناکامی ها و حسرت ها فاصله دارند و رفاه و امنیت را با گوشت و پوست و جان خود حس می کنند و قدر زندگی ارزشمند خود را تمام و کمال می دانند ؛ حتما که به رستگاری و خوشبختی رسیده اند و دنیایی مفرح و پاک و سالم دارند. در کشوری که همه مردم از کوچک و بزرگ ؛ پیر و جوان ؛ زن و مرد شماره موبایل حاکم خود را دارند و اگر ناراحتی ای داشته باشند می توانند با او تماس بگیرند و بی واسطه با او حرف بزنند خودش به عین از بهشت و جهنم واقعی پرده بر می دارد و جایگاهِ مردم آن کشور را به خوبی بازنمایی می کند. @simar50

Homayoun Shajaryan Az Doost Dashtan از دوست داشتن همایون شجریان @simar50

‌‌... ۴۶ سال پیش ۴۶سال پیش، روحانیون با کمک و در واقع حسادتِ بسیاری از سران امریکایی نسبت به شاهِ ایران، توانستند بر تختِ قدرت بنشینند. شاید آن روز، دولتمردانِ آمریکا، پیشِ خود هرگز گمان نمیکردند روزی خودشان هم در چاهی که برای محمدرضا شاه پهلوی کندند گرفتار شوند و حکومت آنها تا چند دهه، بلای جانشان بشود. اما امروز دیگر، کاملاً فهم‌شان شده و به این نتیجه رسیده‌اند که ارتکابِ این حماقت، تا چه اندازه عواقب سنگینی برایشان داشته و اگر دیرتر بجنبند، نه فقط خاورمیانه، که دنیای خودشان هم‌ به جهنم تبدیل میشود و طومار‌ِ ابرقدرت جهان، در آتشِ تندِ آخوندیسم و نهایتاً در جنگهای موهومِ ایدئولوژیک درهم پیچیده میشود و البته که میبایست هرچه زودتر، اشتباهی را که سال ۵۷ در قبال منافع خودشان در خاورمیانه و مردم ایران انجام دادند، به هر شکلی که هست جبران کنند. و خب؛ خود کرده‌ را تدبیر نیست" یا چیست؟ بله؛ این قطارِ بی‌ترمز امروز، همان قطاریست که خودشان دیروز آن را از ریلِ اصلی، خارج کردند. همان ریل و‌ مسیر درستی که محمدرضا‌پهلوی، با درایتش و البته با عرضه، خرد و دوراندیشی، برای امنیت‌ و ثبات در منطقه خاورمیانه ایجاد کرده بود و اگر دوباره به ریلِ خود بازنگردد، عذابش کم از عذاب جهنم نیست برایشان. میلیونها نفر از ما مردمِ خاورمیانه و ایران، علی‌الخصوص جوانان در این سالها، اگر چه حق‌مان نبود اما اجباراً ، رنجی را متحمل شدیم که به قائده رنجِ همه بشریت بود و امروز، دستِ مشارکتِ تمامِ خردمندانی که ما را به جبرانِ حقوق و‌ آزادیِ غصب شده‌مان یاری کنند، میفشاریم. باشد که دوباره ایران، به دامانِ اصالتِ مردم و صاحبانِ اصیل، صلح طلب و اصلیِ خویش بازگردد. @simar50 #هیچ_جنگی_مقدس_نیست

وقتی که قدرت پلک می‌زند عادل عبیات قدرت خواب ندارد، اما گاه خسته می‌شود. مثل شکارگری که برای لحظه‌ای طعمه‌اش را گم می‌کند. همان‌جا، در شکاف ناپیدای آن پلک، تاریخ می‌لغزد. نه کودتا، نه انقلاب، نه اصلاح. تنها لحظه‌ای‌ست که مراقبت فرو می‌ریزد و واقعیت فرصت نفس کشیدن پیدا می‌کند. قدرت، حیوانی‌ست بی‌خواب. اما حتی شکارچی‌ترین حیوان‌ها، گهگاه پلک می‌زنند. و در همین چشم‌برهم‌زدن، شکافی باز می‌شود، که تاریخ از آن فرو می‌ریزد. وقتی که قدرت پلک می‌زند، زبان دوباره به کار می‌افتد، دیوارها گوش می‌شوند، و سکوت دیگر سرباز قدرت نیست. آدم‌ها ناگهان یادشان می‌افتد که ترس هم تاریخ مصرف دارد، که نظم، قرار نبوده ابدی باشد. قدرت برای آن‌که ابدی به‌نظر برسد، باید مدام بیدار بماند. اما هیچ‌چیز، حتی اقتدار، نمی‌تواند نخوابد. پلک‌زدن قدرت، تولد شک است. آغاز پچ‌پچ. زمزمه‌ای که بعدها به فریاد بدل می‌شود. هیچ انقلاب یا گذار یا فروپاشی‌ای از جایی جز همین پلک‌ها زدنها آغاز نمی‌شود. و ما، مردمان این جغرافیای مُعلق، در انتظار آن لحظه‌ایم که قدرت یک بار، فقط یک بار، پلک بزند. ما نه طغیان می‌کنیم، نه دعا، تنها تماشا می‌کنیم. چرا که در این لحظه‌ی شفاف، جهان خودش را برهنه می‌بیند، و آینده، از لای مژه‌های قدرت، عبور می‌کند. و آن‌گاه که قدرت پلک می‌زند، چیزی به نام گذار از سایه بیرون می‌خزد، نه کودک است، نه هیولا، نه امید محض، نه فاجعه‌ی کامل. گذار، واژگونیِ امر بدیهی در میدان قدرت است. گذار انقلابی انفجارِ معصومیت جمعی ست، کودکی‌ست که کبریت می‌کشد در انبار کاه. همه دست می‌زنند، فریاد می‌زنند و در خیابان می‌رقصند. ولی آنچه که پس از آن می‌ماند خاکستر است و پرچمی که خونی‌تر شده. انقلاب، بازتعریف قدرت است، نه پایان آن. و در ایران، مردم تاج را برداشتند تا عمامه بر سر قدرت بنشانند. خدا، وقتی در قامت حاکم می‌نشیند، از فرشته‌ها انتقام می‌گیرد. در ایران ۵۷، مردم خواستند خدا را جای شاه بنشانند، نفهمیدند که خدا هم اگر قدرت بگیرد، دیکتاتور می‌شود. در روسیه لنین با امید آمد و با چکمه رفت، و پشت سرش استالین ایستاد مثل تندیسی از مرگ. انقلاب اگر مهار نشود همیشه به نقیض خود بدل می‌شود، همیشه و گویا این قاعده است. گذار توافقی صلح با شیطان است، گاهی نظم می‌پوسد، اما فرو نمی‌ریزد. و قدرت که می‌داند زوال نزدیک است، صندلی را خودش به دیگری می‌دهد ولی نه با فروتنی، که با معامله. در اسپانیا، فرانکو مرد، ولی وارث‌اش پادشاه شد. در شیلی، پینوشه عقب رفت، اما عدالت عقب‌تر ایستاده بود. گذار توافقی، معاهده‌ای‌ست میان دیکتاتوری و فراموشی. نوعی آشتی با حافظه. در این مدل، عدالت ذبح می‌شود تا صلح زنده بماند. عدالت در این گذار، قربانی صلح می‌شود. گذار فروپاشی‌محور، ناپدید شدن مرکز است، در آن لحظه‌های بی‌مرکز که حکومت‌ها نه با انقلاب و نه با توافق، که با پوسیدگی می‌میرند. مثل جسدی که ماه‌هاست مرده و تازه بویش بلند شده. شوروی فرو نپاشید، خودش را رها کرد. حزب ایمانش را از دست داد. پرولتاریا ساکت شد. قدرت در خودش آب رفت. این گذار ترسناک‌ترین است، چون هیچ‌کس نمی‌داند چه چیزی جایگزین می‌شود. در لیبی، قذافی مرد، اما خلافت نیامد، برزخ آمد. گذار فروپاشی، تولد نیست که سقط است. گذار از بالا دستمال ابریشمین قدرت است. در  این نوع گذار، اصلاح‌طلبان واقعی نیستند، فقط لباس قدرت‌اند با رنگ تازه. در چین کمونیسم هنوز زنده است ولی تنها در اسم، کاپیتالیسم را پذیرفتند، اما دهان مردم را دوختند. گذار از بالا، گذارِ بدون گذار است. قدرت می‌ماند، ولی نقاب عوض می‌کند. دموکراسی در ویترین است، صندوق رای اما بی‌معنا. در این گذار مردم بازیگر نیستند، که دکور صحنه‌اند. گذار از پایین، شراره‌ی گرسنگی و خشم است، در آن تاریخ از بالا نمی‌آید، از شکم آغاز می‌شود. این گذار خالص‌تر است، اما خطرناک‌تر. اگر سازمان نیابد، به هرج‌ومرج می‌انجامد و اگر رهبری نداشته باشد، به مصادره. و ایران در تعلیقِ گذار، در لحظه‌ای ایستاده که نه هنوز فروپاشیده و نه دیگر مشروع است. نظام چون سنگی‌ست که روی قله ایستاده، نیرویی ست که نمی‌خواهد، فقط رها شدن را بلد است. ما در آستانه‌ی هیچ‌ ایستاده‌ایم. نه هنوز گذشته‌ایم و نه دیگر مانده‌ایم. نه آن‌قدر زنده‌ایم که تصمیم بگیریم، و نه آن‌قدر مرده که دفن شویم. گذار برای ما نه پروژه است، نه انقلاب و نه اصلاح. گذار برای ما حقیقتِ غایب است. در انتظارِ ظهورِ نظمی که هنوز زبان نیافته، اما در سکوت، زایش می‌کشد. @simar50

... #بهمن_فرمان‌آرا