پوکساید
Открыть в Telegram
دعوتید به میهمانی واژهها... نه، من خانهای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهٔ من همین کلمات است. https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-578905-oiShKuA
Больше1 743
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-1230 день
Архив постов
1 743
سلام فلانی!
خستهٔ بودن نباشی.
نمیدونم کجای جادهٔ زیستن هستی
اما خستهٔ زندگی نباشی.
بودن، بارِ سنگینیه...
#حسام_ایپکچی
1 743
"أردت فقط أن أشعر یوماً بأنك تحاول لأجلي!"
فقط میخواستم یه روزی احساس کنم
که بخاطرم تلاش كردی...
1 743
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران.
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم،
صندلیهای فرسوده و رنگباخته
سهم ما شد.
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود.
▪️ احمدرضا احمدی
1 743
سیمرغ بلورینِ "جان به لب رسیدهترین آدمِ دنیا در حزینترین معاملهی عالَم" هم تعلق میگیرد به دقیقهی 03:50 این آهنگِ محمد اصفهانی... آنجا که میتوانی چشمهایت را ببندی و مردی را ببینی که در میانهی بازار ایستاده، جانش را توی دستش گذاشته و سوی کسی دراز کرده و میگوید "جانم بگیر و صحبتِ جانانهام ببخش"...
1 743
من میخواستم بدونم که این موسیقی..شمارو هم روی صندلی عقب یه ماشین میبره ؟ یه ماشین که داره نصف شب از یه اتوبان میگذره... شما هم با این موزیک رد شدن نور ماشین های دیگه رو روی پلک های بسته تون حس میکنيد ؟ خنک بودن شیشه ی ماشین رو. رَوون حرکت کردن تایرها روی سطح صاف آسفالت رو..حس میکنید ؟ دنیای شما با این موسیقی چقد به دنیای من نزدیکه؟
1 743
هر شب که مه بر آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه ها کرد
به جانم جفا کردی
1 743
هنوز مشغولِ ذوق کردن با دوستت دارمهایت بودم
که همان اولِ راه به من شلیک کردی…
من که رفته بودم…
کاش لااقل میگذاشتی به خانهام برسم!
.
علی کشاورز
1 743
"دلم میخواهد باهم دوست بمانیم،
این پیشنهاد مثل تکه استخوانیست
که جلوی سگ میاندازند..."
▪️ مارک دوگن
1 743
نمیدانم چرا مینویسم. شاید چون این روزها، هیچچیز دیگری برای گفتن نیست. انگار کلماتی که زمانی معنا داشتند، حالا تهی شدهاند، بیجان، مثل خودم. احساساتی که روزی همهچیزم بودند، حالا فقط وزنی سنگین درونم هستند. خستگیای که حتی خواب هم درمانش نمیکند، درماندگیای که هر لحظه دستوپایم را میبندد.
دیگر چیزی برای دلتنگی ندارم. انگار تمام اشتیاقم به دلتنگ شدن، به منتظر بودن، به خواستن، ته کشیده. نه آرزویی، نه رؤیایی، نه حتی ترسی. فقط یک خلأ، یک سکوت سنگین که هر روز در من تکرار میشود.
آینده؟ آینده دیگر برایم هیچ شکلی ندارد. فقط یک مه غلیظ است، بیانتها، بیهیچ نوری. هر چه تلاش میکنم چیزی در آن ببینم، همهچیز محو و بیرنگ است.
شاید این کلمات هم مثل خودم بیحس و پوچ به نظر برسند. اما اگر چیزی از من باقی مانده، همین است: خستگی، ناامیدی، و شاید یکجور بیتفاوتی عجیب.
این را نوشتم نه برای جلب توجه، نه برای چیزی که دیگر وجود ندارد. فقط برای اینکه این احساسات سنگین، بالاخره جایی روی کاغذ بیایند. شاید حالا که اینها را نوشتهام، کمی سبکتر شوم. شاید هم نه.
تو این را بخوان، یا نخوان. برایم فرقی نمیکند.
پایان.
