701
Подписчики
+924 часа
+97 дней
+1930 дней
Архив постов
700
من کاجِ وَرِه سرخِه جمه تلیمِه
من گدایونه خِرِشِـــه چاشِنیمِه
فصلِ وِهارون بلبلـــون کلیمه
فصلِ زمسون تَشِه سَــرِ کلیمه
نیما یوشیج
700
فَلِک مَردِمّــــه سـَـرگِردون بِساتی
جِهـــــونّه وِنِسّـــه زِنْدون بِساتی
بَتِجِـــه اِتّـــا صُبْ ره تا نِماشون
وِرِه مُحْتاجِ لاقْمِـــــه نون بساتی
جُمـِـه نارْنِه اِنّاشِــــــه تَنْ دَپوشِه
هَمینْتی راهی قَوْرِسْتون بساتی
دِرازهَسّــــه وَخْتُ اُمرْ* هَسّه کِتا
وِهـار ِاُمــــر، فَلِکْ، خَزون. بساتی
دِتا چِشْمُنْ جه حسری بیِّه سرجر
دِلِ زار. وِرِه. پِرْ خـــون بساتی
فَلِکْ، بَدی شُو سِیــو گُو سیوئه
ببَمِرْدِنْ، مَـــردِمِِه اَرمــونْ بِساتی
#ایساغفوری_کیاسری_شبره
اُمر: عمر
700
Repost from کانال شمس حسینی
گالش ته اویاو اویا کجه بورده
ته شله کال چرم چوخا. کجه بورده
مگر ورگ بمو بزو ته. تلار ره
پاپلی منگو. دوشا. کجه بورده
شمس حسینی
700
دِکار ای باغِبون، حق موندِنی ره
به سونه گِل ِ خِش بو چیدِنی ره
دِکاشته هر کس این شه باغ ِعُمره
بیارده باره تاریخ خوندنی ره
فارسی
ای باغبان حق را بکار که ماندنی هست
بمانندگل خوش بوئی که قابل چیدن هست
هر کسی این را در باغ عمرش کاشت
حاصلی داده که در تاریخ خواندنی هست
علی مهدی نیا فیروزجایی
700
فَلِک مَردِمّــــه سـَـرگِردون بِساتی
جِهـــــونّه وِنِسّـــه زِنْدون بِساتی
بَتِجِـــه اِتّـــا صُبْ ره تا نِماشون
وِرِه مُحْتاجِ لاقْمِـــــه نون بساتی
جُمـِـه نارْنِه اِنّاشِــــــه تَنْ دَپوشِه
هَمینْتی راهی قَوْرِسْتون بساتی
دِرازهَسّــــه وَخْتُ اُمرْ هَسّه کِتا
وِهـار ِاُمــــر، فَلِکْ، خَزون. بساتی
دِتا چِشْمُنْ جه حسری بیِّه سرجر
دِلِ زار. وِرِه. پِرْ خـــون بساتی
فَلِکْ، بَدی شُو سِیــو گُو سیوئه
بَمِرْدِنْ مَـــردِمِِه اَرمــونْ بِساتی
#ایساغفوری_کیاسری_شبره
700
✍ سید ابوالقاسم میرمحمد میگونی ( شهاب )
📖 برگرفته از مجموعه شعر گلگشت خیال
📝میگون _ مرداد ۱۳۹۳
700
ابوالقاسم میر محمد میگونی:
به نام خدا
با سلام به حاجی واقعی و مومن
زیارت قبول
و عرض ادب و احترام خدمت پزشکان و داروسازان متخصص و متعهد
طنز (۱)
دارو فروش
کیچه گَل دارو فروشی پیر مرد
داد زو از درد دل با رنگ زرد
گُل صفا دنیا تورهِ نارو بَزو
نعل اسبت کج بیه وارو بَزو
روزگاری مست دل چُپون بیی
زن تنی همدم تو دی مجنون بیی
عاشقی سرمست دل آوازه خون
شیر مردی گُل صفا با مَش جُهون
زن تنی همدم جُهون دی زن بِرار
شاد و خرّم خوش به یی دل بی قرار
عاقبت سر واجه کُردی نصف شو
تا بَروتی صبح دم هم میش و گو
تا گُسِن دو بِز بَوی با هم حراج
زن بَوی از دست کارت هاجُ واج
تا بَروتی هم خُنه هم باغِ وَر
زن بَوی همدم تِنی هم کور و کر
تا بَوی همدم تِنی کم کم جدا
شهر تهرون بِیو حاجی گُل صفا
داشتی حاجی تو تهرون اعتبار
سال ها کُردی تو دارو احتکار
پیش مردم اهل ایمان با خدا
با رفیقون مرد عرفان با حیا
باغ ویلایت به شمرون شهره بی
همسرت بانوی تهرون زهره بِی
جان من یادت دَرَه شولا به دوش
کو اِسا اون سال ها اون عقل و هوش
بورده از دنیا چو حاجی گُل صفا
حاج خانم همسرش صاحب عزا
وی هِدا پیغوم بنگاهی خَفَن
زود ها کن جان مِن حاجی کفن
بِرمه زاری ها کنین ای اهل دل
تا که حاجی بوره امشو زیر گِل
پول از من داد و افغون از شما
برمه زاری هم فراوون از شما
اهل آبادی هَمَش مهمون من
جون حاجی گُل صفا و جون من
عکس حاجی قاب گیرین از طِلا
جان شیرین ها کنم اَمشو فِدا
مرده شورون غسل میت واجبه
خاصه وی زومای حاجی نایبه
✍سید ابوالقاسم میرمحمد میگونی ( شهاب )
برگرفته از مجموعه شعر گلگشت خیال
برگردان شعر دارو فروش :
پیرمرد دارو فروش در کوچه داد می زد پیرمرد رنگ پریده بود
گُل صفا دنیا به تو کَلک زد حیله به کار بست نعل اسبت را وارونه بکار بُرد ( کنایه از فریب )
روزگاری سر مست ، جوانی چوپان بودی . همسرت با تو همدل و یکرنگ بود و تو هم با همدم خوب بودی و عاشقانه زندگی می کردید .
عاشق سر مست بودی آواز می خواندی گُل صفا شیرمرد بودی همراه مشتی جهون کار می کردی
همسرت همدم بود و برادر خانم تو جُهون نام داشت
عاقبت نیمه شب خیال به سرت زد صبح گاو و گوسفند را فروختی
گوسفند و بز را حراج کردی همسرت همدم هاج و واج مونده بود چکار می کنی
خانه و باغ را فروختی خانم تو از غصه کور و کر و مریض شد
کم کم بی مهر شدی و همدم را طلاق دادی و در تهران حاجی گُل صفا شدی
در تهران حاج آقا اعتباری داشتی سال ها دارو احتکار می کردی
مردم فکر می کردند اهل ایمان و با خدا هستی و با رفیقان از عرفان می گفتی
باغ و خانه ویلایی تو در تهران شهره و معروف بود همسر جدیدت هم نامش زهره و در شهر به زیبایی شهرت داشت
جان من یادت هست شولا ( لباس چوپان ) در دوش داشتی کجا رفت آن روزها عقل و هوش تو کجا رفت
حاجی گُل صفا از دنیا رفت و همسرش حاجیه خانم عزادار شد
حاجیه خانم به بنگاهی خفن تلفن کرد تقاضا کرد آنها حاجی را دفن کنند و مراسم کفن و دفن را انجام دهند
گریه زاری کنید ای اهل دل تا که حاجی به زیر گل برود و دفن شود
من به شما پول می دهم شما عزاداری کنید داد و فریاد کنید گریه زاری کنید
از آبادی و شهر عده ای می آیند از آنها پذیرایی کنید جون من و جون حاجی !!
عکس حاجی را در قاب بزرگ بزارید اعلامیه چاپ کنید پارچه نوشته تهیه کنید امشب از همه پذیرایی کنید من جانِ شیرینم را فدای حاجی می کنم ( با تمسخر )
مرده شورها غسل مرده واجب است مخصوصا ایشان که داماد حاجی نایب است .
به نام خدا
با سلام به حاجی واقعی و مومن
زیارت قبول
و عرض ادب و احترام خدمت پزشکان و داروسازان متخصص و متعهد
طنز (۲)
داشت حاجی شهر تهران اعتبار
سال ها می کرد دارو احتکار
پیش مردم اهلِ ایمان بود و بس
با رفیقان اهل عرفان بود و بس
باغ ویلایش شمیران شهره بود
همسرش بانوی تهران زهره بود
رفت از دنیا چو حاجی گُل صفا
بود او را همسری صاحب عزا
داد پیغامی به بنگاهی خَفن
زود باید کرد حاجی را کفن
گریه بر حاجی نمایید از وفا
پول از من داد و افغان از شما
جمله یاران را شما مهمان کنید
هم سیه پوشیده هم افغان کنید
مرده شوران غسل میت واجب است
خاصه او دامادِ حاجی نایب است
عکس او را قاب باید کرد زود
چاه قبرش گودتر باید نمود
روز اول نان و خرما خیر کن
بهر روحش نان و حلوا خیر کن
جمله مردم را به رستوران بیار
بهر ختمش با دو صد افغان بیار
کن تو مداحی خبر از سلسله
شهر آشوبی نماید ولوله
سال ها مالم به یغما بُرده بود
بی محابا مال مردم خورده بود
آن لعین کی اهل تقوا بوده است
دزد صحرا دزد دریا بوده است
بود او حاجی ولی مردم فریب
دور عالم کرد او را بی نصیب
مال و اموالش به یغما رفته است
عاقبت در قبر تنها رفته است
گفت شیطان گفته ام من گو دروغ
تا قسم افزوده ای ، ای بی فروغ
