ru
Feedback
پندارنیک

پندارنیک

Открыть в Telegram
374
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1030 дней
Архив постов
4_5843449382988423245.mp38.82 MB

4_6035176229160623435.mp37.61 MB

🍃 مرگِ «من»، تولدِ جان مولانا می‌گوید: غیر مُردن هیچ فرهنگی دگر در نگیرد با خدا، ای حیله‌گر این «مردن»، مرگِ تن نیست؛ مرگِ آن «من»ی است که سال‌ها خود را حقیقت پنداشته‌ایم. همان «منی» که پیوسته می‌گوید: من می‌خواهم عارف شوم… من می‌خواهم به خدا برسم… من می‌خواهم انسان کاملی باشم… من می‌خواهم به مقام و معرفت دست یابم… اما آیا دیده‌ای که همین «من»، بزرگ‌ترین پرده میان تو و خداست؟ مولانا از سرِ ملامت نمی‌گوید: «ای حیله‌گر»؛ بلکه پرده از حیله‌های نفس برمی‌دارد. نفس، حتی لباس عبادت می‌پوشد، حتی ذکر می‌گوید، حتی اشک می‌ریزد؛ اما در نهان، هنوز می‌خواهد «کسی» باشد. و تا وقتی «من» می‌خواهد به خدا برسد، هنوز «من» باقی است؛ و هر جا «من» باشد، دوگانگی هست؛ یکی «من» و دیگری «او». در حالی که راه عشق، پایان دوگانگی است. در سلوک، مقصد آن نیست که چیزی بر خود بیفزایی؛ بلکه آن است که هر روز چیزی از خود فروبگذاری؛ یک ادعا، یک تعلق، یک خواستن، یک خودبینی… آنگاه آرام‌آرام، سالک درمی‌یابد که خدا هرگز دور نبوده است؛ این «من» بود که میان او و خدا ایستاده بود. وقتی «من» فرو می‌ریزد، دیگر کسی باقی نمی‌ماند که بگوید: «من به خدا رسیدم.» در آن لحظه، تنها خداست… و سکوتی سرشار از حضور. این است راز بزرگ مولانا: راه خدا از بزرگ شدنِ «من» نمی‌گذرد؛ از ناپدید شدنِ «من» می‌گذرد. و شاید معنای این سخن همین باشد: بمیر، پیش از آنکه بمیری؛ تا آنچه هرگز نمی‌میرد، در تو زنده شود.

وقتی باران اشك ازچشمهايت می بارد لبخند می زنی. وقتی عصبانی هستی عصبانيت را نشان نميدهی و سركوبش مي كنی. اين كار در تو شكاف ايجاد می كند. آن اشكها واقعی بودند، اما تو مانع آنها شدی، به عقبشان راندی. و آن لبخند دروغين بود اما تو كوشيدی لبخند بزنی. آن لبخند عميق تر از اين نمی تواند باشد. فقط در لبهايت جاری است و هيچ كاری با تو ندارد. اخلاق پروری يك چنين چيزی است: ‌ يك لبخندِ دروغين !!! تو به تمرين اخلاق می پردازی اما اين كار،‌ تو را خوش اخلاق نمی سازد.  ما جزيي از عالم يكپارچه هستيم. ما به هيچ وجه ماهيتهايی مستقل نيستيم. از راه اتحاد و يكپارچگی تو خوش اخلاق خواهی شد. اخلاق چيزی نيست كه تو با قرار دادن دو چيز در كنار هم بوجود آوری. چيزی خودجوش و خود انگيخته است ...

https://t.me/PendareNeek ....#رشد با چاشنی اندوه همراه است.
https://t.me/PendareNeek ....#رشد با چاشنی اندوه همراه است.

https://t.me/PendareNeek #شمس. و. #مولانا چگونه ببخشم کسی را که روشنایی دلم را خاموش کرد؟

گاهی انسان آن‌قدر درگیرِ ساختنِ زندگی میشود که فراموش میکند اصلاً برای زندگی کردن آمده بود، نه برای جنگیدنِ دائمی با لحظه‌ها… از کودکی به ما یاد داده اند که همیشه چیزی کم است. باید بزرگ‌تر شوی، بهتر شوی، بیشتر داشته باشی، بیشتر دیده شوی، بیشتر ثابت کنی… و ما سال‌ها مثل کسی که تشنه‌اش کرده‌اند دنبالِ سرابی دویدیم که هر بار با رسیدن، فقط شکلش عوض میشد. فکر میکردیم اگر پول باشد آرام میشویم، اگر عشق پیدا شود کامل میشویم، اگر دیگران ما را بفهمند، اگر آینده امن شود، اگر ترس‌ها تمام شوند… اما هر قله‌ای که فتح کردیم، ذهن فوراً قله‌ی دیگری ساخت. انگار درون انسان، ماشینی پنهان وجود دارد که اجازه نمیدهد هیچ لحظه‌ای کافی باشد. و غم‌انگیزتر اینجاست که بیشتر آدم‌ها حتی یک‌بار هم واقعاً زندگی نکرده‌اند… فقط فکر کرده‌اند، تحلیل کرده‌اند، ترسیده‌اند، مقایسه کرده‌اند، و میان خاطراتِ گذشته و نگرانیِ آینده رفت‌وآمد کرده‌اند. خیلی‌ها زیر یک آسمان زیبا راه رفته‌اند بی‌آنکه حتی سرشان را بالا بیاورند. کنار کسانی نشسته‌اند که دوستشان داشتند، اما ذهنشان جای دیگری بوده. چای نوشیده‌اند بی‌آنکه طعمش را بفهمند. خندیده‌اند، اما تهِ دلشان هنوز منتظرِ «روزی بهتر» بوده‌اند. عجیب است… انسان تنها موجودی‌ست که میتواند وسطِ بهشت بایستد و هم‌زمان احساس کمبود کند. ذهن، همیشه تو را به جایی میبرد که اکنون در آن نیستی. اگر اینجا باشی، از فردا میگوید. اگر به فردا برسی، از دیروز حرف میزند. و اگر چیزی نداشته باشی، قول میدهد با به‌دست آوردنش آرام میشوی. اما وقتی به دستش آوردی، خیلی آرام و بی‌صدا روی چیز دیگری نور می‌اندازد… برای همین است که بعضی آدم‌ها با وجودِ داشتنِ همه‌چیز، باز هم خسته‌اند. چون خستگیِ واقعی، خستگیِ بدن نیست؛ خستگیِ دویدنِ بی‌پایانِ ذهن است. شاید بیداری واقعی، از جایی شروع میشود که انسان برای چند لحظه دست از فرار برمیدارد. نه برای اینکه به جواب برسد، نه برای اینکه آدمِ خاصی شود، فقط برای اینکه نگاه کند… نگاه کند به این نفسِ آرام، به صدای دورِ باد، به نورِ کم‌رنگِ عصر، به سکوتی که همیشه زیرِ شلوغیِ ذهن پنهان بوده. و ناگهان میفهمد زندگی، چیزی نبوده که قرار است بعداً اتفاق بیفتد. زندگی، همین لحظه‌ای بوده که او تمام عمر از کنارش رد شده است… شاید انسان، بیشتر از آنکه نیاز به «رسیدن» داشته باشد، نیاز دارد گاهی بایستد، آرام شود، و برای اولین بار واقعاً حضور داشتن را تجربه کند. چون بعضی حقیقت‌ها فقط در سکوت فهمیده میشوند، نه در شتاب… 🌱

من آن‌قدر آدم بزرگواری نبودم که بتوانم توهین دیگران را ببخشم؛ اما با گذشت زمان، آن‌ها را فراموش می‌کردم. برای همین، کسی که فکر می‌کرد از او متنفرم، وقتی می‌دید با لبخند به او سلام می‌کنم‌، تعجب می‌کرد. بعضی‌ها این رفتار را نشانه بزرگواری من می‌دانستند و بعضی ها فکر می‌کردند شخصیت ضعیفی دارم. اما حقیقت خیلی ساده‌تر بود؛ من حتی اسم آن آدم را هم یادم رفته بود....... 📕سقوط ✍ #آلبر_کامو

https://t.me/PendareNeek 🧘علت انسداد چاکراه ها به ترتیب از پایین به بالا: 7⃣چاکراه هفتم با وابستگی های زمینی 6⃣چاکراه ششم با توهم 5⃣چاکراه پنجم با دروغ 4⃣چاکراه چهارم با سوگ 3⃣چاکراه سوم با شرم 2⃣چاکراه دوم با احساس گناه 1⃣چاکراه اول با ترس

بعضی آدم‌ها تمام عمرشان را صرفِ توجیه کردنِ زخم‌هایشان می‌کنند نه درمانشان… آن‌قدر برای ترس‌هایشان دلیل می‌آورند که کم‌کم همان ترس‌ها را "شخصیت" خودشان تصور می‌کنند و آن‌قدر به تاریکی عادت می‌کنند که نور، چشمشان را می‌ترساند. حقیقت تلخ این است؛ انسان تا وقتی رنجش را توجیه می‌کند هیچ‌وقت از آن بیرون نمی‌آید. کسی که مدام می‌گوید: «من همینم» درواقع دارد آرام‌آرام قبرِ خودش را با دست‌های خودش می‌کَند. تغییر درد دارد اما نه به اندازه‌ی پوسیدن در چیزی که دیگر زنده نیست. بعضی‌ها سال‌ها در خشم می‌مانند چون بخشیدن، شجاعت می‌خواهد. بعضی‌ها در نقش قربانی می‌مانند چون مسئولیت، سنگین است. بعضی‌ها حقیقت را نمی‌پذیرند چون فرو ریختنِ تصویری که از خود ساخته‌اند، وحشتناک است. و زندگی… بی‌رحمانه از کنارِ آدم‌هایی عبور می‌کند که حاضر نیستند یک لحظه با خودِ واقعی‌شان روبه‌رو شوند. بدترین زندان دیوار ندارد. همان ذهنی‌ست که مدام تو را قانع می‌کند: "لازم نیست تغییر کنی… همه‌چیز تقصیرِ دنیا و آدم‌هاست." و انسانِ خواب‌زده همیشه برای زنجیرهایش توضیحی زیبا پیدا می‌کند… اما زنجیر حتی اگر طلایی باشد باز هم زنجیر است !

https://t.me/PendareNeek بعضی آدم‌ها تمام عمرشان را صرفِ توجیه کردنِ زخم‌هایشان می‌کنند نه درمانشان… آن‌قدر برای ترس‌هایشان دلیل می‌آورند که کم‌کم همان ترس‌ها را "شخصیت" خودشان تصور می‌کنند و آن‌قدر به تاریکی عادت می‌کنند که نور، چشمشان را می‌ترساند. حقیقت تلخ این است؛ انسان تا وقتی رنجش را توجیه می‌کند هیچ‌وقت از آن بیرون نمی‌آید. کسی که مدام می‌گوید: «من همینم» درواقع دارد آرام‌آرام قبرِ خودش را با دست‌های خودش می‌کَند. تغییر درد دارد اما نه به اندازه‌ی پوسیدن در چیزی که دیگر زنده نیست. بعضی‌ها سال‌ها در خشم می‌مانند چون بخشیدن، شجاعت می‌خواهد. بعضی‌ها در نقش قربانی می‌مانند چون مسئولیت، سنگین است. بعضی‌ها حقیقت را نمی‌پذیرند چون فرو ریختنِ تصویری که از خود ساخته‌اند، وحشتناک است. و زندگی… بی‌رحمانه از کنارِ آدم‌هایی عبور می‌کند که حاضر نیستند یک لحظه با خودِ واقعی‌شان روبه‌رو شوند. بدترین زندان دیوار ندارد. همان ذهنی‌ست که مدام تو را قانع می‌کند: "لازم نیست تغییر کنی… همه‌چیز تقصیرِ دنیا و آدم‌هاست." و انسانِ خواب‌زده همیشه برای زنجیرهایش توضیحی زیبا پیدا می‌کند… اما زنجیر حتی اگر طلایی باشد باز هم زنجیر است !

https://t.me/PendareNeek رفتار انسان وابسته به محیط . . . #دکتر_جعفر_محرمی ( روانشناس بالینی)

"هرزگي" فقط در تن نیست آدم‌ها یاد گرفته‌اند در همه‌چیز هرزه باشند؛ در حرف زدن، در فکر کردن، در دوست داشتن، در قول دادن، در مصرف کردن، در نگاه کردن، حتی در معنویت. ذهنِ پریشان همیشه گرسنه است. هر روز یک عقیده، یک آدم، یک احساس، یک رویا، یک مسیر تازه می‌خواهد؛ نه برای فهمیدن، فقط برای فرار از خلأ درونش. آدمِ هرزه نمی‌تواند عمیق شود. همه‌چیز را لمس می‌کند اما هیچ‌چیز را زندگی نمی‌کند. امروز شیفته‌ی یک راه است، فردا اسیر راهی دیگر. امروز قسم می‌خورد، فردا انکار می‌کند. ذهنش مثل بازاری شلوغ است؛ پر از صدا، پر از میل، پر از نمایش. و بدترین نوع هرزگی، هرزگیِ آگاهی‌ست؛ وقتی انسان حتی حقیقت را هم تبدیل به سرگرمی می‌کند. چند جمله‌ی عارفانه می‌خواند، چند کتاب ورق می‌زند، چند مراقبه نصفه‌ونیمه انجام می‌دهد، بعد خیال می‌کند بیدار شده؛ درحالی‌که فقط دانسته‌هایش بیشتر شده، نه حضورش. انسانِ عمیق، کم‌چیز است اما واقعی‌ست. کم حرف می‌زند اما حرفش وزن دارد. کم قول می‌دهد اما می‌ایستد. کم دوست دارد اما واقعی دوست دارد. او دنبال هزار تجربه نیست، در یک لحظه کامل زندگی می‌کند. این دنیا پر شده از آدم‌هایی که همه‌چیز را امتحان کرده‌اند اما حتی یک‌بار خودشان را ندیده‌اند. از رابطه تا عرفان، از عشق تا هنر، همه‌چیز را مصرف می‌کنند مثل کسی که تشنه است و به‌جای نوشیدن آب، فقط لیوان عوض می‌کند. تا وقتی انسان نتواند با خودش تنها بماند، هرزگی ادامه دارد. چون کسی که از سکوت خودش فرار می‌کند، به همه‌چیز پناه می‌برد؛ به آدم‌ها، به لذت‌ها، به هیجان‌ها، به شلوغی‌ها. و حقیقت تلخ این است: بیشتر آدم‌ها عاشق آزادی نیستند، عاشق تنوع‌اند. و تنوعِ بی‌آگاهی، همان هرزگیِ محترمانه‌ای‌ست که دنیا اسمش را گذاشته "سبک زندگی".

sticker.webp0.22 KB

چرخیدم تا خود را پیدا کنم. (1).mp32.65 MB