ru
Feedback
Book_tips

Book_tips

Открыть в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 886 подписчиков, занимая 1 553 место в категории Книги и 15 591 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 886 подписчиков.

Согласно последним данным от 01 августа, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 532, а за последние 24 часа — -25, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.06%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 2.16% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 889 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 473 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 13.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 02 августа, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

21 886
Подписчики
-2524 часа
+477 дней
+53230 день
Архив постов
Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت سی ام مصاحبه با نگین بد نبود و  تا حدی به من کمک می‌کرد ولی پرونده هنوز نقاط ابهام زیادی داشت. هنوز موضوع زدن سنگ به سر مقتول که مطابق گفته‌های رامین و نگين در حین نزاع صورت گرفته معمای سر به مُهری وجود داشت. چرا در حالی که سنگ می‌بایست از جلو به مقتول اصابت می‌کرد، جمجمه او را از پشت سر متلاشی کرده بود؟ این احتمال قوی بود که رامين پس از غلبه بر مقتول و در حالی که او قصد فرار داشته از پشت سر او را هدف قرار داده است. فحش‌های زشتی که حامد داده بود و حمله با چاقو به قصد کشتن حریف، انگیزه لازم برای زدن یک ضربه کاری به مقتول را ایجاد کرده بود. گیج شده بودم. دادسرا با توجه به این که رامین نزاع با حامد و زدن سنگ به سر او را پذیرفته بود، تحقیق دیگر را بی‌ثمر می‌دانست. امید من به مساله دفاع مشروع بود ولی با توجه به این که علت مرگ حمله قاتل از پشت سر بوده کار بسیار مشکل می‌شد. پرونده، فکرم را درگیر کرده بود و مرغ اندیشه‌ام از هر طرف که بال می‌زد درختی برای نشستن نمی‌یافت و سرگردان بود. سایه سنگین ابهام و تناقض نمی‌خواست ذهن من روشن و پویا بماند و کم کم درماندگیم را حس می‌کردم. من کارآگاه نبودم تا مثل یک پلیس خبره کیفیت قتل را ریشه‌یابی کنم. در پرونده‌های   قتل هم کار زیادی انجام نداده بودم تا تجربه کافی داشته باشم. بیشتر متکی به عقل متعارف بودم و هوش معمولی. دوباره رفتم سراغ رامین در زندان.خبر داشت که نگین را دیده و با او صحبت کرده‌ام .با وجود جوانی می‌شد نوعی ذکاوت خدادادی را در او دید. با خنده گفتم: "زرنگی؛ خیلی؛ نگین یک زن کامله از همه نظر؛ قلابت شاه ماهی صید کرده". خندید و چیزی نگفت. یک دفعه غافلگیرش کردم: "تو و نگین هر دو دروغ می‌گید. همه داستان را بازگو نمی‌کنید. یه جای کار می‌لنگه. چرا راجع به سنگ و مخ اون بابا راستش رو به من نمی‌گی؟ ناسلامتی من وکیل توام. باید با من صاف و صادق باشی. چیزی رو از من پنهون نکن...."رامین به کاغذی که من روی میز گذاشته بودم نگاه می‌کرد. بدون آن که سرش را بلند کند گفت: "ماجرا همین بود که هزار بار گفتم. من خودمو آماده همه چی کردم. نمی‌خوام یک مو از سر نگین کم بشه؛ می‌فهمید؟ من شبا خواب درستی ندارم. کابوس ولم نمی‌کنه. جوونای اندازه من تو چه حال و هواییند و من چه روزگاری دارم. شاید من رو اعدام کنند، اونم تو این سن و سال. شاید سالها پشت میله‌های زندون بمونم و بپوسم و از یادها برم. تو دهن گرگ گیر کردم. نه من رو فرو می‌ده تا کارم یکسره بشه و نه ولم می‌کنه برم دنبال زندگیم؛ پیش نگین. میدونید چند شبه که خواب مادرم را می‌بینم. تو خواب مدام  کار می‌کنه. سبزی پاک می‌کنه. جارو می‌زنه،  ظرف می‌شوره ولی چشم از من ورنمی‌داره. تمام حواسش پیش منه؛ چرا هی تو خواب می‌آد سراغم؟ چی می‌خواد؟ چیکار داره؟ ..".بغض کرد و اشک‌هایش فرو ریخت. متاثر شدم. کاری از دست من جز دلداری بر نمی‌امد. دستش را گرفتم و فشار دادم: "به من نگاه کن؛ من اومدم برا کمک به تو. مطمئن باش برا خلاصیت هر کاری که لازمه و از دستم بر بیاد انجام می‌دم. تو باید سال‌های زیادی زندگی کنی پسر. من می‌خوام تو مراسم جشن عروسی تو و نگین باشم. رقص بلد نیستم تا بیام اون وسط و خودم رو تکون بدم، ولی دوست دارم تو اون وسط چرخ چرخ بزنی و من رقص و شادی تورو به چشم ببینم.....". رامین چشمهایش را پاک کرد و خندید و من همین را می‌خواستم... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: دوازدهم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۹۸ تا ۱۰۶ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
در جلسات مشاوره با زوجین فهمیدم؛ آدما فقط برای به هم رسیدن برنامه دارند، برای با هم بودن... برنامه‌ای ندارند! @book_tips 🐞
در جلسات مشاوره با زوجین فهمیدم؛ آدما فقط برای به هم رسیدن برنامه دارند، برای با هم بودن... برنامه‌ای ندارند! @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🔰🔻دسترسی ویژه به خبرهای داغ🔻🔰 🔇✔️برای داشتن این مجموعه در مدت🔇✔️ محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔴 جهت هماهنگی در لیست🔻 @HHo_bb

Book_tips
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: یازدهم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۸۹ تا ۹۷ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت بیست و نهم :رفتم جلو تا با خواهش و التماس کاری کنم که حامد دست از سر ما ورداره. یه سیلی زد تو گوشم. تا خواستم بجنبم روسریم رو قاپ زد و از سرم ورداشت و پیچید دور گردنم .واقعا می‌خواست من رو بکشه. نمی‌تونستم نفس بکشم. هی فحش‌های بد می‌داد. رامین اومد جلو و زد تو صورتش. حامد من رو ول کرد و رفت سراغ رامین. نمی‌دونم چطور شد که چاقوش خورد به کف دست رامین و خون زد بیرون. رامین دید که باید چاقو رو از دستش در بیاره و الا کار هر دومون را همون جا تموم می‌کرد. در قابلمه را پرت کرد تو صورت رامین و تا اون خواست کاری بکنه دست راستش رو که چاقو توش بود گرفت. این‌قدر با هم کلنجار رفته بودند که غرق عرق شده بودند. از دست رامین و صورت حامد خون می اومد. نفس نفس می‌زدند و حامد بریده بریده فحشای خیلی زشتی می‌داد. بوی خون و عرق می‌دادند.. یک دفعه رامین زدش زمین و افتاد روی حامد. هنوز چاقو تو دست حامد بود. من تقریبا فکر می‌کردم که دیگه حامد تسلیم بشه که با دست دیگش خاک رو ریخت تو چشم رامین. حامد زور زیادی نداشت، مواد هم می‌کشید، شر بود و کاراش رو با زور چاقو جلو می‌برد. نمی‌دونم بگم خدا بیامرزدش نیامرزدش، آدم دعواچی بود و دائم سرش درد می‌کرد برا دعوا و درگیری با  این و اون. رامین این‌طوری نبود. شاید تو عمرش هیچ‌وقت دعوای جدی نکرده بود. خاک رفته بود تو چشمش و فکر کنم هیچ‌جا را نمی‌دید. حامد یه لقت زد به رامین که اون افتاد، حامد هم افتاد روش؛ یه دفعه دیدم که حامد داره چاقو رو به طرف گردن رامین گرفته و می‌خواد فرو کنه تو گلوش. همون موقع بود که رامین سنگی را که کنار دستش بود ور داشت و کوبید تو سر اون نامرد.....". پرسیدم که در آن لحظه او کجا ایستاده بود. جواب داد که در فاصله یک متری پشت سر رامین بوده. دیدم که حالا فرصتی است که دنبالش هستم. گفتم: "ولی سنگ به پشت سر حامد اصابت کرده، در حالی‌که اون دو تا روبروی هم در حال نزاع بوده‌اند". نگین با دستپاچگی گقت: "من فقط دیدم که رامین سنگ رو دوبار کوبید تو سر حامد و اون افتاد". قدری به آن زن که سعی داشت نگاهش با نگاه من‌ تلاقی نکند نگریستم: "خانم! آیا ماجرا این‌جوری تموم نشده که رامین چاقو رو از دست حامد گرفته و اون رو خلع سلاح کرده و وقتی حامد ادامه درگیری رو بی‌فایده دیده و راهش را گرفته بره رامین از پشت به او حمله کرده و با سنگ ضربه سختی به سر او زده .... "نگین با دستپاچگی ولی مصمم گفت: "من نمی‌فهمم...شما وکیل رامین هستید یا ... "نگین فوری برخاست تا برود. گفتم: "من برای کمک به رامین این‌جا هستم ولی باید حقیقت را بدونم". نگین بی‌توجه به من و آن چه گفته بودم راهش را کشید و رفت.... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
آخرین باری که بدون فکر، فقط بودن رو تجربه کردی فقط در لحظه بودی مفیدترین لحظه های زندگیت بوده... برداشتی از کتاب #برف_در_تابستان اثر سایاداويو جوتيكا @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین تلگرام لذت ببریم 🧿 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال @andishkadehiqbal 🍏 خلاصه کتاب‌های روانشناسی @booklove_blog 🍊 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه و تاریخی @yortci_bosjin_pdf 🍎 کتابخانه صوتی من @ketabegooya_man 🍁 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی @yortchi_bosjin 🍎 گلچین کتابهای صوتیPDF @ketabegoia 🍊 کتابخانه صوتی و پی‌دی‌اف تاپ‌بوک @Top_books7 🍎 یافته‌های مهم روانشناسی @Hrman11 🍁 کافه کتاب صوتی @CafeBookAudio 🍊 جملگی روانکاوی @ravn100 🍎 گنجینه گرانبهای کتاب صوتی @GANGINEH 🍀 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی @moshavereh_shoma 🍁 مجله زندگی"جذب"موفقیت @Pareparvaz63 🍎 آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 🍁 از خودم تا عشق ♥️ @eshg_servat 🍊 آیلتس رو فول شو ••• @ArazIELTS 🍎 مدینه فاضله @Madineh_Fazeleh 🍁 دوره فن ترجمه متون سیاسی و مطبوعاتی @policyinact 🍊 مدار رشد @buissness_womann 🍎 دل واژه های تنهایی @gandomzaran 🍀 آموزش رایگان مشاغل خانگی @honarkadeh_aftab96 🍁 دروازه ی دانایی 𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛 @Audio_Books_24 🍊 هُنر شَراب زِندگی‌ست 🍷 @Geraf_art 🍎 پرورش  گل و گیاه به طور حرفه ای @Maryamgarden 🍁 آموزش گام به گام زبان انگلیسی @English_Points_New 🍊 شعر و دکلمه @cafe3Sher 🍎 زندگی درمسیر کمال♡ @hamisherahi_hast 🍁 مطالعات راهبردی ایران @ir_REVIEW 🍊 تیکه‌هایی از بهترین کتاب‌ها ! @beautifulminds4 🍎 خانه دوست @khanehy_doost 🍁 مدیریت زندگی @LifeManage 🍊 آوای شب_دانـلود خاطره @AVAYESHAB2024 🍎 گلستان سعدی با معنی @kidsbook7 🍀 انگلیسی آسان با 🎬 و 🎵 @Englishtub 🍁 شاهنامه صوتی @shahname_soti 🍊 حافظ صوتی جدید @hafez_soty 🍎 تکنولوژی روز دنیا این جاست @OfficialMIHANIT 🍁 عربی با طعم انگلیسی @Englishplus2025 🍊 حال خووب با یک فنجان" قهوه☕️" @Ghahvee_Ghajar 🍎 آرایـــه، ضرب‌المثـــل، شعر فارســـی @Azsefr_beyek_farsi 🍁 دنیای غذا در تلگرام @telefoodgram 🍊 روزنگار من @passion_pursuie 🍎 آموزش انگلیسی / Let's talk @talk2_talk 🍁 تاریخ ادبیـات، تست کنکور، عمومـی، تخصصـی @Azsefr_beyek_text 🍊 لغات انگلیسی GRE 3500 @gre3500book 🍎 اشعــارنااب مولانای‌جان موسیقی کلاسیـک @molaanayJaan 🍁 شعرهای ادبی و دلنوشته‌ها @negahshear 🍊 کافه میم @cafeemiim 🍎 معنای زندگی چیست؟ @manaye_zendegi_chist 🍁 جامعه مدنی(فلسفه. تاریخ. اجتماع) @civilizers 🍊 کانال مناسبتها @kanale_monasebatha 🍎 کانال طبی عیون الحکمه @oyoon_hekmat 🍁 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙 @peyke_pouyesh 🍊 عربی و دانشگاه (عربی آکادمیک) @Arabicconversation20 🍎 کتاب‌صوتی دزیره معشوقه ناپلئون‌بناپارت @dessEre 🍁 تاریخ و ادبیات جهان @Historyliteratureworld 🍊 انگلیسی کامل Complete English @englishteaching1398 🍎 کتابخانه تاریخی یفـتلیهاBOOK✔️ @Iftlis_library 🍁 تیم ورزشی و تناسب @MaryamTeam 🍊 انگلیسی بیدون کلاس و معلم ♡ @Learn_4_english 🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 🍀 کسب درآمد در خانه برای بانوان @banovanehonarmandvakarafarin 🌻 کتابخانه جادویی @kolbe_danaee 🍁 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🍊 اینجا عربی سخت نیست! @arabictranslation90 🍎 متن دلنشین @aram380 🍁 جامعه‌شناسی کاربردی|نظریه‌ها و مفاهیم @A_Quick_look_at_Sociology 🍊 زبان ترکی رو قورت بده @ArazTurkish 🍎 کتابخانه کودک و نوجوان @childrenbook 🍊 بیو "انگلیسی"●[Bio]● @biow_english 🍁 دانلود 50000 کتاب و رمان برتر (BOOK) @book_and_roman_library 🍀 کتاب‌ها مثل ریشه‌های یک درخت‌اند @nevisandbdonya 🍊 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی @teb_sinawi 🍎حافظ" فروغ" مولانا" خیام"» @Ashaarmolana 🍁 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 🍊 سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده @ECONVIEWS 🍁 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !! @book_tips 🍊 تدریس مکاتب فلسفی و روانی @anbar100 🍎 معجزه سابلیمینال _ قانون جذب 🏆 @subliminal2222 🍏یه مرد امیدوار @happy_private_life 🧿 دل تراپی @Del_Therapy 🧿🌺 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 886
سر بازار دیدارت منم از جان خریدارت 👤ابراهیم شریف زاده @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
گاهی یادمون می‌ره خودمونم نیاز به عشق و آرامش داریم… خودمراقبتی خودخواهی نیست، خوددوستیه @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: دهم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات:۸۰ تا ۸۸ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمتبیست و هشتم من می‌خواستم که بی‌پرده و صریح با آن زن صحبت کنم اماحضور خواهر و شوهر او مانع بزرگی بود. چای را زود سرکشیدم و گفتم: "من باید با نگین خانم تنها صحبت کنم " و بلند شدم. پدر رامین روی در هم کشید ولی چاره‌ای نداشت. رفتم به حیاط بزرگ خانه و در قسمتی که دور از ساختمان بود ایستادم. نگین آمد؛ پتویی در دستش بود. آن را روی زمین پهن کرد و بر روی آن  نشستیم. گفتم: "ببین! آن پسر تو را دوست داره و این علاقه شدیده. حتما تو هم همین احساس را نسبت به او داری؛ پس به من و در واقع به کسی که دوستش داری کمک کن. "نگین دوباره بغض کرد:" من باید چکار کنم؟ من نمی‌خوام یه مو از سر رامین کم بشه. اگه برا اون اتفاقی بیفته من هم دیگه زندگی را می‌خوام چکار؟ زندگی بدون اون برا من پایان کاره. "نگذاشتم دوباره بزند به گریه. من حقیقت را از او می‌خواستم و نه احساساتی که دردی را از من و موکل حل نمی کرد: "تو داستانی که تو اون در دادسرا تعریف کردید تناقض هست، دارید یک جای قضیه رو مخفی می‌کنید. ببینم! آیا این رامین نبود که به حامد حمله کرد؟ چاقو مال رامین نبود؟ "نگین اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: "نه به خدا من و رامین داشتیم می‌رفتیم و حرف می‌زدیم که حامد یکهو سر و کلش پیدا شد. آماده جنگ و دعوا بود، فحش می‌داد، حرفای بد راجع به رابطه من و رامین می‌زد. وقتی به من حرف خیلی زشتی زد رامین جلو رفت و زد تو دهنش. حامد زوری نداشت؛ زورش به چاقوش بود؛ یکی از این ضامن دارا. زود برا ما چاقو کشید. حامد همیشه دست به چاقو بود، حتی رو خود من چند بار چاقو کشیده بود. یه بار هم یکی را با چاقو زده بود که چند ماهی افتاد زندان". نگین به حرف افتاده بود و من همین را می‌خواستم. به او نگاه نمی‌کردم تا راحت باشد. هر چیزی که لازم بود یادداشت می‌کردم: "حامد گاهی عرق می‌خورد، بیشتر وقتی که می‌خواست دعوا و مرافعه راه بندازه، فکر نمی‌کنم که مست بود ولی مثل آدمای مست رفتار می‌کرد. جلو می‌اومد، عقب می‌رفت، فحش می‌داد، از دهنش خون می‌اومد. شده بود عین یه گاو وحشی. وقتی با چاقو به طرف من اومد من جيغ زدم و رفتم پشت رامین قایم شدم. من اول فکر کردم که می‌خواد ما را بترسونه یا دست آخرش یه نیش چاقو به رامین بزنه ولی وقتی دیدم که اون تو حال خودش نیست و چاقو  را می‌خواد تو  شکم رامین فرو کنه خیلی ترسیدم و شروع کردم به جيغ زدن تا شاید یکی پیداش بشه ولی از اقبال بدم هیچ کس اون دور و بر نبود. رامین در ظرف غذا را ور داشته بود و سعی می‌کرد با اون از خودش و من دفاع کنه؛ درست مثل یه سپر...." #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
گاهی سکوت کن تا بفهمی چه کسی دنبال صدایت است. نبودن‌ها، نبودنی‌ها را آشکار می‌کنند. اگر کسی غیبتت را حس نکرد لیاقت حضورت را ه
گاهی سکوت کن تا بفهمی چه کسی دنبال صدایت است. نبودن‌ها، نبودنی‌ها را آشکار می‌کنند. اگر کسی غیبتت را حس نکرد لیاقت حضورت را هم ندارد... ‎‌‌‌‌‌‌‎‌ ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@book_tips 🐞

Book_tips
21 886
پاییز در یک نگاه 🍁🍂 🎁💎شما رو‌دعوت می‌کنیم به لحظات زیبای پاییزی با نوشیدنی گرم و لحظاتی تامل در بهترین های تلگرام 👇👇👇👇👇 https://t.me/addlist/J2zagxYIteEyYzlk 🍭🛍اگه دلت یک خوراکی خوشمزه خواست بیا اینجا👈@organicketo

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت بیست و هفتم چند روز بعد من در اتومبیل خود از جاده‌ای کوهستانی و سبز راه خود را به سمت دهکده‌ای که نگین در آن‌جا زندگی می‌کرد باز می‌کردم. بعد از نزدیک به دوساعت رانندگی به مقصد رسیدم. در ورودی دهکده پدر رامین در کنار اتومبیل خود قدم می‌زد. او منتظر من بود. در اتومبیل او زنی نشسته بود. حدس زدم که نگار است و چند دقیقه بعد دریافتم که گمانم درست بوده است. در کوچه‌های تنگ و ساکت ده راندیم تا اتومبیل پدر رامین جلوی در خانه‌ای ایستاد. پیاده شدم. زن جوانی در را باز کرد؛ نگین بود. به من و شوهر خواهرش سلام کرد و روی خواهرش را بوسید و ما به درون خانه رفتیم. خانه روستایی بود؛ حیاط بزرگ و پر درختی داشت. پیر زنی هم در خانه بود؛ مادر آن دو زن؛ بسیار پیر و فرتوت. خواست بلند شود ولی نتوانست. با هم محلی سخن می‌گفتند. ترکی نبود ولی من از کلامشان چیزی دستگیرم نشد. نشستیم و من به سرعت دست به کار شدم. از کیفم کاغذی درآوردم تا هر آن چه نگین می‌گوید یادداشت کنم. نگین آمد با ظرفی میوه. لباس محلی در بر داشت. خوب به چهره او خیره شدم؛ زیبا بود؛ الهه زیبایی نبود ولی  لیلی زمانه شده بود. از عدسی چشمان من او یک زن معمولی بود؛ مثل دیگر زنان ولی او در چشم و دل رامین یکتا گوهر شب افروز زندگی‌اش بود. من بسان خلیفه‌ای بودم که آوازه عشق مجنون به لیلی را شنید و دخترک را احضار کرد و چون او را مانند دیگر زنان حرمسرای خود یافت، از آن والگی و شیدایی سخت تعجب کرد: "از دگر خوبان تو افزون نیستی......گفت خامش! چون تو مجنون نیستی". البته که من مجنون نبودم. مجنون آن جوان بخت برگشته‌ای بود که در پشت میله‌های فولادی و سرد زندان، شب‌ها و روزها در اندیشه  آینده نامشخص خود روزگار می‌گذرانید. نگین چایی آورد و من برداشتم با یک حبه قند کوچک؛ در این فکر بودم که آیا  این زن باعث مرگ یک مرد و احتمالا مرگ مردی دیگر در بالای دار  نشده و نمی‌شود؟ نگار در اتاق نبود، او با مادرش در بیرون سخن می‌گفت. پیر زن بلند حرف می‌زد و من ناهمزبان از کلام او هیچ نمی‌فهمیدم. شروع کردم. از قصه آن روز پرسیدم. نگین نگاهی به پدر رامین کرد و گفت: "به خدا خسته‌ شده‌ام .مجبور هستم ماجرای اون روز نحس را هزار بار تعریف کنم". بغض کرد و گریست. گفتم: "سخته ولی لازمه. باید لابلای همین حرفا چیزی برای خلاصی رامین پیدا کنیم. مگر قاضی چکار می‌کنه؟ اون هم کاغذهای پرونده را می‌خونه و به حرفای ادم‌ها گوش می‌کنه. اخرش حکم آزادی می‌ده یا خدای  نکرده دستور اعدام. پس باید دقیق همه آن‌چه را که دیدی برای هزار و یکمین بار برای من وکیل تعریف کنی". نگار که صدای گریه خواهرش را شنید، آمد توی اتاق و کنار نگین نشست. دیدم که نگین باز هم به پدر رامین نگاه می کند. ظاهرا از حضور او معذب بود. آیا فکر می‌کرد که این مرد او را سبب بدبختی و گرفتاری پسرش می‌داند؟....... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
🍃🌺🍃 از بودا پرسیدند از این همه دعا به درگاه خداوند چه بدست آورده ای ؟؟ جواب داد ... هیچ !! . اما بعضی از چیزها را از دست داده ام ... مثل ..خشم نگرانی . اضطراب.. افسردگی... احساس عدم امنیت ... ترس از پیری و مرگ . همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب میشود. گاهی با از دست دادنها خیال آسوده تری داریم. @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
Repost from N/a
🍎🍎🍎 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

Book_tips
21 886
پخته نخواهی شد مگر، بعد از آنکه احساس کردی سرشار از سخنی! ولی لازم نمی‌دانی به کسی چیزی از آن بگویی! ✍جبران خلیل جبران @book_
پخته نخواهی شد مگر، بعد از آنکه احساس کردی سرشار از سخنی! ولی لازم نمی‌دانی به کسی چیزی از آن بگویی! ✍جبران خلیل جبران @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره‌بوم خَس زمینِ شوره سنبل بر نیارد در او تخم و عمل ضایع مگردان #سعدی @book_tips 🐞

Book_tips
21 886
به یاد کسانی که زندگی مجبورمان کرد بی آنها روزگار بگذرانیم حال آنکه در قلبمان زیباترین داستان ها بودند... @book_tips 🐞🎶