Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 886 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 553,并在 伊朗 地区排名第 15 591 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 886 名订阅者。
根据 01 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 532,过去 24 小时变化为 -25,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.06%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.16% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 889 次浏览,首日通常累积 473 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 02 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 886
订阅者
-2524 小时
+477 天
+53230 天
帖子存档
21 886
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سی ام
مصاحبه با نگین بد نبود و تا حدی به من کمک میکرد ولی پرونده هنوز نقاط ابهام زیادی داشت. هنوز موضوع زدن سنگ به سر مقتول که مطابق گفتههای رامین و نگين در حین نزاع صورت گرفته معمای سر به مُهری وجود داشت. چرا در حالی که سنگ میبایست از جلو به مقتول اصابت میکرد، جمجمه او را از پشت سر متلاشی کرده بود؟
این احتمال قوی بود که رامين پس از غلبه بر مقتول و در حالی که او قصد فرار داشته از پشت سر او را هدف قرار داده است. فحشهای زشتی که حامد داده بود و حمله با چاقو به قصد کشتن حریف، انگیزه لازم برای زدن یک ضربه کاری به مقتول را ایجاد کرده بود.
گیج شده بودم. دادسرا با توجه به این که رامین نزاع با حامد و زدن سنگ به سر او را پذیرفته بود، تحقیق دیگر را بیثمر میدانست. امید من به مساله دفاع مشروع بود ولی با توجه به این که علت مرگ حمله قاتل از پشت سر بوده کار بسیار مشکل میشد. پرونده، فکرم را درگیر کرده بود و مرغ اندیشهام از هر طرف که بال میزد درختی برای نشستن نمییافت و سرگردان بود.
سایه سنگین ابهام و تناقض نمیخواست ذهن من روشن و پویا بماند و کم کم درماندگیم را حس میکردم. من کارآگاه نبودم تا مثل یک پلیس خبره کیفیت قتل را ریشهیابی کنم. در پروندههای قتل هم کار زیادی انجام نداده بودم تا تجربه کافی داشته باشم. بیشتر متکی به عقل متعارف بودم و هوش معمولی.
دوباره رفتم سراغ رامین در زندان.خبر داشت که نگین را دیده و با او صحبت کردهام
.با وجود جوانی میشد نوعی ذکاوت خدادادی را در او دید. با خنده گفتم: "زرنگی؛ خیلی؛ نگین یک زن کامله از همه نظر؛ قلابت شاه ماهی صید کرده". خندید و چیزی نگفت. یک دفعه غافلگیرش کردم: "تو و نگین هر دو دروغ میگید. همه داستان را بازگو نمیکنید. یه جای کار میلنگه. چرا راجع به سنگ و مخ اون بابا راستش رو به من نمیگی؟ ناسلامتی من وکیل توام.
باید با من صاف و صادق باشی. چیزی رو از من پنهون نکن...."رامین به کاغذی که من روی میز گذاشته بودم نگاه میکرد. بدون آن که سرش را بلند کند گفت: "ماجرا همین بود که هزار بار گفتم. من خودمو آماده همه چی کردم. نمیخوام یک مو از سر نگین کم بشه؛ میفهمید؟ من شبا خواب درستی ندارم. کابوس ولم نمیکنه. جوونای اندازه من تو چه حال و هواییند و من چه روزگاری دارم. شاید من رو اعدام کنند، اونم تو این سن و سال.
شاید سالها پشت میلههای زندون بمونم و بپوسم و از یادها برم. تو دهن گرگ گیر کردم. نه من رو فرو میده تا کارم یکسره بشه و نه ولم میکنه برم دنبال زندگیم؛ پیش نگین. میدونید چند شبه که خواب مادرم را میبینم. تو خواب مدام کار میکنه. سبزی پاک میکنه. جارو میزنه، ظرف میشوره ولی چشم از من ورنمیداره.
تمام حواسش پیش منه؛ چرا هی تو خواب میآد سراغم؟ چی میخواد؟ چیکار داره؟ ..".بغض کرد و اشکهایش فرو ریخت. متاثر شدم. کاری از دست من جز دلداری بر نمیامد. دستش را گرفتم و فشار دادم: "به من نگاه کن؛ من اومدم برا کمک به تو. مطمئن باش برا خلاصیت هر کاری که لازمه و از دستم بر بیاد انجام میدم.
تو باید سالهای زیادی زندگی کنی پسر. من میخوام تو مراسم جشن عروسی تو و نگین باشم. رقص بلد نیستم تا بیام اون وسط و خودم رو تکون بدم، ولی دوست دارم تو اون وسط چرخ چرخ بزنی و من رقص و شادی تورو به چشم ببینم.....". رامین چشمهایش را پاک کرد و خندید و من همین را میخواستم...
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دوازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۹۸ تا ۱۰۶
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
21 886
در جلسات مشاوره با زوجین فهمیدم؛
آدما فقط برای به هم رسیدن
برنامه دارند،
برای با هم بودن...
برنامهای ندارند!
@book_tips 🐞
21 886
Repost from کانال تبادلات علمی فرهنگیان
🔰🔻دسترسی ویژه به خبرهای داغ🔻🔰
🔇✔️برای داشتن این مجموعه در مدت🔇✔️ محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔴
جهت هماهنگی در لیست🔻
@HHo_bb
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: یازدهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات: ۸۹ تا ۹۷
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
21 886
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و نهم
:رفتم جلو تا با خواهش و التماس کاری کنم که حامد دست از سر ما ورداره. یه سیلی زد تو گوشم. تا خواستم بجنبم روسریم رو قاپ زد و از سرم ورداشت و پیچید دور گردنم .واقعا میخواست من رو بکشه. نمیتونستم نفس بکشم. هی فحشهای بد میداد.
رامین اومد جلو و زد تو صورتش. حامد من رو ول کرد و رفت سراغ رامین. نمیدونم چطور شد که چاقوش خورد به کف دست رامین و خون زد بیرون. رامین دید که باید چاقو رو از دستش در بیاره و الا کار هر دومون را همون جا تموم میکرد. در قابلمه را پرت کرد تو صورت رامین و تا اون خواست کاری بکنه دست راستش رو که چاقو توش بود گرفت.
اینقدر با هم کلنجار رفته بودند که غرق عرق شده بودند. از دست رامین و صورت حامد خون می اومد. نفس نفس میزدند و حامد بریده بریده فحشای خیلی زشتی میداد. بوی خون و عرق میدادند.. یک دفعه رامین زدش زمین و افتاد روی حامد. هنوز چاقو تو دست حامد بود. من تقریبا فکر میکردم که دیگه حامد تسلیم بشه که با دست دیگش خاک رو ریخت تو چشم رامین.
حامد زور زیادی نداشت، مواد هم میکشید، شر بود و کاراش رو با زور چاقو جلو میبرد. نمیدونم بگم خدا بیامرزدش نیامرزدش، آدم دعواچی بود و دائم سرش درد میکرد برا دعوا و درگیری با این و اون. رامین اینطوری نبود. شاید تو عمرش هیچوقت دعوای جدی نکرده بود.
خاک رفته بود تو چشمش و فکر کنم هیچجا را نمیدید. حامد یه لقت زد به رامین که اون افتاد، حامد هم افتاد روش؛ یه دفعه دیدم که حامد داره چاقو رو به طرف گردن رامین گرفته و میخواد فرو کنه تو گلوش. همون موقع بود که رامین سنگی را که کنار دستش بود ور داشت و کوبید تو سر اون نامرد.....".
پرسیدم که در آن لحظه او کجا ایستاده بود. جواب داد که در فاصله یک متری پشت سر رامین بوده. دیدم که حالا فرصتی است که دنبالش هستم. گفتم: "ولی سنگ به پشت سر حامد اصابت کرده، در حالیکه اون دو تا روبروی هم در حال نزاع بودهاند".
نگین با دستپاچگی گقت: "من فقط دیدم که رامین سنگ رو دوبار کوبید تو سر حامد و اون افتاد". قدری به آن زن که سعی داشت نگاهش با نگاه من تلاقی نکند نگریستم: "خانم! آیا ماجرا اینجوری تموم نشده که رامین چاقو رو از دست حامد گرفته و اون رو خلع سلاح کرده و وقتی حامد ادامه درگیری رو بیفایده دیده و راهش را گرفته بره رامین از پشت به او حمله کرده و با سنگ ضربه سختی به سر او زده ....
"نگین با دستپاچگی ولی مصمم گفت: "من نمیفهمم...شما وکیل رامین هستید یا ...
"نگین فوری برخاست تا برود. گفتم: "من برای کمک به رامین اینجا هستم ولی باید حقیقت را بدونم". نگین بیتوجه به من و آن چه گفته بودم راهش را کشید و رفت....
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 886
آخرین باری که بدون فکر، فقط بودن رو تجربه کردی
فقط در لحظه بودی مفیدترین لحظه های زندگیت بوده...
برداشتی از کتاب #برف_در_تابستان اثر سایاداويو جوتيكا
@book_tips 🐞
21 886
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشینترین تلگرام لذت ببریم
🧿 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال
@andishkadehiqbal
🍏 خلاصه کتابهای روانشناسی
@booklove_blog
🍊 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه و تاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🍎 کتابخانه صوتی من
@ketabegooya_man
🍁 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🍎 گلچین کتابهای صوتیPDF
@ketabegoia
🍊 کتابخانه صوتی و پیدیاف تاپبوک
@Top_books7
🍎 یافتههای مهم روانشناسی
@Hrman11
🍁 کافه کتاب صوتی
@CafeBookAudio
🍊 جملگی روانکاوی
@ravn100
🍎 گنجینه گرانبهای کتاب صوتی
@GANGINEH
🍀 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی
@moshavereh_shoma
🍁 مجله زندگی"جذب"موفقیت
@Pareparvaz63
🍎 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍁 از خودم تا عشق ♥️
@eshg_servat
🍊 آیلتس رو فول شو •••
@ArazIELTS
🍎 مدینه فاضله
@Madineh_Fazeleh
🍁 دوره فن ترجمه متون سیاسی و مطبوعاتی
@policyinact
🍊 مدار رشد
@buissness_womann
🍎 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
🍀 آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96
🍁 دروازه ی دانایی 𝝗𝝤𝝤𝝟𝝛
@Audio_Books_24
🍊 هُنر شَراب زِندگیست 🍷
@Geraf_art
🍎 پرورش گل و گیاه به طور حرفه ای
@Maryamgarden
🍁 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🍊 شعر و دکلمه
@cafe3Sher
🍎 زندگی درمسیر کمال♡
@hamisherahi_hast
🍁 مطالعات راهبردی ایران
@ir_REVIEW
🍊 تیکههایی از بهترین کتابها !
@beautifulminds4
🍎 خانه دوست
@khanehy_doost
🍁 مدیریت زندگی
@LifeManage
🍊 آوای شب_دانـلود خاطره
@AVAYESHAB2024
🍎 گلستان سعدی با معنی
@kidsbook7
🍀 انگلیسی آسان با 🎬 و 🎵
@Englishtub
🍁 شاهنامه صوتی
@shahname_soti
🍊 حافظ صوتی جدید
@hafez_soty
🍎 تکنولوژی روز دنیا این جاست
@OfficialMIHANIT
🍁 عربی با طعم انگلیسی
@Englishplus2025
🍊 حال خووب با یک فنجان" قهوه☕️"
@Ghahvee_Ghajar
🍎 آرایـــه، ضربالمثـــل، شعر فارســـی
@Azsefr_beyek_farsi
🍁 دنیای غذا در تلگرام
@telefoodgram
🍊 روزنگار من
@passion_pursuie
🍎 آموزش انگلیسی / Let's talk
@talk2_talk
🍁 تاریخ ادبیـات، تست کنکور، عمومـی، تخصصـی
@Azsefr_beyek_text
🍊 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🍎 اشعــارنااب مولانایجان موسیقی کلاسیـک
@molaanayJaan
🍁 شعرهای ادبی و دلنوشتهها
@negahshear
🍊 کافه میم
@cafeemiim
🍎 معنای زندگی چیست؟
@manaye_zendegi_chist
🍁 جامعه مدنی(فلسفه. تاریخ. اجتماع)
@civilizers
🍊 کانال مناسبتها
@kanale_monasebatha
🍎 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
🍁 ده دقیقه رمان و روانشناسی🎙
@peyke_pouyesh
🍊 عربی و دانشگاه (عربی آکادمیک)
@Arabicconversation20
🍎 کتابصوتی دزیره معشوقه ناپلئونبناپارت
@dessEre
🍁 تاریخ و ادبیات جهان
@Historyliteratureworld
🍊 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🍎 کتابخانه تاریخی یفـتلیهاBOOK✔️
@Iftlis_library
🍁 تیم ورزشی و تناسب
@MaryamTeam
🍊 انگلیسی بیدون کلاس و معلم ♡
@Learn_4_english
🍎 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری
@ganonjjazb
🍀 کسب درآمد در خانه برای بانوان
@banovanehonarmandvakarafarin
🌻 کتابخانه جادویی
@kolbe_danaee
🍁 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍊 اینجا عربی سخت نیست!
@arabictranslation90
🍎 متن دلنشین
@aram380
🍁 جامعهشناسی کاربردی|نظریهها و مفاهیم
@A_Quick_look_at_Sociology
🍊 زبان ترکی رو قورت بده
@ArazTurkish
🍎 کتابخانه کودک و نوجوان
@childrenbook
🍊 بیو "انگلیسی"●[Bio]●
@biow_english
🍁 دانلود 50000 کتاب و رمان برتر (BOOK)
@book_and_roman_library
🍀 کتابها مثل ریشههای یک درختاند
@nevisandbdonya
🍊 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🍎حافظ" فروغ" مولانا" خیام"»
@Ashaarmolana
🍁 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍊 سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
@ECONVIEWS
🍁 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!
@book_tips
🍊 تدریس مکاتب فلسفی و روانی
@anbar100
🍎 معجزه سابلیمینال _ قانون جذب 🏆
@subliminal2222
🍏یه مرد امیدوار
@happy_private_life
🧿 دل تراپی
@Del_Therapy
🧿🌺 هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
21 886
گاهی یادمون میره خودمونم نیاز به عشق و آرامش داریم…
خودمراقبتی خودخواهی نیست، خوددوستیه
@book_tips 🐞
21 886
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙
📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی
🗓 امروز: دهم آبان ماه
📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال
✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم
🔁 مترجم: #سپیده_حبیب
📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰
📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰
📚 سهم مطالعهی روزانه: ۸ صفحه
📃 برای امروز صفحات:۸۰ تا ۸۸
📅 یادآوری: جمعهها کتابخوانی نداریم 🌿
🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻
https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0
@book_tips 🐞
21 886
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمتبیست و هشتم
من میخواستم که بیپرده و صریح با آن زن صحبت کنم اماحضور خواهر و شوهر او مانع بزرگی بود. چای را زود سرکشیدم و گفتم: "من باید با نگین خانم تنها صحبت کنم " و بلند شدم. پدر رامین روی در هم کشید ولی چارهای نداشت.
رفتم به حیاط بزرگ خانه و در قسمتی که دور از ساختمان بود ایستادم. نگین آمد؛ پتویی در دستش بود. آن را روی زمین پهن کرد و بر روی آن نشستیم. گفتم: "ببین! آن پسر تو را دوست داره و این علاقه شدیده. حتما تو هم همین احساس را نسبت به او داری؛ پس به من و در واقع به کسی که دوستش داری کمک کن.
"نگین دوباره بغض کرد:" من باید چکار کنم؟ من نمیخوام یه مو از سر رامین کم بشه. اگه برا اون اتفاقی بیفته من هم دیگه زندگی را میخوام چکار؟ زندگی بدون اون برا من پایان کاره. "نگذاشتم دوباره بزند به گریه. من حقیقت را از او میخواستم و نه احساساتی که دردی را از من و موکل حل نمی کرد:
"تو داستانی که تو اون در دادسرا تعریف کردید تناقض هست، دارید یک جای قضیه رو مخفی میکنید. ببینم! آیا این رامین نبود که به حامد حمله کرد؟ چاقو مال رامین نبود؟ "نگین اشکهایش را پاک کرد و گفت: "نه به خدا من و رامین داشتیم میرفتیم و حرف میزدیم که حامد یکهو سر و کلش پیدا شد.
آماده جنگ و دعوا بود، فحش میداد، حرفای بد راجع به رابطه من و رامین میزد. وقتی به من حرف خیلی زشتی زد رامین جلو رفت و زد تو دهنش. حامد زوری نداشت؛ زورش به چاقوش بود؛ یکی از این ضامن دارا. زود برا ما چاقو کشید. حامد همیشه دست به چاقو بود، حتی رو خود من چند بار چاقو کشیده بود. یه بار هم یکی را با چاقو زده بود که چند ماهی افتاد زندان".
نگین به حرف افتاده بود و من همین را میخواستم. به او نگاه نمیکردم تا راحت باشد. هر چیزی که لازم بود یادداشت میکردم: "حامد گاهی عرق میخورد، بیشتر وقتی که میخواست دعوا و مرافعه راه بندازه، فکر نمیکنم که مست بود ولی مثل آدمای مست رفتار میکرد.
جلو میاومد، عقب میرفت، فحش میداد، از دهنش خون میاومد. شده بود عین یه گاو وحشی. وقتی با چاقو به طرف من اومد من جيغ زدم و رفتم پشت رامین قایم شدم. من اول فکر کردم که میخواد ما را بترسونه یا دست آخرش یه نیش چاقو به رامین بزنه ولی وقتی دیدم که اون تو حال خودش نیست و چاقو را میخواد تو شکم رامین فرو کنه خیلی ترسیدم و شروع کردم به جيغ زدن تا شاید یکی پیداش بشه ولی از اقبال بدم هیچ کس اون دور و بر نبود.
رامین در ظرف غذا را ور داشته بود و سعی میکرد با اون از خودش و من دفاع کنه؛ درست مثل یه سپر...."
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 886
گاهی سکوت کن
تا بفهمی چه کسی دنبال صدایت است.
نبودنها، نبودنیها را آشکار میکنند.
اگر کسی غیبتت را حس نکرد
لیاقت حضورت را هم ندارد...
@book_tips 🐞
21 886
Repost from کانال تبادلات ژرف
پاییز در یک نگاه 🍁🍂
🎁💎شما رودعوت میکنیم به لحظات زیبای پاییزی
با نوشیدنی گرم و لحظاتی تامل در بهترین های تلگرام
👇👇👇👇👇
https://t.me/addlist/J2zagxYIteEyYzlk
🍭🛍اگه دلت یک خوراکی خوشمزه خواست
بیا اینجا👈@organicketo
21 886
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت بیست و هفتم
چند روز بعد من در اتومبیل خود از جادهای کوهستانی و سبز راه خود را به سمت دهکدهای که نگین در آنجا زندگی میکرد باز میکردم. بعد از نزدیک به دوساعت رانندگی به مقصد رسیدم. در ورودی دهکده پدر رامین در کنار اتومبیل خود قدم میزد. او منتظر من بود. در اتومبیل او زنی نشسته بود. حدس زدم که نگار است و چند دقیقه بعد دریافتم که گمانم درست بوده است.
در کوچههای تنگ و ساکت ده راندیم تا اتومبیل پدر رامین جلوی در خانهای ایستاد. پیاده شدم. زن جوانی در را باز کرد؛ نگین بود. به من و شوهر خواهرش سلام کرد و روی خواهرش را بوسید و ما به درون خانه رفتیم. خانه روستایی بود؛ حیاط بزرگ و پر درختی داشت. پیر زنی هم در خانه بود؛ مادر آن دو زن؛ بسیار پیر و فرتوت. خواست بلند شود ولی نتوانست. با هم محلی سخن میگفتند.
ترکی نبود ولی من از کلامشان چیزی دستگیرم نشد. نشستیم و من به سرعت دست به کار شدم. از کیفم کاغذی درآوردم تا هر آن چه نگین میگوید یادداشت کنم. نگین آمد با ظرفی میوه. لباس محلی در بر داشت. خوب به چهره او خیره شدم؛ زیبا بود؛ الهه زیبایی نبود ولی لیلی زمانه شده بود.
از عدسی چشمان من او یک زن معمولی بود؛ مثل دیگر زنان ولی او در چشم و دل رامین یکتا گوهر شب افروز زندگیاش بود. من بسان خلیفهای بودم که آوازه عشق مجنون به لیلی را شنید و دخترک را احضار کرد و چون او را مانند دیگر زنان حرمسرای خود یافت، از آن والگی و شیدایی سخت تعجب کرد:
"از دگر خوبان تو افزون نیستی......گفت خامش! چون تو مجنون نیستی". البته که من مجنون نبودم. مجنون آن جوان بخت برگشتهای بود که در پشت میلههای فولادی و سرد زندان، شبها و روزها در اندیشه آینده نامشخص خود روزگار میگذرانید.
نگین چایی آورد و من برداشتم با یک حبه قند کوچک؛ در این فکر بودم که آیا این زن باعث مرگ یک مرد و احتمالا مرگ مردی دیگر در بالای دار نشده و نمیشود؟
نگار در اتاق نبود، او با مادرش در بیرون سخن میگفت. پیر زن بلند حرف میزد و من ناهمزبان از کلام او هیچ نمیفهمیدم. شروع کردم. از قصه آن روز پرسیدم. نگین نگاهی به پدر رامین کرد و گفت: "به خدا خسته شدهام .مجبور هستم ماجرای اون روز نحس را هزار بار تعریف کنم". بغض کرد و گریست. گفتم: "سخته ولی لازمه. باید لابلای همین حرفا چیزی برای خلاصی رامین پیدا کنیم. مگر قاضی چکار میکنه؟
اون هم کاغذهای پرونده را میخونه و به حرفای ادمها گوش میکنه. اخرش حکم آزادی میده یا خدای نکرده دستور اعدام. پس باید دقیق همه آنچه را که دیدی برای هزار و یکمین بار برای من وکیل تعریف کنی".
نگار که صدای گریه خواهرش را شنید، آمد توی اتاق و کنار نگین نشست. دیدم که نگین باز هم به پدر رامین نگاه می کند. ظاهرا از حضور او معذب بود. آیا فکر میکرد که این مرد او را سبب بدبختی و گرفتاری پسرش میداند؟.......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 886
🍃🌺🍃
از بودا پرسیدند از این همه دعا به درگاه خداوند چه بدست آورده ای ؟؟
جواب داد ... هیچ !!
.
اما بعضی از چیزها را از دست داده ام ... مثل ..خشم نگرانی . اضطراب.. افسردگی... احساس عدم امنیت ... ترس از پیری و مرگ .
همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب میشود.
گاهی با از دست دادنها خیال آسوده تری داریم.
@book_tips 🐞
21 886
پخته نخواهی شد مگر،
بعد از آنکه احساس کردی
سرشار از سخنی!
ولی لازم نمیدانی
به کسی چیزی از آن بگویی!
✍جبران خلیل جبران
@book_tips 🐞
21 886
باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهبوم خَس
زمینِ شوره سنبل بر نیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
#سعدی
@book_tips 🐞
21 886
به یاد کسانی که
زندگی مجبورمان کرد
بی آنها روزگار بگذرانیم
حال آنکه
در قلبمان
زیباترین داستان ها بودند...
@book_tips 🐞🎶
