560
Подписчики
+1424 часа
+417 дней
+8330 день
Архив постов
560
پشمام چقدر شبیه هوش مصنوعی شدم
اتفاقا امروز آخر مکالمهام با همکارم گفتم میخوای برات پیدیافش کنم؟ نخندید ولی خودم غش کردم
560
چمیدونم شایدم تو دنیای کوچولوتون دنبال دودول بودین فکر میکنین توسط رقبای فرضی ازتون گرفته شده یا یه همچین چیزی
560
احتمالاً برای بعضیا قابل هضم نباشه، ولی آدما جدا از آلتی که به بدنشون چسبیده یه چیزی هم دارن به اسم «شخصیت».
اگه یکی از شخصیت یه نفر دفاع کنه یا تفکر شما رو نقد کنه و شما فکر کنی دلیلش فقط کیر یا کسه، بیشتر از اینکه چیزی درباره اون آدم بگه، درباره طرز فکر خودت میگه.
آدما همیشه دنبال کیر و کس بقیه نیستن؛ بعضیا فقط تحمل حرومزادگی رو ندارن.
560
این پرامپتِ "اگه کرکتر گنشین بودین چه شکلی میشدین" عه
Design a character sheet for genshin impact based on given picture as a reference for character vibe, style and face.
Sheet frame: horizontal
over all vibe of the reference must match the region chosen from one of the existing regions listen in genshin.
Weapon type: design two weapons based on overall design of the character. Weapons have to be picked from listed weapon in genshin.
Character can be of different races but it has to be included in the information. Add minor accessories
Facial sketches on side including basics such as happy, embarrassed, angry, natural
Design a pet based on animals listen in genshin.( can also be slime, mushroom, robots)
Do not overdo the style or add too much accessories
Extra: add a sketch of character doing something random560
قالیباف میره کنار تخت مجتبی میشینه:"بابات وضعیت آشفتهای رقم زد..میدونی...من برعکس اونم...اون احمق غرورش کورش کرد...he had it coming..."
- هیچ ریسپاندی نمیگیره -
زمزمه میکنه:" میدونی میخوام چکار کنم؟"
پلک مجتبی آروم باز میشه نگاه خالیش رو به سقف میدوزه
"میخوام تمام عقایدش رو از بین ببرم..تمام آرمانهاش و همهی چیزی که بخاطرش زنده بود...اون پیر خرفت به اندازهی کافی تازوند.."
قطرهای اشک از گوشهی چشم مجتبی پایین میریزه
قالیباف دستاشو دو طرف تخت میگیره و روی مجتبی خم میشه:" میخوام با قاتل کل خانوادت ببندم..همه اون بیرون همینو میخوان..میتونم همین الان جون ناچیزت رو بگیرم ولی هنوز لازمت دارم.."
مردمک چشم مجتبی کوچیکتر میشه:"اممممم مممممم عوووممم"
قالیباف انگشتشو آروم میذاره رو لبای مجتبی:" هیشش...هنوز خیلی کار مونده انجام بدیم...من و مسعود برنامههای زیادی داریم"
پوزخند میزنه و به پرستار اشاره میکنه. پرستار با عجله سرنگی که آماده کرده بود رو داخل سرم خالی میکنه. تقلاهای مجتبی آرومتر میشن و در نهایت چشماشو میبنده..
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
