ru
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

Открыть в Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Больше
551
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+730 день
Архив постов
به صد طاقت نکردم راست، بیدل! قامتِ آهی جوانی‌ها اگر این است رحمت باد بر پیرش @ikrsim

2.55 KB

بهار آورده‌است از هر نظر هوایی چنان برابر که گویی آغوشِ گرمِ خود را گشوده یارِ به‌جان‌برابر مناز بر پر گرفتن ای مرغِ مست وقتی که نیست بهتر پریدنت از قدم‌زدن بر زمینِ با آسمان برابر ببین چسان با شمیم کوثر شده‌ست همسر هوای اوبِه چگونه با روضهٔ جنان گشته جلگهٔ شادیان برابر ( ) به لب سرودِ بهار و یک‌باره خوابم از سر پرید و دیدم کنارِ کلکین درختِ اردیبهشت را با خزان برابر به جای بارانِ رحمت و بوسه‌های شبنم به گونهٔ گل شده‌ست با خاکِ تیرهٔ کوچه خونِ صد نوجوان برابر منی که شاد از غم تو استم، تو نیز غمگینِ شادیِ من اجاقِ آوازخوان فروزان و آتشِ روضه‌خوان برابر من و تو در خواب و خورد و نوشی اگر چه اندک، سپاس‌گویان فقیه و حاکم عزیز و فربه، بساط پهن و دکان برابر اکرام بسیم @ikrsim

سلام دوستان عزیز! این برنامه را دوست داشتید بشنوید. بنده با دکلمهٔ چند رباعی از نوشته‌های خودم در خدمت تان خواهم بود. در گروه
سلام دوستان عزیز! این برنامه را دوست داشتید بشنوید. بنده با دکلمهٔ چند رباعی از نوشته‌های خودم در خدمت تان خواهم بود. در گروه «یک ساعت شعر» قرار است به کارهای متفاوت و کمتر پراخته‌شده‌ای، پرداخته شود. صفا بیاورید👇 https://t.me/joinchat/U5VIA0EBHnc5NTU1

وجود داشتنت چیست تا که سود نداری؟ همین که سود نداری، همان وجود نداری از آن که یک‌سره دنبال هست و بود من استی تو هست و بود ندا
وجود داشتنت چیست تا که سود نداری؟ همین که سود نداری، همان وجود نداری از آن که یک‌سره دنبال هست و بود من استی تو هست و بود نداری! تو هست و بود نداری! چگونه از تو بخواهم دلی که سنگ نباشد فسیل هستی و جز جای در جمود نداری رسالتِ تو فقط چشم‌بستن است، از آن‌رو که چوب پوکی و چیزی به غیرِ دود نداری بزرگ‌همت من از چه در سر تو بگنجد؟ که مغز قدرِ نخود در کلاه‌خوود نداری عقاب نیستم اما نیا به قصدِ شکارم که تابِ اوجِ مرا-ای‌همه فرود!- نداری اکرام بسیم @ikrsim

آغوش تو آغوش نه، یک مزرعه بنگ است چشمان تو که چشم نه، سرچشمهٔ رنگ است موهای پریشان تو یک جنگل بکر و- لب‌های تو لب نه که دوتا توله‌پلنگ است ای پرچم افراخته بر قلهٔ قلبم حرف سفرت وحشت آوازهٔ جنگ است مانده‌ست به من از همهٔ عشق و جوانی یک دل که چنان چشم حسودان تو تنگ است از یاد چنان بردی‌ام، انگار نه انگار هر لحظه یکی منتظرت گوش‌به‌زنگ است «محمدرحیم محشر» از شاعران خوب هرات👇 @MohammadRahimMahshar @ikrsim

پیشتر با هارون بهیار در مورد شعرهای بیدل گپ می‌زدیم. عرض می‌کردیم که در شعر او جدا از بحث فورم، نوعی تخیل پیشرو وجود دارد. گاه به صورت ضمنی به مسایلی مکتوم اشاره می‌کند که بعداً مکشوف شده‌اند. بهیار تصادفاً غزلی را شروع به خواندن کرد که بیت سومش این بود: با حسرتِ دل هیچ نپرداخت نگاهت کاش آیینه می‌داشت فرستادنِ کاغذ اینجا که رسید مکث کردیم: «کاش آینه می‌داشت فرستادنِ کاغذ!» مگر نه این‌است که امروزه «نامه فرستادن، احوال گرفتن» و در حالت پیشرفته‌ترش تماس تصویری برقرار کردن، همان کاغذ فرستادنی‌ست که آینه دارد؟ گفتیم بله. برای بیدل یک آرزو بوده که معشوقش ضمن خواندن پیام حالت او را هم ببیند. ادامهٔ غزل را خواند و خدایی با بیت بیت‌اش کیف کردیم. غزل کامل را خدمت دوستان قرار می‌دهم: ای شعله نهال از قلمت‌ گلشن ‌کاغذ دود از خط مشکین تو در خرمن‌ کاغذ خط نیست‌که‌گل‌کرد از آن‌کلک‌گهربار برخاسته از شوق تو مو بر تن‌ کاغذ با حسرت دل هیچ نپرداخت نگاهت کاش آینه می‌داشت فرستادن کاغذ لخت جگرم سد ره ناله نگردید پنهان نشد این شعله به پیراهن کاغذ از وحشت آشوب جهان هرچه نوشتم افشاند خط از خویش پر افشاندن کاغذ سهل است به این هستی موهوم غرورت آتش نتوان ریخت به پرویزن کاغذ با تیغ توان شد طرف از چرب‌زبانی در آب چو روغن نبود جوشن کاغذ بر فرصت هستی مفروشید تعیُن گو یک دو شرر چین نکشد دامن کاغذ چون خامه خجالت‌کش این مزرع خشکیم چیدیم نمِ جبهه به افشردن کاغذ بیدل سر فوارهٔ این باغ نگون است تاکی به قلم آب دهی گلشن کاغذ   @ikrsim

‌ 🔺تولدِ یک مرد🔻 امروز زنی در مقابلِ چشممان یک مرد را متولد کرد. پسر زاییدن کاری‌ست که همه‌ی زن‌ها می‌کنند، اما مرد زاییدن کاری‌ست که هر کسی توان انجامش را ندارد. خانه‌ی ما در یک شهرکِ نوساز است که اطرافش زمین کشاورزی و رودخانه و طبیعت است. گاهی با فاطمه می‌رویم در طبیعت پشت خانه‌مان قدم می‌زنیم. خانه‌های نوسازِ زیادی دارند طبیعت را به عقب می‌رانند. پشت یکی از این خانه‌های نوساز که در به هال است، زنی ایستاده بود و پسر خردسالش را روی شانه‌اش گذاشته بود و می‌گفت: برو، نترس، برو بالا. پسرک پنج سال بیشتر نداشت. از شانه‌ی مادرش بالا رفت و به سرِ دیوار رسید. ترس برش داشت. خودش را به بالای دیوار چسباند. مادرش گفت نترس، بچرخ سمت من و پایت را آویزان کن و لیز بخور پایین و بپر روی کُپه‌ی ماسه‌ی پشتِ دیوار. همسایه‌ی همین خانه‌ی نوساز هستند و حیاطش را دیده‌اند. بعد فهمیدیم باد سفره‌‌شان را از روی بند رخت به این حیاط انداخته و هیچ‌کس نبوده که در را باز کند. پسر خیزید و پایین رفت. مادرش گفت همان سفره‌ی بنفش پدرت که ناهارش را در آن سرِ کار می‌برد. پیدا کن بیاورش. پسرک پیدایش کرده بود. گفت چه جوری برگردم؟ من و فاطمه از اول برایمان سوال بود که چگونه می‌خواهد برگردد؟ مادرش چادرش را در هم تابید و مثل طناب از دیوار انداخت داخل حیاط و گفت چادرم را بگیر و بیا بالا. پسرک گفت می‌ترسم. مادرش با صدایی محکم گفت اگر بچه‌ی منی نمی‌ترسی. پدربزرگت شکار از دیواره‌ی کوه به دوش می‌گرفته، تو از یک دیوار می‌ترسی؟ من زورم بیشتر از تو است، چادر را محکم گرفته‌ام. بگیر و بالا بیا. پسرک ساکت شد. شکار و کوه و کمر را می‌فهمید یا نه، نمی‌دانم. اما این حرف‌ها جانی به او داد. ساکت شد و فقط صدای نفس‌هایش می‌آمد. کم‌کم سر کوچکش از بالای دیوار پیدا شد. مادرش گفت فدایت بشوم، بیا بالا. تا مردی مثل تو را دارم منت چه کسی را بکشم؟ بیا مردِ من! پسرک آمد، لب دیوار نشست، سفره‌ی بنفش در دستش هم‌چون پرچمِ پیروزی در باد می‌رقصید. دم‌پایی‌اش را از پا بیرون آورد و انداخت پایین و از دیوار آویزان شد و به شانه‌ی مادرش پا گذاشت و به امنیتِ گذشته برگشت. اما با تجربه‌هایی گران. تجربه‌ی منتِ کسی را نکشیدن، تجربه‌ی نترسیدن از بلندی، تجربه‌ی اطمینان به مادر، تجربه‌ی نجاتِ سفره‌ی نان پدرِ بنّایش که قرار است هر روز در همین سفره نان ببرد تا نان بیاورَد. مغرور راه می‌رفت. به مادرش گفتم مردِ بزرگی می‌شود! مادرش گفت بله، به پسرهای همسایه گفتم این کار را بکنند و ترسیدند. شهری هستند، ما بچه‌ی ده هستیم و از این کارها نمی‌ترسیم. فاطمه گفت در همان ده هم مادرانی هستند که پسرهایشان مرد نمی‌شود. به شهر و ده نیست. و واقعاً هم نیست. مادری که دل شیر نداشته باشد و کودکش را در خطرهایی کوچک نیندازد، مرد بار نمی‌آورد‌. این اتفاق، در راستای کتابی‌ست که بارها معرفی‌اش کرده‌ام. کتاب «مردِ مرد» نوشته‌ی «رابرت بلای». اگر امروز بلای این مادر را می‌دید، این همه استعاره‌ی جذاب را می‌دید چه‌قدر لذت می‌برد. استعاره‌ی سوار شدن بر دوش مادر، استعاره‌ی دنبال سفره‌ی پدر رفتن و زیباتر از همه استعاره‌ی بالا رفتن از چادر مادر. استعاره‌هایی که دیگر نه قصه و افسانه، که کاملا واقعی جلو چشم من و فاطمه رخ داد. آن‌قدر این حجم استعاره‌ها زیاد و جالب بود که فاطمه گفت فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم. متاسفانه از این مادرها کم است. من خودم خواهری داشتم که تربیتم کرد اما کاملا دخترانه تربیتم کرد، خیلی طول کشیده تا بتوانم کمی از زیر تربیت‌های زنانه‌اش بیرون بیایم. خواهرم اخیراً فوت شد، اما هنوز در من زنده است، در من می‌ترسد، در من مرا از هرچه خطر بر حذر می‌دارد و برای مرد شدن باید عاشقانه به او نه بگویم. نه گفتنی که با کمک کتاب مذکور و نوشته‌های «کارل گوستاو یونگ» کمی راحت‌تر شده است. اگر مثل من پسربچه‌اید یا اگر زنی هستید که قرار است پسری را تربیت کنید، این کتاب را بخوانید. ـ @berkeye_kohan ـ ‌

موزیک ویدیوی «نازکُنان» با صدای محمد مارتین عزیز و شعر و ملودی اینجانب را اینجا ببینید و نظر تان را دریغ نفرمایید👇 https://www.facebook.com/100005368534792/posts/1581272545395015/?app=fbl

ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ بیدل دهلوی مگس را معمولاً حشره‌ای می‌دانیم که بر نجاست می‌نشیند و از دید ما انسان‌ها مقام پستی دارد. اما همین مگسِ بی‌مقدار بدون زینه یا نردبان یا راه پله، به پشت بام می‌برآید و ما که اشرف مخلوقاتیم قادر به این کار نیستیم. بیدل این جا می‌خواهد نشان بدهد که از جهتی انسان چقدر می‌تواند ضعیف باشد. ضعیف‌تر از یک مگس. پس باید خیلی به خود غَرّه نشود. از طرف دیگر ضعیفان را دست کم نگیرد. در جای دیگری می‌گوید: با عاجزان فروتنی آثارِ عزت است از هر که همسرِ تو نباشد فزون مباش اما در کنار این تم اجتماعی و موعظه‌آمیز، بیت مگس نکته‌ای فلسفی هم در خودش دارد؛ این‌که هر چیزِ ناچیزی در جای خودش می‌تواند چیزِ چیزی‌ باشد. بستگی دارد به نوع و زاویهٔ نگاه ما. در همین موضوع تمثیلی‌ست منسوب به لایب‌نیتس فیلسوف آلمانی که از قضا معاصر بیدل هم هست. تمثیلش را نقل به مضمون و با حشو و اضافاتی می‌آورم. می‌گوید یک نقطهٔ هندسی را ما شکلی بسیط می‌دانیم که ناچیز و حتی در محاسبات هیچ است، چون بُعدی ندارد. حالا اگر صدها خط از این نقطه در جهت‌های مختلف عبور دهیم، صدها زاویه تشکلیل می‌شود. اکنون اگر از شما بپرسند رأس این زوایا کجاست، خواهید گفت این نقطه رأس همهٔ این صدها زاویه است. همین نقطه‌ای که پیشتر می‌گفتیم چیزی نیست. یکی از بنیادی‌ترین مولفه‌های شناخت این زوایا همان نقطهٔ ناچیز خواهد بود. پس هرچیزی در جای خودش اهمیت دارد. مگس هم از نگاه خودش شاید مرکز کائنات باشد. ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ @ikrsim

برق و شرار، محملِ فرصت نمی‌کشد عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت بیدل دهلوی @ikrsim

آن حسن که آیینهٔ امکان پرداخت هر ذره به صدهزار خورشید نواخت با این همه جلوه، بود در پردهٔ غیب تا انسان گل نکرد، خود را نشناخت بیدل دهلوی می‌گوید خداوند با خلق‌کردن انسان خود را شناساند و پیش از آن با آن‌همه بزرگی در پردهٔ غیب بود. چه اگر انسان نمی‌بود وجود حق در آینهٔ زمینی و زمینه‌ای این طرفی، متجلی نمی‌شد. این «پردهٔ غیب» را نسبت به انسان قایل می‌شود لابد، اگر نه دیگر موجودات از جمله فرشتگان پیش از انسان خلق شده بودند. در همین راستا محمدعلی فروغی، در حاشیهٔ فلسفهٔ اسپینوزا چنین می‌نویسد: بهترین تشبیهی که از ذاتِ واجب‌ و موجوداتِ عالمِ خلقت و نسبتِ خالق و مخلوق می‌توان کرد، همان است که عرفای ما آورده‌اند که ذاتِ حق را به دریا و موجودات را به امواج تشبیه کرده‌اند، که آب دریا به ذات خود تعیّنی ندارد... سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی +البته در پایان این تشبیه را بسیار دور از حقیقت می‌داند، اما می‌گوید که چون ذهن ما محتاج به تخیل و تصور است این تشبیه بعید یک اندازه به فهمِ مطلب یاری خواهد کرد. به هر روی این تشبیه بعید او از قول عرفای ما، همان حرف بیدل است. وجود امواج دریا، موجب تعین‌یافتن و بروز کردن دریا اند. جالب است که بیدل در رباعیِ دیگری باز بحث تشبیهات بسیار دور فروغی را صحه گذاشته است: آن جلوهٔ بی‌نشان که نه رنگ و نه بوست پیدایی و پنهانیِ او حرف مگوست پنهان زان‌سان که آنچه اندیشی نیست پیدا چندان که هر چه می‌بینی اوست @ikrsim

می‌گفت که من کوهم و لیکِن افتاد وارفته به شکل تپه‌ی شن افتاد آن‌کس که تو را ندیده، مَن مَن می‌کرد شد با تو مقابل و به مِن‌مِن افتاد اکرام بسیم @ikrsim

چنانکه آفتاب تا به صبح‌گاه راحت است تو که به خواب می‌روی خیال ماه راحت است لبانم از لبان تو مخواه زود بگذرد گذشتن از لبانِ تو برایِ آه راحت است اگر چه ساختی مرا، به خود مبال این‌قدر گذاشتن سرِ مترسکان، کلاه راحت است دوباره دور و پیش من، خوش آمدی بیا غم‌اش! تحملت برای این شبِ سیاه راحت است به زیر سایه‌ی تو ای درخت پر ثمر! مدام اگر چه لاغر و ضعیف، این گیاه راحت است نمی‌رسد به پایِ تو کسی که سربلند بود رسیدنِ به پایِ تو برای راه راحت است به کوه پشت کن چنانکه روزها ای آفتاب! که پشتِ کوه، شب؛ گرفتنِ پناه راحت است نه! آفتاب نیست نه! بیا به جای من ببین ببین به سمت چشم‌های تو نگاه راحت است؟ نمی‌شود بفهمم و بیایم و نلرزم و... قدم زدن به کوچه‌ات به اشتباه راحت است #هارون_بهیار

#سه_گانی هوا بارانی‌َست و نیست بارانی اگرچه باغ جانی بی‌رمق دارد، نبارد ابر‌، حق دارد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3
#سه_گانی هوا بارانی‌َست و نیست بارانی اگرچه باغ جانی بی‌رمق دارد، نبارد ابر‌، حق دارد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

‌ 🔺اصلاحاتِ آخوندی به شهادتِ تاریخ🔻 در سال ۱۳۱۷ قمری، یک زرتشتی اهلِ یزد، بنایی بر آرامگاه حافظ می‌سازد. همان‌وقت آخوندِ اسیریِ ساکنِ شیراز به نامِ «سید علی‌اکبر فال اسیری» باخبر می‌شود و این بنا را ویران می‌کند و خطاب به حافظ می‌گوید: «ای حافظ من حق بزرگی برتو دارم می‌خواستند تو را متهم به گبر بودن نمایند و من آبروی تو را حفظ نمودم.» این آخوند، وقتی این اصلاح را انجام می‌دهد، هیچ جایگزینی برایش ندارد. حتا وقتی شاه زمان قصد بازسازی بنا را داشته اعلام می‌کند: «اگر شاه هزاربار مقبره را بسازد من هزاربار خراب می‌کنم» اما او یک‌بار هم نگفته «خودم می‌سازم که کسی نسازدش!» بله! این است اصلاحاتِ آخوندی. آخوند هرچه را خوش ندارد ویران می‌کند و بر ویرانه‌اش احساسِ رضایت می‌کند و هرگز در مخیله‌اش ساختن نمی‌گنجد. چنان‌که ایرانِ قبل را خوش نداشتند و ویران کردند و هیچ برنامه‌ای برای ساختنش ندارند. از نگاه این‌ها اصلاحات یعنی در راستای ایدئولوژی‌شان همه‌چیز را انکار و حذف کردن. چه یک مقبره، چه یک مملکت! «کانالِ برکه‌ی کهن» ـ t.me/berkeye_kohan ـ ‌

گویی کوهی به شانه بالا کردم گم گشتم زن! تو را که پیدا کردم دیشب چه عجب خانۀ بابا رفتی «من بی‌تو به حالِ خود نظرها کردم» 😁 +روز زن مبارک + مصراع داخل گیومه از بیدل جان است: عید آمد و هرکس پیِ کارِ خویش است می‌نازد اگر غنی و گر درویش است من بی‌تو به حالِ خود نظرها کردم دیدم که هنوزم رمضان در پیش است @ikrsim

از قول فرانسیس بیکن: همچنان که در آیینۀ معوج و ناهموار، اشعۀ نور کج و منحرف می‌شود و تصاویر را زشت و ناهنجار می‌سازد؛ در ذهن انسان هم محسوسات و معقولات تحریف و تضییع می‌شوند. مثلاً ذهن مایل است همۀ امور را منظم و کامل بداند، و میان آن‌ها مشابهت‌های بیجا قایل شود، چنان‌که: چون دایره و کُرّه را می‌پسندد حکم به کرّویت جهان و مستدیربودن حرکات اجزای آن می‌نماید و نیز در هرچیز قیاس به نفس می‌کند و برای همۀ امور علت غایی می‌پندارد، و نیز در هر امر بدون تحقیق و تأمل عقیده و رأیی اختیار می‌کند، و برای درستی آن همواره مؤیدات می‌جوید و به مضعفات توجه نمی‌نماید. مثلاً: یک بار که خواب با واقع تصادف می‌کند مأخذ می‌گیرد اما صد بار که واقع نمی‌شود به یاد نمی‌آورد و به عقایدی که اختیار کرده است پابند و متعصب می‌گردد، و غالباً انصاف را از دست می‌دهد، و از روی عواطف و نفسانیت حکم می‌کند. غرور و نخوت و ترس و خشم و شهوت در آرای او دخالت تام دارد. حواس انسان‌ که منشأ علم اوست قاصر است، و به خطا می‌رود و حاضر نمی‌شود که به تأمل و تعمق خطای آن‌ها را اصلاح کند. ظاهربین است و به عمق مطالب نمی‌رود، به جای این که امور طبیعت را تشریح کند؛ همواره به تجریدات ذهنی می‌پردازد و امور تجریدی و انتزاعی ذهن خود را حقیقت می‌پندارد. «سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی٬ صفحه‌های ۱۱۴ و ۱۱۵» @ikrsim

آهنگ «تنها شدم» احمد ظاهر @ikrsim

خلق شاهکار با شیشه‌های آب👆 از هنر ویژۀ این هنرمند در بارۀ وسیلۀ مورد استفاده برای اجرا که بگذریم، آهنگ اجراشده هم بسیار خاص است. از جمله این که در قسمت «انتره»، پرده‌های ملودی خیلی به هم نزدیک است. به خصوص در آوازخوانی اجرا را بسیار سخت می‌کند این قضیه. احمدظاهر هنرمند فقید افغانستانی، همین آهنگ را با ترانه‌ای که به گمانم از خودش است اجرا کرده است. در ادامه خدمت دوستان قرار می‌دهم👇