es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

اکرام بسیم

اکرام بسیم

Ir al canal en Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Mostrar más
667
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-130 días
Archivo de publicaciones
برون آر از طبیعت خارخارِ وهمِ آسودن که چشمِ بی‌نیازان از رگِ این خواب، خس دارد بیدل خارخار: کنایه از دغدغه و خواهش، خواه مرغوب باشد خواه غیر مرغوب... [لغت‌نامهٔ دهخدا] در مورد کاربرد نظام‌مند کلمات بیدل هرچه بگوییم کم است. در همین بیت نگاه کنید به «بیرون‌آوردن» که در مصراع اول برای «خارخار» به کار رفته، اما هم‌زمان در آوردن «خار» را هم تداعی می‌کند. باز در مصراع دوم این تصویر با «چشم» و «خس» مؤکد می‌شود. اما معنای بیت؛ بیدل می‌گوید: فکر و دغدغهٔ آسودن (حتی توهّمِ آسودن) را از سرت بیرون کن، چون کسانی که فکر می‌کنی آسوده‌اند نیز از اندیشیدن به آسایشِ بیشتر، رنجور اند. یعنی با امحای یک رنجِ آدمی، رنج بعدی رخ می‌نماید و این تسلسل همچنان ادامه می‌یابد. در همین باب قسمتی از مقالهٔ جولیان یانگ با ترجمهٔ علی بزرگر: شوپنهاور، با برهان «استرس-یا-ملالِ» خود، از زندگی اجتماعی به روان‌شناسی فردی روی می‌آورد. ما می‌دانیم که زیستن یعنی خواستن. اکنون، یا خواهش آدمی برآورده می‌شود یا خیر. اگر برآورده نشود، آدمی رنج می‌کشد. اگر میل به خوردن برآورده نشود، آدمی دچار رنج گرسنگی می‌شود؛ اگر میل جنسی برآورده نشود، آدمی دچار رنج سرخوردگی جنسی می‌شود. در دیگر سو، اگر خواهش آدمی برآورده شود، آنگاه، در بهترین حالت، پس از لحظه‌ای گذرا از لذت یا شادی، «ملال یا پوچی ترسناکی» ما را فرامی‌گیرد. این امر به‌ویژه در آمیزش جنسی آشکار است: باز، همان‌طور که رومی‌ها می‌دانستند، همه از ناراحتیِ پس از آمیزش جنسی رنج می‌برند. بنابراین، زندگی «همانند یک آونگ» بین دو نوع رنج در نوسان است: فقدان و ملال. @ikrsim

هرچند که سلطان شده روباه به حیله خوابیدگیِ جنگلیان است وسیله می‌گوید: می‌سوزد و... بگذار بگوید شیری که خودش خواسته باشد پسِ میله خواب و خور مفت است مهیا و طبیعی‌ست امروزه اگر فخر کند خر به طویله یک سمت روان شوخیِ گرم سگ و دُمّش در سمتِ دگر بازیِ بوزینه و کیله مفت است ببافیم به سر فکرِ رهایی‌ش زندانیِ خود هست چو پروانۀ پیله () تا اسپ‌صفت تاخت‌کنانیم، عجب نیست با گُردۀ ما عشق کند خانِ قبیله اکرام بسیم @ikrsim

خوردم همه زخم از خود و خوردم نمک از خود دیوانه نخورده‌ست بدین‌سان کتک از خود ای درد! چه بیهوده به دنبال منی؟ من از شهر بماند، شده‌ام لادرک از خود آدم که گپی نیست، قریب است بیاید روزی که فراری شده باشد سرک از خود جفت‌اند به هم فقر و ستم، تا که چه غولی بیرون دهد این زندگیِ مشترک از خود از بس که زیاد است بخارِ تنِ دنیا می‌چیند آدم‌ها را مثلِ کک از خود افتاده‌ام و منتظرِ لطفِ نگاهی حاشا که بمیرم که بگیرم کمک از خود اکرام بسیم @ikrsim

ترکِ آرزو کردم، رنجِ هستی آسان شد سوخت پرفشانی‌ها، این قفس گلستان شد «بیدل، غزلیات» نباید سعادت زندگی را بر پایهٔ زیربنایی وسیع که شامل توقعات بسیار است بنا کرد، زیرا در این صورت همه‌چیز به آسانی فرو می‌ریزد. علت این است که چنین نحوه‌ای از زندگی امکان وقوع حوادث ناگوار را افزایش می‌دهد و ممکن نیست این حوادث رخ ندهند. پس بنای سعادت ما از این حیث، برخلاف همهٔ بناهای دیگر است که هر چه زیربنای آن‌ها گسترده‌تر باشد استوارتر اند. بنا بر این پایین‌آوردن توقعات متناسب با امکانات از هر نوع که باشند مطمئن‌ترین راه برای پرهیز از بدبختی‌ست. «شوپنهاور، در باب حکمت زندگی» @ikrsim

نه بال بده؛ به آسمان پر بزنم نه مال؛ که لافِ جیبِ پُر زر بزنم اما ای دوست! لااقل دستِ مرا آن‌قدر توان بده که بر سر بزنم اکرام بسیم @ikrsim

‌ گره گشاد ز کارم که سخت‌تر بندد جز این نبود فلک گر گره‌گشایی کرد «کلیمِ همدانی» ـ @berkeye_kohan ـ #تصحیح_محمد_قهرمان غزلِ ۱۹۰ ‌

‍ 🛑#اکرام_بسیم کشیده‌است دلم بس‌که انتظار به شانه شده‌ست دیده‌ی من شیشه‌ای غبار به شانه بیا و نیش بزن بر غمِ دمار برآرم چنان که ریخته‌ای حلقه حلقه مار به شانه مصیبتی‌ست که در من تو هم بمیری و باشم شبیهِ شهرم؛ در هر قدم مزار به شانه چه شوکتی‌ست که باشی شکوهِ رفته‌ام و من به رنگِ مردمِ اندوه و افتخار به شانه؟ در آن زمان که تو را بر زمین گذاشته باشم نیا، نمی‌برم این بار را دو بار به شانه گل‌است و خنده‌ی مستش، هوای باغ به دستش چه غم که خم شده دیوارِ پیرِ خار به شانه؟ #کانال_بچه_های_مولانا 👇 https://telegram.me/khanemwlana

نشسته بر فراز بام تنهایی زنی پوقانه‌های مست و رنگارنگ را -یکی امید و دیگر عشق و خوشحالی و خوشبختی و آن دیگر دلِ بی‌درد- گرفته تنگ با لب‌های خوش‌رنگ خیالاتش یکایک باد می‌کرد یکی -شاید دل بی‌درد یا امید- را چون دزدها بر داشت با خود باد و می‌شد دور وَ پشتِ باد، بادِ تُند راه افتاد آن زن آن زنِ رنجور پس از پیمودن یک‌چند منزل لاجرم افتاد آخر پای باد از کار زن آن پوقانه را تا خواست بردارد فرو شد خار! دل‌بی‌دردترکیده و نومیدانه برگشت آن زنِ مغموم پشتِ بامِ تنهایی نه یاری و تسلایی از آن بدتر که از پوقانه‌های دیگرش هم نه ردِ پایی -اگر چه در خیالش بود- شد دلسرد از آن خانه و زنْ خود گشت پوقانه «اکرام بسیم» @ikrsim

گرچه پدرِ ما همه را سوختی، اما ای عشق کسی از تو پدرسوخته تر نیست اکرام بسیم خط نوید اعلم @ikrsim
گرچه پدرِ ما همه را سوختی، اما ای عشق کسی از تو پدرسوخته تر نیست اکرام بسیم خط نوید اعلم @ikrsim

صداست یک‌روز، تار و پودِ سکوت اگر در گلو بپیچد که می‌زند قوغ سرخ بیرون، اگرچه در صد پتو بپیچد به تنگنا چون رسید نرمی‌ست ریشه‌برکن‌تر از درشتی‌ که می‌کَند آب سنگ را هم، در آن محلی که جو بپیچد مگیر آنقدر ذره را دستِ کم که چون وصل شد به توفان پزد کبابی که تا به بندِ دماغِ خورشید بو بپیچد مباش مغرور شاخ و برگت، ببین به چنگی که باز روزیت اگرچه مثل لباسِ چرکین نمی‌شوی شست‌وشو، بپیچد بساط بردار ای زمستان، ببر به کوهِ خود و بیابان که چند روزی شمیم عطرِ بهار این سمت و سو بپیچد «اکرام بسیم» @ikrsim

شهر از درد به خود می‌پیچد دردِ هرکس به خودش مربوط است عفیف باختری @ikrsim

دو سه روز پیش نیروهای هوایی پاکستان روستای مناطق مرکزی افغانستان را بمباردمان کرده و پنجاه و یک انسان، اعم از کودک و نوجوان و جوان و پیر و مرد و زن را کشتند. امروز صبح طی دو انفجار در مکتب‌هایی در کابل، ده‌ها دانش‌آموز نوجوان کشته شدند. ساعتی پیش از کار برمی‌گشتم و داخل موتر به حمله‌های امروز کابل فکر می‌کردم که صدای تیراندازی بلند شد. فرار مردم و آشوب در خیابان شروع شد. از دو متری صحنه به سرعت رد شدیم و حالا در خانه‌ام. حادثهٔ آخری معلوم نشد چی بود. افغانستان و زندگی در افغانستان دقیقاً همین است. @ikrsim

تفریح دل و دماغ ما غسل و وضوست وز صوم و صلات با جوارح نیروست مگذر ز حضورِ معبد یکتایی در خدمتِ خود باش؛ همین طاعتِ اوست بیدل جانان @ikrsim

شیخی در وعظ بارِ زحمت می‌برد حرف یک رند خاطرش را آزرد: گفتی صدها فایده دارد روزه! چیزی که مفید بود را باید خورد اکرام بسیم @ikrsim

ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ بیدل دهلوی مگس را معمولاً حشره‌ای می‌دانیم که بر نجاست می‌نشیند و از دید ما انسان‌ها مقام پستی دارد. اما همین مگسِ بی‌مقدار بدون زینه یا نردبان یا راه پله، به پشت بام می‌برآید و ما که اشرف مخلوقاتیم قادر به این کار نیستیم. بیدل این جا می‌خواهد نشان بدهد که از جهتی انسان چقدر می‌تواند ضعیف باشد. ضعیف‌تر از یک مگس. پس باید خیلی به خود غَرّه نشود. از طرف دیگر ضعیفان را دست کم نگیرد. در جای دیگری می‌گوید: با عاجزان فروتنی آثارِ عزت است از هر که همسرِ تو نباشد فزون مباش اما در کنار این تم اجتماعی و موعظه‌آمیز، بیت مگس نکته‌ای فلسفی هم در خودش دارد؛ این‌که هر چیزِ ناچیزی در جای خودش می‌تواند چیزِ چیزی‌ باشد. بستگی دارد به نوع و زاویهٔ نگاه ما. در همین موضوع تمثیلی‌ست منسوب به لایب‌نیتس فیلسوف آلمانی که از قضا معاصر بیدل هم هست. تمثیلش را نقل به مضمون و با حشو و اضافاتی می‌آورم. می‌گوید یک نقطهٔ هندسی را ما شکلی بسیط می‌دانیم که ناچیز و حتی در محاسبات هیچ است، چون بُعدی ندارد. حالا اگر صدها خط از این نقطه در جهت‌های مختلف عبور دهیم، صدها زاویه تشکلیل می‌شود. اکنون اگر از شما بپرسند رأس این زوایا کجاست، خواهید گفت این نقطه رأس همهٔ این صدها زاویه است. همین نقطه‌ای که پیشتر می‌گفتیم چیزی نیست. یکی از بنیادی‌ترین مولفه‌های شناخت این زوایا همان نقطهٔ ناچیز خواهد بود. پس هرچیزی در جای خودش اهمیت دارد. مگس هم از نگاه خودش شاید مرکز کائنات باشد. ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ @ikrsim

شیخی در وعظ بارِ زحمت می‌برد حرف یک رند خاطرش را افسرد: گفتی صدها فایده دارد روزه! چیزی که مفید بود را باید خورد اکرام بسیم @ikrsim

عالمِ معنا شدیم و داغِ جهلِ ما نرفت ساخت -بیدل!- علم‌های بی‌عمل ما را کتاب «بیدل» نیچه در کتاب «در سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» نقل به مضمون می‌گوید که تاریخ‌نگاران همچون انسان‌های تن‌پرور استند. آدم‌های تن‌پرور با خوردن و خوابیدن خود را چاق می‌کنند. ولی این عضلات و چربی‌های انباشتهٔ شان کاری از پیش نمی‌برد. تاریخ‌نگاران هم با تغذیه از متون و منابعِ تاریخی ذهن خود را فربه می‌کنند اما خود عامل نیستند. تاریخ‌نگاران انباشتی از اطلاعات و معلومات تاریخی‌اند لیکن خودشان تاریخ‌ساز نیستند و یا حد اقل نگاه انتقادی‌ای به تاریخ ندارند. مثل یک دایرةالمعارف که مشحون از دانش است اما در گوشه‌ای نهاده و منفعل. بیدل هم همین را گفته است. می‌گوید ذخیره‌سازی دانش ما را تبدیل به یک کتاب کرده است چون خود بدان عمل نمی‌کنیم و حرکتی نداریم. البته به در می‌گوید که دیوار بشنود‌. در افغانستان هم بیشتر نویسنده‌ها به بهانهٔ نوشتن تحقیق و مقاله به روش علمی، همین‌گونه‌اند. خواننده در انتهای مقاله به لیستی از منابع و مآخذ بر می‌خورد که به اندازه نصف سطور همان مقاله، طویل و عریض است. یعنی عملاً آن مقاله گپی‌پیستی از چند کتاب یا مقالهٔ دیگر است. نام این‌کار هم شده روش علمیِ تحقیق. در واقع نویسندهٔ ما از خودش هیچ چیزی ندارد. او یک کتاب است. + اضافه شود که شعر و آثار بیدل شدیداً نیاز به بازخوانی دارد. بازخوانی‌ای که جدا از بیدل‌خوانی‌های میرزاقلمانه و مستانه و شورانگیز باشد. بلکه رمزگشایی و تفسیر فلسفهٔ او و مواجه‌کردنِ این فلسفه با فلسفهٔ فیلسوفان غربی. مواجهه‌ای از جنس مواجههٔ اسپینوزا و ماکیاولی. برآیند این کار بسیار مثمر و راهگشا خواهد بود. @ikrsim

بعد از دیری طالعِ من بیدار است باز آمده‌ای و شادی‌ام بسیار است اما مثلِ روزِ نخستِ روزه ای یار! گرفتنِ تو هم دشوار است اکرام بسیم @ikrsim

Repost from N/a
#سه_گانی: انبوه تاول را که می‌بینی روییده بر نان است آیینهٔ دستان دهقان است #اکرام_بسیم @ikrambasim_3
#سه_گانی: انبوه تاول را که می‌بینی روییده بر نان است آیینهٔ دستان دهقان است #اکرام_بسیم @ikrambasim_3

شیرخانِ لودی روایت می‌کند که باری بیدل نزد شکرالله خان آمد. ناصرعلی از پیش آن‌جا بود. بیدل غزلی را که آورده بود، چنین خواند: نشد آیینهٔ کیفیّتِ ما ظاهرآرایی نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژه‌هاست. هرگاه واژه‌ای بیان می‌شود، معنای آن روشن می‌گردد. میرزا لبخندی زد و گفت، معنایی که شما تابع واژه می‌گویید، همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکته‌نظر که هر واژه حامل حقیقت است در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتاب‌ها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چاره‌ای غیر از خاموشی نداشت. بیت‌های بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد. زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل، جلد اول، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱ نوشتهٔ داکتر سید احسن‌الظفر ترجمهٔ حمید هامی