کانال روستای بوانلو
Открыть в Telegram
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
Больше2 086
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-430 день
Архив постов
2 086
بیلان کار یا گزارشی از عملکرد یکساله هیٱت امنای مسجد روستا :
باسلام وعرض تسلیت اربعین امام حسین (ع) حضور اعضای محترم کانال بوانلو. به رسم ادب واحترام ابتدٱ
لازم است از تلاش هیات امنای دوره قبل که زحمات زیادی در توسعه بنای مسجد و انجام مراسم مذهبی کشیدند تقدیر وتشکر نماییم قطعا تلاش آن عزیزان در محضر باری تعالی مٱجور خواهدبود
همانطور که مستحضرید هیات امنای جدید (آقایان حجی محمد خوش قدم ،همت مردانی ،هوشنگ محمد زاده و محبعلی نادری) با رای مردم ونظر شوراها برای یک دوره چهارساله بعد از ده محرم ۹۶ انتخاب شدند تا در راستای امور مذهبی و فرهنگی ،تعمیرات وبهسازی مسجد وصیانت از اموال وامانات مردمی فعالیت نمایند. وچون شفاف سازی کارهاوظیفه هرمسئول است و دانستن نیز،حق مردم است تا پرده شک وابهام برطرف شود لذا اهم فعالیتهای انجام شده را به اطلاع عزیزان می رسانیم :
الف-فعالیتهای صورت گرفته:
۱-برگزاری مراسم اربعین وچهل هشتم (شهادت امام حسن وامام رضاعلیهما سلام ووفات پیامبرص) سال۹۶
۲-استفاده ازمهارت وتوانمندی جوان رشید بوانلویی آقای شیر علی کیانپور به همراهی عده ای دیگر از جوانان که ستونهای مسجد وکمد وسایل و قفسه کتابخانه را با ام دی اف با زیبایی خاصی درست کردند که برایشان سلامتی دنیا و سعادت اخروی آرزو می کنیم
۳-ایزو گام کردن پشت بام مسجد به همت خادم محترم ومخلص آقای نادعلی مردانی
۴-پیگیری وتلاش مجدانه جهت نصب کنتر گاز و برخورداری از گاز در مراسم از اواخر سال۹۶
۵-افتتاح حساب بانکی به نام مسجد جامع بوانلو پس از مراحل قانونی وهماهنگی با اداره اوقاف تا تمام پرداختها ودریافتها با نظارت هیات امناباشد
۶-خرید ونصب گاوصندوق در مسجد جهت نذورات مردمی و خریدیکد ستگاه بخاری هیتر گازی بزرگ باهمت خیرین بزرگوار
۷-برگزاری اولین مراسم یادواره شهدای بوانلو با حضور مردم شریف بوانلو ومسئولین شهر ی
۸-حضور فعال در مراسم سوگواری دهه محرم واجرای برنامه های سخنرانی ونوحه خوانی وسینه زنی با شکوه خاص
۹-تلاش در جهت جمع آوری نذورات وکمک های مردمی برای تعمیرات مسجد.
۱۰--دریافت دو مناره بزرگ اهدایی آقای محمدولی شکوهی (فرزند مرحوم محمد رحیم پیرمرد) که بزودی در بام مسجد نصب خواهد شد
ب--هزینه های جاری :
۱-خرید ایزوگام ونصب آن در پشت بام مسجد
۲-پرداخت هزینه گاز کشی ونصب کنتر
۳-خرید گاوصندوق جهت نذورات مردمی
۴-خرید بخاری گازی هیتر۳۰هزار
۵-خرید و تعمیر وسایل صوتی و بلندگو
۶-پرداخت هزینه حمل مناره های مسجد
ج-کمبودها و نیازمندی های مسجد :
۱-تعمیر وبازسازی سرویس های بهداشتی مردانه و زنانه
۲-موزائیک فرش صحن حیاط مسجد وباز سازی پله ها
۳-بازسازی درب و پنجره ها به شکل هلالی
۴-نقاشی ورنگ آمیزی داخل مسجد
۵-نصب مناره های مسجد
۶-سنگ کردن نمای مسجد
۷-خرید جاکفشی برای قسمت خانمها.وساختن کابینت برای آبدارخانه
با توجه به اینکه که مردم نیکوکار روستا وعشایر بلند همت با قربانی کردن دهها گوسفند مراسم دهه محرم را باشکوه خاصی برگزار کردند وسهم عمده ای در اهدایی به مسجد ایفا کردند ومبلغ چهارده میلیون تومان وجه نقد از جانب مردم شریف وجامعه فرهنگیان و کارمندان محترم جمع آور ی شده است ولی باتوجه به وضعیت کنونی وگرانی اجناس و
مصالح ساختمانی بااین مبلغ نمی توانیم کاربهسازی حتی بخشی از مسجد را شروع کنیم لذا از جامعه فرهنگی و کارمند ی وعشایر غیور و افراد متمول روستا و ساکنین شهرها که وجودشان از وجود روستاست و آبادی روستا افتخار آنهاست و دستی در کار خیر دارند وبه سعادت اخروی اعتقاددارند خواهشمندیم هر یک در حد توانایی وهمت بلند خود در این کار خیر شرکت کنند وخانه آخرت خود را آباد ، تا مسجدی در خور مردان بلند همت بوانلو بسازیم و یقینا آنچه در این را ه اهدا می کنید با خدایتان معامله کردید وخداوند ده برابر آن در دنیا و ذخیره ای برای آخرت نصیب خواهد نمود. و باید بدانیم از دارایی وثروتمان
آنچه خیرات می دهیم برایمان می ماند ومابقی باید برای دنیا و فرزندان بگذاریم و برویم پس تا فرصت داریم بخشش کنیم وطبق فرموده قرآن «به حساب خود برسیم قبل از اینکه به حسابمان برسند»
شما می توانید کمکهای خود را به شماره حساب هیات امنای مسجد جامع بوانلو نزد بانک ملی (۰۱۱۱۶۲۰۷۳۵۰۰۲) که فقط از طریق خود پرداز بانک ملی امکان پذیر است واریز وفیش پرداختی را تحویل هیات امنا یا اطلاع دهید یاوجه خود رابه مغازه آقای محمد قوی هیکل عضو شورا ی روستا واقع در چهار راه کوچه خانلق تحویل وقبض رسید دریافت نماییدیا به صندوق نذ.ورات مسجد بریزیدویا به مغازه لوازم تحریر جامی واقع در جامی شمالی۱۳ نرسیده به دبیرستان شهید باغبان به آقای محبعلی نادری تحویل دهید وقبض رسید در یافت کنید باتشکر هیات امنای مسجد جامع بوانلو👌👌
@buvanloo⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️
2 086
🌺فرار از زندان کمونیست...!🌺
(قسمت سوم)
✍چ.ب
لازم به یادآوری است قبل از جدا شدن پاره ای از خاک وطن در زمان پادشاهان بی لیاقت و بی کفایت قاجار،آن زمان که فیروزه و باقر و ...
قسمتی از این آب و خاک بودند ،برای امرارو معاش و چرخاندن چرخه ی زندگی، جمعی از جوانان چابک و ورزیده از طریق کولبری ،پیشه تجارت را در پیش گرفته بودندو کالاهایی چون نفت و آرد و... را به اورسیت می بردند و از آن طرف نیز مایحتاج زندگی را خریداری کرده و برمی گشتند...
{(در این مسیرجوانی نحیف و لاغر اندام با قامتی بلندبنام "امان"در فاصله تقریبی سنه ۱۳۱۰تا ۱۳۱۴ از روستای نامداران و نام آوران بوانلوی زیبا، در عشق آباد عاشق دختر جوانی می شود که از قضا جوان دیگری هم قصد خواستگاری از این دختر را داشته و رغیب سر سخت عشقی است...
جوان بوانلویی به خواستگاری دختر مورد علاقه اش رفته او را عقدو چندین سال زندگی می کند...
خواستگاری کردن از دختر زیبا رویی همانا و آتش خشم و کینه و نقشه انتقام و از سر راه برداشتن رغیب همانا...
جوانی که در عشق ناکام مانده کینه خواستگار جوان را به دل گرفته،مدتها در انتظار فرصتی بود تا نقشه ای که در سر می پروراند را عملی سازد....
پس از چند سال روز موعود و فرصت مناسب فرا رسید، جوان که خود را شکست خورده این عشق می دانست، نقشه انتقام را که در ذهن ترسیم کرده بودو در صدد انتقامش بود با این ترفند به اجرا گذاشت:
با پرداخت رشوه به سلاتهای اورسیت و دو نفر دیگر به عنوان شهود که احتیاج به پول داشتند جوان بی گناه را گرفتار خشم و کینه دیرنه اش کرد...
همان شد که هنگام عبور از مرز قتل را به او نسبت دادند...)}
و اما بعد....
اردوگاهی بزرگ پر از زندانیان گرفتار، تک سلول ها و اتاق های کوچکی که در اختیار زندانیان قرار می دادند...
او را به سلول واتاق تاریک وکوچکی راهنمایی کردند و لحاف های کهنه و چرکین وکثیف و پاره پوره را در اختیارش گذاشتند و درب فولادین را رویش قفل کردند...
روز دیگر با طلوع خورشید به سراغ زندانیان آمدند، غل و زنجیردست وپایش را بازکردند، برای کار اجباری روی زمین های کشاورزی و وجین کردن زمین ها بردند...
زمین ها را تقسیم بندی کرده بودند، هر زندانی باید کارش را انجام می داد
اگر زمین بیشتری از آنچه که مشخص کرده بودند وجین می کرد مبلغی را به عنوان انعام و دستمزد همراه با نان و غذایی می گرفتند در غیر اینصورت ...
جوان هر چه با خود اندیشید، دید برای این کار ساخته نشده و به هیچ عنوان نمی تواند کار وجین بر روی زمین ها را انجام دهد،آتش خشم در درونش شعله ور شده، اعصابش چنان به هم ریخته و پریشان احوال است که هر آن مویرگ های سرو صورتش بر اثر فشار پاره شوند...
نقشه های شومی که در ذهن مرور می کرد ،خودکشی،خودکشی...و عرق سردی که بر روی گونه ها می غلطید...
نا امید به قصد و نیت خودکشی به سلولش بازگشت تا به این فلاکت و این زندگی نکبت پایان دهد!
او با خودش چنین می اندیشید که در برابر۱۵ سال زندان آن هم بدون هیچ گناه و ارتکاب جرمی! در این اردوگاه تاب مقاوت نخواهد داشت وقبل از تحمل ۱۵سال زندان خواهد مرد! چرا که قدرت و توانایی کارهای سخت و طاقت فرسا را ندارد!
به کلی امیدش را از دست داده است...!
چین و چروکهای صورتش نمایان شده بود...
از دردو رنج و غم بسیار می شد رگهای دستانش را چون رودی دنبال کرد...
غم و اندوه سنگینی در اعماق چشمان گود رفته اش احساس می شد...
داغ بی گناهی و گرفتار شدن در دام جوانی کینه توز از یک طرف ، غم فراغ یار و دلداده ماه رویش از طرفی حسابی اعصابش را در هم ریخته و تا سر حد جنون رسیده بود!
او تصمیمش را گرفته بود...
خودکشی تنها راه علاج و برون رفت از این جهنم است!
اشک در چشمانش حلقه زده و به طرف سلولش به راه افتاد...
درب اتاق را باز کرد و وارد سلولش شد،
پاهایش سست شده، زانوانش می لرزد، سرش سنگینی می کند،دستانش توان حرکت ندارند...
لحافش را برداشت تا زیر آن فرو رفته شایددر حال گریه و زاری از گرسنگی بمیرد....
سخت در فکرو خیال خودکشی فرو رفته بود که ناگهان لحاف را به قصد جابجا کردن برداشت و تکانی دادتا خود را در گوشه سلول داخل آن پنهان کند
اما در کمال ناباوری اتفاق عجیبی افتاد !
اتفاقی غیر منتظره که باورش بسیار سخت بود...!!!ادامه دارد
👌👌👌👍👍🙏🙏🙏
@buvanloo🌹🌹🌹🌹
2 086
اهنگ زیبای دوتارامن(دورهمی)
🎙:علی انصاری
دوتار:احسان یاسایی
گیتار:عقیل پارسایی
شن:حجت هوشمند
@buvanloo
2 086
انسانم آرزوست :
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: «آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.»
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش. همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: «شما چی میخواین مادر جان؟»
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: «لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.»
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: «پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.»
پیرزن یه فکری کرد و گفت: «بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.»
قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم. اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینا رو واسه سگم می برم
خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: «سگ؟!»
آقای جوان گفت: «بله، آخه سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره، سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!»
خانم پیر با بغض و خجالت گفت: «میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.»
آقای جوان گفت: «نژادش چیه مادر؟»
خانم پیر گفت: «بهش میگن توله سگ دو پا. اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم، خیلی وقته گوشت نخوردن!»
با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر. خانم پیر بهش گفت: «شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟»
جوون گفت: «چرا مادر.»
خانم پیر گفت: «بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر.»
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت.
چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :
اگر مستضعفی ديدی ،
ولي از نان امروزت
به او چيزی نبخشيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر چادر به سر داری ،
ولي از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولي در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسي ،
ولي از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّي ،
ولي از حال همنوعت
سوالي هم نپرسيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر مرگِ کسی ديدي ،
ولي قدرِ سَري سوزن
ز جاي خود نجنبيدي ،
به انسان بودنت شک کن .
@buvanloo
2 086
دوباره پاییز
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
کوچه باغهای بوانلو
📷 علی ایزدی عزیز 🌹🌹👌👌
@buvanloo
2 086
🌺فرار از زندان کمونیست...!🌺
(قسمت دوم)
✍چ.ب
"امان"از همان لحظه دستگیری همه چیز را فهمیده بود!
اما دست و پا زدن و مقاومت و دفاع در برابر مامورین هیچ فایده ای نداشت !
او گرفتار توطئه و نقشه شومی شده که خلاصی و رها شدن از این دام بسیار سخت است!
زندانیان پس از رای صادره و حکم قطعی به یکی از اردوگاهای بزرگ کار اجباری در سیبری یا ازبکستان یا تاجیکستان و.... منتقل میشدند
پانزده سال زندان با اعمال شاقه و کار در اردوگاه در برابر غذا حکم زندانی جوانی است که سه سال از ازدواج و زندگی مشترکش می گذرد،
او همچون دیگر عزیزان برای لقمه نانی حلال با کولبری قصد امرار معاش داشت تاعلاوه بر همسر مهربانش شکم پدرو مادر و خواهران و برادانش را سیر کند،
او سرپرست خانواده ای پر جمعیت بود،
اما سرنوشتش اینگونه رقم خورده است...!
امان جوان نحیف و قد بلند همراه خیل عظیمی از زندانیان غل و زنجیر به دست و پاها با قطار عازم اردوگاه می شوند...!
صدای صوتهای ممتد و تلق و تلوق قطار زندانیان را به شدت آزار می داد...
زندانی کرمانج با زندانیانی از ملیتهای مختلف گرجی و ترکمن و روس و چچنی و مغولی و ارمنی....
که زبانشان را نمی دانست بسوی سرنوشت نامعلوم و آینده ای مبهم در حرکت بودند،
زندانیان در بند هرکدام در فکر و اندیشه ای ژرف،فرو رفته... خدایا قطار ماها را بسوی ناکجاآبادها می کشاند ؟؟؟
او در فکرو خیالی عمیق فرو رفته و با خود می اندیشد که اگر سر از اردوگاه های منطقه سیبری که سردترین نقطه جهان است در آورد بر اثر شدت سرما همان ماه های اول خواهد مُرد...
بعد از دو سه روز قطار متوقف شد،زندانیان پیاده شدند و بسوی اردوگاهی بزرگی حرکت کردند...
اردوگاهی که در دامنه رشته کوه های بلند و مشرف به جنگلهای سبزو بلند بود!
بعد از ساعتها متوجه می شود به اردوگاهی در تاجیکستان
منتقل شده و از رفتن به سیبری جان سالم به در برده، باز هم نور امیدی در دلش روشن می شود...
اما تحمل پانزده سال زندان و دوری از زیبا روی و همسر و خانواده تاب و توان و صبر وتحملش را از کف ربوده است... ادامه دارد👌👌
@buvanloo🌹🌹🌹
2 086
🌺فرار از زندان کمونیست...!!!🌺
این داستان واقعی که به سمع نظرتان می رسد در پانزده قسمت نگاشته شده در اینجا شش قسمت کوتاه را از طریق کانال بوانلو به اتفاق دنبال می کنیم:
(قسمت اول)
💂♂💂♂💂♂👨⚕👮♂👮♂👮♂
توده ابرهای سیاه که از غرب به شرق آرام در حال حرکت بودند،خود نشان از ورود جبهه ای بارانی و سرد داشت...
جمعی از اکراد شمال خراسان شب هنگام کوله بارشان را آماده کرده، تا صبح زود بر پشت بسته و به طرف اورسیت راهی شوند...
با نغمه زیبای قوقلی قوقو خروسهای روستا،صبحگاهان همه راه افتادند...
هوا هنوز تاریک بود که از روستا بیرون آمده بودند و به سر بالایی چاویه رسیده بودند اما هنوز صدای عوعو و پارس سگها به گوش می رسید
نسیم خنکی وزیدن گرفته ،
قطرات نم نم بارش بر زمین فرو می بارید،
شتاب باران هر لحظه بیشترو بیشتر می شد،
طوری که حرکت افراد که با پای پیاده ،کوله بار سنگینشان را حمل می کردند سخت و مشکل می شد...
کاروان در سینه کش کوه سنجربیگ از تنگه ی باریک و سختی در حال گذر بودند، شدت بارش باران و بادی که بر سرو صورت می وزیدو اصابت می کرد حرکتشان را کند کرده بود،
قدم به قدمشان درختان اُرس(مرخ)سر برافراشته بودند که سالهای سال سبزو پایدار در برابر وزش باد ایستاده و در این دیار نماد استقامت و صبر و بردباریند...
کاروانیان برای در امان ماندن از بادو باران به درخت تنومند مرخ پناه می برند ...
درخت مرخی که چون چتری کاروانیان را زیر بال و پَرَش گرفته است...
درختی بزرگ که بر اثر ریزش برگهای سوزنی خشک پناهگاه امنی شده تا از بارش باران و باد و طوفان و سرما در امان باشند ...
با آرام گرفتن باران کاروانیان به مسیرشان ادامه داده تا قبل از تاریک شدن هوا خود را به مرز برسانند...
در نقطه صفر مرزی بر اثر اختلاف و درگیری، جوانی به قتل رسیده و نقش بر زمین شده است،امنیه ها و سلاتهای اورسیت در پی دستگیری قاتل سختگیری و تدابیر شدید امنیتی را به کار بسته اند...
طبق گزارش یکی از حاضرین و اظهارات دو نفر شهود،جوان بوانلویی بنام" امان" را به جرم قتل دستبند زده و چشمانش را با پارچه سیاهی بسته، پشت کامیون نظامی🚐🚚🚛🚐🚙 سوار ،بسوی سرنوشت نامعلوم راه افتادند...ادامه دارد
@buvanloo🌹🌹🌹🌹
2 086
پاییز فصل آزادی است
برگ ها به جای صرفا سبز بودن
می توانند زرد، قرمز، قهوه ای و نارنجی بودن را انتخاب کنند.
پاییز زیبای بوانلو
📷خانم مرادیان
@buvanloo
2 086
همه ی ما میمیریم.
همه ی ما.
بدون استثنا،
کمی دیرتر.
کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.
تمام می شویم.
یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،
همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،
همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان.
حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.
مغرورانه گفته اند:
مگر من اجازه بدم!
مگر از روی جنازه ی من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،
دلفریب،
مثل آهو خرامان راه رفته اند.
زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.
سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند
و حالا
کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.
قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.
سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،
از گلوله نترسیده اند
و حالا
کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!
همه این کینه ها،
همه ی این تلخی ها،
همه ی این زخم زبان زدن ها،
همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،
همه ی این زهر ریختن ها،
تهمت زدن ها،
توهین کردن ها به هم...
تمام می شود.
از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم
کنار هم بمانیم
و اگر نه، راهمان را کج کنیم.
دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم.
همه ی ما.
بدون استثناء ، کمی دیرتر .
کمی زودتر.
یک دفعه.
ناگهانی ...
زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!
با سپاس از جناب بهزاد مردانی بابت ارسال این متن زیبا 👌👌👌
@buvanloo🌹🌹🌹🌹
2 086
تقدیم به پدران ومادرانی که رحمت وفرشته خدا در زمین اند:
خاطره ای شنیدنی از استاد شفیعی کدکنی دکترای زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران:
چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند؛ یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تأخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد...
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت:
«استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!».
استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله با آن کت قهوهای سوخته که به تن داشت، گفت:
«حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم:
من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست های چروک و آفتاب سوخته! دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم؛ کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم! اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله می کند:
نمی دانم شما شاگردان هم به این پی برده اید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن نقش بسته بود، حس می کردم؛ چادر را جلوی دهان و بینیام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم؛ جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی گذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!... اما پدر گفت: خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم، روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود، بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی، با لفظ "عمو" و "دایی" خطابم می کردند.
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین؛ که رفتم سرِ کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛ رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم؛ 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی، بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟! فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟ کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی! هزار تومان بوده نه نهصد تومان! آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود؛ که خودم رفتم از او گرفتم؛ اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ شنیده ای که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران، به آن ها پاداش می دهد؟!
"مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا"
(قرآن کریم؛ سوره مبارکه انعام، آیه شریفه 160)
دوستان عزیز
رفتار ما با پدر و مادرمان سرمشق رفتار فرزندانمان خواهد بود..
شادی پدران و مادرانی كه در کنارمان نیستند و با خاطراتشان زندگی می کنیم
@buvanloo
2 086
پاییز هزار رنگ و دل انگیز بوانلو از لنز دوربین آرش عزیز👌👌👍👍
همراهان محترم كانال بوانلو با ارسال عكس هاي پاییزی خود کانال را مزیین کنید.باسپاس
@buvanloo🌹🌹🌹
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
