ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
377
Подписчики
+324 часа
+27 дней
+430 день
Архив постов
به تمرین ادامه دهید تا آنکه خود را در آزاردهنده‌ترین شخص روی زمین، در کودک قحطی زده ، در زندانی سیاسی ببینید.... تمرین کنید تا آنکه خود را در هر شخصی در بازارخرید،در گوشه خیابان ، در اردوگاه کار اجباری ، در یک برگ ، در یک شبنم باز بشناسید.... مدیتیشن کنید تا آنکه خود را در ذره غباری در کهکشانی دوردست ببینید. با تمامی وجود خود ببینید و بشنوید... اگر کاملاً حاضر باشید ، باران حکمت (Dharma) ژرفترین بذرهای آگاهی شما را آبیاری خواهد کرد ، و فردا ، درحالی‌که ظروف غذا را می‌شوئید یا به آسمان آبی می‌نگرید ، آن بذر جوانه خواهد زد ، و عشق و فهمیدن همچون گلی زیبا ظاهر خواهد شد.... #تیچ_نات_هان @lightworkers

#بریده_کتاب او را گفتند که «تو را سخن باید گفت که سخن تو فایده‌ٔ دل‌های مُرده بوَد.» #تذکرة_الاولیا - ذکر حمدون قصّار @lightworkers

اوّل سلام و بعد سلام و سپس سلام با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام باید سلام کرد و جوابِ سلام شد بر هر کسی که هست از این هیچکس سلام فرقی نمی‌کند که کجایی‌ست لهجه‌ات اَترک سلام، کَرخه سلام و اَرس سلام ظهرِ بلوچ، نیمه‌شبِ کُرد و ترکمن صبح خلیج فارس، غروبِ طبس سلام بازارگانِ درد! اگر می‌روی به هند از ما به طوطیانِ رها از قفس سلام "دیشب به کوی میکده راهم عَسس ببست" گفتم به جام و باده و مست و عَسس سلام معنای عشق، غیر سلام و علیک نیست وقتی سلام رکنِ نماز است، پس سلام! قبل از سلام، جام تشهّد گرفته‌ایم ما کشتگانِ مَسلخِ عشقیم، والسّلام ‏#علیرضا_قزوه @lightworkers

تجربه های ترسناک بسیاری در زندگی داشته ام، ترسناک ترین تجربه‌ام اما در تمام این سالها، تماشاکردن خودم بوده وقتی با مهارتی شوم نقش بازی می‌کنم. وقتی ملتهبم و منجمد به نظر می‌رسم، وقتی عاشقم و پس می‌زنم، وقتی درد دارم و می‌خندانم، وقتی سرخوشم و ادای افسردگی در می آورم، وقتی افسرده‌ام و دلقک سیرک می‌شوم، وقتی خشمگینم و آرام رفتار می‌کنم، وقتی آرامم و خشم جعلی خودم را آنقدر واقعی بازی می‌کنم که همه می‌ترسند، وقتی از خودم هم بریده‌ام و نقش عاشق ترین مرد شهر را بازی می‌کنم، وقتی مرده‌ام و مثل یک زنده در خیابان های شهر راه می روم و از فاطمه شش ساله چهارراه ولیعصر فال می‌خرم. دیگر گم شده‌ام بین نقشهایی که ناخواسته یا به جبر شرایط بازی کرده‌ام، هنری پلشت برای فرار یا زوال در تنهایی یا نرنجاندن و وابسته نکردن و .... ترسناک‌ترین تجربه‌ام تنها ماندن با خودم بوده، و باخبر بودن از مهارتی که در استفاده از نقاب‌هایم دارم.تجربه کردن مهارتم در فریب دادن بقیه، ودست باز و خالی که در برابر مرد عبوس درون آینه دارم. همیشه با خودم می‌گویم یک روز می‌رسد که عاقبت خودم را هم فریب می‌دهم. یا نه، بدتر، می‌بینم همه مرا با خودم تنها گذاشته‌اند، انگار عاقبت یک نقش را بد بازی کرده‌ام و برای همیشه اسمم از همه تیتراژها خط خورده است. یک آرتیست جعلی فراموش شده تنهای منزوی، که با خودش تنها مانده و بسیار از خودش می ترسد.... #حمید_سلیمی @lightworkers

#بریده_کتاب تو همیشه نمی‌توانی رویدادها را تحت ‌کنترل خود بگیری! بی‌تردید حوادثی در زندگی تو روی خواهد که درآنها هیچ‌ نقشی نداری؛ یعنی تقصیر تو نبوده است که چنین حوادثی روی داده‌اند. در این موقع، دو راه پیش روی توست: اینکه از پا بیفتی و یا به راه خود ادامه بدهی! نظر من آن‌ است که هیچ‌ حادثه‌ای بی‌دلیل رخ نمی‌دهد و اگر تو ایمان و امید خویش را حفظ کنی و بی‌دریغ بکوشی، از هر حادثه‌ای بهره‌های بسیار خواهی برد. زندگی بی حد و مرز #نیک_وی_آچیچ @lightworkers

. امروز را همه فراموش کرده‌اند. کسی به امروز توجهی ندارد. من پانزده ساله‌ام، در خانه‌ی ما پانزده سالگی دوران سختی است. امروز به هر که می‌گویم گرسنه‌ام، می‌گوید دندان روی جگر بگذار، نمی‌بینی همگی دستمان بند است؟؟ به نظرم یک مشت دیوانه بزرگترِ این خانه‌اند. در خانه‌ی ما رازهای زیادی است. در اینجا هر کسی رازی دارد. هیچ‌کس نمی‌داند که من از همه‌ی رازها با خبرم. آنها خیال می‌کنند من هنوز بچه‌ام، چیزی سَرَم نمی‌شود. در حالی که من از همه چیز خبر دارم. مدت‌هاست پانزده سالم تمام شده. اما در خانه‌ی ما کسی به پانزده سالگیِ من توجهی ندارد. همه‌ی اعضای خانواده یکسره مشغولِ فردا هستند... اسم من سهراب است، اسم برادرم اکبر است، اسم خواهرم اکرم. من خود میدانم چرا اسم من مثلِ آنها با "الف" شروع نمی‌شود. روزی که به دنیا آمدم، پدرم به مادرم گفته من این بچه‌ را نمی‌خواستم، ناخواسته به دنیا آمده. خودت بزرگش کن. خودت اسمش را انتخاب کن. مادرم هم چون اهل طوس است اسم مرا سهراب گذاشته. به امید این‌که وقتی بزرگ شدم، پدرم مثلِ رستم قَدر مرا بشناسد. شاید یک روز پشیمان شود.... #محمد_صالح_علاء @lightworkers

دَرد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوسِ و عشقِ آن کار در درون نخیزد، او قصدِ آن کار نکند و آن کار بی‌درد او را میسَّر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نُجوم و غیره. تا مریم را دردِ زِه پیدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که او را آن درد به درخت آورد و درختِ خُشک، میوه‌دار شد. تَن همچو مریم است. و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بزاید و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد، اِلّا ما محروم مانیم و از او بی‌بهره. #مولانا @lightworkers

‏هیچکس نمی‌تواند معنای زندگی را برای دیگری بیابد، هرکس باید معنای زندگیِ خود را خود پیدا کند و مسئولیت آنرا نیز پذیرا باشد. اگر موفق شود، با وجود همه‌ی تحقیرها به زندگی خویش ادامه می‌دهد. کسی که چرایی برای زندگی کردن بیابد با هر چگونه‌ای خواهد ساخت. انسان در جستجوی معنا #ویکتور_فرانکل @lightworkers

به راستی با اینکه او با چشم نمی‌بیند در حقیقت می‌بیند زیرا بصیر، بصیرتش لایزال است و این بصیرت یک امر ثانوی غیر از خودِ او نیست. با اینکه با قوه‌ی شامه بو نمی‌کند در حقیقت بو می‌کند زیرا شامه یک امر ثانوی غیر از خود او نیست..... به راستی با اینکه او نمی‌داند در حقیقت می‌داند زیرا دانایی یک داننده منقطع نمی‌شود ولی آن دانایی یک امر ثانوی غیر از خود او نیست. #بریهاد_آرنیاکا_اوپانیشاد @lightworkers

این راه را رفتن می‌باید و کوشیدن چون به پایانش رسی خویش در آغازش بینی و اگر به آغازش رسی پایانش هیچ درنیابی.... من در این راه ورقِ یار می‌خوانم که از کم‌اندیشی خویش آگاهم. خط من کژ است و باطل این من کیست؟ جز هیچ! چون بُتی خودتراشیده و بنده و درمانده. ورقِ یار می‌خوانم تا از آغازها و پایان‌ها بگذرم بدانم رفتن چیست و کوشیدن چه.... راهِ بی‌آغاز و فرجام منِ مستدامی‌ست در ورق یارِ باقی که دیگر از مَنَش نشانی نیست. #شمس_تبریزی @lightworkers

#بریده_کتاب دَرد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوسِ و عشقِ آن کار در درون نخیزد، او قصدِ آن کار نکند و آن کار بی‌درد او را میسَّر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نُجوم و غیره. تا مریم را دردِ زِه پیدا نشد، قصد آن درختِ بخت نکرد که او را آن درد به درخت آورد و درختِ خُشک، میوه‌دار شد. تَن همچو مریم است. و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بزاید و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد، اِلّا ما محروم مانیم و از او بی‌بهره. #فیه_ما_فیه مولانا @lightworkers

زندگی عمر کردن نیست, بلکه رشد کردن است. عمر کردن کاریست که از همه حیوانات بر می آید, اما رشد کردن هدف والای انسان است که عده‌ی معدودی می‌توانند ادعایش را داشته باشند. #جورج_برنارد_شاو @lightworkers

و دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهند شد.... می‌دانم می‌دانم می‌دانم.... و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام تخم خواهند گ
و دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهند شد.... می‌دانم می‌دانم می‌دانم.... و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام تخم خواهند گذاشت.... #فروغ_فرخزاد @lightworkers

اولين شاعر جهان حتما بسيار رنج برده است... آنگاه که تير و کمانش را کنار گذاشت و کوشيد برای يارانش آنچه را که هنگام غروب خورشي
اولين شاعر جهان حتما بسيار رنج برده است... آنگاه که تير و کمانش را کنار گذاشت و کوشيد برای يارانش آنچه را که هنگام غروب خورشيد احساس کرده ، توصيف کند.... و کامل محتمل است که اين ياران آنچه را که گفته است به سخره گرفته باشند.... #جبران_خلیل_جبران @lightworkers

همدلی، درک پیوند عمیق بین خود و همه موجودات است. @lightworkers
همدلی، درک پیوند عمیق بین خود و همه موجودات است. @lightworkers

لو كنت صياداً لأعطيت الغزالة فرصة أولى وثانية وثالثة وعاشرة، لتغفو... واكتفيت بحصتي منها: سلام النفس تحت نعاسها... أنا قادر لكنني أعفو وأصفو مثل ماء النبع قرب كناسها لو كنت صيادا لآخيت الغزالة... "لا تخافي البندقية يا شقيقتي الشقية" واستمعنا، آمِنَيْن، إلى عواء الذئب في حقل بعيد. محمود درویش ••• اگر یک شکارچی بودم به آهو فرصت دیگری می‌دادم یک بار سه بار ده بار... تا به خواب رود و به سهم خود از آن خشنود بودم که آرامش خاطر او بود هنگام خوابیدن می‌توانم اما می‌بخشم و زلال می‌شوم به‌سان آبی که او از آن می‌نوشد. اگر یک شکارچی بودم برادری‌ام را به آهو اعلام می‌کردم: "ای خواهرم آهو ای خواهر غمگین ِ من از تفنگ‌‌ها نترس" و ما شنیدیم در آرامش زوزه‌های گرگ را در مزرعه‌ای دور... محمود درویش|طاهره زاج @lightworkers

شاگرد: استاد، فرق بین موکشا(سعادت و خوشی) با مرگ چیست؟! بودا: وقتی تنفس قطع شود ولی میل و آرزو باقی بماند، آن مرگ است.... اما
شاگرد: استاد، فرق بین موکشا(سعادت و خوشی) با مرگ چیست؟! بودا: وقتی تنفس قطع شود ولی میل و آرزو باقی بماند، آن مرگ است.... اما زمانی که میل و آرزو متوقف شود و تنفس ادامه یابد، آن را موکشا می‌گویند.... @lightworkers

در بیشتر سنت های کهن معنوی و عرفانی، تصوّر نادرستی از رهایی، به عنوان تصور غالب بسط یافته، که خود این تصوّر میتواند اصلی ترین مانع رهایی باشد. این تصور نادرست مبتنی بر چند ویژگی اصلی است: 1_ پذیرش زمان 2_ روندی از شدن 3_ نتیجه گرایی/ پاداش خواهی 4_ تجربه ای عینی و نامعمول 5_ لذت خواهی 6- امری علّی _ معلولی 7- امری که در انتها حاصل میشود 8_ مستلزم تلاش - در یک جمله اینگونه باور شده است که: "رهایی نتیجه ایست معلولِ علتی، و پاداشِ تلاشی، که در پایان روندی از شدن، و بازه ای از زمان، به شکل تجربه ای عینی، شگفت انگیز و لذت بخش، به دست می آید، تجربه ای که اینک و اینجا در دست نیست" این تصور نادرست از رهایی، ذهن را در اسارت همان وضعیتی نگه میدارد، که باید از آن رها باشد. به عبارت دیگر، رهایی یعنی: رهایی از زمان، و نه پذیرش زمان رهایی از شدن، و نه پذیرش شدن رهایی از لذت، و نه جستجوی لذت رهایی از هرگونه تجربه عینی رهایی از هرگونه نتیجه رهایی از هرگونه فرآیند علّی_معلولی رهایی از تلاش و تقلّا رهایی از هرگونه حصول و اکتساب -رهایی، وضعیتی است که از آغاز و به عنوان وضعیتی طبیعی و ذاتی وجود داشت، سپس بی آنکه از دست برود، صرفا نادیده گرفته شد، لذا به عنوان امکانی ذاتی و طبیعی، اما فراموش شده یا مورد غفلت قرار گرفته، هم اکنون و هم اینجا حاضر و در دسترس است. - به این معنا رهایی نوعی پس روی، بازگشت و یا یادآوری است، و نه نوعی پیشروی، و حصولِ امری که هرگز نبوده و نیست. از همان آغاز هست، نه اینکه در انتها به دست بی آید. به همین دلیل نزد اغلب عارفان، کودکی با رهایی نسبت دارد، و به نوعی نماد آن، و یا حتی عین آن تلقی شده است. چرا که کودکی همان آغاز است. مسیح میگفت: " تا به حالِ کودکان بازنگردید، به ملکوت آسمانها راه نیابید " از سید هاشم حداد نقل شده که میگفت: "کودک تا دوسالگی در عالم فناست" در اساطیر دینیِ اقوام سامی نیز، آدم ابتدا در بهشت آفریده شد، و سپس از آنجا که مسکن اصلیِ او بود رانده شد، و بعد از آن باید دوباره به مسکن اصلی و نخستین خودش بازمیگشت. پس فرزندان او نیز باید که به بهشت "بازگردند"، و نه اینکه به بهشت "بروند". لذا سیر آدمی در دایره وجود، با نزول از قوس اول آغاز شده، و با صعود از قوس دوم، دوباره به مبدا نخستین بازمیگردد. پس بهشت جایی نیست که آدمی هرگز در آن نبوده است، بلکه مسکن اصلی و پیشینِ اوست که از آنجا رانده شده است. - رهایی، انکشاف دوباره امکان و فضایی ذاتی و طبیعی است که مغفول مانده، اما هم اکنون و هم اینجا، حاضر و در دسترس است، و همیشه نیز چنین بوده و خواهد بود. لذا رهایی به هیچ وجه به "علت، تلاش، زمان و شدن" نیازی ندارد. - آیا من به رهایی رسیده ام؟ ... آیا او به رهایی رسیده است؟ ... چگونه باید به چنین پرسشی پاسخ داد؟ هر پاسخی کاملا وابسته به تصوری است که از رهایی وجود دارد، اگر رهایی را نوعی تجربه عینی و نامعمول در نظر بگیریم، طبیعتا اکثر افراد که چنین تجاربی نداشته اند خواهند گفت: نه، من به رهایی نرسیده ام ! و برخی که چنین تجاربی داشته اند، با خودشیفتگی، تفاخر و تردیدی پنهان خواهند گفت: بله من به رهایی رسیده ام ! اما اگر تصور درستی از رهایی وجود داشته باشد، خودِ این پرسش اساسا بی معنا، و ناشی از کج فهمی است، در این صورت "رسیدن" به رهایی، تعبیری خنده دار است، اگر میشنیدیم که خورشید میگوید: "میخواهم به خودم بتابم و خودم را روشن کنم"، آیا به ساده لوحی و غفلتش نمیخندیدیم؟ اگر یک جفت چشم میدیدیم که میکوشند خودشان را ببینند، یا مردی را میدیدیم که بی وقفه می دَوَد تا کمی به خودش نزدیک تر شود، یا اسب سواری میدیدیم که سوار بر اسبش میتازد، و فریاد میزند "اسبم کجاست؟"، اگر سی مرغ را میدیدیم که به دنبال "سیمرغ" میگردند، یا یک موج را میدیدیم که اقیانوس را میجوید، آیا خنده دار نبود؟؟؟ مولانا میگوید: "جان ز پیدایی و نزدیکی است گُم" قرآن میگوید: " ما از رگ گردن به او(انسان) نزدیک تریم " و "به هر کجا رو کنید،چهره الله را میبینید" و "چشمها او را درک نمیکنند، بلکه او چشمها را درک میکند" اگر تصور درستی از رهایی وجود داشته باشد، آنگاه "رها نبودن" ناممکن است. اما "ناآگانه رها بودن"، هنوز ممکن خواهد بود. میان "رهابودن" ، "بودن" و "آگاه بودن" هیچ تفاوتی وجود ندارد. اما آدمیزاد موجود عجیبی است، او میتواند از بودن، ناآگاه باشد، و از آگاه بودن، ناآگاه باشد. دوست نزدیکتر از من به من است وین عجب تر که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم - اگر کسی بگوید حالا که رهایی امری چنین معمولی، عادی، نزدیک، در دسترس و حتی کهنه است، دیگر چرا باید رغبتی به آن داشته باشم؟ مولانا جواب می‌دهد: اگرچه مستِ قدیمی و نو شراب نه‌ای شرابِ حق نگذارد که تو شَغب نکنی @lightworkers

تمرینِ سکوت حواس خود را به طور کامل به کار بگیرید. همانجایی که هستید، باشید. به اطراف نگاه کنید. فقط بنگرید، تعبیر و تفسیر نکنید. نور، شکل ها، رنگ ها و بافت ها را ببینید. نسبت به حضور بی صدای یکایک چیزها هشیار باشید. نسبت به فضایی که امکان وجود چیزها را فراهم می‌آورد، هشیار باشید. به صداها گوش دهید. آنها را داوری نکنید. به سکوت پشت صداها گوش دهید. چیزی را لمس کنید - هر چیزی را - و بودن آن را پذیرا باشید. ضرب آهنگ تنفس خود را ملاحظه کنید، هوای دم و بازدم را حس کنید، انرژی_حیات را در درون خود حس کنید. بگذارید همه چیز در درون و بیرون باشد. بودن همه چیز را بپذیرید. عمیق تر به ژرفای حال فرو بروید. به این ترتیب شما دنیای مرگ آور پندارهای ذهنی وابسته به زمان را پشت سر می گذارید. شما از ذهن دیوانه که انرژی حیاتتان را می بلعد و آهسته آهسته سیاره زمین را مسموم و نابود می کند، رها می شوید. شما از رویای زمان بیدار می شوید و به لحظه حاضر گام می نهید. #اکهارت_توله @lightworkers

خوشبختى، در واقع زندگى کردن در زمان است و این که ندانى چقدر خوشحالى. سعادت واقعى از بى‌اطلاعى از خوشبختى مى‌آید. #مغز_اندرو ادگار لارنس @lightworkers