ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
376
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+530 день
Архив постов
ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم ک
ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم کن و دزد را فنا کن شادی ز میان غم برانگیز در عالم بی‌وفا وفا کن #حضرت_مولانا @lightworkers

تکنیک ساندویچ تا به حال برای شما پیش آمده است که بخواهید خبر ناخوشایند یا مطلب ناراحت کننده‌ای را به کسی بگویید و یا نکته‌ای منفی را به دوستی متذکر شوید، ولی ندانید چگونه موضوع را عنوان کنید که کمتر ناراحت یا دلخور شود؟ متخصصان علوم رفتاری در این زمان تکنیک ساندویچ را پیشنهاد می‌دهند. به این طریق که برای کم کردن اثر ناخوشایند یک پیام یا خبر منفی، آن را در میان دو عبارت یا خبر مثبت قرار داده و به مخاطب عرضه کنید. به این صورت: «جمله مثبت، جمله منفی، جمله مثبت» به عنوان مثال: مامان، تو خیلی مهربونی، اگرچه گاهی به خاطر تذکرهای زیادت ناراحت میشم، ولی می‌دونم خیلی دوستم داری. قرار دادن جمله منفی در بین دو جمله مثبت از شدت اثر تخریبی آن کم کرده و با اشاره به نکات مثبت، فرد احساس می‌کند فقط نکات منفی دیده نشده، رعایت انصاف شده و به همین دلیل انگیزه‌ی بیشتری برای تغییر و بهبود شرایط خواهد داشت. این نکته مهم را به خاطر بسپارید که برای بیان نکات مثبت لازم نیست اغراق کنید یا به دروغ ویژگی مثبتی را به کسی نسبت دهید، این کار اثر معکوس خواهد گذاشت.... @lightworkers

وقتی که عشق میبردت به درون و میفهمی چیزی که از خودت ساختی، هیچی نیست... دکتر #امیرحسین_ماحوزی #سروش_صحت #حضرت_مولانا @lightworkers

Orange Turban Remix #Prem_Joshua @lightworkers

در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته‌ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه #حضرت_مولانا @lightworkers
در دست همیشه مصحفم بود وز عشق گرفته‌ام چغانه اندر دهنی که بود تسبیح شعر است و دوبیتی و ترانه #حضرت_مولانا @lightworkers

05 Jai Ambe.mp313.50 MB

ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت که او داند که من چونم اگرچه من نمی‌دانم چو من گم گشته‌ام از خود چه جویم باز جان و تن ک
ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت که او داند که من چونم اگرچه من نمی‌دانم    چو من گم گشته‌ام از خود چه جویم باز جان و تن که گنج جان نمی‌بینم طلسم تن نمی‌دانم   چگونه دم توانم زد درین دریای بی پایان که درد عاشقان آنجا بجز شیون نمی‌دانم برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد که من در پرده جز نامی ز مرد و زن نمی‌دانم #عطار_نیشابوری @lightworkers

داستان حجّاج بَنگ خورده و این تَنْ که مغلطه ای عظیم است... سراج‌الدّین گفت که مسأله‌ای گفتم اندرون من درد کرد. فرمود: آن موکّلی است که نمی‌گذارد که آن را بگویی. اگرچه آن موکّل را محسوس نمی‌بینی ولیکن چون شوق و راندن و الم می‌بینی، دانی که موکّلی هست. مثلاً در آبی می‌روی، نرمی گلها و ریحان‌ها به تو می‌رسد و چون طرف دیگر می‌روی خارها در تو می خلد؛ معلوم شد که آن طرف خارستان است و ناخوشی و رنج است و آن طرف گلستان و راحت است. اگرچه هر دو را نمی‌بینی این را وجدانی گویند، از محسوس ظاهرترست. مثلاً گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی جمله محسوس نیستند، امّا از محسوس ظاهرتر شد، زیرا اگر چشم را فراز کنی محسوس را نبینی امّا دفع گرسنگی از خود به هیچ حیله نتوانی کردن و همچنین گرمی در غذاهای گرم و سردی و شیرینی و تلخی در طعامها نامحسوس‌اند و لیکن از محسوس ظاهرترست. آخر تو به این تن چه نظر می‌کنی؟ ترا به این تن چه تعلّق است؟ تو قایمی بی این، و هماره بی اینی؛ اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها، هرگز با تن نیستی، اکنون چه می‌لرزی برین تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی، جایهای دیگری، تو کجا و تن کجا!؟ «اَنْتَ فِی وَادٍ وَانَا فِیْ وَادٍ». این تن مغلطه‌ای عظیم است، پندارد که او مُرد او نیز مُرد. هی، تو چه تعلّق داری به تن؟ این چشم‌بندی عظیم است. ساحرانِ فرعون چون ذره‌ای واقف شدند تن را فدا کردند. خود را دیدند که قایم‌اند بی‌این تن، و تن به ایشان هیچ تعلّق ندارد و همچنین ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند، از تن و بود و نابودِ او فارغ شدند. حجّاج بنگ خورده و سَر بر در نهاده بانگ می‌زد که: «دَر را مَجُنبانید تا سَرم نیفتد!» پنداشته بود که سرش از تنش جُداست و بواسطهٔ دَر قایم است. احوال ما و خلق همچنین است پندارند که به بدن تعلّق دارند یا قایم به بدن‌اند. #فیه_ما_فیه #حضرت_مولانا @lightworkers

زنان به طور طبیعی، به سمت ارتباط و پیوند گرایش دارند؛ با این حال، ارتباط واقعی نمی‌تواند پذیرفته شود تا زمانی که یک زن حس عمی
زنان به طور طبیعی، به سمت ارتباط و پیوند گرایش دارند؛ با این حال، ارتباط واقعی نمی‌تواند پذیرفته شود تا زمانی که یک زن حس عمیقی از یگانگی خود داشته باشد. بدون این استقلال اساسی از تمام نقش‌ها و پیوندها، او یک قربانی بالقوه برای بردگی است... #ماریون_وودمن @lightworkers

ای آرزوی دیده بینا چگونه‌ای وی مونس دل (من) تنها چگونه‌ای از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی باری یکی بگوی که آنجا چگونه‌ای دُرّ
ای آرزوی دیده بینا چگونه‌ای وی مونس دل (من) تنها چگونه‌ای از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی باری یکی بگوی که آنجا چگونه‌ای دُرّ است صورتِ تو و دریاست چَشمِ من ای دُرِّ دورمانده ز دریا، چگونه‌ای دل هدیه تو کردم آن را نخواستی جان تحفه می‌فرستم این را چگونه‌ای ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن ما بی‌تو در همیم تو بی‌ما چگونه‌ای از وصل تو که نیست دریغا در آتشم در هجر من که هست مبادا، چگونه‌ای ما خود جهان گرفتیم از پیش عاشقی در سلسله تو ای دل شیدا، چگونه‌ای #سیدحسن_غزنوی @lightworkers

دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزدِ او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می‌خواستی جانم ازو کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد من زیان پنداشتم آن سود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک وز کرم می‌نشنود یزدان پاک داستان: دزدی از مارگیری، ماری را ربود و آن را از روی نادانی غنیمتی گرانبها شمرد. آن مارِ زهرآگین او را نیش زد و دمار از او برآورد و به مغاکِ هلاکش افکند. مارگیر، وقتی که جسد آن دزد را دید او را شناخت و گفت: آری، مارِ دزدیده شدۀ من بود که او را به دیار نیستی فرستاد و من از این بلای عظیم رَستم. در حالیکه وقتی او مار را از من به یغما برد ، رنجه شدم. و دست به دعا افراشتم که خدایا مار را به من باز گردان. اینک سپاس خدای را که این دعایم را اجابت نفرمود. من گُمان می کردم که به اجابت نرسیدن دعایم زیانبار است ولی اینک می بینم که یکسره سود و نفع بوده است. مولانا در این حکایت کوتاه دو استنتاج مهم کرده است. یکی آنکه مال وقتی در جهت حق، بدست نیاید برای روح و شخصیت آدمی بسی خطرناک است و دوم آنکه، عدم اجابت برخی دعاها به صلاح خودِ دعاکننده است. #تفسیر #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد ، بل صَد فِرقه شد حقیقت در حقیقت پوشیده شده است. به همین دلیل است که امّت به هفتاد، ب
بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد ، بل صَد فِرقه شد حقیقت در حقیقت پوشیده شده است. به همین دلیل است که امّت به هفتاد، بلکه به صد فرقه تقسیم شده است. منظور اینکه حقیقت لایه های تُو در تُو دارد و هر کس به فراخور قابلیّت و ظرفیّت خود می تواند به لایه ای از حقیقت دست یازد. پس نسبی بودن شناخت حقیقت موجب کثرت ادیان و مذاهب شده است. #تفسیر #حضرت_مولانا @lightworkers

حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحت ندید... بخش دوم (پایانی) حکایت فوق از پُر نکته ترین حکایات مثنوی است . افادات و انتقالات مولانا در این حکایت اعجاب انگیز است. مثلاََ آنجا که طبیب نبض بیمار را می گیرد. مولانا گریزی می زند به شناخت حقیقت از طریق آثار و نشانه ها، و سپس بر اساس تداعی معانی نکاتی فراوان در بیان می آورد. یا آنجا که بیمار سیلی محکمی به آن شخص می زند مولانا آن بیمار را به عنوان نمادی از شخصیت بیمار جامعه مطرح می کند و می گوید که مردم (البته در جوامع روان پَریش) عموماََ میل به آزار دیگران نشان می دهند و برای تخلیۀ روانی خود این و آن را می آزارند. و بعد از آن به نکته اخلاقی و مذهبی «جواب عمل» می پردازد و تأکید می کند که هر کس نتیجۀ اعمال خود را خواهد دید. یا در آنجا که شخص سیلی خورده به جهت فرجام بینی تصمیم به انتقام نمی گیرد. به اهمیت عاقبت اندیشی می پردازد و می گوید که اگر چشمی فرجام بین داری اسیر افسونِ ساحرۀ دنیا مشو که عاقبتِ آن نگون بختی است. سپس مولانا به مناسبت بحث پیرامون وارونه بینی های اهلِ دنیا حکایت «سلطان محمود و غلامِ هندو» را از مصیبت نامۀ عطار نیشابوری می آورد. قاضی از شاکی می پرسد: حال که منشأ جهان ، واحد است. پس این همه کثرت را چه سان می توان توجیه کرد. مولانا این سؤال و مُعضل را از زبان قاضی طبق مشرب عرفانی خود با یک تمثیل پاسخ می دهد. بعد از آن شاکی می پرسد: مگر چه می شد که جهان همواره بر مدار لطف و خوشی می گشت و شُرور پدیدار نمی شد؟ مولانا در جواب این سؤال از زبان قاضی حکایت « درزی و تُرک » را می آورد و پاسخی مناسب بدو می دهد و به دنبال آن تمثیلی دیگر نقل می کند تا مطلب اخیر را بیشتر تبیین کند. سرانجام شاکی سؤال می کند: چطور می شد که خداوند، بندگان را بدون ریاضت به منزل حقیقت می رساند و شَرِّ نَفس و شیطان را از آنان دور می داشت؟ مولانا از زبان قاضی جواب می دهد که ارتقاء و کمال یابی بدون تضاد معنی ندارد. در این سؤال و جواب ها، شاکی در کِسوت مُریدی مبتدی ظاهر شده و قاضی در کِسوت پیری راه دان. بخش دوم (پایانی) #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

03-Reza_Ali_Abadi_Jami_Ensemble_Dar_Setayeshe_Oo.mp310.90 MB

حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحّت ندید... بخش اول آن یکی رنجور شد سوی طبیب گفت: نبضم را فروبین ای لَبیب که ز نبض آگه شوی بر حالِ دل که رگِ دست است با دل متّصل چونکه دل غیب است خواهی زو مثال زو بجو که با دل استش اتّصال بیماری نزد طبیبی رفت. طبیب نبضِ او را گرفت و به فراست دریافت که او دچار نوعی بیماری روانی شده است. پس بدو سفارش کرد که برای علاج خود هرگز امیالت را سرکوب مکن. بلکه هر چه دلت میل کرد فوراََ آن را انجام بده. بیمار همینکه از مطب بیرون آمد هوس کرد که به کنار جویباری رود و در آنجا قدم زند. در حال قدم زدن بود که دید شخصی بر لب جوی آب نشسته و دست و روی خود را می شوید . چون گردن او پهن و صاف بود. بیمار میل کرد که پس گردنی جانانه ای به او بزند. ابتدا خواست خویشتن داری کند. ولی یاد سفارش طبیب افتاد که گفته بود هر چه میل داری آن را عمل کن تا بهبود یابی. پس دست خود را بالا برد و محکم به پسِ گردنِ آن شخص کوبید به طوری که صدای عجیبی از آن بلند شد. مضروب مثلِ ترقّه از جا پرید و ناسزاگویان خواست چند مشت به او بزند. ولی دید ضارب شخصی لاغر و مُردنی است. با خود گفت اگر مشتی به او بزنم ممکن است بمیرد و خونش به گردنم بیفتد. پس تصمیم گرفت او را نزد قاضی بَرَد. او را نزد قاضی برد و از او تقاضای کیفر مجرم کرد. وقتی قاضی شکایت آن شخص را شنید. نگاهی به ضارب انداخت و گفت: دستگاه قضا میانِ زندگان قضاوت می کند. ولی این شخص از بس لاغر و مُردنی است که باید جزو اموات به شمار آید. سپس قاضی رو به شاکی کرد و گفت: چقدر همراه داری؟ گفت: فقط شش دِرهم. قاضی گفت: سه درهم نزد خود نگه دار و سه درهم به این ضارب بده که شخصی محتاج است. شاکی از این حکم جفاکارانه خشمگین شد و با قاضی به مجادله پرداخت. آن دو گرم قیل و قال و کشمکش بودند که ضارب دوباره سفارش طبیب را به یاد آورد و نگاهش به پشتِ گردنِ قاضی افتاد و دید که پشت گردنِ قاضی برای سیلی خوردن مناسب تر از نفر قبلی است. پس دست خود را بالا برد و سیلی جانانه ای به جناب قاضی نواخت که از درد در تاب شد. شاکی تسخُرکنان گفت: هر کس برای دیگری چاه حفر کند خود نیز به درون آن می افتد. قاضی جواب داد به حکم قضا باید تن داد. بعلاوه گر چه حکم قضا ظاهراََ تلخ است ولی باطناََ موجب خرسندی شود و … بخش اول #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

نظر را بلند دار ، که او اکبر است ، از همه‌ی تصوّرها... #حضرت_شمس @lightworkers
نظر را بلند دار ، که او اکبر است ، از همه‌ی تصوّرها... #حضرت_شمس @lightworkers

امروز ما به قهرمانانی نیاز داریم که به اعماق فرو روند، نه استادانی که انکار می‌کنند. به مربیانی بالغ که می‌توانند غم را تحمل
امروز ما به قهرمانانی نیاز داریم که به اعماق فرو روند، نه استادانی که انکار می‌کنند. به مربیانی بالغ که می‌توانند غم را تحمل کنند، که به پیری عشق می‌ورزند، که روح را بدون طعنه یا شرمندگی نشان می‌دهند. به مربیانی نیاز داریم، نه تشویق‌کنندگان؛ مربیانی، نه تبلیغاتچیان یا بابیت‌ها. قهرمانان افسانه‌ای جهان باستان - اولیس، آینیاس، سایکی، پرسفونه، اورفئوس، دیونیسوس و حتی هرکول - همگی به جهنم فرود آمدند تا ارزش‌هایی غیر از آن‌هایی که بر امور روزمره زندگی آفتابی حاکم است را بیاموزند. آنها با چشمی تاریک‌تر بازگشتند که می‌تواند در زمان تاریکی ببیند... #جیمز_هیلمن @lightworkers

Path of Compassion #Karunesh @lightworkers

Path of Compassion #Karunesh @lightworkers

Path of Compassion #Karunesh @lightworkers