ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
380
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
+730 день
Архив постов
خاموشی را از این رو برگزیده‌ام که در سخن گفتن،زشت و زیبا بر زبان می‌آید و چشم بداندیشان فقط بر سخن زشت می‌افتد. دوستم پاسخ دا
خاموشی را از این رو برگزیده‌ام که در سخن گفتن،زشت و زیبا بر زبان می‌آید و چشم بداندیشان فقط بر سخن زشت می‌افتد. دوستم پاسخ داد:برای تو آن خوش‌تر که دشمن بداندیش حتی نیکی‌ات را هم نبیند.(زیرا نیکی را نیز خوب نمی‌بیند و بدی جلوه‌اش می‌دهد.) #گلستان_سعدی @lightworkers

درمان درد عاشقان،صبرست و من دیوانه‌ام نه درد ساکن میشود،نه ره به درمان می‌برم ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن تو بار جا
درمان درد عاشقان،صبرست و من دیوانه‌ام نه درد ساکن میشود،نه ره به درمان می‌برم ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن تو بار جانان می‌بری،من بار هجران می برم.... @lightworkers

«قدر» در اصل به معنای دیگ، پاتیل و آبشخور است، ظرفی که در آن غذا یا آبی نگه می‌دارند. از آن‌جایی که غذا و آب برای ادامه‌ی حیاتِ موجود ضروری هستند معنای استعاری «قدر»، روزی و نصیبِ فرد می‌شود: وقتی می‌گوییم «تقدیر» (قسمت) او چنین بود، در واقع به اندازه‌ی دیگ‌اش اشاره داریم. پس «قدر» هم‌چنین به معنای اندازه کردن و ارزیابی کردن نیز هست: قدر و قیمت چیزی را دانستن یعنی به ارزش آن آگاه بودن. «قدر» هم‌چنین به معنای جایگاه و مقام نیز هست زیرا دیگی بزرگ‌تر داشتن طبیعتا به معنای غذای بیشتر داشتن و این نیز به معنای توان‌گری و قدرت‌مندی‌ست (به ترکیب قدر قدرت توجه کنید). حال بیایید نگاهی بیاندازیم به ترکیبِ «شبِ قدر». اگر صوری‌ترین معنای قدر را در نظر آوریم که در اصل اشاره به دیگ و آبشخور است، این شب چیزی نیست جز شب خورشت‌خوردن و شربت‌خوردن! و مردم سرزمینِ من بسیار در این شب دیگ‌ها به پا می‌کنند! اما اگر معنای دومی را در نظر داشته باشیم، این شب همانا شبِ تقدیر است، پس مردمانِ دیگری از سرزمین من در این شب به دنبال سهم روزی خود برای یک‌سال می‌روند، آنان به سیر کردن شکم خود در یک‌ شب نمی‌اندیشند بلکه به سالی پر برکت نظر دارند: خرید خانه، ماشین، رونق دکان، شفای بیماران، ازدواج فرزندان و بسیاری دیگر که می‌خواهند در سال پیش‌رو رقم بخورد. برخی دیگر که این شب را به معنای «شبِ ارزشیابی» در نظر می‌گیرند، به درگاه خداوند عجز و ناله برده و فروتنی پیشه می‌کنند تا در عوض خداوند نیز آن‌ها را در مقام و مرتبه‌ی معنوی بالاتری قرار دهد، گناهان و تقصیرات‌شان را پاک گرداند و جایگاه‌شان را برتر نشاند. ایشان نیز به تعبیری هم‌چنان به دنبال سهم بیشتری از این آش هستند، با این تفاوت که دیگ برای آن‌ها مفهومی معنوی‌تر به خود گرفته است. اما شاید «شبِ قدر» مفهوم دیگری نیز داشته باشد، برای مثال می‌توان آن را «شبِ بیداری» دانست، زیرا چه زمانی که دیگی روی اجاق داریم و مشغول طبخیم و چه زمانی که پیمانه زده و اندازه می‌گیریم، در هر دو حالت نیازمند هشیاری هستیم، وگرنه یا غذای‌مان ته می‌گیرد و یا اندازه‌ها از دست‌مان خارج می‌شود. شب، نقطه‌ی مقابل روز است؛ روز وقت بیداری‌ست و خورشید نماد خودآگاهی، پس شب نماد وجه ناخودآگاه شخصیت است، وجهی که نسبت به آن در غفلت به‌سر می‌بریم. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی می‌گوید: «تا زمانی که نسبت به وجه ناخودآگاه شخصیتِ خود هشیار نشده باشید، زندگی‌تان را هدایت می‌کند و شما به آن تقدیر می‌گویید». به این ترتیب می‌توان گفت هر زمان که درون‌نگری و تاملی بر نفس داشته باشیم، به همان اندازه (پیمانه) بر بیداری خود افزوده‌ایم و همان «قدر» جایگاه و منزلت یافته‌ایم و در زندگی خویش توانگر شده‌ایم. به آنان که به دنبال خورشت و آش و شله بیرون می‌زنند نوشِ‌جان‌ می‌گویم! برای ایشان که پیش حاکمی که قرار است در این یک شب حکمِ سال‌شان را صادر کند تزویر می‌کنند، کامروایی آرزو می‌کنم! ولی شمایی که نه این یک شب که تقویم‌تان ساعت به ساعت بیداری‌ست، شمایی که مسئولیتِ خود را به تمامی پذیرا شده‌اید بگذارید تا من معنای دیگر واژه‌ی «قدر» را برای شما به کار برم: «قدردان» وجودتان در این جهانم، سپاس که هستید. #وحید_شاهرضا @lightworkers

خاموشی را از این رو برگزیده‌ام که در سخن گفتن،زشت و زیبا بر زبان می‌آید و چشم بداندیشان فقط بر سخن زشت می‌افتد. دوستم پاسخ دا
خاموشی را از این رو برگزیده‌ام که در سخن گفتن،زشت و زیبا بر زبان می‌آید و چشم بداندیشان فقط بر سخن زشت می‌افتد. دوستم پاسخ داد:برای تو آن خوش‌تر که دشمن بداندیش حتی نیکی‌ات را هم نبیند.(زیرا نیکی را نیز خوب نمی‌بیند و بدی جلوه‌اش می‌دهد.) #گلستان_سعدی @lightworkers

به خودت دروغ نگو کسی که به خودش دروغ می‌گوید و به دروغ خودش گوش می‌دهد، به چنان بن‌بستی می‌رسد که حقیقت درون و پیرامونش را تم
به خودت دروغ نگو کسی که به خودش دروغ می‌گوید و به دروغ خودش گوش می‌دهد، به چنان بن‌بستی می‌رسد که حقیقت درون و پیرامونش را تمیز نمی‌دهد و از همین جاست که احترام به خود و دیگران را از دست می‌دهد... #داستایوفسکی #برادران_کارامازوف @lightworkers

لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس... شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‌ات را بگشا و طعام خور.. شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود،خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت... شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‌ها بخواند.. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‌ام تا برخوانم.... لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‌اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى ... #شیخ_ابوالحسن_خرقانى @lightworkers

تو همچون یک موج در پهنه اقيانوس هستی.... آیا زمانی که موج به ساحل می‌رسد و از بین می‌رود، اقيانوس ته ميكشد؟ نه ! اين زندگی يك
تو همچون یک موج در پهنه اقيانوس هستی.... آیا زمانی که موج به ساحل می‌رسد و از بین می‌رود، اقيانوس ته ميكشد؟ نه ! اين زندگی يك نمايش است يك بازی يك رقص... #جوزف_كمپبل @lightworkers

بخشهای از نامه‌های يونگ درباره افسردگی افسردگی به معنی دقيق كلمه پايين رانده شدن است. هل داده شدن به سوی جهان زيرين. جايی كه ديگر چيزی حس نمی‌كنی حتی خشم را... يكی از درمانهايی كه من برای افسردگی توصيه می‌كنم اين است كه خود را در زيبايی غرق كنيد. لازم نيست خيلی هنری و خاص باشد ولی تمام اطراف خود را از رنگ و صدا و تصوير زيبا انباشته كنيد. خوب بخوريد و خوب بپوشيد.اين در واقع متد خروج از تاريكی است... اما روش دشوار ديگری هم وجود دارد و آن هم تاختن به سوی تاريكی و رفتن به درون است. اين روشی برای آموختن از افسردگی به جای خلاص شدن سريع از آن است. در اين شرايط من با فرشته تاريكی تا آخرين حد توانم كشتی خواهم گرفت زيرا معتقدم آدمی نه با تصور نور بلكه با خودآگاهی به تاريكی‌اش رشد خواهد كرد... يونگ در پايان می‌افزايد كه چه راه اول را در پيش بگيری و چه راه دوم را، بايد با همه قلب و روح درگير شود. نصفه و نيمه نمی‌شود تجربه‌ای ارزشمند كسب كرد... @lightworkers

من که نابینا هستم، شما بینایان را پند می‌دهم: از چشمان خود آن‌چنان بهره بگیرید که گويى فردا به یکباره کور خواهید شد... موسیقی نهفته در صداها، نغمه‌ی پرندگان و آهنگ نوازندگان را آن‌گونه گوش دهید، گویی فردا به یکباره کر خواهید شد.... آنچه را می‌خواهید،چنان لمس کنید، گویی فردا به یکباره لامسه‌ی خود را از دست خواهید داد.... رایحه‌ی گُل‌ها را ببوئید و هر لقمه را چنان مزه مزه کنید، گویی فردا به یکباره شامه و ذائقه‌ی خود را از کف می‌دهید... #هلن_کلر @lightworkers

هر کسی زباله‌های بسیار در شکمش دارد، زیرا این تنها فضایی است در بدن که می‌توانی چیزها را سرکوب کنی. فضای دیگری وجود ندارد... اگر بخواهی هرچیزی را سرکوب کنی، باید در شکم سرکوب شود.. اگر بخواهی گریه کنی ــ همسرت مرده است، معشوقت مرده است، دوستت مرده است ــ ولی به نظر خوب نیست، به‌نظر می‌رسد که آدم ضعیفی هستی، مانند زنان گریه می‌کنی، پس گریه‌ات را سرکوب می‌کنی! آن گریه را کجا قرار خواهی داد؟ طبیعی است که باید آن را در شکم سرکوب کرد... این تنها مکان قابل دسترس در بدن است،‌تنها فضای خالی که بتوانی در آن تحمیل کنی. اگر در شکم سرکوب کنی.. و هرکسی انواع عواطف را سرکوب کرده است: ــ عشق، شهوت، خشم، اندوه، گریه ، حتی خنده.. نمی‌توانی از ته دل بخندی! به‌نظر بی‌ادبی و رکیک می‌رسد، ”انسان بافرهنگی نیستی.. شما همه چیز را سرکوب کرده‌اید.. به سبب این سرکوب،‌ نمی‌توانی عمیق تنفس کنی، باید سطحی نفس بکشی. زیرا اگر نفس‌های عمیق بکشی، آنوقت آن زخم‌های سرکوب شده انرژی خودشان را آزاد خواهند کرد. تو می‌ترسی... هرکسی از رفتن به سوی شکم هراس دارد.. هر کودکی، وقتی به دنیا می‌آید با شکم نفس می‌کشد.. به کودک در حال خواب نگاه کن : شکم او بالا و پایین می‌رود،نه هرگز سینه‌اش. هیچ کودکی از سینه نفس نمی‌کشد، آنان از طریق شکم تنفس می‌کنند.. آنان اینک آزاد هستند، هیچ چیز سرکوب نشده است.. شکم‌های آنان خالی است و این خالی بودن شکم یک زیبایی در بدن دارد.. وقتی که شکم سرکوب‌های زیاد در خودش داشته باشد، به دو بخش تقسیم می‌شود: پایین‌تنه و بالاتنه... آنگاه تو یک ‌نفر نیستی،دو نفر هستی.. پایین‌تنه بخش متروکه است.. آن وحدت از دست رفته است: یک دوگانگی در وجودت وارد گشته است.اینک نمی‌توانی زیبا باشی،‌ نمی‌توانی باوقار باشی . بجای یک بدن،دو بدن حمل می‌کنی و همیشه فاصله‌ای بین این دو وجود خواهد داشت.. نمی‌توانی زیبا راه بروی.. باید به نوعی پاهایت را حمل کنی.. در واقع،اگر بدن یکی باشد، این پاها هستند که تو را حمل می‌کنند. اگر بدن به دو بخش تقسیم شده باشد، آنوقت تو باید پاهایت را حمل کنی. مجبور هستی بدنت را بکِشانی بدن مانند یک بارِ گران است. نمی‌توانی از آن لذت ببری.. نمی‌توانی از یک پیاده‌روی خوب لذت ببری،نمی‌توانی از یک شنای خوب لذت ببری،نمی‌توانی از یک دویدن سریع لذت ببری،زیرا بدن یکی نیست. برای تمام این فعالیت‌ها، برای لذت‌بردن از این‌ها، بدن باید دوباره یگانه شود. یک وحدت باید دوباره ایجاد شود : شکم باید کاملاً پاکسازی شود.. برای پاکیزه ساختن شکم نیاز به تنفس‌های بسیار عمیق است،زیرا وقتی که عمیقاً دم و بازدم انجام بدهی، شکم هر آنچه را حمل می‌کند به بیرون پرتاب می‌کند.. در وقت بازدم شکم خودش را آزاد می‌کند. اهمیت پرانایاما، و تنفس عمیق آهنگین در همین است.. تاکید باید روی بازدم باشد تا هرآنچه را که شکم بی‌جهت انباشته کرده آزاد شود. و زمانیکه شکم عواطفی را در خودش حمل نکند،اگر دچار یبوست باشی، ناگهان از بین خواهد رفت.. وقتی عواطف سرکوب ‌شده در شکم وجود داشته باشند یبوست وجود دارد زیرا شکم برای داشتن حرکات خودش آزاد نیست.. تو عمیقاً آن را کنترل کرده‌ای،نمی‌توانی آن را آزاد بگذاری. پس اگر عواطف سرکوب شوند، ‌یبوست وجود خواهد داشت.. یبوست بیشتر یک بیماری ذهنی است تا جسمانی.. بیشتر به ذهن مربوط است تا به بدن... @lightworkers

خدایا! لذت،بیماری‌ست و درد،شفا... از تو می‌خواهم؛هر گاه که از یادت می‌برم، بیماری‌ام را شفا بخشی... #تی_ال_واسوانی @lightwork
خدایا! لذت،بیماری‌ست و درد،شفا... از تو می‌خواهم؛هر گاه که از یادت می‌برم، بیماری‌ام را شفا بخشی... #تی_ال_واسوانی @lightworkers

این تصور که دو نفر در عشق «یک» می‌شوند، با وجود ظاهر فریبنده‌ و رومانتیک‌اش،خطایی بس عظیم است.در یک شدنِ دو یار، باید حتما یکی‌شان قربانی گردد و یا هر دو نفر به کوچک‌ترین مخرج مشترک ممکن میان‌شان، خود را تقلیل دهند که این بالواقع بهای گزافی برای نیل به تفاهم است. یک رابطه به‌ این‌ شکل نه تنها به رشد و گسترش شخصیت و تعالی طرفین کمکی نمی‌کند که بالعکس منجر به تباهی آن‌ها شده، گور آنان است. ئی_چینگ، کتاب خرد چین باستان، موقعیت به هم‌پیوستگی و همکاری را این‌چنین توصیف می‌کند: «هنگامی که دو عنصر، با رسیدن به یکدیگر، چنان برخورد کنند که دامنه‌ی آن‌چه می‌توانند به دست آورند،از آن‌چه تک‌تک می‌توانستند به‌دست آورند، بس فراتر رود، آن‌گاه می‌توان گفت که آن‌ها در حال همکاری با هم هستند.» رابطه‌ی عاطفی نیز از این قاعده‌ی کلی مستثناء نیست؛ در واقع اگر در رابطه‌ای پارتنرها قوای یکدیگر را خنثی و حتی بدتر سرکوب می‌کنند،آن رابطه تعریف همکاری را به خود نمی‌گیرد. چنین رابطه‌ای تنها پوسته‌ی بی‌مغز یک رابطه است.اسم رابطه بر آن است و رسم رابطه در آن جریانی ندارد. رابطه‌‌ای که سینرژی یا هم_افزایی نداشته باشد، چیزی بیشتر از اصواتی که از حلق خارج می‌شود یا جوهری که بر کاغذ رد می‌گذارد نیست! در یک رابطه‌ی حقیقی، حاصل پیوستن دو کس به هم، «سه» می‌شود و نه یک! یعنی هر دو نفر فردیت خویش را حفظ می‌کنند و در عین حال یک «ما»ی جدید که حاصل همکاری آن‌هاست نیز به وجود می‌آید. رابطه زایاست، از این‌رو فرزندی می‌زاید.این فرزند نمادین می‌تواند فرزندی واقعی هم باشد،لیکن پیش از هر چیز فرصت تعالی نفس‌های ایشان است، فرصتی مغتنم برای رشد. یک رابطه‌ی موفق رابطه‌ای‌ست که در خانه‌ای نمادین با دو اتاق خواب حاصل می‌شود! هر یک از پارتنرها فضای شخصی خود را دارند و مابقی فضا را به اشتراک می‌گذارند. چنین زوجی همواره به یاد می‌آورند که در هم‌آغوشی یار میهمان اویند نه صاحب‌خانه! من نمی‌توانم هیچ‌زمان او را «داشته» باشم زیرا هیچ موجود زنده‌ای را نمی‌توان متملک شد، و آن‌چه به تملک در آید از زندگی تهی شده است. پس باید از «بودن» در این لحظه سپاس‌گزار باشم. شبی و روزی میهمان اویم، شب و روزی دگر او میهمان من، و شب و روزی هم هر یک میهمان خویشتن خویش‌‌ایم. که اگر این آخری نباشد، هرگز نمی‌توانیم میهمان و میزبان نیکویی نیز برای دیگری باشیم. اگر خلوت خویش را از دست بدهید، در وجودتان حیواناتِ وحشی سرک می‌کشند و بوی نامطبوعی به خود می‌گیرید. وقتی از خود بی‌خبرید سایه شخصیت متورم می‌شود و ترشحات نامطبوعی ایجاد می‌کند. راه پالایش خویش تنها شدن با ناخودآگاه است. یک زندگی که همه‌ی دقایق و فضاهای‌اش اشتراکی‌ست با خودکشی فرقی ندارد، یک کُمون در ابعادی کوچک‌تر است، قاتل فردیت و در نتیجه مسئولیت است. چراکه این تنها فرد است که مسئول است. باید پیوسته به یاد داشت که غایی‌ترین تعهد اصیل انسان متحقق کردن خویش است. همه‌چیز در خدمت این هدف است و رابطه در معنای عام خود و به خصوص رابطه‌ی عاطفی در شکل خاص آن از مهمترین امکانات رشد فردیت است. هدف می‌تواند و باید روش و وسیله‌ی نیل به آن نیز باشد لیکن وارونه نه! مراقب باشیم وسیله به هدف‌مان بدل نشود. از رابطه سعادت نخواهیم که یارای بخشیدن‌اش را نیست. رابطه را پاس داریم که باغ شکوفه‌ دادن ماست.... #وحید_شاهرضا @lightworkers

خدایا! چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی‌خبرند، عظمت و ژرفای عشق تو را نمی‌شناسم. فقط می‌دانم: که معبود این دل خسته هستی و
خدایا! چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی‌خبرند، عظمت و ژرفای عشق تو را نمی‌شناسم. فقط می‌دانم: که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری، خواهم مرد... #تی_ال_واسوانی @lightworkers

هرگاه شکل و تصویری دیدی، بگذار در همان حدِ دیدن باقی بماند... هرگاه صدایی شنیدی بگذار در حد شنیدن باقی بماند... هرگاه بویی به
هرگاه شکل و تصویری دیدی، بگذار در همان حدِ دیدن باقی بماند... هرگاه صدایی شنیدی بگذار در حد شنیدن باقی بماند... هرگاه بویی به مشامت خورد، بگذار در همان حد بوییدن باقی بماند... هرگاه مزه‌ای حس کردی، بگذار در همان حد چشیدن باقی بماند... هرگاه حس جسمانی را تجربه کردی، بگذار در همان حد حس کردن باقی بماند.... هرگاه اندیشه‌ای آشکار شد، بگذار فقط مانند یک پدیده طبیعی در ذهن آشکار شود.... اگر همه چیز بدین مِنوال پیش رود، نَفسی در میان نخواهد بود و هیچ حرکتی بدین سو یا آن سو و یا توقفی اینجا و آنجا صورت نخواهد گرفت... این پایانِ دوکا است.... پایانِ رنج... #بودا @lightworkers

#اشو #کارما #کتاب_دانه_خردل ارسالی از طرف همراهان کانال @lightworkers

یک زندگی شاد زنجیره‌ای از لحظات شاد است ولی بیشتر مردم وقتی برلی لحظات شاد ندارند چون حسابی مشغول‌اند تا زندگی شاد را به دست
یک زندگی شاد زنجیره‌ای از لحظات شاد است ولی بیشتر مردم وقتی برلی لحظات شاد ندارند چون حسابی مشغول‌اند تا زندگی شاد را به دست بیاورند! #استر_آبراهام_هیکس @lightworkers

گفت در آغاز کار در غلط افتادم ،پنداشتم که این منم که یادِ او می‌کنم حال آن‌که او بود که قبل از یاد کردِ من، یادِ من می‌کرد ومی‌پنداشتم که من در طلب اویم،حال آن‌که او در طلبِ من بود پیش از طلبِ من ،و می‌پنداشتم که من او را می‌شناسم،حال آن‌که او بودکه مرامی‌شناخت ازآن پیشتر که من او را بشناسم،و می‌پنداشتم که من او را دوست میدارم،حال آنکه اوبودکه مرادوست میداشت پیش از آنکه من او را دوست بدارم. می‌پنداشتم که این منم که پرستش او می کنم حال آن‌که او بود که همه‌ی خلایق زمین را در خدمتِ من درآورده بود #بایزید_بسطامی @lightworkers

‍ مراقبه آب خاک آتش هوا نحوه انجام مراقبه چهار عدد شمع روشن كنيد و آنها را روی زمين بر چهار گوشه مربعی فرضی قرار دهيد.ظرفی خاک را وسط اين مربع بگذاريد.ظرفي ديگر مملو از آب را نيز دقيقا مقابل اين ظرف قرار دهيد ، به طوری كه بتوانيد بين اين دو ظرف ، چهار زانو روبه رو شمال بنشينيد . به هوايی كه تنفس مي كنيد به عنوان عنصر چهارم توجه كنيد. يا عود بسوزانيد. نفسی عميق بكشيد و شش‌هايتان را از اين هوا پر كنيد. حال به شعله شمعی كه در جلوی شما واقع شده است نگاه كنيد . نيرو و قدرت آن را بر خود تصديق كنيد. به خاک نيز نگاه كنيد نيرو و قدرت آن را بر خود تصديق نماييد. آب را نيز احساس كنيد و نيرو آن را بر خود تصديق كنيد . حال تاييد كنيد كه جسم شما از اين چهار عنصر ساخته شده است. چشمانتان را ببينديد و مراقبه را آغاز كنيد .نفسی عميق بكشيد و از هوا بخواهيد ما را از هر گونه دام ذهنی برهاند.تصور كنيد اين دامها و تله‌ها،در مقابل چشمانتان قرار گرفته‌اند.محو شدنشان را مشاهده كنيد. دوباره نفسی عميق بكشيد.به آب بگوييد و شما را از شر احساسات و عواطف منفی برهاند و بخواهيد تا پالايشتان كند. خود را تجسم كنيد كه در آن شناوريد و به زير آب حركت می‌كنيد.ببينيد كه احساسات منفی‌تان به سوی آب روانه و در آن گم می‌شوند. تپه كوچكی خاک را مجسم كنيد كه بر آن بوته كوچک آتش قرار دارد.احساس كنيد كه هوا ، زندگی را به درون شعله‌های آتش تغذيه می‌كند.تبديل شدن به آب به بخار را مشاهده كنيد. ببينيد كه تمامی اين عناصر با يكديگر عمل و شما را نيز تغذيه می‌كنند و كالبدهای پنج گانه‌تان را در هماهنگی و تعادل قرار می‌دهند. در كمال خضوع و فروتنی،از اين عناصر چهارگانه که براي شما شفايی ارزانی داشته‌اند سپاسگزاری كنيد.. توانايی آنها را در نظر آوريد.آتش را در مقتدرترين شكلش مجسم كنيد و صدای پروردگار را از ميان شعله‌های آن بشنويد. آب را به صورت اقيانوس دريا و رودهايی تصور كنيد كه قسمت‌های مختلف زمين را از هم جدا می‌كنند و يک بار ديگر اين شكل از قدرت پروردگار را بشناسيد.هر يک صدايی دارند.به پيامی كه هر يک از آنها به شما ارسال می‌كنند ، گوش فرا دهيد . زمين كوه و دره‌هايش،همين‌طور بادهايی كه در آن می‌وزند را نيز تجسم كنيد . زيبايی پروردگار را كه در آنها متجلی شده است ببينيد و به آواز و پيامی كه برايتان می‌فرستند،توجه داشته باشيد . میدانيد كه اين قدرت و زيبايی كه می بينيد در همين عناصری هستند كه با شما همراهند.اين قدرت و توان و زيبايی را همچون يك ارثيه ارزشمند بپذيريد. از اين عناصر كه با شما يكی شده‌اند ، متشكر و ادامه حمايت آنان را خواهان باشيد.چشمانتان را باز كنيد.با ملايمت خاك،هوا،آب و شعله‌های آتش را لمس كنيد.. كاملا هوشيارانه،از پروردگار خويش به خاطر اين شفا سپاسگزاری كنيد... سه تا از شمعهای روشن را خاموش كنيد و يكی از آنها را در مكانی نگه داريد تا شعله‌ور بماند.كاسه‌های آب و خاک را نيز در دو طرف آن با احترام و تواضع قرار دهيد.بعدا می‌توانيد،شمع را خاموش كنيد و ظرف‌های آب و خاک را نيز به جای خود باز گردانيد... #مراقبه @lightworkers

اگر شاد و خوشحال و آرامی بدان كه بسيار به روحت نزديك شده‌ای.. اگر غمگين و نگران و نا آرامی بدان كه بسيار به نفست نزديک شده‌ای
اگر شاد و خوشحال و آرامی بدان كه بسيار به روحت نزديك شده‌ای.. اگر غمگين و نگران و نا آرامی بدان كه بسيار به نفست نزديک شده‌ای ..... @lightworker

کرگدن‌ها هم عاشق می‌شوند کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پروازمی‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد! کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند! کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم! دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می‌زنی. کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشقبشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم‌جنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار.. کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت.. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید! کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم‌جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دم‌جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم‌جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند.. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه ی دنیاست و این دم‌جنبانک قشنگ ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین! وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم‌جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟ دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می‌شوند! کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد! ارسالی از طرف همراهان کانال @lightworkers