Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Больше395
Подписчики
-124 часа
+67 дней
+530 день
Архив постов
تازه کن ایمان نی از گفت زبان
ای هوا را تازه کرده در نهان
کردهای تاویل حرف بکر را
خویش را تاویل کن نه ذکر را
#حضرت_مولانا
@lightworkers
پیمودن طریق
در شهر ساواتی در شمال هند، بودا مرکز آموزشی وسیعی داشت و مردم برای مراقبه و گوش سپردن به سخنان او در مورد "دارما"، بدانجا می آمدند مرد جوانی هر شب برای شنیدن سخنرانی های او می آمد. سالها بود که او برای شنیدن سخنان بودا می آمد اما ،هرگز به هیچ کدام از آن تعالیم عمل نمی کرد. بعد از چند سال یک شب آن مرد کمی زودتر آمد و بودا را تنها یافت. به او نزدیک شد و گفت: استاد پرسشی دارم که ذهن مرا به خود مشغول داشته و ایجاد شک و تردید میکند.
بودا پاسخ داد: "اوه! در راه "دارما" هیچ شکی نباید وجود داشته باشد؛ باید آنها را روشن سازی؛ پرسشت چیست؟
استاد، از سالها قبل تاکنون، من به مرکز مراقبه شما آمده ام و مشاهده کرده ام که شمار عظیمی از تارکان دنیا، راهبان و راهبه ها و شمار عظیم تری از مردم عادی چه زن و چه مرد، پیرامون شما هستند. بعضی از آنها سالهاست که نزد شما می آیند. می بینم که برخی از آنها به یقین، به مرحله نهایی دست یافته اند. کاملاً واضح است که به تمامی آزاد و رها هستند. همچنین میبینم بعضی دیگر نوعی تغییر را در زندگی خود تجربه کرده اند. آنها از آنچه قبلاً بودند، بهتر شده اند، گرچه نمی توانم بگویم که کاملاً رها شده اند. ولی استاد، باز میبینم که شمار عظیمی از مردم از جمله خود من همانی هستند که بودند، یا حتا بعضی اوقات بدتر و ابداً تغییری نکرده اند یا بهتر
نشده اند".
چرا چنین است استاد؟ مردم نزد شما می آیند. شما که انسانی با عظمت با بصیرت کامل و شخصی چنین توانمند و دلسوز هستید، چرا از قدرت و مهربانی خود برای آزاد کردن همه آنها استفاده نمی کنید؟
بودا تبسم نمود و گفت: ای مرد جوان در کجا زندگی میکنی؟
اهل کجایی؟
استاد من اینجا در ساواتی پایتخت ایالت کوسال زندگی می کنم.
آری، اما ویژگیهای چهره ات نشان از آن دارد که اهل این قسمت از کشور نیستی در اصل اهل کجایی؟ استاد من اهل شهر راجاگاها پایتخت ایالت ماگادا هستم.
چند سال قبل آمدم و در سآواتی، مستقر شدم. و آیا تو همه وابستگی هایت را با راجاگاها بریده ای؟
- خیر استاد هنوز آنجا وابستگان دوستان و پیشه ای دارم. - پس مطمئناً باید به طور پی در پی از ساواتی به راجاگاها بروی.
- بله استاد. سالی چند بار به آنجا می روم و باز می گردم. پس بعد از رفت و برگشت بسیار در جاده ساواتی به راجاگاها مطمئناً باید راه را خیلی خوب بلد باشی
بله استاد به راه کاملاً آشنایم حتا با چشم بسته می توانم راه را جا گاها را پیدا کنم، بارها آن را پیموده ام.
و دوستانت، آنهایی که تو را بخوبی می شناسند، حتماً می دانند که تو از رآجاگاها آمده ای و در اینجا مستقر شده ای. باید بدانند که تو اغلب به رآجا گاها می روی و باز می گردی و نیز اینکه جاده سآواتی تا رآجا گاها را کاملاً می شناسی.
بله استاد تمامی نزدیکان من می دانند که من اغلب به رآجا گاها می روم و راه را کاملاً بلدم.
- "پس حتماً اتفاق افتاده که بعضی از آنها نزد تو بیایند و از تو بخواهند راه سآواتی تا رآجا گاها را برایشان توضیح دهی. آیا تو چیزی را از آنها مخفی می کنی یا راه را به روشنی برای آنها توضیح می دهی؟
چه چیز را مخفی کنم استاد تا آنجا که بتوانم به وضوح برای آنها شرح می دهم اول به سمت شرق و بعد به سمت بنارس می روی و همان طور ادامه می دهی تا به گایا برسی و بعد به راجاگاها من این را صاف و پوست کنده برای آنها توضیح می دهم استاد.
و آیا این افرادی که برایشان چنین توضیح واضحی می دهی، به راجا گاها می رسند؟ چه طور ممکن است استاد؟ فقط آنهایی که تمام راه را تا آخر طی می کنند به راجا گاها می رسند.
من هم می خواهم همین را برایت شرح دهم مرد جوان، مردم دائماً به نزد من می آیند و می دانند که این همان کسی است که راه اینجا تا نیروانا را پیموده و آن را کاملا می شناسد آنها نزد من می آیند و می پرسند: راه نیروانا، راه آزادی، کدام است؟ و من چه چیز را مخفی کنم؟ به وضوح برای آنها توضیح می دهم. "راه این است". اما اگر کسی فقط سر تکان دهد و بگوید: آفرین ،آفرین راه بسیار خوبی است؛ اما من یک قدم هم بر آن نمی گذارم؛ راه شگفتی است، اما من زحمت پیمودن آن را به خود نمی دهم. آنگاه چنین شخصی چگونه می تواند به هدف نهایی دست یابد؟
من کسی را به سمت هدف نهایی بر دوش حمل نمی کنم هیچ کس نمی تواند شخص دیگری را تا هدف نهایی روی دوش ببرد. فوقش آن است که با عشق و شفقت بگوید خوب، راه این است، و من این طور آن را پیموده ام تو هم کار کن تو هم گام بردار و به هدف نهایی خواهی رسید؛ اما هرکس باید خودش قدم در راه بگذارد. آن که یک قدم در راه برداشته یک قدم به هدف نزدیک تر است. آن که صد قدم برداشته صد قدم به هدف نزدیک تر است. آن که همه قدم های لازم را برداشته به هدف نهایی رسیده است. تو خودت باید در راه قدم بگذاری.
#بودا
#عملگرایی
@lightworkers
خوش میروی به تنها تنها فدای جانت
مدهوش میگذاری یاران مهربانت
آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت...
#سعدی
پ.ن:آیینهای طلب کن یعنی مواجه شدن با سایه یا نیمهی تاریک وجود...
@lightworkers
انسان مایل است خود را مسلط بر روح خویشتن انگارد؛
اما وقتی قادر نباشد خلقوخو و هیجانهای خود را مهار کند و یا به شیوههای گوناگونی که عوامل ناخودآگاه به یاری آنها ماهرانه وارد تصمیمها و برنامهریزیهای او میشوند آگاه نباشد، بدون شک نخواهد توانست بر خود مسلط شود...
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
هرکه شاخ گرفت
شکست و فرو افتاد....
و هرکه درخت گرفت
همه شاخ آنِ اوست...
#شمس_تبریزی
@lightworkers
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بی تو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بی درمانست
#حضرت_مولانا
@lightworkers
پرکردن بطری روغن
مادری پسرش را با یک بطری خالی و یک اسکناس ده روپیه ای فرستاد تا مقداری روغن از بقالی نزدیک شان بخرد. پسر رفت و بطری را پر از روغن کرد اما در حین بازگشت زمین خورد و بطری از دستش افتاد. پیش از آن که بتواند بطری را بلند کند نیمی از روغن بیرون ریخته بود. در حالی که روغن بطری نصف شده بود، گریان نزد مادرش برگشت و گفت من نیمی از روغن را ریختم نیمی از روغن را ریختم آن پسر بسیار ناراحت بود. مادر، پسر دیگرش را با یک بطری و یک اسکناس ده روپیه ای دیگر فرستاد. او هم بطری را پر کرد و ضمن بازگشت زمین خورد و بطری را انداخت، باز نصف روغن بیرون ریخت، پسر بطری را برداشت و شادمان نزد مادرش بازگشت و گفت: ببین! من نصف روغن را نگاه داشتم، بطری به زمین افتاد و ممکن بود بشکند. روغن از بطری بیرون ریخت؛ ممکن بود تمام روغن بیرون بریزد، ولی من نیمی از آن را نگاه داشتم. هر دو اینها با موقعیتی یکسان نزد مادرشان آمدند، با یک بطری که نیمی پر و نیمی خالی بود یکی از آنها به خاطر نیمۀ خالی گریه می کرد و یکی به خاطر نیمه پر خوشحال بود.
بعد مادر پسر دیگرش را با بطری و اسکناس دیگر روانه کرد. او هم زمین خورد و بطری را انداخت نیمی از روغن بیرون ریخت. او بطری را برداشت و همچون پسر دومی با خوشحالی زیاد نزد مادرش آمد مادر، من نیمی از روغن را نگه داشتم! اما این پسر، مراقبه گر بود و نه فقط سرشار از "خوش بینی" بلکه سرشار از "واقع گرایی" نیز بود. او پی برد که "خب، نیمی از روغن باقی مانده اما نیمی هم هدر رفته". بنابراین به مادرش گفت حالا" باید به بازار بروم یک روز کامل را به شدت کار کنم پنج روپیه کاسبی کنم و این بطری را پر کنم". موقع غروب بطری پر است مراقبه اصیل چنین است. بدون بدبینی، با خوش بینی، واقع گرایی و "کار"گرایی.
#مراقبه
@lightworkers
پیش واعظ وعظ گفتن، پیش مُغنی غنا کردن نتوان مگر استاد عظیم باشد.
عرضه کند که این پرده غریب است.
اگر گشادت نیست، بشود. چو روی به ما داری، گشایش ها در پیش است. پیدا آید.
هر حجب که بود، از طرف شما بود. هر مشکل که شود، از خود گله کن که: این مشکل از من است. " خدا با بنده لایقِ معاملهی او معامله میکند.
آنچه او میکند، با او همان میکند. با این همه، چه چیزهای نیکو، و چه خوشیها در پیش است.
یکی حدیث حبّ دنیا میکند و او در عین آن.
آخر حبّ دنیا آن است که او در آن است...
#شمس_تبریزی
@lightworkers
ماهرویا ! در جهان آوازهٔ آواز توست
کارهای عاشقان ناساخته از ساز توست
هر کجا نظمی ست شیرین، قصههای عشق توست
هر کجا نثریست زیبا نامهای ناز توست
باز عشقت جمله بازان را چو تیهو صید کرد
هست عالی همت آن بازی که صید باز توست
صدهزاران دل فدا بادا دلی را کاو ز عشق
سال و ماه و روز و شب مشغول شاهدباز توست
دلبرا ! دلهای مردان جمله ملک غنج توست
گل رخا ! جانهای پاکان جمله ملک ناز توست
آسمان تند و سرکش، زیردست و رام توست
روزگار تند و توسن دایهٔ انباز توست
هر کجا چشمی ست بینا، بارگاه عشق توست
هر کجا گوشی ست والا، عاشق آواز توست
#سنایی
@lightworkers
«حکیم سنایی و سیر تحول او»
بخش سوم _پایانی
بهرامشاه به عارف شوریده سر گفت: «درست می گویی، اما من نمی توانم از وسوسه ی فتح هندوستان بگذرم. مرا ببخش. من اگر هندوستان را فتح نکنم آرام نمی گیرم.» آنگاه عارف شوریده سر رو به یار خود کرد و گفت: «قدحی دیگر پر کن تا به کوری چشم سنائی حقیر بنوشیم! »
آوازه ی علم و حکمت سنائی در همه جا پیچیده بود. حکیم سنائی، مشاور بهرامشاه و شاعر دربار بود.
حکیم سنائی با شنیدن این حرف، یکه ای خورد تا به حال کسی او را کور خطاب نکرده بود. تا کنون هیچکس در شخصیت و منش و دانش حکیم سنائی رخنه ای پیدا نکرده بود.
حکیم سنائی مرد علم و فضل و فرزانگی بود.
بهرامشاه می توانست کور باشد. زیرا حرص سیری ناپذیر تملک همه چیز را داشت. اما حکیم سنائی چرا؟ آیا کور خواندن او، خطایی فاحش نبود؟
عارف جسور به حکیم سنائی گفت: «ترا نیافریده اند تا لاف و گزاف ببافی و نام شعر بر آن بگذاری اگر در قیامت از تو بپرسند چه با خود آورده ای؟ خواهی گفت: مشتی خُزعبلات که به طمع نواله ای در مدح بهرامشاه ابله سروده ام از تو بیش از اینها انتظار می رود. سایه ی شاه نباش! انسان باش! ذوق شاعری تو، الماس است. الماسها را در طویله ی خوکان مریز!»
حکیم سنائی به چشمان آن عارف بی پروا خیره شد. در آن دو چشم، خرمنی از آتش می سوخت. ناگهان برقی از خرمن آتش چشمان آن عارف جست، به جان حکیم افتاد و همه ی وجود او را روشن کرد. حکیم روشن شده بود. چیزی در او مرده بود و چیزی در او به دنیا آمده بود. روح او در یک چشم به هم زدن استحاله پیدا کرده بود. او دیگر حکیم سنائی پیشین نبود این مجنون بی پروا به اعماق جان حکیم خزیده و قلب او را بیدار کرده بود. این بیداری ناگهانی را بسیاری از عارفان تجربه
کرده اند.
حکیم سنائی خم شد، بر پای این دیوانه ی لای خوار بوسه ای داد و اشک ریخت. حکیم به خانه جان خویش رسیده بود. او تولدی دوباره یافته بود. حکیم سنائی از همانجا با سلطان و دربارش خداحافظی کرد و راهی خانه ی خدا شد سلطان نمی خواست سنائی را از دست بدهد. او می خواست به هر قیمتی که شده، حکیم را نزد خود نگه دارد حکیم سنائی به قدرت سلطان مشروعیت می بخشید.
اما این مرغ، از بام سلطان پریده بود و قصد بازگشتن نداشت. حکیم سنائی به مکه رفت از او پرسیدند: «چرا به مکه میروی؟ جواب داد تا آنچه را که دیوانه ی لای خوار گفته است هضم کنم و بفهمم. او مرا لبریز کرده است. من ظرفیت این همه را نداشتم».
بنابراین، حکیم راهی زیارت خانه ی خدا شد. او می خواست تنها باشد و در خلوت خویش، خود را بهتر بشناسد. خورشید بصیرت او طلوع کرده بود، اما نگاه او باید به نور آن خورشید انس می گرفت او به مکه رفت و کتاب حدیقه را در این سفر نوشت.
حکیم سنائی همه ی تجربه ی عارفانه ی خود را در این کتاب آورد.
#سنایی
@lightworkers
قهرمان بودن،یعنی توانایی فراخوانی امید؛
آن هم در جایی که
ذرهای امید وجود ندارد.....
#مارک_منسون
@lightworkers
آدمها...
آدمها هدف نیستند، نمیشود تعیینشان کرد. وسیله نیستند، نمیشود از آنها استفاده کرد. طرح و برنامه نیستند،نمیشود آنها را ریخت. تصمیم نیستند،نمیشود آنها را گرفت.
دارایی نیستند، نمیشود صاحبشان شد، مال و منال و ملک و املاک نیستند، نمیشود به نامشان زد...
آدمها موسیقیاند،نواخته میشوند،ما فقط میتوانیم آنها را بشنویم.
آدمها قصهاند،روایت میشوند، ما فقط می توانیم بخوانیمشان.
آدمها شعرند، سروده میشوند ما فقط می توانیم زمزمهشان کنیم.
اگر روزی دیدی که از دست آدمها بسیار دلخوری، به این فکر کن که آدمها را با چه چیزی اشتباه گرفتهای!
آدمها را بشنو، بخوان، زمزمهشان کن و فراموش نکن که آنها موسیقیاند، قصهاند، شعرند...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
هر چقدر عقاید کسی احمقانهتر باشد
کمتر باید با او مخالفت کرد...
#رومن_گاری
خداحافظ گری کوپر
@lightworkers
همراه خود نسیم صبا میبرد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا میبرد مرا؟
سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا میبرد مرا
با بال شوق ذره به خورشید میرسد
پرواز دل به سوی خدا میبرد مرا
گفتم که بوی عشق که را میبرد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا میبرد مرا
برگ خزان رسیده بیطاقتم رهی
یک بوسه نسیم ز جا میبرد مرا
#رهی_معیری
@lightworkers
هرگز قادر به تغییر چیزی نیستیم،
مگر آنکه ابتدا پذیرایش گردیم.محکوم کردن فقط سرکوب میکند،رهایی نمیبخشد...
#کارل_یونگ
تفاوت قاضی و درمانگر و محکمه و مطب در این است که در یکی به دیگری گوش میدهند تا دربارهاش قضاوت کنند و در دیگری به او گوش میدهند تا درکش کنند.
در یکی به او فرصت میدهند تا از خودش دفاع کند و در دیگری به او فضا میدهند تا خودش رو باز کند.
در دیوان،ذهن را میبندند و در ایوان رهایش میکنند.اما فارغ از این دو جایگاه هر یک از ما نیز میتوانیم در مواجهه با خودمان و دیگری قاضی باشیم یا طبیب،درد باشیم یا درمان.
چه بسا قضاتی که از برخی به اصطلاح درمانگران همدلترند.
مسیر انسانیت حرکت از اولی به دومی است و در این مسیر با هربار تبدیلِ یک محکومیت به پذیرش، گامی برداشتهایم....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
انسان باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد،
از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بیآنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد...
#اروین_یالوم
@lightworkers
تو در کنار منی...
دقیقا در کنار من، نه یک قدم عقب تر و نه قدمی جلوتر؛
عزیزِ نازنینِ من نمیدانی چقدر این چُنین بودنت، از هر چیز دیگری یا از هر کارِ دیگری که می توانستی برایم انجام دهی، با ارزش تر است.
همین که با حالِ دگرگونم میمانی، دگرگونیام را میفهمی حتی مقداری از آن را میچشی و به من اعتماد میدهی که در قعری که در آن غرقم، حداقل تو دیگر غرق نمیشوی اما هستی، نمیترسی، میمانی و لحظه و زندگیت را با من قسمت میکنی، خودم را برای خودم مهم و ارزشمند میکند، با خودم می گویم؛ حداقل آنقدری میارزم که تو در کنارم باشی.....
ما به بودن هم نیازمندیم حتی اگر در لحظه، گرهای از هم باز نکنیم، باشیم، چون بودن ما شفاست....
@lightworkers
