مردی که...
Открыть в Telegram
تر واژه های من ... آغشته به عشق / آلوده به غم بودن و لاجرم از تنهایی ... زاویه، گوشه ی من دست سازه ها و چیزهای دیگرم: @zavievt . #وطن_تبار م
Больше1 762
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
-730 дней
Архив постов
1 762
یادم مثل یاد ماهی هاست
بهیک سانتیمتر قد نمیده.
اما خب فرقی هم نداره
کسی هم بهمن نگفت
«ادم با به یاد آوردنه که دیونه میشه
یا با فراموشی؟»
1 762
قلبم وسیعه شاید؛ حق با دکتره بزرگه.
درخت هارو بیشتر از گربهها دوست دارم؛ آدمها رو هم هنوز.
یه روزی قلب منم با تمام گیاه ها و آدمهاش خاک میشه. چرا دوست نداشته باشم؟
که گیر میکنم منم لای مدقال و زیر سیمان
هاشور میخوره آسمون بالاسرم همیشه
دیگه نه با کوهها نه با بادها جابهجا نمیشم.
چقدر میشه فرار کرد؟
باد نمیبره جای دوری منو
یه وجب جا میخواستم از دنیا
جا میشم توی یک مشت.
میشمیکمشت؛ میشمخاک؛
میشم سنگ.
چرا ننویسم؟چون عهد کردم تا تلخم ننویسم؟
شیرین نوشتنم نمیاد.تلخم چرا ننویسم؟
1 762
از لایه سانتیمتری گردوغبار گذشته؛ بتن گذاشتن و سیمان گرفتن
اما همچنان سبزم؛ سبز فکر میکنم
و سرخ خواهم نوشت.
1 762
تو یک بیکلام نه،
تو با چشمهایی که برق میزنند،
دستانی ظریف و کشیده
و موهای بلندِ مشکیت
دائما میچرخی،
میرقصی،
میخندی.
تو آنقدر زیبا
که یادم نماند غمگینی.
اراجیف
1 762
همیشه از انجام دادن کاری که بیشترین اهمیت رو داشت اجتناب کردم.
پونزده تا کتاب خوندن توی یک هفته
اگه مهم بود انجام نمیشد. اما حالا انجام شده.
چون خودش فرار از انجام کارهای مهمی بود
مثل ساخت انگشتری که هیچوقت نتونستم بسازم!
چطوری از احساس به درد نخوریم کم کنم؟
کتاب بخونم. کتاب بخونم. کتاب بخونم.
فایده نداشت. بسازم. بسازم. بسازم.
1 762
یه زمانی نوشته بودم که
در روشنایی، دیدن، ساده ست.
در تاریکی هست که دیدن هنره؛
حالا میبینم که دیدن انقدر پیچیدهست که
در روشنای روز حتا
دیدن انچه که باید هنره.
1 762
هنوز چراغ های مغازه رو روشن نکرده بود...
ولی پر از نوره...
انسان بودن نیایشی است دائمی...
1 762
ما به اندازه قدرت مون میتوتیم تغییر ایجاد کنیم. وقتی قدرت مون هم اندازه زنده نگه داشتن خودمونه. پس سرخوردگی و افسردگی هم کار خودشونه.
1 762
م آزاد :
«من چگونه ستايش کنم آن چشمه را که نيست ؟
من چگونه نوازش کنم اين تشنه را که هست ؟
من چگونه بگويم که اين خزان زيباترين بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد اي مرگ مهربان
زيباترين بهار در اين شهر
زيباترين خزانست
من چگونه بر اين سنگفرش سخت
با چه گونه گياهي نظر کنم
با چگونه رفيقي سفر کنم
من چگونه ستايش کنم اين زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زيست ؟
پرنده ها به تماشاي بادها رفتند
شکوفه ها به تماشاي آبهاي سپيد
زمين عريان مانده ست و باغهاي گمان
و ياد مهر تو اي مهربانتر از خورشيد»
1 762
اون کدوم ترانه بود که حسین پناهی میگفت
زندانی، و زندان بان، باهم، هم خوانی میکنن؟ :))
