es
Feedback
مردی که...

مردی که...

Ir al canal en Telegram

تر واژه های من ... آغشته به عشق / آلوده به غم بودن و لاجرم از تنهایی ... زاویه، گوشه ی من دست سازه ها و چیزهای دیگرم: @zavievt . #وطن_تبار م

Mostrar más
2 136
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
Ahmet-Kaya-Doruklara-Sevdalandım1.mp35.89 MB

AUD-20171204-WA0001.mp311.90 MB

تو یک بی‌کلام نه، تو با چشم‌هایی که برق می‌زنند، دستانی ظریف و کشیده و موهای بلندِ مشکی‌ت دائما می‌چرخی، می‌رقصی، میخندی. تو آنقدر زیبا که یادم نماند غمگینی. اراجیف

بو می‌کشم٫ رفتی. اراجیف

همیشه از انجام دادن کاری که بیشترین اهمیت رو داشت اجتناب کردم. پونزده تا کتاب خوندن توی یک هفته اگه مهم بود انجام نمی‌شد. اما حالا انجام شده. چون خودش فرار از انجام کارهای مهمی بود مثل ساخت انگشتری که هیچوقت نتونستم بسازم! چطوری از احساس به درد نخوریم کم کنم؟ کتاب بخونم. کتاب بخونم. کتاب بخونم. فایده نداشت. بسازم. بسازم. بسازم.

و من کورم کور؛ که در جستجوی زندگی زندگی رو گم کردم.

یه زمانی نوشته بودم که در روشنایی، دیدن، ساده ست. در تاریکی هست که دیدن هنره؛ حالا می‌بینم که دیدن انقدر پیچیده‌ست که در روشنای روز حتا دیدن انچه که باید هنره.

هنوز چراغ های مغازه رو روشن نکرده بود... ولی پر از نوره‌‌... انسان بودن نیایشی است دائمی...
هنوز چراغ های مغازه رو روشن نکرده بود... ولی پر از نوره‌‌... انسان بودن نیایشی است دائمی...

یه بار زندگی می‌کنیم. همش یه بار ...

ما به اندازه قدرت مون می‌توتیم تغییر ایجاد کنیم. وقتی قدرت مون هم اندازه زنده نگه داشتن خودمونه. پس سرخوردگی و افسردگی هم کار خودشونه.

درنظام های دیکتاتوری مردم مقصر نیستند. ولی طوری وانمود می‌کنند که انگار مردم مقصرند.

photo content

«من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو»

«سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو»

م آزاد : «من چگونه ستايش کنم آن چشمه را که نيست ؟ من چگونه نوازش کنم اين تشنه را که هست ؟ من چگونه بگويم که اين خزان زيباترين بهار ؟ من چگونه بخوانم سرود فتح من چگونه بخواهم که مهر باشد اي مرگ مهربان زيباترين بهار در اين شهر زيباترين خزانست من چگونه بر اين سنگفرش سخت با چه گونه گياهي نظر کنم با چگونه رفيقي سفر کنم من چگونه ستايش کنم اين زنده را که مرد ؟ من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زيست ؟ پرنده ها به تماشاي بادها رفتند شکوفه ها به تماشاي آبهاي سپيد زمين عريان مانده ست و باغهاي گمان و ياد مهر تو اي مهربانتر از خورشيد»

اون کدوم ترانه بود که حسین پناهی می‌گفت زندانی، و زندان بان، باهم، هم خوانی میکنن؟ :))

اینو پونزده روز پیش نوشتم اینجا سند نزدم. گفتم بی خیال چقد دیگه نوشتن نا امیدی ... بعد دیدم گلشیفته فراهانی به ساز اصلاح‌طلب ها با طرح زیباسازی نا امیدی داره می‌رقصه.

مدام نا امید شدن! طی‌کردن فواصل کوتاه بین این ناامیدی، تا آن نا امیدی این دیگر چه لوپی بود که می‌شناختم؟! ولی خب مسئله اینه که طی بشه این فاصله از متوقف شدن در ناامیدی می‌ترسم. پس پیش به سوی نا امیدی بعدی ...

و به قول کافکا: آه چقدر امید! دریا دریا امید... ولی نه برای ما.

به قول ساراماگو: امید مانند نمک است. غذا نیست اما طعم آن را مطبوع می‌کند.