کاشف شلغم
Открыть в Telegram
Foundation: September 25, 2015 @amirsamano 📚 Bookstore: @turnipbooks goodreads.com/amirsaman letterboxd.com/amirsaman sums.academia.edu/amirsaman linkedin.com/in/solaymani https://pubhtml5.com/bookcase/rxkly/
Больше1 719
Подписчики
+124 часа
+27 дней
-630 день
Архив постов
1 719
۸. مغلطهٔ «فلان کتاب»
این مغلطه صرفا مختص نو-دانشجویان نیست؛ هر کسی که چند کتابی در زندگی تورق کرده میتواند از آن استفاده کند. به این صورت است که فرد بهجای اینکه استدلال کند، میگوید «برو فلان کتاب را بخوان تا بفهمی» یا اینکه بدتر، «تا وقتی فلان کتاب را نخواندهای حرف نزن».
پاسخ به مغلطه:
قاعدتا اگر استدلال یا فکت خاصی در یک کتاب موجود باشد که بتواند به بحث حاضر کمک کند، خود نو-دانشجو میتواند آن را گوشزد کند، بنابراین لازم نیست مشتری را الکی در بازار بچرخاند. البته این مغلطه نباید با موقعیتی اشتباه شود که در آن استاد راهنما به دانشجو میگوید که فلان کتاب را بخوان تا هفتهٔ بعد بحث را ادامه دهیم: در این موقعیت، توصیهٔ «فلان کتاب را بخوان» موجه است، زیرا اگر قرار باشد استاد برای هر دانشجو مطالب را از اول توضیح دهد، هم وقتش گرفته میشود و هم دانشجو هرگز تحقیق کردن را نمیآموزد. اما در یک مباحثهٔ دو طرفهٔ غیر استاد-شاگردی، لازم است که افراد استدلالهای خود را در زمان بحث حاضر کنند و نه اینکه به محیط خارج از بحث اشاره کنند تا از برهانآوری فرار کنند.
۹. مغلطهٔ «دنیا فهمید ایرانی نفهمید»
این مغلطه به این شکل است که نو-دانشجو برای دفاع از ادعای خودش، به جای اینکه کوچکترین استدلالی بیاورد، صرفا بیان میکند که این ادعا امروزه در جهان پذیرفته شده و امری بدیهی است؛ دلیل اینکه شمای منتقد، مخالف آن هستید، این است که هنوز خبر آن به گوشتان نرسیده و از دنیا عقب هستید.
پاسخ به مغلطه:
اولا ملاک و معیار درستی یک ایده بقیهٔ جهان نیست. اریک میگفت بحثهای «کجای دنیا اینجوریه؟» دچار این اشکال اساسی هستند که اگر ایران تنها کشور دنیا بود، دیگر تکلیف هیچچیز مشخص نبود. حالا نو-دانشجوی ما هم بهجای اینکه درستی و نادرستی ادعا را بررسی کند، آکادمی جهان را تعیینکنندهٔ تکلیف آخرین مدهای اندیشه میداند.
۱۰. مغلطهٔ «عقاید پیشین»
هنگامی که نو-دانشجو با یک نقد مواجه میشود و از اد-هاک آوردن هم خسته میشود، نهایتا ادعا میکند که محتوای مورد نقد شما در عقاید پیشین من بوده است و من دیگر به این موضوع باور ندارم. در پاسخ باید گفت البته که هیچ ایرادی وجود ندارد برای انکار عقاید پیشین؛ و در واقع کسی که واقعا در حال پیشرفت کردن و بزرگ شدن است، ناچار است به تغییر دادن عقاید خود؛ و اتفاقا باید با ظن بیشتری نگریست به کسانی که سی سال تمام یک حرف را میزنند. اما انکار عقاید پیشینِ آکادمیک هم رسم و رسوم خودش را دارد. وقتی عقیدهٔ پیشین شما مکتوب است، قاعدتا باید رد آن نظریه را (حتی شده به شکل تلویحی) در آثار مکتوب جدیدتر خود نشان داده باشید، وگرنه منتقد بهحق فرض میکند که شما بر آخرین اثر مکتوب خود باور دارید.
ـــ
حال میتوانیم وارد یک نتیجهگیری روانشناسی و بپرسیم چرا یک مغلطهگر به این روز افتاده است؟ استفاده از مغلطه یا (۱) ناشی از نفهمیدن مغلطه است که در این صورت فرد باید اصول منطق را فرا گیرد، یا (۲) ناشی از غرضورزی، عملی که معمولا به خاطر عقدهگشایی انجام میشود. یکی از دلایل جالب عقدهٔ آکادمیک، شکست عشقی از کسی است که موضعگیری نظری خاصی دارد؛ در این وضعیت، عاشقِ زخمخورده به هر ابزاری تمسک میجوید تا نظام فکری معشوق سابق را زیر سوال ببرد. البته مطابق آنچه در «مغلطهٔ نقد خصوصی» گفتم، انگیزههای نو-دانشجو هرچقدر هم که عاطفی باشند، دلیلی بر رد ادعای او نیست؛ مشکل استدلالهای نو-دانشجو در غیرمنطقی بودنشان است؛ چنان که مهم نیست یک نظریه چطور به دانشمند الهام میشود، بلکه مهم این است که نظریه از عهدهٔ آزمایشهای علمی بربیاید.
1 719
۵. مغلطهٔ «مرا نقد نکن، سنتم را نقد کن»
این روش را میتوان «مغلطهٔ بزدلان» نیز نام نهاد. زمانی که یک نقد اساسی به سخنان نو-دانشجو وارد میشود و دانشجوی ما جوابی آماده ندارد، بیان میکند که حرفهای مرا فلان اندیشمند زده، پس اگر راست میگویی برو فلانی (هابرماس یا هگل مثلا) را نقد کن؛ من که مهرهٔ ناچیزی بیش نیستم.
پاسخ به مغلطه:
اولا وقتی کسی از اعتبار یک نظریه استفاده میکند و خودش را به سنت خاصی وصل میکند، باید در خوب و بد آن شریک باشد. فرد باید مسئولیت سنت خودش را بپذیرد. قاعدتا وقتی فردی نظریهای را تبدیل به ابزار مبارزه میکند، خودش هم باید به نقدها پاسخ دهد. ثانیا ممکن است این نو-دانشجو دچار سوءبرداشت از سنت مذکور شده باشد و به این ترتیب هگل را نیز بدنام کند. ثالثا اینکه نو-دانشجو بگوید که ما عددی نیستیم و وقتتان را صرف نقد ما نکنید، یک تواضع دروغین است؛ زیرا کسی که حرف خود را آنقدر باارزش نمیداند، قاعدتا نمیبایست در قدم اول اصلا چیزی بنویسد یا سخنرانیای بکند. کسی که حاضر به دفاع از خود نیست و همزمان نقدها را هم قبول نمیکند، راه نقد شدن را پیشاپیش بسته است. مثلا وقتی کسی اعلام میکند که «اگر میخواهید مسلمانی مرا زیر سوال ببرید باید سنت اسلام را زیر سوال ببرید»، دارد اعتبار کاذبی از سوی اسلام به فهم و رفتار خودش از مسلمانی میدهد و همزمان هم از نقدهایی فرار میکند که علیه درک ناقص شخصیاش مطرح میشوند.
۶. مغلطهٔ دانشگاه (۱)
این مغلطه به دو شکل متضاد مطرح میشود: ۱) به فلان رشته و دانشگاه نرفتهای، پس نباید حرف بزنی. ۲) به فلان رشته و دانشگاه رفتهای، پس نباید حرف بزنی!
پاسخ به مغلطه:
اولا حرف گوینده مهم است و نه مدرکش. این مغلطه در کشوری که دانشگاهش بیشتر از فوتبالشْ رانتی است مضحکتر هم است؛ زیرا نه معلوم است فرد چگونه وارد دانشگاه شده و زیر نظر چه کسی آموزش دیده و نه معلوم است کسی که استاد است چگونه وارد شده. پس بهتر است برای شناسایی سریع سره از ناسرهٔ آکادمیک، به پژوهشهای فرد رجوع کرد. منظور از پابلیکیشن هم این نیست که نگاه کنیم به تعداد آثار فرد در ژورنالهای دورهمی دانشگاه ایرانی؛ بلکه ایده این است که ببینیم کدام حرف فرد آن حوزه را جلو برده و تکان داده. هیچ معیاری بهتر از مکتوبات انسان آکادمیک برای قضاوتش وجود ندارد. از آنجا که این معیار کاملا بینالمللی است، پس طبیعی است که در دانشگاههای اروپایی غیر انگلیسی زبان هم هر استاد تعدادی مقاله به انگلیسی داشته باشد تا آنجا محکش را خورده باشد. با همین ملاک ساده، بخش زیادی از گدایان معتبرشدهٔ دورانْ ما رسوا میشوند، کسانی که حتی یک جملهٔ جدید هم برای گفتن نداشتند، اما اسمشان همهجا بود.
۷. مغلطهٔ دانشگاه (۲)
شکل دیگر مغلطهٔ دانشگاه چنین است که «دانشگاههای ایران کلا بهدرد نمیخورند، پس ساکت!»
پاسخ به مغلطه:
اولا اینکه کسی از دانشگاههای ایران مدرک گرفته باشد، به این معنا نیست که دانشش حداکثر به اندازهٔ اعضای هیئت علمی همان دانشگاه است! ثانیا، نو-دانشجویانِ بیانکنندهٔ این مغلطه، تا وقتی که در ایران میتوانستند دور یک مراد سینه بزنند، فقط دپارتمان و رشتهٔ خود را قبول داشتند و بقیه را نفی میکردند، اما به محض اینکه دیگر اربابی برای خدمت کردن نیافتند، به پغوفسوغها متوسل شدند. این معیار دوگانه، صحیح نیست.
1 719
۲. مغلطهٔ «آزادی بیان»
با توجه به موهبت اینترنت، هر کسی میتواند راجع به هر چیزی بنویسد. اما خوشبختانه همین فضا به بقیه هم اجازه میدهد که علیه متن ما نقد بنویسند. این وسط نو-دانشجویان اینترنتی هم بالاخره غلط-و-غلوط چیزهایی مینویسند و طبعا نقد هم میشوند. وقتی میگویم «نقد» میشوند، یعنی کامنتهایی دریافت میکنند که به طور دقیق اشاره میکنند که کدام بخشهای متن اشتباه است و چرا؛ پس منظورم کامنتهای فحاشانهٔ بدون استدلال نیست. اما وقتی یک نو-دانشجو، نقدی را علیه متن خود دریافت میکند، چه واکنشی نشان میدهد؟ او از «مغلطهٔ آزادی بیان» استفاده میکند: یعنی آقا یا خانم منتقد، من دوست دارم که اینگونه بیاندیشم، اما شما دارید آزادی بیان مرا سرکوب میکنید!
پاسخ به مغلطه:
سرکوب آزادی یعنی کسی شما را به خاطر حرفتان به زندان بیاندازد. این تعریف از آزادی را در هابز و سنت لیبرال میتوان یافت. سرکوب آزادی بیان شما وقتی رخ میدهد که برای گفتن حرفی، تهدید شوید، از کار اخراج شوید، و حق حیات از شما سلب شود. اما اینکه گفته شود که شما به فلان دلایل دارید اشتباه میگویید، به هیچ وجه نباید حمل بر سرکوب عقاید دیگری شود؛ صرفا متن شما نقد شده است. حال اگر منتقد نکتهٔ درستی گفته است، باید از او بابت زمانی که اختصاص داد به خواندن متن شما و نظر دادن راجع به آن، تشکر کنید؛ اگر هم با نقد مذکورْ قانع نشدهاید، دلیل مخالفت خود را بنویسید؛ اگر هم متوجه نمیشوید که طرف چه میگوید، راجع به آن تحقیق کنید و بعد از آن، یا بپذیرید یا مخالفت کنید. ناگفته نماند که مغلطهٔ «من نظرم اینه» معمولا محدود به کمهوشترین طیف نو-دانشجویان است؛ ولیکن متوسطالهوشان آنها از این نسبیسازی حقیقت طرفداری نمیکنند و تلاش میکنند هر طور شده یک جواب نصفهنیمه پیدا کنند برای خاک کردن حریف.
۳. مغلطهٔ «لازم نیست بخوانیم»
نو-دانشجویان از استادان خود میآموزند که فلان متفکر یا نحلهٔ فکری بد است. طبعا این موجودات دستآموز زود دست به کار میشوند تا به سمت هر کسی که از آن «نحلهٔ منحرف» تغذیه میکند، حملهور شوند. پس طبیعی است که اولین سوالی که از این نو-دانشجویان میپرسیم این است که آیا اصلا کتابهای فیلسوفی که دارید کنسل میکنید را مطالعه کردهاید؟ در اینجا نو-دانشجویان یک پاسخ مغلطهآمیز میدهند: خیر، نخواندهایم، زیرا اینها کتابهای بیخودی هستند و عمر ما تلف میشود با خواندنشان. این شکل از مغلطه را میتوان به وفور نزد نوجوانان راستِ چپ-ستیزِ مارکس-نخوانده و پیرهای چپِ راست-نخوانده یافت.
پاسخ به مغلطه:
فرض کنیم آن فیلسوفانْ واقعا بیخود باشند؛ اگر مطالعهٔ آنها وقت شما را تلف میکند، پس چرا کلی وقت صرف این میکنید که آنها را نفی کنید؟ آیا این نیز یک شکل از پرداختن به عنصر باطل نیست؟ به نظر میرسد اتفاقا هویت شما از نفی دیگری میآید، بنابراین خیلی هم خوب وقت دارید برای فحاشی علیه کسی؛ لکن به دلیل تنبلی، حاضر نیستید آثار او را مطالعه کنید تا یک نقد آکادمیک وارد کنید، بلکه به تکرار فحشهای اساتید خود اکتفا میکنید. به این ترتیب با نهایت تاسف باید اعلام کنیم که شما به استاد خود ایمان دارید، و نه به حقیقت.
۴. مغلطهٔ «مطالعهٔ صحیح»
در تاریخ اندیشه، برداشتها از آرای اندیشمندان، متفاوت و متعارض بوده است؛ همین هم باعث پویایی تاریخ فکر شده است. لکن نو-دانشجویان صرفا به جزوهٔ خودشان وفادارند، به همین خاطر هم خوانشهای مغایر با ایدههای تیم خود را ناشی از بدفهمی و کجفهمی نویسنده میدانند. این موضوع در ایران به شکل خندهداری تبدیل به فهم بخشهایی از یک متفکر شده که به فارسی ترجمه شده است؛ برای مثال، در سال ۱۳۷۵ فصل «مفهوم روشنگری» و سال ۱۳۸۰ فصل «صنعت فرهنگ» کتاب هورکهایمر و آدورنو (دیالکتیک روشنگری) در ارغنون ترجمه شدند و تا به همین امروز تبدیل به پرچم یک برداشت خاص چپگرایانه از آدورنو شدهاند. حال آن که بدون مطالعهٔ فصلهای مربوط به اودیسهٔ هومر و ژولیتِ مارکی دوساد، آدورنو صرفا تبدیل به یک دلقک پارنویید ضد روشنگری میشود. چاره این است که نو-دانشجو برود کتابهای هزار صفحهای هومر و ساد را مطالعه کند و بعد دوباره کتاب دیالکتیک روشنگری را بخواند. اما میدانیم نو-دانشجو برای مطالعهٔ آثار کلاسیک وقتی ندارد و باید فحش بعدیاش را آماده کند، بنابراین دست پیش را میگیرد که پس نیافتد: او کسانی که خوانش ایزوله نداشتهاند را متهم به بدخوانی میکند.
1 719
مغلطههای نو-دانشجویان
یکی از موجودات عجیبی که خداوند خلق کرده است، نو-دانشجویان هستند. هر دانشجوی تازهواردی یک نو-دانشجو نیست، اما هر نو-دانشجو، زمانی یک دانشجوی تازه-وارد بوده است. نو-دانشجویان به تازگی دانشجو شدهاند و رفتارهای خاصی را از خود بروز میدهند. اینان معمولا یک لیسانس زورکی گرفتهاند و بعد دیدهاند با آن مدرک نه کاری بلدند انجام دهند و نه کسی برایشان تره خُرد میکند، این میشود که وارد مقاطع تحصیلات تکمیلی علوم انسانی میشوند؛ بلکه اگر پول درنمیآورند، لااقل فحاشی را نزد اساتید خود بیاموزند.
از آنجا که این نو-دانشجویانِ سابقا تنبل، در بازهٔ زمانی بسیار کوتاهی با برخی از مفاهیم علوم انسانی آشنا میشوند، هیجانی ناگهانی آنها را در میرباید. کسی که به تازگی طرفدار چیزی شده با تعصب و غیرت بیشتری از آن دفاع میکند نسبت به کسی که سالها است با آن ایدهها دست و پنجه نرم میکند. ایضا گاز گرفتنهای این تازه-به-علوم-انسانی-رسیدهها هم با شدت بیشتری همراه است. همین ویژگی هم نو-دانشجویان را به موجودات بامزهای تبدیل میکند؛ یعنی کسانی که چند قطره از دریا را به واسطهٔ اساتید خود دیدهاند و حالا میخواهند برداشت سادهٔ خودشان از حقیقت را به عالم و آدم بقبولانند.
استادانِ نو-دانشجویان لذت میبرند از داشتن ارتشی که مغلطههایشان را تبدیل به پایاننامه میکنند. با این حال، عامل اصلی تبدیل شدن یک رابطهٔ دانشگاهی به این نوع مرید-و-مراد-بازی، این است که این نو-دانشجویانِ متوسطالهوش حتی قادر نیستند در ابداع فحش هم به اندازهٔ استادان شارلاتان خود خلاق باشند؛ بنابراین به طناب آنها آویزان باقی میمانند، تا زمانی که یک شغل آبرومند پیدا کنند و علوم انسانی را ترک کنند.
حال که به سال تحصیلی جدید نزدیک میشویم و شانس رویت نو-دانشجویان در هوای ابری امروز بیش از همیشه است، لیستی از انواع مغلطههای نو-دانشجویان را آماده میکنم. اینها استدلالهای غلطی هستند که در دست این جماعت افتادهاند و در هر بحثی از آنها به شکل چماق استفاده میکنند. لازم است نو-دانشجو را به عنوان «یک شکل از رفتار و ذهنیتْ» بازتعریف کنیم، نه اینکه آن را مربوط به تاریخ تقویمی ورود به دانشگاه بدانیم؛ زیرا چه بسیار دانشجویانی که از روز اول ورودشان به دانشگاه، هرگز نو-دانشجو نبودهاند و البته چه بسیار فسیلانی که تا ابد نو-دانشجو باقی ماندهاند.
ـــ
۱. مغلطهٔ «نقد خصوصی»
افراد باهوش بیشماری تلاش کردهاند سخنان بیمعنی نو-دانشجویان را برملا کنند؛ چنین اتفاقی علفها را از ریشه میکَند و آنان را بیآبرو میسازد. اما نو-دانشجویان هم بیکار ننشستهاند و در پاسخ به نقد شدن و رو شدن دستانشان، از «مغلطه نقد خصوصی» استفاده میکنند. آنها میگویند هدف شما از نقد میتواند ما دو چیز باشد: ۱) تخریب کردن ما؛ اما این یعنی سرکوب نظر دیگری و برخورد قرون وسطایی با مخالف، که نقد شما را بیارزش میسازد. ۲) اصلاح و بهبود ما؛ که در این صورت نباید نقد خود را به صورت «عمومی» منتشر کنید، بلکه باید آن را به ایمیل شخصی ما بفرستید تا ما بخوانیم و متنبه شویم؛ نه اینکه خطاهای ما را جار بزنید و الم-شنگه به پا کنید.
پاسخ به مغلطه:
اولا کسی که به جای پاسخ به نقد منتقد، صحبت از «هدف منتقد» میکند، ذهنیت امنیتی و غیرآکادمیک خود را آشکار میکند. ثانیا حتی اگر قصد و نیت منتقدْ بدترین چیزها باشد، این موضوع ارتباطی با محتوای نقد ندارد. گیرم منتقد از سر کینهتوزی شما را نقد کند، لکن ایراد بر محتوا همچنان پابرجا است. ثانیا اصطلاح «نقد خصوصی» بیمعنا است. فضای آکادمیک خالهبازی نیست که برویم پیام بدهیم چرا امروز مرا تحویل نگرفتی. از کانت یاد گرفتهایم که روشنگری یعنی نقد در مجمع عمومی. همین نقدها و رفتوبرگشتها در روزنامهها و وبسایتها است که اگر آزادانه انجام شود، میتواند بشریت را به سوی حقیقت راهنمایی کند. اگر جز این بود، فیلسوفان باید به جای کتاب نوشتن علیه نظریات یکدیگر ، به همدیگر نامهٔ خصوصی میدادند! اندیشه در فضای عمومی آزاد شکل میگیرد و فقدان اندیشه در یک کشور را باید در فقدان آزادی فضای عمومی آن جستجو کرد. واضح است که این پاسخ راجع به مباحث نظری است و مواجهه با اتهامزنی «حقوقی» به افراد از قواعد دیگری تبعیت میکند.
1 719
ـــ
مقدمهٔ بالا را به این علت نوشتم که امروز میخواستم چند کتاب در حوزهٔ فلسفهٔ علم معرفی کنم، اما متوجه ایراد مشترکی در همهٔ آنها شدم.
در حوزهٔ تکستبوکهای فلسفهٔ علم، دو-سه کتابِ اساسی ترجمه شدهاند، اما این ترجمهها عقب افتادهاند از ویرایشهای جدید کتب اصلی. من در اینجا هر یک از این ترجمهها را با کتاب اصلیاش مقایسه میکنم. لینکی هم از شناسنامهٔ هر کتاب قرار دادهام که مرجع ویرایش مورد استفادهٔ هر مترجم را نشان میدهد. ترتیب این لیست بر حسب درجهٔ اهمیت کتابها است--پس اگر قرار است فقط یک کتاب در فلسفهٔ علم بخوانید، کتاب گادفری-اسمیت بهترین انتخاب است.
1. پیتر گادفری-اسمیت. درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم. ترجمهٔ نواب مقربی. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
ترجمه بر اساس ویرایش اول کتاب در سال ۲۰۰۳ است؛ اما ویرایش دوم در سال ۲۰۲۱ چاپ شده است. برای تهیهٔ ترجمهٔ این کتاب، باید نرمافزاری به نام «فراکتاب» را نصب کنید و با مبلغِ [فعلاً] ناچیزی فایل کتاب را خریداری کنید؛ ضمنا خود گادفری-اسمیت برای ترجمهٔ فارسی، یک ایمیلِ ابرازِ خوشوقتی ارسال کرده است.
2. الکس روزنبرگ. فلسفه علم. ترجمهٔ مهدی دشت بزرگی و فاضل اسدی امجد. کتاب طه.
2. الکس روزنبرگ. درآمدی جدید به فلسفه علم. ترجمهٔ علی حقی. آسمان خیال.
ویرایش اول این کتاب مربوط به سال ۲۰۰ است، اما هر دو ترجمهٔ فارسی بر اساس ویراست دوم در ۲۰۰۵ هستند. ویراست سوم در ۲۰۱۲ چاپ شده و ویراست چهارم در ۲۰۱۹. نکتهٔ جالب این است که در ویراست آخر این کتاب، لی مکاینتایر نیز به عنوان نویسندهٔ دوم اضافه شده است، اما خبری از اعمال این تغییرات اساسی در ترجمهها نیست. ترجمهٔ حقی در بازار ناموجود است، اما نشر طه همین امسال کتاب خودش را تجدید چاپ کرده، طبعا بدون اِعمال تغییرات ویراستهای جدید.
3. جیمز لیدیمن. درآمدی بر فلسفهٔ علم. ترجمهٔ حسین کرمی. حکمت.
خوشبختانه یا متاسفانه، لیدیمن تاکنون ویراست جدیدی از کتاب ۲۰۰۲ اش منتشر نکرده و بنابراین ترجمهٔ فارسی نیز عقب نیافتاده است؛ هرچند نسبت به ویراستهای جدید کتب دیگر، حالا دیگر این کتاب کمی کهنه شده است.
دو کتاب دیگر هم هستند که هرچند در ایران مشهورند، اما در رقابت با سه کتاب فوقالذکر، قطعا قافیه را میبازند:
4. آرتور چالمرز. چیستی علم: درآمدی بر مکاتب علمشناسی فلسفی. ترجمهٔ سعید زیباکلام. سمت.
این ترجمه بر اساس ویرایش دوم کتاب در ۱۹۸۲ است؛ این در حالی است که ویراست چهارم کتاب در ۲۰۱۳ منتشر شده است.
5. سمیر اکاشا. فلسفهٔ علم: مقدمهای بسیار کوتاه. ترجمهٔ حسین عزیز طائمه و سودابه خادمی. دوران.
5. سمیر اکاشا. فلسهٔ علم. ترجمهٔ هومن پناهنده. فرهنگ معاصر.
5. سمیر اکاشا. درآمدی بر فلسفهٔ علم. ترجمهٔ ابوالفضل حقیری قزوینی. امیرکبیر.
این کتاب اساسا قابل مقایسه با تکستبوکهای که در بالا معرفی شدند نیست، چون جامعهٔ هدفش افراد غیردانشگاهی است. با این حال، در بین سه ترجمهٔ موجود از کتاب عکاشا، فقط اولی (طائمه) بر اساس ویراست دوم در ۲۰۱۶ است و آن دو تای دیگر بر اساس ویراست اول در ۲۰۰۲ هستند.
پس نتیجه میگیریم که یکی از واجبات در هنگام ابتیاع کتابهای ترجمهای، جستجوی ویراستهای جدید کتاب اصلی است. ضمنا، منظور من از این بحث ابدا این نیست که چرا ناشران و مترجمان هر ده سال یکبار به کتاب ترجمهشدهشان دستی نمیکشند؛ این حرفها به اوضاع ما نیامده است. بر حسب شرحی که از علل ترجمهٔ چنین کتابهایی دادم، مترجم ما با همان ویراست قدیمی هم به اهداف خودش میرسد. حتی اگر مترجمی پیدا شود که بخواهد ویراست جدید را مجانیْ به ناشر تحویل دهد، ناشر دلیل خاصی برای توقف انتشار نسخههای قبلی نمیبیند: چون بهاصطلاح خلایق هرچه لایق.
ممکن است بعضیها بگویند که این نصرفیدنِ هماهنگ کردن ترجمهها با ویراستهای جدید، ناشی از اقتصاد معیوب نشر ایران است؛ که آه و وای که تقصیر فایلهای پی.دی.اف است که باعث شده ناشران ورشکسته شوند. اما این یک انحراف از اصل ماجرا است. ناشرهای ایرانی هرچه باشند قربانی نیستند در این وسط، چون قریب به اتفاق آنها، خودشان آثار ترجمهایشان را از ناشران خارجی بهمعنای دقیق کلمه میدزدند. این وسط، دانشجوی پی.دی.اف-خوانی که صرفا برای امور آموزشی از یک کتاب بهره میبرد، بسیار کمتر در مظان اتهام است تا ناشری که دههها، شکم چند خانواده را سیر کرده است با همین دزدی از نویسندگان و ناشران خارجی. این همان شکل از دزدی است که امروزه هم در سایتهای فروش حق اشتراک فیلمهای خارجی به کاربران ایرانی دیده میشود؛ مسلما تقصیر کسی که به این طریقْ یک تجارت راه انداخته بیشتر است از یک لیچر تورنتی با مصرف شخصی.
1 719
ترجمه در سرزمین علیلان آکادمیک
برای من همواره عجیب بوده است انگیزههای کسی که دست به ترجمهٔ یک کتاب نظری و دانشگاهی میزند. «قاعدتا» مترجم چنین آثاری کاملا بر ادبیات موضوع مسلط است؛ پس علیالاصول باید وقت خود را صرف تألیف مقاله و کتابهایی به زبان انگلیسی در آن حوزه بکند. البته یک استاد دانشگاه ممکن است یک کتاب کلاسیک را از لاتین یا فرانسوی به انگلیسی ترجمه کند، اما این فعالیت ترجمهای در حاشیهٔ فعالیتهای تالیفی (مقاله، چپتر، کتاب) قرار میگیرند--ترجمهها هرگز رزومهٔ اصلی یک آکادمیسین محسوب نمیشوند. هر فرد دانشگاهی باید صدای خودش را داشته باشد، وگرنه فرقی با تبلیغاتچیهای تلویزیونی ندارد.
در فضای دانشگاهی ایران اما فقط به ترجمهٔ کلاسیکها رضایت نمیدهند و هر کتاب متوسط، آموزشی، و دست چندمی را هم ترجمه میکنند و به دست مخاطبان میرسانند. این روند باز هم برای من عجیب است؛ چون «قاعدتا» کسی که دانشجو شده است، آنقدری زبان بلد است که تکست انگلیسی رشتهاش را بخواند.
اتفاق بامزه، چرخهٔ معیوبی است که در دانشگاهِ مندرآوردیِ ایرانی درست شده است: بر حسب اتفاق، یک استاد بهدردبخور جذب سیستم میشود، اما از آنجایی که دانشجویانش نمیتوانند تکستهای لازم را بخوانند، و استاد هم برای بقای شغلش نیازمند وجود این دانشجویان است، پس استاد ما، با ترجمهٔ آثار همکاران غربیاش، دانشجویانش را آنقدری هل میدهد تا به مقاطع بعدی بیایند و پایاننامهای سر هم کنند، بلکه تقاضا برای رشتهٔ او کم نشود، بلکه این استاد محزون هم بتواند سهمش را از سفرهٔ نفت دریافت کند.
بنابراین روند عجیب ترجمهٔ دانشگاهی در نگاه اول دو مقصر دارد: استادانِ ناتوان از نوشتن و دانشجویانِ ناتوان از خواندن. پس «قاعدتا» چارهٔ کار این است که پول نفت را برای این میلیونها علیلِ آکادمیکْ حیف و میل نکنیم.
تا اینجا من جریان ترجمهگری در درون دانشگاه را مرور کردم؛ اما بررسی انگیزههای مترجمان غیردانشگاهی کار آسانتری است. مثلا یکی از دلایل عمدهای که یک میانسالِ غیردانشگاهی مملکت، وقتش را صرف ترجمهای میکند که عایدی مالی چندانی هم برایش ندارد، این واقعیت است که ایزوله بودن کشور باعث شده مترجم را به جای نویسنده در جایگاه عالمان بنشانند؛ فلذا صرف چاپ اسم هرکسی کنار یک نویسندهٔ بزرگ، کافی است تا سند فهم و درک یک سنت فکری را به اسمش بزنند. به این ترتیب فارغالتحصیل شکستخوردهٔ علوم انسانی میتواند لاپوشانی کند همهٔ سرخوردگیهایش را از تبدیل نشدن به مؤلفی آکادمیک (در معنای ژورنالها و ناشرهای واقعی دنیا، نه مسخرهبازیهای مجلات پژوهشی داخلی).
البته اخیرا انگیزهٔ مالی هم علت مضاعفی شده است برای مترجمان غیردانشگاهی: حالا دیگر مخاطبان حوصلهٔ خواندن همان متن فارسی را هم ندارند، بنابراین مترجم ما چند جلسه کلاس خصوصی برگزار میکند تا همان چیزهایی که ترجمه کرده است را شفاها بیان کند.
یک دلیل شایعتر برای ترجمه کردن کتابها، تبلیغ و گسترش یک رتوریک خاص است؛ یار جمع کردن از تیم همان دانشجویان نصفهونیمه و فارغالتحصیلان شکستخورده. در این شیوهٔ ترجمهگری، کتابهای نظریْ دیگرْ متونی نیستند برای نقد شدن و فراتر رفته شدن؛ بلکه متن ترجمهشده تبدیل به یک نص مقدس میشود و مترجم نیز پیامبر این دین جدید.
هم مترجم دانشگاهی و هم آزاد، هر دو حاصل دولتیشدن دانشگاهاند؛ حاصل وضعیتی که آدمهای عادی را دانشجو کرد؛ شرایطی که مردم عادی را با پول نفت وارد دانشگاه کرد، یعنی کسانی که «قاعدتا» باید چرخ کار و صنعت و خدمات کشور را بچرخانند. اینجا بود که پدیدهٔ استادِ نفتی هم زاده شد: پول نفت را بگیریم تا دانشجویان نفتی را آموزش دهیم، مجلات جعلی درست کنیم و مقالات جعلی خودمان را تویش چاپ کنیم؛ پول نفت بیشتری بگیریم تا همایشهای جعلی ترتیب دهیم؛ پول نفت را بگیریم تا به همایشی علمی در سایر جهان سوم برویم. البته این قصه مربوط به ایامی بود که هنوز چیزی ته قابلمه مانده بود که به این موجودات عجیبالخلقه برسد. با توجه به شرایط فعلی، باید ببینیم در سال جاری این استند-آپ کمدی به کجا خواهد رسید. سالی که حتما در آن کاهش ظرفیت رشتههای غیرخدماتی رخ خواهد داد و آن دسته از نیروهای دانشگاهی که قادر به لابیگری در این فرصت کوتاه نیستند، تعدیل خواهند شد. پس غلظت علیلبودگی آکادمیک در سال جاری بیش از پیش خواهد بود.
1 719
Repost from N/a
ملاذ هي فرقة روك مصرية تكونت عام 2014 علي يد محمد عبد الرازق (عازف غيتار وملحن ومؤلف اغاني) و صديقه عمرو بشر و كان لديهم نفس الشغف لموسيقى الروك و الميتال.
تعرف محمد عليه منذ 2012 عندما شارك معه في مشروع موسيقي آخر،
بعد ذلك بدأ ماجد عامر (مغني الفرقة) في مشاركة البروفات بشكل مستمر مع أعضاء الفريق القدامى خلال 2014 , و في نهاية 2014 أنضم معتز النشار وفي بداية 2015 أنضم أحمد جمال الجوهري ليكتمل قوام ملاذ بشكله الحالي.
تركيز الفريق الاساسي و هدفه هو تقديم موسيقي الالتيرناتيف روك و الهارد روك بكلمات عربية بطريقة يقبلها المستمعون مهما كانت خلفيتهم الموسيقية .
الأعضاء :
ماجد عامر : (غناء)
عمرو بشر : (ليد غيتار)
محمد عبد الرازق : (غيتار كهربائي)
معتز النشار : (بيس غيتار)
أحمد جمال الجوهري : (درامز)
الألبومات :
ملاذ (2016)
الصدع (2019)
قرمزي (2021)
أغاني منفردة :
سرمدي (2017)
سابع سما (2018)
فكرك (2019)
بارود (2019)
لو وحدي (2020)
@AlterGalaxy
1 719
من این تز را ذیل اولویت دموکراسی اقتصادی بر دموکراسی سیاسی درک میکنم؛ یعنی ابتدا پیشرفتن به سوی آزادی بازار (همچون مدل هنگکنگ) تا تربیت دموکراسی اقتصادی در جامعه رخ دهد و صرفا بعد از آن، صحبت کردن از مشارکت سیاسی عاقلانه خواهد بود.
کسی که فریاد رفراندوم و آزادی اجتماعی و سیاسی برمیآورد، بدون اشاره به آزادی اقتصادی، در واقع دارد بر طبل تکرار انقلابهای پوپولیستی و ویرانگر میکوبد.پیشتر در این متن این ایده را بیشتر باز کرده بودم؛ https://t.me/RadioTor/2732
1 719
اگر توافق بعد از جنگ ایران و امریکا را جدی بگیریم، یعنی فرض بگیریم که وعدههای دو طرف دستکم برای چند سال اجرایی خواهند شد، میتوان حداقل دو نتیجه گرفت:
نتیجهٔ اول را احسان عزیزی میگیرد؛ اینکه این توافق، شروع یک پوستاندازی مثبت در حاکمیت است، از نوع استحالههای روسی و چینی در قرن بیستم.
اگر چنین لحظهای واقعا شروع شده باشد، آنگاه این استحاله را باید دستاورد جنگ دانست. برخلاف کشورهای مذکور، در مدل ایرانی، فشار اقتصادی قادر نبود این مسخ را کلید بزند، اما جنگ چرا. فلذا در صورت وقوع این تغییر شکل در سالهای آینده، باید جنگ را نعمت دانست. این تحلیل، تفسیر چپ از جنگ به مثابهٔ امری همیشه مذموم را نقض میکند.
البته از آنجا که در کمتر کتاب خوشنامی نوشتهاند که یک جنگْ خوب بوده است، پس باید انتظار داشت که بسیاری با ارزیابی مثبت از جنگ اخیر مخالفت کنند. مثلا چپها خواهند گفت که ما را به اقتصاد دنیا وصل کردید و حالا «بحرانهای سرمایهداری» هم قوزی بالای قوزمان شده است! سوای از پاسخهای اقتصادی دقیقی که میتوان به این دست مهملات داد، تجربهٔ زیستهٔ ایرانیانی که از ۸۸ به این سو را به شیوهای سیاسی درک کردهاند، گواهی است بر اینکه فقط جنگ بود که امکان این ادغام احتمالی را فراهم کرد.
نتیجهٔ دوم را مهرپویا علاء میگیرد؛ اینکه تنگهٔ هرمز ابزاری بود در دست ایران که امریکا را مجبور کرد خودش را از باطلاقِ آن خارج کند تا جلوی ضرر بیشتر را بگیرد.
مطابق این نتیجهگیری، اثرگذاری یک قدرت کوچک (ایران) بر عملکرد یک قدرت بزرگ (امریکا)، نتیجهٔ گردش مالی عظیم تنگهٔ مذکور است. پس جهانی شدن اقتصاد، برخلاف تفسیر رایج چپ، موجب ضعیف شدن کشورها در برابر امپریالیسم (!) نمیشود: از قضا وجود شبکهٔ بههمپیوستهٔ اقتصاد جهانی باعث میشود که موجودیتهای کوچک بتوانند تهدیدی علیه عملکرد کل شوند. این درست مثل اعتصاب رانندههای مترو است: اگر آنها به سر کار نروند، هزاران نفر نمیتوانند در محل کار خود حاضر شوند و الخ. فلذا اقتصاد زنجیری کاپیتالیسم به آدمهای کوچک، قدرت بیشتری میدهد برای چانهزنی. البته سیستم نیز بیکار نمینشیند و خودش را در برابر بسیاری از خطرات کلیشهای (مثل اعتصابها) واکسینه میکند. پس برخلاف ایدهٔ چپ علیه جهانیسازی مالی، اتفاقا همین سیستم بود که توانست آدمکوچولوها را در برابر آدمگندهها حفظ کند. حتی اگر کاملا در پوست مارکس فرو رویم، میتوان گفت همین حساسیت بازارهای سرمایهداری به جنگ است که بزرگترین تهدید علیه سرمایهداری است. البته فراموش نکنیم که جنگ را تصمیمهای سیاسی دولتها ایجاد میکند و نه بازارها؛ یعنی این دخالت سیاسی دولت است که زیبایی بازار را تهدید میکند، و نه خود بازار آزاد.
به این ترتیب یک نگاه گذرا به جنگ اخیر میتواند چند تناقض بنیادین ایدههای ضد کاپیتالیستی را آشکار کند: إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
1 719
چنین نبود که فیل دختر هر از گاهی یاد هندوستان کند. دخترِ ماجرای ما توانایی بالایی برای کنترل میل و برنامهریزی ذهنش داشت؛ بنابراین هر وقت که برای یک لحظه یاد هری پاتر میافتاد یا کسی اشارهای به این شخصیت داستانی میکرد، دختر سریعا مکانیسمی را در ذهنش فعال میکرد که تکرار کند: «ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد، ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد…» در چند سالی که از آشنایی و ازدواجش با شوهر استانداردش میگذشت، دیگر از علاقهاش به داستانهای هری پاتر صحبت نمیکرد. داشت تلاش میکرد که به کمک کتابهای درسی، فراموش کند همهٔ هفت باری که همهٔ هفت جلد هری پاتر را خوانده بود.
منتها گاهی، هر از گاهی، وقتی کسی از او میخواست آرزویی کند، دنیایی خیالی را مجسم کند، وقتی در یک قصهٔ رمانتیک در یک دنیای تخیلی غرق میشد، این فکر غلغلکش میداد که آیا میتوان از این دنیای واقعی گریخت به آن دنیای فانتزی؟ آیا میتوان روزی از این شوهر استاندارد و شغل استاندارد و خانهٔ استاندارد فرار کرد همچون آلیس، به سرزمین عجایب؟ و در سرزمین عجایب، چه کسی بهترین همراه است، جز هری؟ چه کسی گشوده است به تجربیات دنیاهای عجیب در این سفر عجیب، جز هری؟ چه کسی کسل میشد از استانداردهای دنیای واقعی، جز هری؟
این تخیلات چنان گذرا بودند که نمیشد آنها را «اختلالی» در انسجام فکری دختر بهحساب آورد. دختر راضی بود از آنچه که داشت و از آنچه که برای بهدست آوردنش تلاش کرده بود؛ بهخاطر همین هم به خودش حق نمیداد که چیز دیگری بخواهد غیر از این نعماتی که دارد.
شاید مایهٔ آرامش خاطر دختر بود اگر که خبردار میشد پسر اول، هری دنیای جوانیاش، شکست خورده و ناکام شده؛ آنوقت میتوانست مطمئنتر باشد به خودش بابت انتخاب شوهری استاندارد بهجای هری پاتر. ولی چنین خبری هرگز بهگوشش نرسید و پیگیری چنین اخباری را هم پرخطر میدانست، چه اینکه احتمال داشت هری مذکور، هرمیونی هرمیونتر از خود دختر را یافته باشد و زندگی خوبی را با او بگذراند. هرچند هریای که او میشناخت، اهل هرمیونبازی و تاسیس یک زندگی خوب نبود.
بعد از هجوم این افکار، دختر زولپیدم را با آب پایین میداد. چند سالی بود که دختر اسسیتالوپرام را هم به داروهایش اضافه کرده بود. به این ترتیب همهچیز امن و امان بود. او میتوانست چیزهای استانداری که در زندگی بهدست آورده را دوست بدارد. همین هم باعث میشد تا به روانپزشکش بگوید که «زندگی» را دوست دارد، زیرا «چیزهایی» را که در زندگی بهدست آورده دوست دارد. روانپزشکش حرفی نمیزد، اما از آنجا که دختر باهوشتر از روانپزشک بود، از خودش میپرسید که با وجود این همه تلاش برای کسب «اجزای زندگی»، آیا «خود زندگی» را هم دوست دارد؟ زندگی در دورهٔ هری، معمایی بود برای حل شدن و همین هم خواستنیاش میکرد؛ حالا اما هیچ گزینهٔ هیجانانگیزی در زندگی وجود نداشت. هیچ چیز مگر، شنیدن دوبارهٔ صدای هری؟ یک زولپیدم دیگر خورد و خوابید.
1 719
هرمیون و شوهر آزکابان
احتمالا هر بچهٔ نرمالی یک دنیای ذهنی برای خود میسازد. او دنیای این شخصیتهای خیالی را گاهی با اسباببازیهایش بازسازی میکند و گاهی هم فقط توی سرش نگهشان میدارد. دختر داستان ما هم وقتی بچه بود، خودش را هرمیونی میدید که با هری پاتر زندگی مشترکی تشکیل داده. با همین انگیزه هم بود که در سالهای قبل از دانشگاه، او وظیفهٔ خودش را به نحو احسن انجام داده بود: همچون هرمیون حسابی درس خوانده بود و به بهترین دانشگاه رفته بود. در همانجا بود که هری پاتر زندگیاش را پیدا کرد. اول به شباهت ظاهری آن پسر و هری پاتر پی برد. بعد هم که سر صحبت با پسر باز شد، فهمید که از قضا این پسر هم مثل هریْ نِردی است که قرار است کشفهای مهم علمی بکند و همچون هر دانشمند بزرگی، عقاید نامتعارف و منحصربهفردی دارد.
ماهها بعد از وقوع عشق متقابل، دختر توانست رفتارهای غیرمعمول پسر را ببیند: پسرک حداقلی از روابط اجتماعی را هم بلد نبود و همیشه دختر را پیش این و آن شرمنده میکرد. اصلا انگار پسرک را تربیت نکرده بودند. دختر بالاخره فهمید که همهٔ این مدت داشته لباس هری پاتر را بهزور به قامت پسر میدوخته. بنابراین پسر را ترک کرد.
چندی از جدا شدن آنها نگذشته بود که دختر فکر کرد که از آن رابطه درس بزرگ زندگی را آموخته است: اینکه در دنیای واقعی هیچ هری پاتری وجود ندارد، و اگر هم باشد، بهدرد زندگی نمیخورَد و نمیتوان به او تکیه کرد. نِردها ماشین ندارند و تامین نیازهای همسر، در صدر اهداف زندگیشان نیست. بنابراین بعد از این جدایی، دختر سعی کرد بالغ شود و از دوختن لباس برای همسر آیندهاش دست بردارد. دیگر تلاش نکرد هری پاتر زندگیاش را پیدا کند. یک لیست برداشت و گزینههای موجود را بررسی کرد. این بار او معیارهایی عینی را برای پارتنر جدیدش در نظر گرفت: معدل کارنامهٔ ترمی نشاندهندهٔ تلاش آیندهٔ او برای ساخت بهترین زندگی است. به ارث بردن مقدار «متوسطی» از ثروتْ ضروری است (زیرا مقدار کم ثروت باعث میشود فرد—مثل پسر قبلی—زیادی بیفرهنگ و بیکلاس شود، به ارث بردنِ مقدار خیلی زیادی از ثروت هم فرد را لوس و غیرتلاشگر میکند). کاندیدای مورد نظر دختر همچنین میبایست تامین احتیاجات همسر آیندهاش را بهعنوان یک اولویتِ بیرقیب بپذیرد. ذهن فرد مورد نظر میبایست برای دختر قابل پیشبینی باشد؛ بنابراین باید کمی کمهوش از خود دختر باشد. در نهایت نیز این فرد میبایست چند تایی رمان خوانده باشد تا بتواند هرازگاهی پای صحبتهای «فرهنگی» دخترِ هرمیونی بنشیند و حوصلهاش در کتابفروشی سر نرود.
روزی که دختر، شریک زندگیاش را—اینبار به شکلی واقعگرایانه—انتخاب کرد، با چالش چندانی مواجه نشد؛ زیرا از قبل میدانست که باید بهدنبال چه کسی بگردد. هرمیونِ ما مثل هر تلاشگر دیگری، زندگی خود را به دست شانسها و اتفاقها نمیداد. قرار نبود شوهری را برگزیند که وسط کارْ جا بزند، دم فرودگاه سست شود، در مصاحبههای کاری لنگ بزند، یا در مراسم ختم خانوادگیْ بدون کراوات سیاه بیاید. بنابراین چند سالی رفت و آمد کردند و درست زمانی که دانشگاه تمام شد، ازدواج کردند. بقیهٔ مراحل پیشبینیشدهٔ زندگی هم در چشمبههمزدنی انجام شد و بهخوبی پیش رفت. دختر حالا صاحب یک زندگی بود، کمابیش شبیه همانی که از بچگی میخواست.
