کاشف شلغم
الذهاب إلى القناة على Telegram
📚 Bookstore: @turnipbooks Foundation: September 25, 2015 @amirsamano goodreads.com/amirsaman letterboxd.com/amirsaman sums.academia.edu/amirsaman linkedin.com/in/solaymani
إظهار المزيد1 746
المشتركون
+324 ساعات
+77 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
1 746
چنین نبود که فیل دختر هر از گاهی یاد هندوستان کند. دخترِ ماجرای ما توانایی بالایی برای کنترل میل و برنامهریزی ذهنش داشت؛ بنابراین هر وقت که برای یک لحظه یاد هری پاتر میافتاد یا کسی اشارهای به این شخصیت داستانی میکرد، دختر سریعا مکانیسمی را در ذهنش فعال میکرد که تکرار کند: «ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد، ولی هری پاتر در دنیای واقعی وجود ندارد…» در چند سالی که از آشنایی و ازدواجش با شوهر استانداردش میگذشت، دیگر از علاقهاش به داستانهای هری پاتر صحبت نمیکرد. داشت تلاش میکرد که به کمک کتابهای درسی، فراموش کند همهٔ هفت باری که همهٔ هفت جلد هری پاتر را خوانده بود.
منتها گاهی، هر از گاهی، وقتی کسی از او میخواست آرزویی کند، دنیایی خیالی را مجسم کند، وقتی در یک قصهٔ رمانتیک در یک دنیای تخیلی غرق میشد، این فکر غلغلکش میداد که آیا میتوان از این دنیای واقعی گریخت به آن دنیای فانتزی؟ آیا میتوان روزی از این شوهر استاندارد و شغل استاندارد و خانهٔ استاندارد فرار کرد همچون آلیس، به سرزمین عجایب؟ و در سرزمین عجایب، چه کسی بهترین همراه است، جز هری؟ چه کسی گشوده است به تجربیات دنیاهای عجیب در این سفر عجیب، جز هری؟ چه کسی کسل میشد از استانداردهای دنیای واقعی، جز هری؟
این تخیلات چنان گذرا بودند که نمیشد آنها را «اختلالی» در انسجام فکری دختر بهحساب آورد. دختر راضی بود از آنچه که داشت و از آنچه که برای بهدست آوردنش تلاش کرده بود؛ بهخاطر همین هم به خودش حق نمیداد که چیز دیگری بخواهد غیر از این نعماتی که دارد.
شاید مایهٔ آرامش خاطر دختر بود اگر که خبردار میشد پسر اول، هری دنیای جوانیاش، شکست خورده و ناکام شده؛ آنوقت میتوانست مطمئنتر باشد به خودش بابت انتخاب شوهری استاندارد بهجای هری پاتر. ولی چنین خبری هرگز بهگوشش نرسید و پیگیری چنین اخباری را هم پرخطر میدانست، چه اینکه احتمال داشت هری مذکور، هرمیونی هرمیونتر از خود دختر را یافته باشد و زندگی خوبی را با او بگذراند. هرچند هریای که او میشناخت، اهل هرمیونبازی و تاسیس یک زندگی خوب نبود.
بعد از هجوم این افکار، دختر زولپیدم را با آب پایین میداد. چند سالی بود که دختر اسسیتالوپرام را هم به داروهایش اضافه کرده بود. به این ترتیب همهچیز امن و امان بود. او میتوانست چیزهای استانداری که در زندگی بهدست آورده را دوست بدارد. همین هم باعث میشد تا به روانپزشکش بگوید که «زندگی» را دوست دارد، زیرا «چیزهایی» را که در زندگی بهدست آورده دوست دارد. روانپزشکش حرفی نمیزد، اما از آنجا که دختر باهوشتر از روانپزشک بود، از خودش میپرسید که با وجود این همه تلاش برای کسب «اجزای زندگی»، آیا «خود زندگی» را هم دوست دارد؟ زندگی در دورهٔ هری، معمایی بود برای حل شدن و همین هم خواستنیاش میکرد؛ حالا اما هیچ گزینهٔ هیجانانگیزی در زندگی وجود نداشت. هیچ چیز مگر، شنیدن دوبارهٔ صدای هری؟ یک زولپیدم دیگر خورد و خوابید.
1 746
هرمیون و شوهر آزکابان
احتمالا هر بچهٔ نرمالی یک دنیای ذهنی برای خود میسازد. او دنیای این شخصیتهای خیالی را گاهی با اسباببازیهایش بازسازی میکند و گاهی هم فقط توی سرش نگهشان میدارد. دختر داستان ما هم وقتی بچه بود، خودش را هرمیونی میدید که با هری پاتر زندگی مشترکی تشکیل داده. با همین انگیزه هم بود که در سالهای قبل از دانشگاه، او وظیفهٔ خودش را به نحو احسن انجام داده بود: همچون هرمیون حسابی درس خوانده بود و به بهترین دانشگاه رفته بود. در همانجا بود که هری پاتر زندگیاش را پیدا کرد. اول به شباهت ظاهری آن پسر و هری پاتر پی برد. بعد هم که سر صحبت با پسر باز شد، فهمید که از قضا این پسر هم مثل هریْ نِردی است که قرار است کشفهای مهم علمی بکند و همچون هر دانشمند بزرگی، عقاید نامتعارف و منحصربهفردی دارد.
ماهها بعد از وقوع عشق متقابل، دختر توانست رفتارهای غیرمعمول پسر را ببیند: پسرک حداقلی از روابط اجتماعی را هم بلد نبود و همیشه دختر را پیش این و آن شرمنده میکرد. اصلا انگار پسرک را تربیت نکرده بودند. دختر بالاخره فهمید که همهٔ این مدت داشته لباس هری پاتر را بهزور به قامت پسر میدوخته. بنابراین پسر را ترک کرد.
چندی از جدا شدن آنها نگذشته بود که دختر فکر کرد که از آن رابطه درس بزرگ زندگی را آموخته است: اینکه در دنیای واقعی هیچ هری پاتری وجود ندارد، و اگر هم باشد، بهدرد زندگی نمیخورَد و نمیتوان به او تکیه کرد. نِردها ماشین ندارند و تامین نیازهای همسر، در صدر اهداف زندگیشان نیست. بنابراین بعد از این جدایی، دختر سعی کرد بالغ شود و از دوختن لباس برای همسر آیندهاش دست بردارد. دیگر تلاش نکرد هری پاتر زندگیاش را پیدا کند. یک لیست برداشت و گزینههای موجود را بررسی کرد. این بار او معیارهایی عینی را برای پارتنر جدیدش در نظر گرفت: معدل کارنامهٔ ترمی نشاندهندهٔ تلاش آیندهٔ او برای ساخت بهترین زندگی است. به ارث بردن مقدار «متوسطی» از ثروتْ ضروری است (زیرا مقدار کم ثروت باعث میشود فرد—مثل پسر قبلی—زیادی بیفرهنگ و بیکلاس شود، به ارث بردنِ مقدار خیلی زیادی از ثروت هم فرد را لوس و غیرتلاشگر میکند). کاندیدای مورد نظر دختر همچنین میبایست تامین احتیاجات همسر آیندهاش را بهعنوان یک اولویتِ بیرقیب بپذیرد. ذهن فرد مورد نظر میبایست برای دختر قابل پیشبینی باشد؛ بنابراین باید کمی کمهوش از خود دختر باشد. در نهایت نیز این فرد میبایست چند تایی رمان خوانده باشد تا بتواند هرازگاهی پای صحبتهای «فرهنگی» دخترِ هرمیونی بنشیند و حوصلهاش در کتابفروشی سر نرود.
روزی که دختر، شریک زندگیاش را—اینبار به شکلی واقعگرایانه—انتخاب کرد، با چالش چندانی مواجه نشد؛ زیرا از قبل میدانست که باید بهدنبال چه کسی بگردد. هرمیونِ ما مثل هر تلاشگر دیگری، زندگی خود را به دست شانسها و اتفاقها نمیداد. قرار نبود شوهری را برگزیند که وسط کارْ جا بزند، دم فرودگاه سست شود، در مصاحبههای کاری لنگ بزند، یا در مراسم ختم خانوادگیْ بدون کراوات سیاه بیاید. بنابراین چند سالی رفت و آمد کردند و درست زمانی که دانشگاه تمام شد، ازدواج کردند. بقیهٔ مراحل پیشبینیشدهٔ زندگی هم در چشمبههمزدنی انجام شد و بهخوبی پیش رفت. دختر حالا صاحب یک زندگی بود، کمابیش شبیه همانی که از بچگی میخواست.
1 746
وضعیت یک بیمار در این مرحله درست مثل کسی است که در یک خفقان سیاسی گیر افتاده و خود را در انتهای خط میبیند: نه شغل امنی دارد و نه اگر به سر کار برود، درآمد کافی دارد؛ نه میتواند در کشورش اعتراض کند و نه میتواند به میلش پاسخ بگوید. چنین فردی در نهایت استیصال است، درست مثل یک بیمار مبتلا به ایدز. به قول نامجو، «مردِ جان-به-لب-رسیده را چه گویند؟» کسی که هر کاری از او برمیآید. (یک جایی شنیده بودم که بهدلیل خطر بالقوهٔ بیمارانِ به ته خط رسیده برای جامعه، دولت رفاه باید به این آدمها مجانی رسیدگی کند. البته اگر صادق باشیم، باید گفت فقط وقتی میتوان «خطرِ» آنها را واقعا از بین برد که دولت این شهروندان را به خوابِ ابدی فرو ببرد—ایدهای نازیستی و ضد حقوق اساسی.)
درست در این نقطه است که میتوان درک کرد چرا بسیاری از افراد که داخل ایران زندگی میکردند، در مقطعی از زمان، اعلام کردند که ایهالناسِ جهان، به ما حملهٔ نظامی سختی کنید و حتی شده ما را بکشید، بلکه اینها بروند. مورد صحبتم آن دسته از ایرانیانِ موافق حملهٔ نظامی است که داخل ایراناند، وگرنه کسی که خارج از ایران است (چه جنگطلب و چه ضد جنگ) از جایگاه عافیت برمیخیزد و بیربط است به مثال ما. کسی که نفسش از جای گرم بلند میشود و از بیرون گود میگوید لنگش کن، ارتباطی ندارد با وضعیت کسی که به آخر خط رسیده و حتی خودش را هم انتحار میکند.
راجع به این سوژهٔ «دمِ مرگ» فیلمهای متعددی ساخته شده است. در سینما میتوانیم بیآنکه واقعا مبتلا به ویروس شویم، بصیرتهای یک سوژهٔ دم مرگ را درک کنیم، البته اگر که فیلم خوبی را برای تماشا انتخاب کرده باشیم.
چهار هفته طی شد و به آزمایشگاه رفتم. ایدز نداشتم. هپاتیت ث نداشتم. اما تجربهای را از سر گذراندم که باعث شد بتوانم مستقیما به ذهنیت سیاسی بسیاری از ایرانیان راه یابم. توانستم چهار هفتهٔ تمام، آدمی به آخر خط رسیده باشم. کسی باشم که هیچچیز برایش مهم نیست و بنابراین خیالِ پرداختن به چیزهایی را در سر میپروراند که تا کنون جرئت انجامشان را نداشته. چه حیف.
1 746
شبی که ایدز گرفتم (؟)
افلاطون میگوید بهترین پزشکان کسانیاند که خودشان به بسیاری از بیماریها مبتلا شدهاند. پزشی که تجربهٔ شخصی از سِیر یک بیماری دارد، با یک اشارهٔ بیمار میفهمد وضع او را. با این منطق، منی که هیچگاه واقعا مریض نشدهام، جاییم نشکسته و حتی از یک قرص سادهٔ سردرد هم گریزانم، هرگز درکی از بیماران و مسیر درمانشان ندارم؛ من ناچارم فقط با اطلاعات موجود در کتابهای پزشکی وضعیت بیمارانم را بررسی کنم.
ماه قبل در میانهٔ بخیه زدن یک بیمار بودم. بعد از اینکه دوخت و دوزِ دستِ چاقوخوردهاش را تمام کردم، آمدم سراغِ صورتِ زخمیاش. پس از اینکه آمپول بیحسی را به وی تزریق کردم، نوک سوزن وارد انگشت خودم شد (needling). یک قطره خون روی انگشت اشارهام هویدا شد.
بدانید که وقتی چنین وضعی برایتان پیش آمد، نباید محل زخم را فشار دهید تا به خیال خودتان خون آلوده را بیرون بریزید، فقط باید با آب و صابون محل ورود سوزن را بشویید و بعد هم به پزشک مراجعه کنید.
کار بخیهٔ بیمار را تمام کردم. از همراهش خواستم بیرون برود و از مریض سوالاتی پرسیدم و کاشف به عمل آمد که خیلی هم زیاد در «گروه پرخطر» است؛ یعنی فعالیتهایی را کرده و میکند که باعث میشود ریسک زیادی برای مبتلا بودن به بیماریهایی مثل ایدز و هپاتیت داشته باشد. از تتو و کمپ ترک اعتیاد بگیرید تا سکس بدون کاندوم با شریکهای جنسی متعدد.
با بیمار حرف زدم که «سوزن به دستم رفته و میخواهم برایت آزمایشی بنویسم که این ویروسها را چک کنی.» بیمار هم قبول کرد و بنا شد فردا صبحش به آزمایشگاه برود. گفتم هزینهاش را هم خودم بهت پرداخت میکنم و تو فقط برو به آزمایشگاه.
یک نکتهٔ فنی را بگویم: وقتی با یک بیمار پرخطر نیدل شدهاید، لازم نیست حتما برای جواب آزمایش صبر کنید؛ میبایست در اولین ساعتها (حداکثر ظرف سه روز) داروهای پیشگیری از ایدز را شروع کنید. منتهای مراتب، خود این داروها هم کمخطر نیستند؛ بنابراین لازم است که سود و زیان این داروهای پروفیلاکسی (پیشگیرانه) را در کفهٔ ترازو قرار دهید.
پس بعد از این اتفاق، من میبایست تصمیم میگرفتم که داروهای پیشگیری را مصرف بکنم یا خیر. اینجا ما با شبی مواجهیم که هم ایدز داری و هم نه. تاکیدم روی ایدز است و نه سایر بیماریهایی که از طریق خون به پا خواهند شد (منتقل میشوند)؛ چون هر نیروی کادر درمان «میبایست» پیشاپیش واکسن هپاتیت ب را زده باشد و تیتر سرمش را اندازه گرفته باشد؛ خوشبختانه من از این بابت ایمن بودم (هستم). میماند هپاتیت ث که واکسنی ندارد، و نیز ایدزِ بیپدرومادر.
این وضعیتِ معلق باعث شد تا من با یک بیمارِ مبتلا به ایدز همذاتپنداری کنم. مشکل فقط اینجا بود که اینگونه به ایدز مبتلا شدن، همچون سوختن دهان بود بدون خوردن آش.
فردایش به مریض مورد نظر تلفن کردم که ببینم رفته به آزمایشگاه یا نه: کلا جواب تلفنم را نداد. اگر کل قضیه در بیمارستان رخ میداد، همانجا یک نمونه خون از بیمار میگرفتیم و تمام. اما در کلینیک خصوصی چنین امکانی فراهم نیست. شاید بهتر بود همان لحظه به اورژانس زنگ میزدم که به درمانگاه بیایند و نمونه خون بیمار را بگیرند و ببرند به بیمارستان. این ایدهها اما یک روز دیرتر به ذهنم رسید؛ زمانی که نقد را رها کرده بودم و خوشبینانه به نسیه چسبیده بودم.
با وجود اینکه وضعیت بیمار از نظر ابتلا نامشخص باقی مانده بود، باز هم تصمیم گرفتم که داروهای پیشگیرانه را مصرف نکنم. اگر فردایش باز هم بیمار مورد نظر جواب تلفنم را نمیداد و همکاری نمیکرد، زمان طلایی سه روزه برای شروع داروها از دست میرفت. در این حالت باید بیست-سی روز صبر میکردم تا window period طی شود: یعنی بازهٔ زمانی بین لحظهٔ مواجهه با ویروس HIV تا وقتی که ابزارهای آزمایشگاهی بتوانند مثبت بودن جواب آزمایش را شناسایی کنند.
در همین اثنا، به این فکر کردم که ابتلا به ایدز، یک رهاییبخشی ایجاد میکند: حالا فرد میتواند کارهایی را انجام دهد که تاکنون بهخاطر خوشبینیاش به زنده ماندن در دنیا هرگز انجام نمیداده؛ زیرا او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. یک ذهن انتحاری اینگونه ساخته میشود. اینجا فرد تبدیل به سوژهٔ نیرومندی میشود که میتواند خود را تماما وقف ایدئولوژی یا میلش کند. البته این کارهای جدید را باید خیلی سریع انجام دهد، پیش از آنکه بمیرد.
من از همان ایام دانشجویی با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی به یک بیماری مزمن مبتلا شدم، بهدنبال دیالیز و کموتراپی و غیره نروم—نمیصرفد برایم. بنابراین در چهار هفتهای که منتظر طی شدن window period بودم، داشتم نقشه میکشیدم که چه امورات رهاییبخشی انجام دهم برای این یکی دو سالی که تا شروع شدن علائم ویروس وقت دارم.
1 746
چند نکتهٔ بدیهی: وزارت مسکن را هم باید تعطیل کنیم. سازمان تعزیرات و هیئتهای قیمتگذاریها هم باید مطلقا حذف بشوند. خیلی جاهای دیگر هم کافی است تعطیل شوند تا آن حوزه به شکوفایی برسد. وزارت ورزش و همهٔ این مسخرهبازی تیمهای دولتی هم که باید فیالفور تعطیل شوند.
شانس ما این است که پول نفت میتواند جبرانکنندهٔ مالیاتگیری باشد. بنابراین با کاهش شدید مالیات و با نیروی کار ارزانی که داریم، میتوانیم تبدیل بشویم به قطب جذب سرمایهگذاران سودجو. این است مسیری که ما را هزاران قدم به جلو میبرد. مسیری که خیال نیست و نظریهٔ صرف نیست؛ هرجا به آن عمل شده، خوشبختی را به ارمغان آورده است. کار سخت در این پروسه، ایجاد حاکمیت مبتنی بر قانون است—امری که فعلا شبیه به شوخی است.
1 746
در این طرح، درمان نیز کاملا خصوصی است. کافی است دولت به افرادی که زیر حداقل درآمد هستند، مبلغ گزافی را به عنوان مالیات منفی بدهد (رساندن درآمد آنها به یک سطح حداقلی با یارانهٔ مستقیم). با این هزینه، هر خانواده میتواند بیمهٔ خصوصی خریداری کند. بیمهٔ دولتی مفهومی است که در ایران بهطور کامل شکست خورده است. همین بیمهٔ درمانی دولتی بود که باعث شد تا اسما هزینهٔ بیمارستان ارزان باشد، اما حداقل یک همراه بیستوچهار ساعته در کنار بیمار باشد. این دیگر چهجور درمانی است که چند فرزند خانواده از کارشان بزنند بهخاطر اینکه بیمه نمیتواند یک مراقبت کامل تامین کند—سمبلکاری در درمان. بیمهای که نه پول کادر درمان را میتواند به موقع و کامل بدهد و نه هزینهٔ درمان را، بهتر است که حذف شود. بیمهای که تا بتواند پول داروخانه را دیر میدهد و همین هم داروخانهها را به این سمت سوق میدهد تا جای ممکن داروهای بیمار را بدون بیمه حساب کنند. این است سرطانی به نام بیمهٔ دولتی.
از سازمان نظام پزشکی نباید جز یک وبسایت باقی بماند (که صحت وجود مدرک هر پزشک و نام موسسهٔ تحصیلی او را لیست کند). اساسا مجوز دادن به هر صنفی توسط یک سازمان مرکزی، ایدهای انحصارطلبانه و مضر است. آن بخش از نظام پزشکی که مربوط به شکایتها است باید بهطور کامل به پزشکی قانونی (که پیشاپیش زیرمجموعهٔ قوهٔ قضاییه است) محول شود. با حذف نظام پزشکی، مجوز پروانهٔ مطب نیز حذف میشود. در خصوص سایر اصناف هم همین روند آزادسازی وجود دارد. هر شهروندی موظف است درآمد شفافی داشته باشد و مالیات حداقلیاش را بدهد؛ اصناف نباید با ایجاد مانعی بهنام مجوز، جلوی رقابت جدیدیها با قدیمیهای صنف را بگیرند.
در این طرح، میلیونها کارمند را اخراج میکنیم. اگر هم قانون قدیمی جلویمان را گرفته است برای این کار، حداقل حقوق کارمندان را یک میلیون تومان تعیین میکنیم و حقوق همهٔ کارمندان را به حداقل حقوق تقلیل میدهیم؛ مشکل حل شد. ملتی که با طرحی مثل اخراج گستردهٔ کارمندان دولت مخالفت کند، یعنی همچنان عاشق مفتخوری و بیعاری است. چنین کشوری نیازی به بازسازی ندارد، بلکه باید در شرارت خودش نابود شود.
ممکن است گفته شود که چرا باید میلیونها کارمند دولت و کارگر شرکتهای خودروسازی بنجل را اخراج کنیم و بعد هر ماه بهشان پول دستی بدهیم (همان مالیات منفی)؛ زیرا:
۱. وقتی یک کار انجام نشود بهتر است از وقتی که ناقص و خراب انجام میشود: این اخراج باعث میشود آن کارهایی که سابقا کارمندان دولت متولی آن بودند، توسط بخش خصوصی انجام گیرند.
۲. با افزایش تعداد نیروی بیکار (کارمندان سابق!)، هزینهٔ راهاندازی کسبوکار پایین میآید و این خود به رونق تولید کمک میکند.
۳. مالیات منفیای که به بیکاران میدهیم برای این است که در سالهای اول این طرح، مصرف را زیاد کنیم تا تولید زیاد شود. هدف نهایی مالیات منفی این است که افراد چنان درآمد خود را افزایش دهند که نهایتا از زیر خط مالیات منفی خارج شوند.
۴. معجزهٔ آزادی، راندمانِ بینهایت است. در رقابت بازار، نیروهای ورودی روزبهروز باکیفیتتر میشوند و نیروهای رانتی حذف میگردند. با حذف گزینش دولتی، نیروهایی که به دلایلی غیر از تواناییشان جذب شدهاند باید بهدنبال شغلهایی دیگر با درآمد پایینتر بگردند. پس خیلی زود آن دسته از افرادی که از آب گلآلودِ استخدام دولتی ماهی گرفتهاند، به جایگاهی که لایقش هستند برمیگردند. اگر هم که توانمند باشند جذب سیستمهای خصوصی میشوند، با حقوقی به مراتب بهتر.
در مراحل بعدی میتوان طرحی که در مورد وزارت علوم گفتیم را در مورد آموزش و پرورش هم ارائه داد. به این ترتیب، مدرسهها مختارند به شکل محلی کتابهای درسیشان را بنویسند. مسلما مدرسهای موفق میشود بیشترین منفعت مالی را کسب کند که دانشآموزان را بهتر برای دانشگاه آماده کند. دولت البته همیشه وسوسه میشود که ایدئولوژیهایش را در مغز کودکان فرو کند (و حتی فریدمن نیز در این خصوص با مقداری «درس مشترک» بین کلیهٔ مدارس موافق میکند تا ارزشهای حداقلی جامعه حفظ شود). اما در این طرح جدید، مردم اجازه دارند مدرسهای را برای فرزند خود انتخاب کنند که به عقایدی که خودشان میپسندند نزدیکتر است. خانوادهها میتوانند از همان مالیات منفی دولت استفاده کنند برای پرداخت شهریهٔ مدرسه.
هر خانواده یارانهٔ گزاف دولتی را به چیزی اختصاص میدهد که برایش اولویت دارد. این است آزادی؛ نه اینکه دولت پیشاپیش همهٔ تصمیمها را برای خانوادههای فقیر بگیرد و آنها مجبور باشند صرفا از مدارس بیکیفیت و صفهای طولانی بیمارستانهای دولتی استفاده کنند. این است کرامت انسانی در یک نظام سرمایهداری سالم.
1 746
سیاستهای فوری برای دوران بازسازی
خیلی زود به مرحلهای از عرفان رسیدیم که لازم شده است توضیحاتی را پیرامون بازسازی کشور بیان کنیم. اگر کسی فکر میکند دولت (هر دولتی) باید چیزها را باز-بسازد، بهتر است برود کمی ریاضی یاد بگیرد.
حالا که چیزهای زیادی از بین رفته، فرصت گستردهای برای بازسازی در فضای آزاد وجود دارد. دولت اگر همان یک کار خودش را انجام دهد، یعنی فقط متقلبان در قوانین بازی را دستگیر کند و کار دیگری به بازیکنان نداشته باشد، همهجا گل و بلبل میشود. به نسبتی که دولت در این «مبارزهٔ حداکثری با مافیای بازار» و «مداخلهٔ حداقلی در بازار» موفق باشد، سرعت و کیفیت بازسازی افزایش مییابد.
با این سناریو دیگر فقط یک بحث باقی میماند: از کجا نیروی انسانیِ توسعه را پیدا کنیم؟ نیروی انسانی «غیرمتخصص» که همیشه نقطهٔ قوت ماست: این همه بیکار داخلی و این همه مردم بیکار در کشورهای همسایه. بحث از فرار «نیروی متخصص» و کمبود آن هم خیالات محض است. نیروی متخصص همیشه جذب فرصتها میشود. متخصصها یک سری نیروی خدماتی هستند که در هر حالتی به سمت منبع پول جذب میشوند: بنا بر روایت ابراهیمنژاد، در قرون گذشته اکثر پزشکهای ایرانی در هنگامهٔ اپیدمیها میگریختند و نیز برای کسب درآمد بیشتر به مناطقی مثل هند مهاجرت میکردند. اگر فرصت کسب درآمد آزاد فراهم شود، ثبات و امید لازم برای باز-جذب متخصص بهوجود خواهد آمد.
یک شاهد ساده بر ادعای فوق: چرا حتی در بدترین دورههای سیاسی سالهای اخیر، مربیان خارجی والیبال و بازیکنان خارجی فوتبال (به عنوان نیروهای متخصص) در ایران بودند؟ جواب بدیهی است: قراردادهایی میبستند که برایشان بهصرفه بود. بنا بر همین منطق، جایی که رشد اقتصادی دارد نگران فرار به اصطلاح نخبهها نیست. حالا چه کسی گفته که نخبه باید حتما ایرانی باشد؟ فرصت آزادی را فراهم کنید و سپس نخبههای افغانستان را جذب کنید. فعلا نخبههای خودمان مشغول بوتاکس زدن و مشاورهٔ کنکورند. نتیجه اینکه باید به نیروهای کار به شکل کالا نگاه شود: کالا باید باکیفیت و ارزان باشد، مهم نیست مِید-این-کجا است.
از آنجا که تربیت نیروی «بهدردبخورِ» متخصص ناگزیر به خروج آنها ختم میشود و جلوگیری از فرار آنها هم مغایر با آزادی است، توجیه دانشگاه مجانی برای تربیت نیروهای متخصص یک افسانه بیشتر نیست: پس بهتر است نیروی متخصص خارجی را جذب کنیم، بهجای اینکه به شکل فلهای هزاران دکتر و مهندس بیکیفیت تربیت کنیم.
با این شرح، اولین قدم برای بازسازی این نیست که آجر روی آجر بگذاریم، بلکه ابتدا باید موانع ساخت آزادانه را به شکل رادیکال تخریب کنیم. از جملهٔ این موانع میتوان به انبوهی از وزارتخانهها و سازمانهای دولتی اشاره کرد. وزارت علوم باید به کل تعطیل شود. هر دانشگاه خودش باید برنامهٔ درسیاش را تنظیم کند و ساختمانش را بنا کند. اگر یک دانشگاه دلش خواست جادوگری درس بدهد و مدرک بدهد، خب بدهد. دانشجو دارد پولش را میدهد و لابد خودش حساب و کتاب کرده که چنین مدرکی بهدردش میخورد یا نه. در این حالت، صاحبان دانشگاه به معنای واقعی منفعتطلب میشوند و بنابراین هیچ خوششان نمیآید دانشجویان کمهوش را (حتی اگر خودشان یا خانوادهشان خدمات ارزندهای به کشور ارائه کردهاند) جذب کنند. هر دانشگاه باید روی پای خودش بایستد.
دولت البته میتواند بودجهای برای بورسیههای دانشجویی در نظر بگیرد (که یکی از معیارهای دریافت آن میتواند چیزی شبیه به کنکور باشد). پس بهجای اینکه دولت مستقیما به دانشگاه بودجه بدهد، این پول را تحت قراردادی به خود دانشجو میدهد. به این ترتیب اگر عملکرد دانشجوی بورسیهشده افول کرد، بورسیهاش هم قطع میشود.
وزارت بهداشت نیز باید محدود به بهداشت بماند (البته زمانی بالاخره فکری عملی برای خصوصیسازی بهداشت هم خواهیم کرد). اما آموزش پزشکی باید کاملا از ذیل وزارتخانه خارج شود و به هر دانشگاه واگذار شود.
1 746
ـــ
موج جدید فیلمهای ضد جنگ هالیوودی خود را با نظرگاه سیاستمداران وفق دادهاند. مثلا در فیلم اوپنهایمر، تولید سلاح هستهای توسط امریکا از این جهت توجیه میشود که سایر کشورها را از جنگافروزی بازمیدارد. فیلم به ظرافت نشان میدهد که دقیقا همان فیزیکدانانی که بر روی گسترش این سلاح تحقیق میکنند کسانی هستند که بیشترین نگرانی را بابت آثار مخرب آن دارند. مهمترین نقدها علیه این سلاح از کشوری برخاست که زودتر از همه آن را تولید کرد. پس پیام فیلم این است که صلحطلبی در عمل فقط وقتی ممکن است که از موضعِ قدرتْ اِعمال شود.
تفسیر فوکو از وضع طبیعی هابز هم همین است: در وضع طبیعی خونی ریخته نمیشود، بلکه مجموعهای از بازنماییهای قدرت وجود دارد. یعنی هرکس تلاش میکند قدرتمند به نظر برسد، به طوری که سایرین از حمله به او بترسند. هرکس برای زیستن در صلح باید نشان دهد که میتواند هرلحظهای که اراده کند حملهای نابودکننده علیه مهاجمان ترتیب دهد. فلذا صلح در وضع طبیعی مادامی وجود دارد که این نظامهای بازنمایی به خوبی عمل کنند. یعنی از زمان آدم ابوالبشر، صلح حاصل قدرت نظامی بوده است. البته واجب است که این قدرت «واقعی» باشد و به مانورهای دوستانه خلاصه نشود؛ زیرا اگر احیانا روزی در میدان جنگ واقعی، عقبتر از دعاوی کلامی خود باشیم، دستمان رو میشود و حالا دیگر گرگهای کوتاه قامت نیز ما را گاز میگیرند.
از آنجا که ما قدرت خاتمه دادن به جنگهای جهان را نداریم، ضد جنگ بودن در ایران بسیار دشوارتر است از ضد جنگ بودن در امریکا. همین شکافِ بین ما و آنها نشان میدهد که ما نیازمند نوع جدیدی از ادبیات جنگ هستیم. چرا تا حالا این ادبیات تولید نشده است؟ اولا چون روایت کنترلشدهٔ جنگ ایران و عراق مجالی به رشد فهمهای متفاوت از این جنگ نداد. ثانیا چون در جنگ مذکور، موضع غالب مردم و حاکمیت یکسان بود (باید تا آخرین قطرهٔ خون دفاع کرد) که با چنین رویکردیْ ادبیاتِ صلحطلبانهْ نوعی ذلت بود و بنابراین بیمورد.
اما جنگ حاضر فرصتی است برای ظهور یک ژانر جدید در ادبیات ضد جنگ ایرانی. در دورهٔ فعلی بخشی از ایرانیان هر نوع جنگ کشور خود را مضر میدانند: چه جنگ حملهای (نیابتیها) و چه حملهٔ دفاعی. در این زمان است که این ایرانیها به معنای حقیقی کلمهْ ضد جنگ شدهاند. این ادبیات جدید حاصل تفاوت نگاه مردم و حاکمیت دربارهٔ حیات و مرگ است. در دورهٔ اخیر، مردم دیگر محفوظ ماندن جانشان را در گروی بقای حاکمیت نمیبیند. در این مقطع، جنگ تبدیل به بازی حد و حدود میشود: چقدر بخوریم تا ما مردم بمانیم ولی حاکمیت نه؛ چقدر بخوریم که در فردای رفتن اسد، بتوان همچنان از موجودیت کشور حرف زد. تعیین این مرز برای متخصصترین نیروی نظامی و سیاسی نیز ناممکن است.
اندازهگیری آستانهٔ تحمل مردم در خوردن و زنده ماندن تنها با پرسش از افکار عمومی ممکن است: تا کِی مقاومت کنیم ای مردم؟ در واقع هر زمان که بحث از حفظ امنیت عدهای برای خاطر خودشان مطرح است، باید از خود آن افراد نظرسنجی کنیم. بههرحال این امنیت قرار است برای خود این مردم تامین شود، پس خودشان هم باید تعیین کنند که در هر لحظهٔ تاریخی چه کسی برایشان تهدید است و چه کسی نه. کار هیئت ژوری در دادگاههای غربی نیز همین است: نظرسنجی از آدمهای رندوم جامعه برای مشخص کردن اینکه آیا فلان متهم را یک تهدید برای امنیت خود میبینند یا خیر. در خصوص بیماریهای همهگیر نیز مردم باید تعیین کنند که یک ویروس را تا چه حد تهدیدی علیه خود میبینند و حاضرند چه مقدار انرژی برای مقاومت برابر آن صرف کنند. اگر مردمی نخواهند که واکسن بزنند، آنگاه واکسیناسیون اجباری آنها عملی نامشروع و خشونتآمیز خواهد بود، همچون سربازگیری اجباری برای جنگهای باستان.
1 746
ضدّ کدام جنگ؟
وقتی رمانهایی مثل «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» و «تبصرهٔ ۲۲» را میخواندم یا فیلم «غلاف تمام فلزی» را میدیدم، «ضد جنگ بودن» را امری بدیهی میدانستم. موضع ضد جنگِ گروه ۱۲۷ (من نمیجنگم نمیجنگم نمیجنگم) هم برایم کاملا قابل قبول جلوه میکرد. متاثر از این آثار، جنگ برای من همیشه اتفاق ابلهانهای بود بین صاحبان قدرت، کسانی که شخصا هزینه نمیدادند؛ فلذا سربازان اصلیترین قربانیان این بازی مسخره بودند. با این منطق، اهداف «مقدس» جنگ (در فیلمی مثل Paths of Glory و The Red Badge of Courage) لفظی پوچ بود در دست دولت برای تثبیت خودش. به همین خاطر هم «نه به جنگِ» من، یک نهٔ مطلق بود و نه مشروط.
این ادبیاتِ ضدِ جنگِ تولیدی در امریکا، بر جنگ بهمثابهٔ «حملهٔ نظامی» تاکید میکند. اما مفهوم جنگ برای ما متفاوت است: برای ضعیفْ جنگ همیشه یعنی «دفاع از خود». از آنجا که ادبیات ضد جنگ ایرانی صرفا ترجمهای است از ادبیات ضد جنگ امریکا، مفهومپردازی امریکایی از موضع ضد جنگ قادر نیست گرهی از وضعیت جنگ فعلی ما بگشاید. مثلا یک صلحطلب رمانتیک که از دل این ادبیاتِ ترجمهای بیرون آمده، قاعدتا اعتقاد دارد که برای کش ندادن جنگ و کشتار، نباید از خود دفاع کرد. مسلما نتیجهٔ این رویکرد تسلیم است. یک اوکراینیِ صلحطلب را تصور کنید که تسلیم روسیه میشود! آدمی که تسلیم شده است دست به هر کاری میزند، زیرا خود را مامور و معذور میداند. اینجا است که صلحطلبی تبدیل به یک مضحکه میشود. با این حساب، برخلاف ادبیات فانتزی ضد جنگ، نمیتوان گفت صلحطلبی یک ارزش اخلاقی است، زیرا به معنای زندگی در سیطرهٔ شر است.
از آنجا که این ادبیات ضد جنگ تنها حمله را بد میداند و دفاع را مقدس میانگارد، حالا دیگر هیچ جنگطلبی مستقیما نمیگوید که قصد جنگ حملهای را دارد، بلکه از عناوینی مثل «حمله برای دفاع» استفاده میکند. ابداع کلمهٔ تروریسم نیز در همین جهت بود: ما تحت هجوم تروریستها هستیم و بنابراین باید برای «دفاع» از خود، حملات پیشدستانه انجام دهیم. با وجود اینکه سیاستمداران امریکایی حمله را به دفاع تعبیر کردند، اما ادبیات ضد جنگ امریکایی هنوز یک پله عقب بود و همچنان داشت «حمله»های نظامی امریکا به ویتنام و افغانستان و عراق را محکوم میکرد. این ادبیات قادر نبود تا به توجیه دفاعیِ سیاستمداران جواب دهد. به همین خاطر هم وقتی در جنگ فعلی امریکا علیه ایران، دولت امریکا یک توجیه دفاعی برای حملهاش فراهم کرد، صاحبان کرسیهای صلحطلبانهٔ حزب دموکرات نتوانستند پاسخی فراهم کنند برای این ایراد جمهوریخواهها که: اگر ایران به ما آسیب بزند چه؟ بدیهی است که ضد جنگها تاکنون موفق نشدهاند فرمولی ابداع کنند که بدون جنگ به صلح برسند.
اگر کسی میخواهد ضد جنگ باشد، لازم نیست حمله را محکوم کند، بلکه باید ایدهٔ دفاع را به چالش بکشد؛ زیرا دولتهای مدرن جنگهای خود را همیشه دفاعی میدانند. حتی یک دولت نژادپرست نیز حمله به کشورهای دیگر را به دلیل دفاع و محفاظتِ بیولوژیکی از نژاد برتر خویش مشروع میداند—و نه حملهای از سر هوس. هرچند بسیاری از سیاستمدارانِ زمان باستان طرفدار جنگ حملهای بودند، اما از وقتی فلسفهٔ سیاسی مدرن ظاهر شد دیگر هر خشونتی عامل اختلال در قرارداد اجتماعی تلقی میشد، جز برای صیانت نفس. در واقع در جهان مدرن هیچکس اهل حمله نیست! دولت ایران هم از این قاعده مستثنی نیست: مثلا وزیر خارجه مدام توییت میزند که ما در حال دفاعیم و نه حمله.
1 746
ـــ
موج جدید فیلمهای ضد جنگ هالیوودی خود را با نظرگاه سیاستمداران وفق دادهاند. مثلا در فیلم اوپنهایمر، تولید سلاح هستهای توسط امریکا از این جهت توجیه میشود که سایر کشورها را از جنگافروزی بازمیدارد. فیلم به ظرافت نشان میدهد که دقیقا همان فیزیکدانانی که بر روی گسترش این سلاح تحقیق میکنند کسانی هستند که بیشترین نگرانی را بابت آثار مخرب آن دارند. مهمترین نقدها علیه این سلاح از کشوری برخاست که زودتر از همه آن را تولید کرد. پس پیام فیلم این است که صلحطلبی در عمل فقط وقتی ممکن است که از موضعِ قدرتْ اِعمال شود.
تفسیر فوکو از وضع طبیعی هابز هم همین است: در وضع طبیعی خونی ریخته نمیشود، بلکه مجموعهای از بازنماییهای قدرت وجود دارد. یعنی هرکس تلاش میکند قدرتمند به نظر برسد، به طوری که سایرین از حمله به او بترسند. هرکس برای زیستن در صلح باید نشان دهد که میتواند هرلحظهای که اراده کند حملهای نابودکننده علیه مهاجمان ترتیب دهد. فلذا صلح در وضع طبیعی مادامی وجود دارد که این نظامهای بازنمایی به خوبی عمل کنند. یعنی از زمان آدم ابوالبشر، صلح حاصل قدرت نظامی بوده است. البته واجب است که این قدرت «واقعی» باشد و به مانورهای دوستانه خلاصه نشود؛ زیرا اگر احیانا روزی در میدان جنگ واقعی، عقبتر از دعاوی کلامی خود باشیم، دستمان رو میشود و حالا دیگر گرگهای کوتاه قامت نیز ما را گاز میگیرند.
از آنجا که ما قدرت خاتمه دادن به جنگهای جهان را نداریم، ضد جنگ بودن در ایران بسیار دشوارتر است از ضد جنگ بودن در امریکا. همین شکافِ بین ما و آنها نشان میدهد که ما نیازمند نوع جدیدی از ادبیات جنگ هستیم. چرا تا حالا این ادبیات تولید نشده است؟ اولا چون روایت کنترلشدهٔ جنگ ایران و عراق مجالی به رشد فهمهای متفاوت از این جنگ نداد. ثانیا چون در جنگ مذکور، موضع غالب مردم و حاکمیت یکسان بود (باید تا آخرین قطرهٔ خون دفاع کرد) که با چنین رویکردیْ ادبیاتِ صلحطلبانهْ نوعی ذلت بود و بنابراین بیمورد.
اما جنگ حاضر فرصتی است برای ظهور یک ژانر جدید در ادبیات ضد جنگ ایرانی. در دورهٔ فعلی بخشی از ایرانیان هر نوع جنگ کشور خود را مضر میدانند: چه جنگ حملهای (نیابتیها) و چه حملهٔ دفاعی. در این زمان است که این ایرانیها به معنای حقیقی کلمهْ ضد جنگ شدهاند. این ادبیات جدید حاصل تفاوت نگاه مردم و حاکمیت دربارهٔ حیات و مرگ است. در دورهٔ اخیر، مردم دیگر محفوظ ماندن جانشان را در گروی بقای حاکمیت نمیبیند. در این مقطع، جنگ تبدیل به بازی حد و حدود میشود: چقدر بخوریم تا ما مردم بمانیم ولی حاکمیت نه؛ چقدر بخوریم که در فردای رفتن اسد، بتوان همچنان از موجودیت کشور حرف زد. تعیین این مرز برای متخصصترین نیروی نظامی و سیاسی نیز ناممکن است.
اندازهگیری آستانهٔ تحمل مردم در خوردن و زنده ماندن تنها با پرسش از افکار عمومی ممکن است: تا کِی مقاومت کنیم ای مردم؟ در واقع هر زمان که بحث از حفظ امنیت عدهای برای خاطر خودشان مطرح است، باید از خود آن افراد نظرسنجی کنیم. بههرحال این امنیت قرار است برای خود این مردم تامین شود، پس خودشان هم باید تعیین کنند که در هر لحظهٔ تاریخی چه کسی برایشان تهدید است و چه کسی نه. کار هیئت ژوری در دادگاههای غربی نیز همین است: نظرسنجی از آدمهای رندوم جامعه برای مشخص کردن اینکه آیا فلان متهم را یک تهدید برای امنیت خود میبینند یا خیر. در خصوص بیماریهای همهگیر نیز مردم باید تعیین کنند که یک ویروس را تا چه حد تهدیدی علیه خود میبینند و حاضرند چه مقدار انرژی برای مقاومت برابر آن صرف کنند. اگر مردمی نخواهند که واکسن بزنند، آنگاه واکسیناسیون اجباری آنها عملی نامشروع و خشونتآمیز خواهد بود، همچون سربازگیری اجباری برای جنگهای باستان.
1 746
ضدّ کدام جنگ؟
وقتی رمانهایی مثل «سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج» و «تبصرهٔ ۲۲» را میخواندم یا فیلم «غلاف تمام فلزی» را میدیدم، «ضد جنگ بودن» را امری بدیهی میدانستم. موضع ضد جنگِ گروه ۱۲۷ (من نمیجنگم نمیجنگم نمیجنگم) هم برایم کاملا قابل قبول جلوه میکرد. متاثر از این آثار، جنگ برای من همیشه اتفاق ابلهانهای بود بین صاحبان قدرت، کسانی که شخصا هزینه نمیدادند؛ فلذا سربازان اصلیترین قربانیان این بازی مسخره بودند. با این منطق، اهداف «مقدس» جنگ (در فیلمی مثل Paths of Glory و The Red Badge of Courage) لفظی پوچ بود در دست دولت برای تثبیت خودش. به همین خاطر هم «نه به جنگِ» من، یک نهٔ مطلق بود و نه مشروط.
این ادبیاتِ ضدِ جنگِ تولیدی در امریکا، بر جنگ بهمثابهٔ «حملهٔ نظامی» تاکید میکند. اما مفهوم جنگ برای ما متفاوت است: برای ضعیفْ جنگ همیشه یعنی «دفاع از خود». از آنجا که ادبیات ضد جنگ ایرانی صرفا ترجمهای است از ادبیات ضد جنگ امریکا، مفهومپردازی امریکایی از موضع ضد جنگ قادر نیست گرهی از وضعیت جنگ فعلی ما بگشاید. مثلا یک صلحطلب رمانتیک که از دل این ادبیاتِ ترجمهای بیرون آمده، قاعدتا اعتقاد دارد که برای کش ندادن جنگ و کشتار، نباید از خود دفاع کرد. مسلما نتیجهٔ این رویکرد تسلیم است. یک اوکراینیِ صلحطلب را تصور کنید که تسلیم روسیه میشود! آدمی که تسلیم شده است دست به هر کاری میزند، زیرا خود را مامور و معذور میداند. اینجا است که صلحطلبی تبدیل به یک مضحکه میشود. با این حساب، برخلاف ادبیات فانتزی ضد جنگ، نمیتوان گفت صلحطلبی یک ارزش اخلاقی است، زیرا به معنای زندگی در سیطرهٔ شر است.
از آنجا که این ادبیات ضد جنگ تنها حمله را بد میداند و دفاع را مقدس میانگارد، حالا دیگر هیچ جنگطلبی مستقیما نمیگوید که قصد جنگ حملهای را دارد، بلکه از عناوینی مثل «حمله برای دفاع» استفاده میکند. ابداع کلمهٔ تروریسم نیز در همین جهت بود: ما تحت هجوم تروریستها هستیم و بنابراین باید برای «دفاع» از خود، حملات پیشدستانه انجام دهیم. با وجود اینکه سیاستمداران امریکایی حمله را به دفاع تعبیر کردند، اما ادبیات ضد جنگ امریکایی هنوز یک پله عقب بود و همچنان داشت «حمله»های نظامی امریکا به ویتنام و افغانستان و عراق را محکوم میکرد. این ادبیات قادر نبود تا به توجیه دفاعیِ سیاستمداران جواب دهد. به همین خاطر هم وقتی در جنگ فعلی امریکا علیه ایران، دولت امریکا یک توجیه دفاعی برای حملهاش فراهم کرد، صاحبان کرسیهای صلحطلبانهٔ حزب دموکرات نتوانستند پاسخی فراهم کنند برای این ایراد جمهوریخواهها که: اگر ایران به ما آسیب بزند چه؟ بدیهی است که ضد جنگها تاکنون موفق نشدهاند فرمولی ابداع کنند که بدون جنگ به صلح برسند.
اگر کسی میخواهد ضد جنگ باشد، لازم نیست حمله را محکوم کند، بلکه باید ایدهٔ دفاع را به چالش بکشد؛ زیرا دولتهای مدرن جنگهای خود را همیشه دفاعی میدانند. حتی یک دولت نژادپرست نیز حمله به کشورهای دیگر را به دلیل دفاع و محفاظتِ بیولوژیکی از نژاد برتر خویش مشروع میداند—و نه حملهای از سر هوس. هرچند بسیاری از سیاستمدارانِ زمان باستان طرفدار جنگ حملهای بودند، اما از وقتی فلسفهٔ سیاسی مدرن ظاهر شد دیگر هر خشونتی عامل اختلال در قرارداد اجتماعی تلقی میشد، جز برای صیانت نفس. در واقع در جهان مدرن هیچکس اهل حمله نیست! دولت ایران هم از این قاعده مستثنی نیست: مثلا وزیر خارجه مدام توییت میزند که ما در حال دفاعیم و نه حمله.
1 746
ـــ
نزدیک شدن مرگ و زندگی برای ایرانیان، حاصل سالها تمرین است. خطرات روزمرهٔ پرتعداد (نظیر انفجار بندر و ریزش ساختمان و سقوط اتوبوسها به دره) باعث شدند تا مرگ، جزئی از حیات روزمره شود. به این ترتیب، زیستی خاورمیانهای شکل گرفت که تنها با «شانس» تداوم مییابد. شما نمیدانید این بار کدام نهاد از میلگردهای کافی استفاده نکرده یا پیچی در ماشینتان را سفت نکرده یا داروی منقضیشده را به شما تزریق کرده.
دلیل دیگر قرابت مرگ و زندگی برای ایرانیان این بود که خود حاکمیت نیز مرگ را تبدیل به آماری برای سنجش سود و زیان کرد: «فلانقدر قربانی دادیم ولی از کرونا خلاص شدیم؛ اینقدر کشته دادیم ولی از بحران امنیتی جستیم؛ آن-قدر آدم ممکن است در تجمعات خیابانی آسیب ببیند ولی عوضش تصویر خوبی از وحدت ملی ما مخابره میشود.»
من این دو شیوهٔ نزدیکی مرگ و زندگی را «مرگسیاستِ ایرانی» مینامم: سیاستی که بهجای محاسبهٔ دائمی حفظِ حیاتِ جمعیتش، به محاسبهٔ تعداد قربانیها برای اهدافش میپردازد. در این معنا، پارادایم necropolitics در تضاد با biopolitics قرار میگیرد.
ـــ
از ابتدای حیات حاکمیت فعلی ایران، مرگسیاست و زیستسیاست همزمان اجرا شدهاند. از همان دههٔ شصت تا سالها بعد، سیاستگذاری وزارت بهداشت ایران در جهت توزیع متوازنتر بهداشت عمومی (زیستسیاست) بود. اما باید دقت داشت که همین زیستسیاستِ پزشکی در ایران نیز فقط با فعال کردن مکانیسمهای مرگسیاست ممکن بوده است: مرگِ حقوق بشری برای برای کادر درمان و خصوصا دانشجویان پزشکی، روا داشتن نوعی قانون جنگل در بیمارستانها برای حفظ سلامت جامعه.
با افزایش جمعیت و رشد انحصار در اقتصاد و فساد بوروکراتیک و افزایش اطلاعرسانی عمومی، مرگسیاست به شکل لگاریتمی در جامعه افزایش یافت. فلذا ذهنیتی که حیاتش را برابر با مرگ میداند هم گسترش یافت. با این توضیح، میتوان ادعا کرد که ایدهٔ انتقامجوی مطلق (کسی که حاضر است کشته شود ولی انتقامش گرفته شود) از آسمان نیامده است، این ذهنیت حاصل نگاه کردن به ماهواره نیست! اصلا ذهنیت یک ملتْ یک-شبه و با یکی دو شبکهٔ تلویزیونی ساخته نمیشود.
این ذهنیت، حاصل زیستن درون ایران معاصر است؛ حاصلِ آرزوی مرگ کردن در این دههها: وقتی فردی در سر کارش تحقیر میشد، حقوقش را نمیگرفت، حیاتش مفت و مسلم به مخاطره میافتاد، و خبرهای هولناکی از مرگهای اتفاقی و بیهوده میشنید. هنگامی که این مرگِ حاصل از گرسنگی، پیوند یافت با افزایش قیمت دلار، تازه سیاست در سطح افکار عمومی شکل گرفت: «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تموم ماجرا، زیرا هیچ یک نمیتوانید مرگِ اقتصادی را از من دور کنید.»
1 746
مرگسیاستِ ایرانی
در این یک سال اخیر ایدهای جدید در میان بسیاری از ایرانیان داخل کشور پدیدار شده است: «من حاضرم زیر بمباران کشته شوم ولی اینها بروند.»
این جمله خودبهخود نشان میدهد که انقلابیون جنبش دیماه حاضرند عواقب تمایل خود به حملهٔ نظامی را بپذیرند و بنابراین مسئولیتپذیر هستند. کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، مسئولیت خشونت خود را میپذیرد. این برخلاف تحلیل محمدمهدی اردبیلی است مبنی بر مسئولیتناپذیری انقلابیون دی ۱۴۰۴. برخلاف اردبیلی که کاملا نسبت به وجود چنین ایدهای در جامعه غافل است، حسام سلامت حضور این ایده را به رسمیت میشناسد، هرچند او هم نمیتواند ابزارهایی را نشان دهد که بتوان با صاحبان چنین ایدهای—به قول او—همدلی کرد. (منبع هر دو مصاحبه، پانوراما است.)
بهنظرم فردی که میگوید حاضر است در این جنگ کشته شود، آلردی پذیرفته است که چه با حملهٔ نظامی خارجی و چه بدون آن، زندگیاش فرقی با مرگ ندارد. او وعدهٔ سر خرمن از یک زندگی گل و بلبل در فردای جنگ/توافق را به خود نمیدهد. او اعلام میکند که ما همه به-فنا-رفتگانایم، پس چه بهتر که به-فنا-دهندگان نیز به فنا بروند. این است جوهر یک انتقام خالص: من فدا شوم اما انتقامم گرفته شود.
ـــ
در سالهای اخیر اشتراک نظر چپ نوی ایرانی و طیف تندروی حاکمیت بیش از پیش آشکار شده است. مثلا بنگرید به اشتراک نظر مکتب فرانکفورتیها با نیروهای امنیتی: اولی میگوید صنعت فرهنگ شما را گول میزند، دومی نیز ادعا میکند که میلیونها ایرانی (ولو از سر استیصال) گول شبکههای اطلاعاتی جهانی را خوردند و جنگ را به کشورشان آوردند.
اما ایدهٔ انتقام نشان میدهد که این میلیونها نفر حاصل شستشوی مغزی رسانهها نیستند. قضیهٔ انقلابها و جنگطلبیهای اخیر اصلا ربطی ندارد به رویافروشی خارجیهای ملعون به ایرانیهای سادهدل. همانطور که گفتم، ایرانیان داخل کشور به دنبال انتقام هستند، انتقامی تمامعیار که با فنای خود به انجام میرسد.
کسی که مورد رویافروشی غربیها واقعشده، به سادگی مهاجرت میکند. اما این جمعیتی که در جنبش اخیر شرکت کردند اصلا دنبال یک خواب شیرین برای فردای بهترِ خودشان نبودند؛ که اگر بودند با هزینهای بسیار کمتر مهاجرت میکردند، ولو به ترکیه. آنها حتی با جنگ علیه خودشان هم موافق بودند. آنها افرادی انتقامجو بودند و نه گولخورده. حال اگر بپذیریم که ایدهٔ مرکزی در ایرانِ این دوران، انتقامجویی است، میتوان پرسید چطور شد که مرگ و زندگی برای آدمها یکسان شد. آیا تحت تاثیر «رسانهها» بود یا ناشی از زیست در خود ایران.
1 746
ـــ
حال اگر این معادله برعکس شود چه رخ میدهد: یعنی اعطای حق رأی و رفراندوم و قانونگذاری مدنی (و نه قانون اساسی) به مردمی بدون سابقهٔ آزادی اقتصادی. مثلا بنگرید به انقلاب ایران. باید اذعان کرد که این انقلاب لااقل در لحظهٔ تأسیس یک دموکراسی واقعی بود؛ «مردم» چنین میخواستند. اما مشکل انقلاب دقیقا همین اولویت آزادی سیاسی بر آزادی اقتصادی بود. فهم این اشکال برای مخالفان آزادی اقتصادی دشوار است و بنابراین به هزار راه میروند تا انحراف انقلاب مذکور را به گردن عامل دیگری بیاندازند. بدون تربیت آزادی اقتصادی، هر انقلابْ تکرار یک دموکراسی نارس دیگر است.
نتیجهٔ دموکراسی سیاسی بدون دموکراسی اقتصادی، وابسته کردن اقتصاد (و زندگیِ) مردم به دولت است: دولت باید روستای ما را آباد کند و دولت باید بنزین باکیفیت بدهد و دولت باید دیوار مدرسه را رنگ بزند. چنین انقلابی طبیعتا زایشگر دولتمردانِ عوامفریبی است که با پدرسالاری کردن و فرمانهای رفاهی انقلابی، نزد اقشاری محبوبیت پیدا میکنند که حاضر به قبول مسئولیت آزادی نیستند. هنوز یادمان هست بیلبوردهایی که هر چهار سال یک بار در هنگامهٔ انتخابات مجلس یا شورای شهر در شهر نصب میشد تا از نمایندهٔ شهر بابت آسفالت کردن فلان کوچه تشکر کنند. این فرمول سی-چهل سال جواب داد؛ مردم هم هی آرزو کردند که کاش دولتی بیاید که کمتر پولها را بخورد و کوچههای بیشتری را آسفالت کند. اما چیزی که مورد سوال قرار نگرفت این بود که اصلا چرا این وابستگی به دولت؟ چرا خودمان دست و پا درنیاوریم با آزادی اقتصادی؟
شرط اول برای هر نوع تأسیس یا اصلاح ریشهای باید آزادی اقتصادی باشد. این آزادی اقتصادی نه تنها فواید اقتصادی دارد (مثل افزایش تولید و کاهش فساد بوروکراتیک)، بلکه چنانکه در این متن ادعا شد، قادر است نسلهایی را برای دموکراسی پیچیدهٔ سیاسی تربیت کند. لذا کسی که فریاد رفراندوم و آزادی اجتماعی و سیاسی برمیآورد، بدون اشاره به آزادی اقتصادی، در واقع دارد بر طبل تکرار انقلابهای پوپولیستی و ویرانگر میکوبد. به همین دلیل هم ایدههای چپِ اقتصادی این چنین بیرمق و بیفایدهاند در اوضاع ما. برای ایرانیان عاقل این دهه، عاقبت این وابستگی دولتی مثل روز روشن است. ذهنیت ایرانیان در دورهٔ حاضر به راحتی معیوب بودن نظم اقتصاد دولتی را درک میکند. این ذهنیت به این نتیجه رسیده است که مشکل فقط در این و آن دولت فاسد نیست، بلکه هر دولت و نهادی که به شکل متمرکزْ اقتصاد را کنترل کند، هم به اقتصاد آسیب میزند و هم به سیاست.
به لحاظ روانی آدمها آمادهٔ فهم چرخهٔ خطرناکِ انقلابیگریِ غیراقتصادی هستند، فقط کافی است به آنها یادآوری کرد که باید آمادهٔ پرش در عمق چهار متری باشند؛ باید آزادی و مخاطرات آن را پیشاپیش در حوزهٔ اقتصاد تمرین کنند. باید به آنها یادآوری کرد که آنها خودْ بهترین نجاتدهندهٔ خود هستند. اگر تنها یک آدم درون استخر وجود داشت، یک غریق نجات باوجدان میتوانست او را نجات دهد، ولی نجات دادن میلیونها انسان از وسط آب جز با قربانی کردن میلیونها آدم دیگر میسر نیست.
ناآگاه نامیدنِ تودهٔ مردم فقط راه را برای پدرسالاری دولتی باز میکند؛ مثلاً مارکسیستها معتقدند تودههای ناآگاه، نفع خود را به درستی درک نمیکنند، فلذا باید آگاهی طبقاتی را به آنها تزریق کرد. اما اتفاقا این توده اگر فقط یک کار را خوب بلد باشد، بازاری بودن است، خرید و فروش است. همین آزادی نیز پس از نسلهای متمادی آنها را آمادهٔ دموکراسی سیاسی میکند.
انقلابِ صرفا اجتماعی، اشتباهی است که ما به خوبی با فجایع آن آشناییم. شروع انقلاب باید و باید و باید در جهت آزادی اقتصادی باشد. انقلاب اقتصادی نیاز به سر و صدا ندارد؛ کافی است سیاستگذاریهای پیشین برای محدودسازی بازار را منحل کنیم. ما نمیخواهیم چیزی برای ما بسازید، فقط جلوی ساخت و ساز خودمان را نگیرید. با تشکر.
1 746
چرا بهجای اینکه عنان حکومتداری را به یک حاکم خیرخواه و عادل بدهیم، ضروری است تا به سراغ آرای عمومی (دموکراسی) برویم؟ اولا چون «که هر کس بر این تخت نشست، پیمان خود با ما شکست.» ثانیا هر فرد عاقل و بالغ که مدعی آزادی بهعنوان یک حق طبیعی است، باید بتواند شخصا سیاستهای اثرگذار بر زندگیاش را انتخاب کند.
ولی آیا مردم میتوانند عهدهدار وظیفهٔ حکومتداری شوند؟ دوهزاروپانصد سال است که هرکسی که به ایدهٔ دموکراسی فکر کرده است با این ایراد مواجه شده که آخر مگر میتوان سرنوشت مملکت را به دست عوامالناسی داد که امروز طرفدار یک عقیده است و فردا مخالف همان نظر؛ تودهای که تکرارکنندهٔ ضعیفترین استدلالهای کمهوشترین تحلیلگران تلویزیون است. آیا این ایراد بر دموکراسی موجه است؟
مردم حتی اگر در اتخاذ مواضع سیاسی خود افتضاح باشند، باز در یک چیز عالیاند: تشخیص نفع اقتصادی خود و بهرهبرداری از آن. حتی یک کودک هم در یافتن نفع خود عالی است. یک مونارش یا عدهای آریستوکرات، هرچقدر هم نخبه و منزه از فساد، هرگز قادر نیستند خلاقیتهای فردی میلیونها نفری را داشته باشند که هر یک خواهان کسب بیشترین سود است. چه در اردوگاه اسرا و چه در یک شهر صنعتی، آدمها نفع اقتصادی خود را دنبال میکنند.
فلذا مسئولیت کل حوزهٔ اقتصاد میبایست بر دوش مردم باشد و نه حاکمان؛ یعنی حوزهٔ اقتصادی باید مطلقا دموکراتیک باشد؛ یعنی هر فرد نزد قانون برابر باشد تا بتواند آزادانه منافع اقتصادی خود را دنبال کند. این امر نیازمند برچیده شدن بساط مافیای-وابستگان است و عدم کنترل بخش امنیتی حاکمیت بر مالکیت خصوصی افراد. علاوه بر این اصول بدیهی، این شکل از برابریِ قانونی نیازمند مقرراتزدایی است، برخلاف برابریهای حزب لیبرال که مبنی بر مقرراتگذاریهای اضافی هستند. برنامهریزی دولتی فقط مانعی است برای این منفعتطلبیِ مفید؛ از جملهٔ این موانع هم روندهای بوروکراتیک، کسب مجوز خرید و فروش، گمرک، قوانین واردات و صادرات، و پروانهٔ کسب است.
آزاد بودن در تصمیمگیری برای ثروت و آیندهٔ خود البته که ترسناک است. آزادی البته که ترسناک است، اما بهترین ابزار است برای کسی که پشت و پناهی ندارد. او ناچار است از فرصتهای آزادی استفاده کند تا گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. آزادی تنها وقتی تجربه میشود که فرد در عمق چهار متری استخر بیافتد و ناچار باشد بدن خود را با آب هماهنگ کند. فرد ناچار است که خود را به لبهٔ دیگر استخر برساند و آزاد است که از هر روشی استفاده کند. او باید یاد بگیرد که آزادیاش را در جهت بهینهترین تصمیم مصرف کند: انرژی ماهیچههایش را برای رسیدن به لبهٔ استخر تقسیم کند. اینجا است که چنین فردی، نسل اندر نسل، خودش و اطرافیانش را تربیت میکند که چگونه از «رأی» و نظر خود در کسب منفعت استفاده کند. اینجا است که فرد در بازار و خیابان یاد میگیرد که چطور گاهی لازم است که به جای سود لحظهای، سود درازمدت را هدف قرار دهد تا بیشترین نفع را از بصیرتِ خلاقانهاش بهدست بیاورد.
تمرین در عرصهٔ انتخاب آزادانه و مملو از ریسک، فرد را به معنای واقعی برای «آزادانه انتخاب کردن» تربیت میکند. آزادی در رأی دادن (و اساسا نظر داشتن) چیزی نیست که یک-شبه بهدست بیاید. فرد باید یاد بگیرد که مسئولیت رأی و نظر خود را بپذیرد، نظرات جدیدی روی میز قرار دهد، و نهایتا برای جلب آرای بقیه به نفع خودش تلاش کند. استفاده از آزادی نیازمند تمرین و تربیت عملی است، نه آموزش در مدرسه و پروپاگاندای رسانهای و کتابهای دانشگاهی.
برخلاف آزادی سیاسی، آزادی اقتصادی یک امر باطنی است و نیازی به معلم برای آموزش آن نداریم. لازمهٔ دموکراسی اقتصادی تنها عدم مانعتراشی غیرقانونی بر نفعطلبی افراد است. بعد از اینکه آدمها چند سال در حوزهٔ آزادی اقتصادی تمرین کردند و یاد گرفتند که آزادانه روی پای خود بایستند، تازه در این زمان است که میتوانند آزادی برای رأی سیاسی را به درستی بفهمند. تازه در این مرحله است که میتوان از مردمی با خلقوخوی دموکراتیک حرف زد، کسانی که میتوان عنان کشور را به آنها سپرد.
فلذا من فکر میکنم لازمهٔ دموکراسی سیاسی، دموکراسی اقتصادی است. دموکراسی اقتصادی یک شم باطنی است در همهٔ ابنای بشر است و کافی است که سرکوب نشود تا بتواند پایهای باشد برای دموکراسی سیاسی.
1 746
#مداخلات
آلمانیها یک اصطلاح دارند به نام Small-Talk که یعنی صحبتهای کوتاه دو فردی که صمیمی نیستند، اما یکدیگر را میشناسند. مثلا وقتی دو دانشجو پشت میز سلف مینشینند، در مورد غذا صحبت کنند (من این را دوست ندارم؛ فلان رستوران سوپش خوب است…). یا مثلا وقتی دو همسایه در آسانسور هستند از آب و هوا حرف میزنند (امروز چه گرم شد، شنیدم پسفردا قراره بارون بیاد). یا وقتی اول هفته دو همکار در اداره با هم برخورد میکنند، در مورد جایی که تعطیلات را گذراندهاند صحبت میکنند.
من اما نه ذائقهٔ خاصی در غذاهای متنوع دارم، نه بلدم از گرمی و سردی هوا شکوه کنم، و نه اساسا به تعطیلات میروم. علیرغم ناتوانی در این موارد، برای ما در ایران منابع دیگری هم برای اسمال-تاک وجود دارد. یکی از اسمال-تاکهای ایرانیان صحبت از مریضیها است؛ یکی کمخون است، یکی دچار ماشینزدگی میشود، دیگری میگرن دارد. پاسخ مخاطب هم غالبا همدردی با فردِ (ظاهرا) بیمار و تجویزی سینهبهسینه است. به این ترتیب نوعی پزشکیسازیِ فرهنگی رخ میدهد که طی آن افراد نسبت به سلامتی خود دچار شک و تردید میشوند.
برخلاف اسمال-تاکهای آلمانی، اسمال-تاکِ ایرانی حاوی میزان قابل توجهی غم است. از جمله دیگر اسمال-تاکهای ایرانی عبارتاند از: تغییرات قیمت دلار و ماشین، پیشبینی نتایج مذاکرات، پلن-ب برای قطعی برق تابستان، و پلن-الف برای مقصد مسافرتی در روزهای شدت بمباران. حتی متننویسان تلگرامی نیز با همین کوتاه-سخن گفتن است که مخاطبِ تشنهٔ اسمال-تاک را جذب خود میکنند.
از آنجا که بحثهای پزشکی-سیاسی در سطح «صحبتهای کوتاه» باقی میمانند و به تحلیل عمیق نمیرسند، هیچ راهحلی جمعیای هم برای آنها واکاویده نمیشود. نه فرصت و نه حوصلهٔ کافی وجود دارد برای پی به ریشههای مشکل. دیگر کمتر کسی میرود کتاب افشین متین دربارهٔ بنیانهای اندیشههای سیاسی صد سال اخیر ایران را بخواند تا از آن برای تصحیح مخاطبش در آسانسور و سلفسرویس استفاده کند. رفتهرفته در مجمع عمومی، مسائل پزشکی و سیاست نه تنها منجر به یافتن حقیقت نمیشوند، بلکه صرفا یک نگرانی مزمن را در فرد ایجاد میکنند.
فلذا در جایی که اسمال-تاکهای غرغرانهٔ ایرانی محدود میمانند به همین شعارهای سطحی، من ترجیح میدهم که ساکت بمانم. لکن اگر فضا-زمانِ یک جمع اقتضا کند، من از اسمال-تاکهای غمناک (تورم و بیماری و بیپولی) پل میزنم به تحلیلهای فکرشدهترم. اگر احیانا مخاطب حوصله داشته باشد حتی ممکن است در انتها ارجاعی به یکی از متنهایم بدهم تا دیدار بعد را با نقد آن متن ادامه دهیم.
به دلیل ناتوانیام در تولید اسمال-تاک عادی، من ذهنهایی را برای صحبت ترجیح میدهم که مشتاقاند به تبدیل کردنِ اسمال-تاک به یک بحث فنی پیچیده. هرچند چنین رویکردی حوصلهٔ جمع را سر میبرد، اما برای من تنها صورت از صحبت کوتاه است که ارزش پاسخگویی دارد. درنتیجهٔ این اپروچ، سالها است که من ساکتم. سکوتی که فقط وقتی شکسته میشود که سر یکی از حضار درد کند برای چالشها و ظرافتهای موجود در اظهار نظرهای روزمره.
1 746
کارآگاهانِ بازندهٔ کتاب «در رویای بابل» و فیلم «پس از طوفان» به راستی چه تفاوتی با شرلوک هلمزِ برنده دارند؟ علی آقای بازنده چه تفاوتی با هیپولیتِ برنده دارد؟ در واقع همهٔ آنها مردانیاند که اگر دنیا را آب ببرد، آنها به خیالات آینده و گذشتهٔ خویش وفادار باقی میمانند. به نظر میرسد تنها تفاوت نا-مردانِ بازنده و برنده در این است که برندهها نسبت به زندگیِ خویشفرمایانهشان احساس خوشایندی دارند و بازندهها نه. بازندهها چنان که باید به به سبک زندگی نامتعارف خود باور ندارند و کمابیش باور کردهاند که کودکی نابالغ هستند که نمیتواند از طفولیت خویش دست بکشد.
فلذا تبارشناسی «مردانی که مردِ زندگی نیستند» ما را به این نتیجه میرساند که مسئله در نگاهِ reflective این افراد به خودشان است، وگرنه نگاه اجتماع به آنها در همهٔ ادوار همهٔ جغرافیاها نکوهنده بوده است. این نا-مرد است که با بیاعتنایی به «نا» خوانده شدن خویش، زندگی را کشف میکند و چنان کام شخصیای از زندگی میگیرد که اجتماع را (که خود را فدای نفع جمعی کرده بود) به حسرت وامیدارد. نا-مرد اما به همین حسرتزا بودن خویش هم بیاعتنا است. همین هم باعث میشود بهجای غر زدن به جان جهان، همواره لبخند بزند.
ـــ
*اشارهام مشخصا به این دو فیلم کورئیدا است:
After the Storm (2016), Still Walking (2008)
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
