💌 دلنوت
Открыть в Telegram
دلنوت (Delnote) اشعار و نوشتههای زیبا و ماندگار منتشر میکند. در انتشار زیباییهای دنیا با معرفی ما به دوستانتان سهیم باشید https://t.me/delnote
Больше940
Подписчики
Нет данных24 часа
+87 дней
+2330 день
Архив постов
941
♥️
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید،
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در آینهات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
بی آنکه سر برگردانم
در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود
به قمریان عاشق حسد میورزم
که دانه بر میچینند
و به ستاره و باران
که بر نیمرخ مهتابیات بوسه میزنند.
و به گلی که با اشارهی تو میشکفد
در فصلهای خونین هم میتوان عاشق بود
مگر از راه در رسی
مگر از شکوفه سر بر زنی
مگر از آفتاب درآیی
وگرنه روز
تابوتی است بر شانههای ابر
که ما را به افقهای ناپیدا میسپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانههای باران میگذارد!
بیا
با اندامی از آتش بیا.
و جلوهای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینمت ای ستارهی روشن
که بی تو تا شبگیر پیر میشوم
چندان که بازآیی
ستارهها همه عاشق میشوند
و جوانی در باران از راه میرسد
#علی_باباچاهی
@delnote
941
رویاها و آرامبخشان جوانیام همه جان سپردند. اما چگونه از این زخمها برگذشتم و بر آنها چیره شدم؟ چگونه روانم دیگر بار ازین گورها برخاست؟ آری، چیزی رویین و در-گور-نرفتنی در من است. چیزی صخرهشکن، یعنی ارادهی من. او آرام و پا بر جا از خلال سالیان میگذرد.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمهی داریوش آشوری
@delnote
941
♥️
ایلیا پسر دهسالهی جاویدنام #افسانه_مهدینژاد، من رو یاد ایلیوشای "برادران کارامازف" انداخت. این پسر انگار از اعماق دنیای داستایفسکی اومده. کلماتش دقیق و بُرندهاند. حتی مکثهاش بین جملهها، و ریتم کلام، عجیب بهاندازه است. به هر جملهش فکر میکنه. از شباهت اسمها که بگذریم، شباهت موقعیت رو نمیشه نادیده گرفت: بچهای درهمشکسته. انگار هم با خودش داره حرف میزنه و هم خطابهای در مقابل کلیّتِ دنیاست. اما در رمان، برعکس، بچه در حال مرگه و به پدر دلداری میده: "گریه نکن پاپا... وقتی من مُردم، یک پسربچهی دیگر برای خودت پیدا کن. یکی که بچهی خوبی باشد. به سلیقه خودت باشد، اسمش را هم بگذار ایلیوشا تا جای مرا برایت پر کند، تا دلتنگِ من نباشی..." بعد فورا مثل اینکه متوجه چیزی شده باشه، ایلیوشای کوچک حرفش رو اصلاح کرد: "ولی مرا از یاد نبر، پاپا، هیچوقت مرا از یاد نبر. گاهی بیا سری به قبر من بزن. چشمبهراهتان هستمها، حتما بیایید". لحظهی مرگ رو داستایفسکی اینطور نوشت: صدایش شکست و دیگر در نیامد.
ایلیای عزیز! هر جملهت ضربهای سخت بود و مدام با خودم میگفتم نکند جملهی بعدیت زمینم بزنه، و جملهی بعدیت چیزی ویرانگرتر بود. چیزی ندارم که به تو بگم، جز اینکه متأسفم برای این بارِ عظیم که بر شانهی کوچک تو افتاد. ما _ ما که بزرگتر و قدیمیتر از توییم _ نتونستیم دنیایی برای خندههای تو آماده کنیم. هر چی بنویسم از رنج تو هیچچیز کم نمیکنه و تنها با پذیرفتن این واقعیته که میتونم به تو احترام بذارم.
#معین_دهاز
@delnote
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
