2 325
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-330 дней
Архив постов
2 325
چوک و چوک !… گم کرده راهش، درشب تاریک،
شبپرهی ساحل نزدیک،
دم به دم میکوبدم، بر پشت شیشه.
شبپرهی ساحل نزدیک!
در تلاش تو چه مقصودیست ؟
از اطاق من چه میخواهی؟
شبپرهی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنک) میگوید:
«چه فراوان روشنائی دراطاق توست!
باز کن در بر من،
خستگی آورده شب در من.»
به خیالش شبپرهی ساحل نزدیک،
هر تنی را میتواند برُد هر راهی،
راه به سوی عافیتگاهی،
و ز پس، هر روشنی ره بر مفری هست.
چوک و چوک ! …در این دل شب کازو این رنج میزاید
پس چرا هر کس به راه من نمیآید؟
«نیما یوشیج»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
فقر آرام و بیصدا میآید
مینشیند روی همهی چیزهای خوب...
روی سفره،
داخل یخچال
توی جیب لباسهای کهنهی پدر؛
و کیف رنگ پریدهی مادر...
فقر خودش را در آفتاب پاییزی
پهن میکند و کش میآید
و مینشیند روی غبار آینه حتا،
همان آینه که یک روز
توی آن لبهای مادر سرخِ سرخ بود..
من فقر را لای نان بیات صبحانهام
پیدا کردم
فقر در کوچهها پرسه میزند و
دنبال ما میآید ،
مثل سرطان
به همه جای زندگی چنگ میزند.
یک جاهایی از شهر ما اما
نانهای تازه و همهی چیزهای خوب
«باد کردهاند و متورم شدهاند»
«ایراندخت صابری»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
ساعت اعدام
در قفل در کليدی چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدی چرخيد
بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
مانندهی يکي نُت گمگشته
میگشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش . . .
در قفل در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در
کليدی چرخيد.
«احمد شاملو»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
مشتم را
گره کردم،
جلوی دیدِ ظالم را بگیرد،
قلب دوست نهان شود،
گلوله-
مشتم را شکافت؛
خوشبختم
که قلبِ دوست
میتپد
هنوز.
«بهرام کاوسی»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ میﺑﻮﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ستمی ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ نمیﺁﻣﺪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﺪﺍلتی
ﺑﺴﺘﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﻒﺍﺕ میﮔﺬﺍﺭﺩ،
ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁهنی ﮐﻪ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺗﻴﻐﻪﯼ ﮔﺎﻭﺁﻫﻦ کنی !
ﺍﻳﻨﮏ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻧﻲ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺍﺯ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ !
ﺩﺭﻳﻐﺎ ﻭﻳﺮﺍﻥ ِ ﺑﻲﺣﺎﺻلی ﮐﻪ ﻣﻦﺍﻡ ..
گفتگوی انسان و زمین /شعر و صدای
احمد شاملو
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
ممکن است اتفاق در کیلو مترهای آخر بیفتد
هیچ چیز معلوم نیست.
تا لحظهی دیدار
من به یک لبخند.
به یک حرف
وامید تو قانعام.
باور کن!
ستمگران هنگام رفتن،
نسلشان را با خود،
به گور میبرند.
آن ها در باتلاقی از عدالت خود
دست و پا میزنند.
باتلاقی از وعدههایی پوچ.
باچشمان خود میبینی
محاکمه و مجازات خواهند شد.
حتی اگر نباشند.
تا آن زمان
از آرزوهایت سخن بگو.
از رویای آزادی.
از عشق.
از آینده.
حرفی بزن
از سرزمین مان.
ازخندههای نیامده.
«م.آشنا»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
ترکیب خلاقانهی عکسها
برشِ کوتاهی از زندگی انسان معاصر
اثر: اوگور گالنکوس هنرمند اهل ترکیه
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
تو تفنگی داری
و من گرسنهام،
تو تفنگی داری
زیرا که من گرسنهام،
تو تفنگی داری
پس من گرسنه هستم.
تو میتوانی تفنگی داشتهباشی
تو میتوانی در آن
هزاران گلوله و حتی بیشتر داشتهباشی
تو میتوانی
همهی آنها را بر پیکر ناچیز من حرام کنی،
تو میتوانی مرا
یک،دو،سه،دو هزار،هفتهزار بار بکشی
اما باز در پایان
این من خواهم بود که همواره
از تو
مسلحتر خواهمبود،
اگر که
تو یک تفنگ داشتهباشی
و من فقط گرسنگی!
«اوتو رنه کاستیلو»
ترجمه: فرید فرخ زاد
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
«در پردهی خُماهنی»
(پیشکش به خاطرهی خطیر و جان درخشان فرمانده حمید اشرف)
دستان ِ باد و بیرق ِ گیسوی خرمنش
شعر است آنچه میچکد از لبگشودنش
چشمش به سُرمهسایی ِ طُغرای سرنوشت
قاب ِ غروب، خیره به چشمان ِ روشنش
با واژههای اشک چهخوش خیمهگاه ِ خون...
....قلب ِ شقایقش زده بر دشت ِ دامنش
رنگ ِ خضاب بر سر ِ دنیای دون گرفت
در پردهی خَماهنی؛ ابر ِ سَکاهنش!!!
تن میزند شرفشکن از آرمانش و
خودکامه زَهره میدَرَد از عزم ِ آهنش
اسطورههای ارتش ِ افسانه یکبهیک
افتادهاند یکسره در چاه ِ بیژنش
هم سَر سپرده ، هم سپر افکندهاند فاش
در پیشگاه ِ او زَر ِ زال و تهمتنش
شیراوژنانه خاطرهاش نعره میکشد
از قلههای پَردَمه تا دشت ِ ارژنش
یک آسمان ستارهی سُرخ آن دَم ِ دریغ
چون لالههای تافته رویید از تنش
صدها هزار کورهی آتش بهجا نهاد
در سینههای سوخته، از داغ ِ رفتنش
هرکس شنیده-دیده اگر ، رشک برده بر...
...ذات ِ مُسجّل و سَکَنات ِ مُبَرهنش
انگار میبرد لب ِ هر سرو نامش و
انگار میزند دم ِ هر شعله شیوَنَش
نامش؛ ستوده، شهرتش اشرفتر از شعور
آنک به زَرّ و مُرّ ِ شرف کن مُزَیّنش!
در سوک-سالش اینهمه سَرواده و سرود
عهدیست عاشقانه و رازیست با منش
روییده گل، به هیات ِ انسان؛ هزاربار
چون لالههای آخته از خاک ِ مدفنش
میدانم عاقبت که در آیندهای رها
خلقی که دوست داشت؛ میآید به دیدنش...
«سیامک میرزاده»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
کشور را
تعطیل میکنند
تا دلار ساز خود را بزند
سکه ضرب بگیرد و
طلا برقصد دست در دست کسان و ناکسان
نفت دوردور تازهای کند
تعطیل میکنند
تا چوخ بختیارها
بند بازی لاکچری کرده و
حالش را ببرند
و خود هم به خیالی خوش
بیشتر ایمن باشند
غافلان نمیدانند
طشت رسوایی از بام افتاده
صبحدم، دهان کودکی آواز میداد:
هوا نه آلوده، نه سرده، انگار پسه
«رضا عابد»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
این زندگی نیست
زنده زنده-
جان دادنِ ماست
و تماشای آنها!
کاش
آنها
تنها
تماشا میکردند
تفنگهاشان
نه اشکآور شلیک میکرد
نه ساچمه
نه
سربِ داغ
تا
رقصِ دست وُ پامان
دهانِ اعتراضِ خیابان را
به خاک وُ خون-
نمیکشید؛
حقِ ما
زیستنی-
انسانیست!
خیابان دست وُ رویاش را
شسته...
باز-
میآید.
«فلزبان»
t.me/Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
به یاد آر باربارا
آن روز را به یاد آر
مردی زیر هشتی پناه گرفته بود
و تو را به نام خواند
و تو به سویش دویدی
زیر باران
خیس و شکوفا و شادمان
و در آغوش او جای گرفتی.
این را به یاد آر باربارا
و دلگیر مشو از من اگر تو میگویمت
من به آنان که دوستشان دارم تو میگویم
حتی اگر تنها یک بار آنها را دیدهباشم
من به آنان که یکدیگر را دوست دارند، تو میگویم
حتی اگر آنها را نشناسم.
به یاد آر باربارا
از یاد مبر
این باران دلپذیر و شاداب را
و بر چهرهی شاداب تو
بر این شهر شاداب
این باران بر دریا
بر زرادخانه
بر کشتی کنار بندر
آه باربارا
چه حماقتی است جنگ!
و چهها بر تو رفت
زیر باران آهن
باران آتش و پولاد و خون!
و آن که عاشقانه
تو را در آغوش میفشرد
مرده یا گمشده یا هنوز زنده است.
آه باربارا
بر شهر یکریز باران میبارد
آن گونه که پیش از این میبارید
ولی دیگر چون گذشته نیست
حال همه چیز ویران گشته
این باران ماتم هولناک و محنتزاست
حتی توفان هم نیست
توفان آهن و پولاد و خون
و به سادگی تمام ابرها
چون سگان تلف میشوند
سگانی که با سیلاب گم میشوند
و آن دورها میگندند
آن دورها، بسی دور از شهر
شهری که از آن هیچ نمیماند.
«ژاک پرهور»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
جنگلهای زیتون روزگاری همیشه سبز بود...
و آسمان ... جنگلی آبی... عشق من بود...
چه چیزی در آن شبانگاه تغییر کرد؟
آنها کامیون کارگران را در نیمههای راه متوقف کردند
خونسرد و آرام بودند
ما را به سمت شرق چرخاندند
خونسرد و آرام بودند.
قلب من روزگاری پرندهای آبی بود... ای آشیانهی معشوقم
دستمالهای تو، همه سفید بودند محبوب من
چه چیزی آنها را امشب خاک کرده است؟
هیچ نمیفهمم محبوب من.
آنها کامیون کارگران را در نیمههای راه متوقف کردند
خونسرد و آرام بودند
ما را به سمت شرق چرخاندند
خونسرد و آرام بودند.
من برای تو همه چیز دارم:
هم سایه، هم نور
حلقهء ازدواج ... و هر آنچه که بخواهی
و باغی از درختان زیتون و انجیر
بسان هر شب پیش تو خواهم آمد
در خواب از پنجره وارد میشوم و برای تو یاسهای سفید خواهم آورد
اگر کمی دیر آمدم مرا سرزنش نکن
آنها مرا متوقف کردند.
جنگلهای زیتون روزگاری همیشه سبز بود...
بود ای محبوب من.
و در آن شبانگاه
از پنجاه قربانی
تنها تالابی برنگ سرخ به جا ماند.
ای محبوب من... مرا سرزنش نکن...
مرا کشتند
مرا کشتند
مرا کشتند...
«محمود درویش»
ترجمه:طاهره زاج
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
من در میان تودهی سازندهای قدم به عرصهی هستی نهادهام
که گرچه نان ندارد، اما بجای آن
میدان دید باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیائیش
از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب، به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام، به میدان توپخانه رسیدست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قوی قویهیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
— آنهم فرشتهٔ از خاک و گل سرشته — به تبلیغ طرحهای سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفیعی رسیده است، که در چارچوب پنجرهای
در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفتهست
و افتخار این را دارد
که میتواند از همان دریچه — نه از راه پلکان — خود را
دیوانهوار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه، حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثیهای به قافیهٔ کشک در رثای حیاتش رقم زند.
بخشی از شعر بلند «مرز پر گهر»
«فروغ فرخزاد»
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
نقب
با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال،
در دل صخره نقبی میزنم.
هزاران هزار سال
دندانهایم را فرسودهام و ناخنهایم را شکستهام
تا به سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی.
و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم
درلثههایم میلرزند، در گودالی، چاک چاک از تشنگی و غبار،
از کار دست میکشم و در کار خویش مینگرم:
من نیمهی دوم زندگیام را
در شکستن سنگها، نفوذ در دیوارها، فرو شکستن درها
و کنار زدن موانعی گذراندهام که در نیمهی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن و نور نهادهام.
«اکتاویو پاز»
ترجمه: احمد ميرعلايى
@Honare_Eterazi
2 325
Repost from هنر اعتراضی
🎬 فیلم «هفتتیرهای چوبی»
کاری از «شاپور قریب»
موسیقی: اسفندیار منفرد زاده
محصول ۱۳۵۴
@Honare_Eterazi
