سنپترزبورگ؛
Открыть в Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
291
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
-2430 дней
Архив постов
291
Repost from دلباخته ی کتاب و قهوه🧣
فولدری داریم با جذبِ +۶۰🐬این پیامو فور کن چنلت اینجا و اینجا جوین باش| شات جوین بودنت توی هر دو رو+لینک چنلتو بفرست بات واسم: @Delbakhtebot -بینِ شرکت کنندگان این چالش،به ۱۵ چنل استارز هدیه داده میشه⭐️
این پیام رو میتونید بعد از ۱۲ ساعت از چنلتون پاک کنید اما از ۲ چنل لف ندید❗️
اینجا رو هم داشته باش که از تایم فولدری جا نمونی.تبلیغاتِ ارزون: @tabfaty اینجا میتونی از چنلت فور کنی،تبلیغات رایگان🦕♥️
291
نمی دانی که من در هر ستاره که مه را تا سحر یار و ندیم است
و یا در چهره سرخ شقایق که خود بازیچه دست نسیم است
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نمی دانی که من در قطره اشک که روزی مظهر خشم تو بوده
ویا در شط خونین افق ها که روزی منظر چشم تو بوده
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
در اندوه غریبان در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل در عشق پاک بلبل
در ایام بهاران در آب چشمه ساران
در آن سر گشتگی ها در این گمگشتگی ها
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
من اینک در رواق کهکشان ها، در آوای حزین کاروان ها
در آن رنگین کمان پیر و خسته، در آن اشکی که بر مژگان نشسته
در آن جامی که خالی مانده از مِی، در آوایی که بر می خیزد از نی
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
در اندوه غریبان
در اندوه غریبان
در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل
در عشق پاک بلبل
در ایام بهاران در آب چشمه ساران
در آن سر گشتگی ها در این گمگشتگی ها
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم...
291
نمی دانی که من در هر ستاره که مه را تا سحر یار و ندیم است
و یا در چهره سرخ شقایق که خود بازیچه دست نسیم است
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نمی دانی که من در قطره اشک که روزی مظهر خشم تو بوده
ویا در شط خونین افق ها که روزی منظر چشم تو بوده
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
در اندوه غریبان در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل در عشق پاک بلبل
در ایام بهاران در آب چشمه ساران
در آن سر گشتگی ها در این گمگشتگی ها
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
من اینک در رواق کهکشان ها، در آوای حزین کاروان ها
در آن رنگین کمان پیر و خسته، در آن اشکی که بر مژگان نشسته
در آن جامی که خالی مانده از مِی، در آوایی که بر می خیزد از نی
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
در اندوه غریبان
در اندوه غریبان
در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل
در عشق پاک بلبل
در ایام بهاران در آب چشمه ساران
در آن سر گشتگی ها در این گمگشتگی ها
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم
نشانی از تو می بینم، سراغی از تو می گیرم...
291
امید همیشه شبیه روشنایی نیست؛ گاهی فقط دلیل کوچکیست برای آنکه هنوز پردهها را کنار بزنی و ببینی صبح شده است. آدمی در تاریکترین لحظهها به معجزههای بزرگ نیاز ندارد؛ گاهی کافیست چیزی، هرچند کوچک، به او بگوید هنوز همهچیز تمام نشده است. شاید امید همین باشد؛ نادیده گرفتنِ تاریکی نیست، باور کردنِ این است که تاریکی تمامِ حقیقت نیست.
291
امید همیشه شبیه روشنایی نیست؛ گاهی فقط دلیل کوچکیست برای آنکه هنوز پردهها را کنار بزنی و ببینی صبح شده است. آدمی در تاریکترین لحظهها به معجزههای بزرگ نیاز ندارد؛ گاهی کافیست چیزی، هرچند کوچک، به او بگوید هنوز همهچیز تمام نشده است. شاید امید همین باشد؛ نادیده گرفتنِ تاریکی نیست، باور کردنِ این است که تاریکی تمامِ حقیقت نیست.
291
شاید یکم طولانی اما خودم دوستش داشتم...
فقط یه نوشتاس همین.
ممنونم میشم حمایت کنید🤍💁🏻♀.
291
پس از سالها، آینهی خاکگرفتهی کنار انباری را بیرون میآورم؛
همان آینهی قدیمی که سالهاست کسی سراغش را نگرفته.
گردِ نشسته بر شیشه را با گوشهی پیراهنم پاک میکنم و ناگهان، انگار درِ اتاقی از سالهای دور باز میشود؛
دخترکی را میبینم که جلوی همین آینه موهایش را مرتب میکرد، لباسهایش را عوض میکرد، برای خودش میچرخید و بیدلیل میخندید.
گاهی هم روبهروی آینه میایستاد و مدتها به چشمهای خودش نگاه میکرد؛
چشم در چشمِ خودش.
چقدر زود گذشت...
دوباره دستمال را روی شیشه میکشم.
یک بار، دوبار، آنقدر که دیگر اثری از غبار نمیماند.
اما تصویر من پیدا نمیشود.
آینه تمیز است،
اتاق روشن است،
پنجره باز است،
اما من...
انگار سالهاست از قابِ خودم بیرون رفتهام.
شاید آدم، یک روز صبح بیدار میشود و میبیند چیزی از خودش را جا گذاشته؛
نه میداند کجا، نه میداند چه وقت.
فقط دیگر مثل سابق جلوی آینه نمیایستد.
دیگر برای خودش موهایش را مرتب نمیکند.
دیگر آنقدر به چشمهایش خیره نمیشود.
دیگر نمیپرسد: «امروز چطورم؟»
فقط نگاهی کوتاه میاندازد و رد میشود.
دوباره به آینه نگاه میکنم.
دلم برای آن دختر تنگ شده؛
برای دختری که هنوز نمیدانست بعضی فصلها قرار نیست زود تمام شوند.
انگشتهایم را روی شیشه میگذارم، درست جایی که باید صورتم باشد.
شاید اگر کمی بیشتر صبر کنم، برگردد.
شاید هنوز جایی میان این همه سال،
میان لباسهای قدیمی، عکسهای رنگپریده و بوی خاکِ انباری،
خودم را جا گذاشته باشم.
آینه را آرام سر جایش میگذارم.
این بار اما دوباره رویش پارچه نمیاندازم.
میخواهم بماند.
برای روزی که دوباره روبهرویش بایستم
و کسی را که مدتهاست دنبالش میگردم،
پیدا کنم.
شاید آن روز،
چشمهایم دوباره چشمهای خودم را بشناسند.
من ایمان دارم که روزی سبز میشوم... روزی دوباره تمام این اندوه ها تمام میشود... روزی دوباره میخندم و روزی بابت تمام این صبر ها از خودم تشکر میکنم.
و من،
بعد از تمام این سالها،
آرام به خودم بگویم:
«بالاخره برگشتی.»
مهسا.
291
مرا ببوس مرا ببوس برای اخرین بار
تورا خدانگهدارکه میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سر نوشت
در میان طوفان همپیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها
که بر فروزم اتشها در کوهستانها
اه شبه سیه گذز کند
زتیره راه گذر کند
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس برای اخرین بار
تورا خدا نگهدارکه میروم بسوی سرنوشت...
